close
خرید vpn

رمان زیبای سمفونی مرگ ( قسمت 2 )

[ قسمت دوم ]   صدای آژیر پلیس توی گوشم زنگ میزد و روی اعصاب خرابم خط می کشید.سپیده کنار دستم نشسته بود و دستش و دور شونه هام پیچیده بود…اون…

دلنوشته،کپشن | lifesms.ir
جدیدترین پست هاNEW!
  1. شمال یا جنوب؟
    ارسالی جمعه 12 آذر 1395
  2. جهان را...
    ارسالی جمعه 12 آذر 1395
  3. بالاخره بعد از مدتها...
    ارسالی پنجشنبه 11 آذر 1395
  4. خاطره ها گاه و بیگاه می آیند...
    ارسالی پنجشنبه 11 آذر 1395
  5. اما دلم سخت تو را می خواهد!
    ارسالی چهارشنبه 10 آذر 1395
  6. با هم که باشيم سه تاييم؛
    ارسالی چهارشنبه 10 آذر 1395
  7. هوای سرد تنهایی...
    ارسالی سه شنبه 09 آذر 1395
  8. در حوالی تو...
    ارسالی سه شنبه 09 آذر 1395
  9. مرا به یاد خیابانی بینداز پر از پاییز...
    ارسالی سه شنبه 09 آذر 1395
  10. غم‌انگيز است پاييز...
    ارسالی سه شنبه 09 آذر 1395
×
اطلاعیه سایتی نو و متفاوت...
تبلیغات

[ قسمت دوم ]

http://up.lifesms.ir/up/lifesms/tir-92/roman-samfoni.jpg

 

صدای آژیر پلیس توی گوشم زنگ میزد و روی اعصاب خرابم خط می کشید.سپیده کنار دستم نشسته بود و دستش و دور شونه هام پیچیده بود…اون داشت با صدای بلندی گریه میکرد،اما من!هنوز توی شوک صحنه ای بودم که چند ساعت پیش دیدم.هیچوقت حمام خونی رو که از جنازه ی فریده توی استخر به راه افتاده بود از یاد نمیبرم.جنازه ی آش و لاشش روی آب مونده بود و چشماش هنوز باز بودند.
از صدای جیغ هایی که کشیدم همسایه ها به پلیس زنگ زدن و وقتی پلیس اومد منم شماره ی سپیده رو بهشون دادم…شماره ی محسن و نداشتم.سپیده هم هرکسی دم دستش بود و بهش زنگ زد حتی کیان!دیدن کیان باعث شد حالم بدتر از قبل شه.نمیتونستم به آب استخر که قرمز شده بود نگاه کنم.این جمله توی این مدت توی سرم پیچ میخورد.تقصیر من بود!
من بهش زنگ زدم و اون و توی خطر انداختم…ای کاش میمردم و هیچوقت بهش زنگ نمیزدم…من باید به جای اون میبومدم.هرکسی که اینکارو کرده بود دنبال من بوده.
بی توجه به جمعیتی که توی حیاط بودن جیغ کشیدم:
-بخاطر من بود…دنبال من اومده بودن…آخه چرا فریده؟من باید میمردم.
همه برگشته بودن و بر و بر نگاهم میکردن.سپیده دستش و روی دستم گذاشت،لحنش پر از بغض بود:
-چی داری میگی پونیکا؟
با حرص پسش زدم…رفتارم دست خودم نبود:
-ولم کن…چرا انقدر بهم خوبی میکنی؟هان؟من حالم ازت بهم میخوره.حالم از همتون بهم میخوره…برید از خونم بیرون.
سپیده یه بار دیگه خواست جلوم و بگیره:
-پونیکا!
اینبار هولش دادم،چون انتظارش و نداشت روی زمین افتاد.کیان از بین جمع سوا شد و به طرف ما اومد…اول کمک کرد سپیده بلند شه و بعد بازوی من و گرفت…بازوم و طوری که کسی متوجه نشه اما خیلی محکم فشار داد…ابروهام و از درد توی هم کشیدم اما صدام در نیومد…
زیر لبی زمزمه کرد:
-خفه خون میگیری یا نه؟میخوای برو بگو خودت کشتیش تا به عنوان قاتل ببرنت…نظرت چیه؟
بغضم سر باز کرد و سرم و روی سینش گذاشتم…انتظار داشتم دست روی سرم بکشه و آرومم کنه اما اون بجاش سرم و از روی سینش برداشت و من و از خودش دور کرد.
صدای چند تا سرفه باعث شد هر سه نفرمون به پشت سر نگاه کنیم،مرد جوونی بود که در برخورد اول فقط چشماش و میدیدی،رنگ چشماش خیلی روشن بود.آبی خیلی خیلی روشن!
وقتی دید نگاهش میکنیم شروع به صحبت کرد:
-سلام بردیا کاردان هستم.مسئول این پرونده…
بعد نگاهش و به من دوخت و گفت:
-شما اولین کسی بودید که جنازرو پیدا کردید.درسته؟
بغض اجازه ی گفتن چیزی رو بهم نداد…به جاش سرم و به معنی تایید حرفش تکون دادم.
صدای فریده توی ذهنم میپیچید و مو رو به اندامم راست میکرد((یه ربع دیگه اونجام انقدر هولم نکن تصادف میکنم میمیرما!))
-میتونم چند دقیقه وقتتون و بگیرم.
ترسیدم…اصلا اوضاع خوبی برای بازجویی شدن نداشتم.سپیده و کیان هم فقط نگاهشون به دهنم بود.صدای سامان مثل ناقوس کلیسا زیبا و مقدس بود…همیشه توی بدترین شرایط نجاتم میداد:
-جناب سروان فکر نمی کنید حالشون مساعد اینکار نباشه؟
مرد نگاهی به سامان که با آن قد بلندش کنارش ایستاده بود انداخت:
-دادستان هستم.
رنگ از روم پرید…دادستان؟دادستان برای چی؟
-درضمن شنیدید که خودشون گفتن بخاطر ایشون بوده که مقتول به قتل رسیده.
سپیده میان بحث اومد:
-چطوری جرات میکنید از حرفاش بر علیه خودش استفاده کنید؟اون حال خوشی نداره…
نگاه پر سپاسی به سپیده انداختم…از کار چند دقیقه پیشم شرمنده بودم.
مردی که خودش رو بردیا معرفی کرده بود دستی به سرش کشید و گفت:
-بنده چنین قصدی نداشتم ولی به هر حال برای پیش برد پرونده باید بازجویی شن.
در حالی که پشتش را به ما میکرد ادامه داد:
-بهتره مراقب باشید چی میگید…ممکنه بر علیهتون توی دادگاه استفاده شه.
دادگاه؟اینبار دیگه نزدیک بود از ترس غش کنم.من مضنون بودم؟اونم به قتل یکی از بهترین دوستام؟باورم نمیشد.چطور چنین چیزی ممکن بود؟صدام و روی سرم انداختم:
-دارید میگید به من مضنونید؟
سپیده به شونم زد یعنی که خفه شو،مرد که چند قدمی از ما دور شده بود برگشت.بی توجه به چشم غره های کیان ادامه دادم:
-چون اولین نفری بودم که دیدمش شدم قاتلش؟!؟!هیچ با عقل جور در میاد؟
-خانوم محترم لطفا صداتون و بیارید پایین،الان هرکسی توی این مکانه به نحوی مضنون حساب میشه.اما شما تنها شاهد بودید… اگه ثابت کردید قاتل نیستید مشکلی پیش نمیاد،در اولین فرصت ازتون بازجویی میشه.در ضمن چند تا سرباز اینجا کشیک میدن…خواستم بدونید.
بقدری اخمش عمیق و بی رحمانه بود که لالمونی گرفتم و دیگه چیزی نگفتم.منظورش از حرفی که زد این بود که فکر فرار به سرت نزنه.اما چرا باید فرار میکردم؟!من که گناهی نداشتم…
سپیده من و کنار کشید و گفت:
-تروخدا دیگه هیچی نگو پونیکا…میخوای به مامانتینا زنگ بزنم بیان پیشت؟
سرم و به معنی پاسخ منفی انداختم بالا…نگاهم هنوز به مردی بود که خودش و دادستان معرفی کرده بود.من سر از کارایی که دادستان ها میکردن در نمیاوردم اما به چند نفر دستور داد کل حیاطو دنبال آلت قتل بگردن،هنوز فکر میکرد قاتل منم:
-نه سپیده…مامانم بیاد بدتر اعصابم و خورد میکنه.
سپیده چشماش و به معنی اینکه درک میکنه روی هم فشرد:
-باشه…پس من پیشت میمونم.
و سپس رو به سامان کرد:
-تو دیگه برو خونه میترسم رامبد از خواب پاشه ببینه نیستیم بترسه.
نگاه نگران سامان همچنان روی من بود،انگار که نمیتونست دل بکنه و بره…بدون ذره ای توجه روم و ازش گرفتم و از پله ها بالا رفتم…امروز روز بزرگی رو در پیش داشتیم.
تو اتاق بازجویی نشسته بودم…اتاق نسبتا بزرگ و تاریکی که وسایلش تنها یه میز و دو صندلی بود با چراغی که از بالای سرمون آویزون شده بود.دیوار ها سفید رنگ و کف موزاییک بود.یه شیشه ی درازم پشت بازجوم و روبه روی من به دیوار نصب کرده بودند.
با بیتفاوتی نگاهش کردم و دوباره تکرار کردم:
-نمیدونم ده،ده و نیم بود.
دستش رو محکم روی میز کوبید…با عصبانیت پرسید:
-ده یا ده و نیم؟
با پاهام روی زمین ضرب گرفتم…استرس اجازه نمیداد جواب دندان شکنی بهش بدم.آبِ دهنم و قورت دادم:
-اون لحظه به ساعت نگاه نکردم…اما مطمئنم همین حدودا بود.
اخمای زن توی هم رفت:
-چرا با ما همکاری نمی کنی؟
به سرعت سرم رو به طرفین تکون دادم:
-حقیقت نداره…دارم کمک می کنم،ولی واقعا نمیدونم ساعت چند بود.
زن چشماش و لحظه ای بست و سعی کرد آروم باشه:
-میدونی چقدر فرقِ بین ده با ده و نیم زیاده؟توی اون نیم ساعت میتونه خیلی اتفاق ها افتاده باشه.ساعت چند جنازرو پیدا کردی؟
خوشحال بودم که اینیکی و میدونم،سریع گفتم:
-چهار و ربع…مطمئنم همین ساعت بود.
چند لحظه سکوت کرد و چیزی نوشت:
-خوب نگفتی اصلا چرا به دوستت زنگ زدی؟
نگاهم رفت سمت شیشه ی رو به روم که پشتش معلوم نبود و آینه به نظر میرسید…میدونستم شیشست چون توی فیلم ها دیده بودم،چند نفر پشتش وایمیسن و روند بازجویی رو کنترل میکنن،اما متهم ها نمی تونستن اونارو ببینن.متهم؟!
زن تشر زد:
-جواب من و بده!
-جوابتون و قبلا دادم.
-اگه از مردی که دنبالت افتاده بود ترسیدی،چرا با ما تماس نگرفتی؟
-چونکه فکر نمیکردم دوباره برگرده.
-خوب پس چرا به دوستت زنگ زدی؟
ولُم صدام ناخود آگاه بالا رفت…دلیل اینهمه سین جیم کردن ها چی بود؟
داد زدم:
-بخاطره این که میترسیدم شب و تنها بمونم…
-صدات و بیار پایین ببینم…تو که گفتی فکر نمیکردی برگرده.
هنوز داد میزدم:
-میخواید از این حرفا به چی برسید؟از هولم یه سوتی بدم و بعد من و متهم کنید؟صد بار گفتم الانم میگم من دوستم و نکشتم.
زن دندوناش و روی هم سابید و اومد یه چیزی بارم کنه ولی همون لحظه در اتاق باز شد.
بردیا بود…همون مردی که توی صحنه ی جرم باهاش بحثم شده بود.دستش هنوز به دستگیره ی در بود:
-فکر نمیکنید یه کم زیاده روی میکنید خانوم اقبالی؟
بعد نگاهش و متوجه من کرد،مرد خوش قیافه ای بود.صورت لاغر و استخوانی ای که مدلش من و یاد صورت کیان مینداخت.چشم های کشیدش با ابرو های خشتی و پرِ مشکی رنگش فاصله داشت.دماغش باریک و قلمی بود.لبش مدل خاصی نداشت.یه کم ته ریش گذاشته بود و موهای پر کلاغیِ پرش و خیلی قشنگ درست کرده بود.موهاش خیلی صاف بود به طوری که لحظه ای فکر کردم موصاف کن کشیده.از این فکر خندم گرفت.مگه دادستانا وقت اینکارا رو هم دارن؟بعید میدونم…
صدای بم و بلندش باعث شد از فکر بیرون بیام و دیگه نتونم بهش خریدارانه نگاه کنم:
-نشنیدید؟گفتم شما میتونید برید خانوم.
هم من و هم زن با هم گفتیم:
-میتونم برم؟
-میتونه بره؟
زن ادامه داد:
-ولی قربان آخه…
بردیا دستش و بالا آورد:
-هرچیزی که هست بعد از رفتن خانوم فرحبخش بگید.از کمکتون ممنون خانوم…یکی از همکاران شما رو تا دم در هدایت میکنن.
از روی صندلی بلند شدم، سرم و بالا نگه داشتم…با نگاه سرکشی توی چشمای مغرورش خیره شدم:
-خودم راه و بلدم…وسایلم رو از کجا بگیرم؟
شانه بالا انداخت:
-هرجور مایلید…دم در میتونید کیفتون و پس بگیرید.
چشم غره ای به هر دوشون رفتم و به طرف در حرکت کردم…از کنارش که رد میشدم از گوشه ی چشم نگاهی بهش انداختم…خودش رو با احترام و برای اینکه من رد شم کنار کشید. از قصد شونم و به سینش کشیدم و موزیانه لبخند زدم.فهمید کارم عمدی بوده اما به روی خودش نیاورد.
هنوز چند قدمی نرفته بودم…صداشون میومد.خانومی که بازجویی میکرد تشر میزد:
-هیچ معلوم هست چیکار کردید قربان؟یکی از مهمترین مضنونین و پر دادید رفت.
صدای بردیا یواش تر بود و به سختی میشنیدم…هر لحظه صداش دور تر میشد:
-ما که هیچ مدرکی علیهش نداریم…کارت احمقانه بود.اگه بابت رفتار تندت ازت شکایت شه من…
صداها کاملا دور شد و دیگه نتونستم بفهمم چی میگن.لبخند روی لبم نشست…درسته!اونا هیچ مدرکی علیه من نداشتند و تا زمانی که پیدا نمی کردن نمی تونستن بهم اتهامی بزنن.صدای تق تق پاشنه های کفشم توی راهرو میپیچید…هوای اداره ی آگاهی خفه بود.
به محض اینکه پام و توی خیابون گذاشتم نفس راحتی کشیدم.به بابام زنگ زده بودم و اون مطمئنم کرده بود به زودی یه وکیل خبره و کاردان برام میگیره…نمیدونست به وجود خودش توی اون لحظه بیشتر نیاز داشتم تا وکیل…مادرم هم نمیدونم کی رفته بود ترکیه…بابام گفت بهتره نترسونیمش و وقتی اومد خودش بفهمه.بهش نگفتم،اما اصلا وکیل میخواستم چیکار؟مگه گناهی ازم سر زده بود؟من میتونستم از خودم دفاع کنم.
همونجا کنار خیابون ایستادم…بار اولم نبود تاکسی میگرفتم اما خیلی کم پیش میومد ماشین نداشته باشم.بابا دیشب فراموش کرده بود سوییچ و که پیشش امانت گذاشته بودم به امیر بده و اونم نتونسته بود برام بیارتش…بابام قول داد ماشین و تا عصری بهم برسونه…کروتم هنوز تعمیرگاه بود.
اولین تاکسی پر بود و رد شد.لعنتی!
یه ماشین دیگه…تا بهم رسید سرعتش و خیلی کم کرد…شخصی بود.
دستم و بلند کردم و گفتم:
-دربستی.
ماشین کاملا متوقف شد و راننده گفت:
-کجا میری خانوم؟
-بهار شمالی…قیطریه.
راننده اینبار نگاه کشداری به من انداخت و لبخند زد:
-بیا بالا میبرمت.
به سرعت پشت نشستم…ماشینش سمند بود.از گرما در حال هلاک شدن بودم…تا دید خودم و با دست باد میزنم کولر و روشن کرد.
با سپیده اس ام اس بازی میکردم و تموم طول راه و تا خونمون براش تعریف کردم که بازجویی چطور بود.
ماشین و سر کوچمون نگه داشت…حیران به اطرافم نظر انداختم و توی این فکر بودم که…من کی آدرس دقیق و بهش داده بودم؟!
از توی آینه به چشماش نگاه کردم…اونم به من خیره شده بود.تا اومدم چیزی بپرسم گفت:
-خوب شد دوباره دیدمت!

تنگی نفس گرفتم و هجوم چیزی رو به سمت قلبم حس کردم.نمی تونستم به درستی موقعیتم و درک کنم،حتی نمی تونستم واکنشی نشون بدم…برگشت و یکی از همون شکلکای کاغذیِ آشنا توی دستم گذاشت.به اطراف نگاه کردم برخلاف روز قبل شلوغ بود…بدون زدن حرفی به سمت دستگیره هجوم بردم و عقبکی خواستم از ماشین پیاده شم.درو که باز کردم از شدت ترس و عجله پام به در گیر کرد و از پشت روی زمین افتادم.کمر و سرم محکم با زمین اصابت کرد… درد وحشتناکی توی بدنم پیچید.به طور نیم خیز از روی زمین بلند شدم و تا اومدم جیغ و داد کنم پاشو گذاشت رو گاز و دور شد.
نگاهی به اُریگامی توی دستم انداختم…یکی از پایه هاش خونی بود.اون و به سرعت پرت کردم اون سمت و جیغ کشیدم.چند نفر دورم کردن:
-خانوم چی شد؟ضرب دیدی؟…
-چرا وایسادید؟یکی کمکش کنه بلند شه…
-بهت دست درازی کرد مادر؟…
-چی میگی خانوم دست درازی؟باید حواسش و جمع میکرد،من دیدم خودش بد پیاده شد…این خانوما هرچی میشه میگن دست درازی،دست درازی…
-اون چی بود پرت کرد؟…
نگاهی به مردم بیکاری که دورم کرده بودن و واسه خودشون تز میدادن انداختم.اومدم کاملا از جام بلند شم اما کمرم خیلی درد میکرد…یه دختر که هفده،هجده سال بیشتر بهش نمیومد…از زیر بازوم گرفت و کمکم کرد بلند شم.دستم و از توی بازوش بیرون آوردم و نگاهش کردم…چهره ی معصومی داشت ولی من دیگه نمی تونستم به کسی اعتماد کنم:
-خیلی ممنون از کمکت،خودم میتونم راه برم.
و سپس صدام و بالا بردم و به همه تشر زدم:
-برید رد کارتون.فقط دنبال شر میگردید.
اُریگامی و با بدبختی از روی زمین برداشتم،کمرم تیر کشید…سرم و انداختم پایین و لنگون لنگون رفتم طرف خونمون.صدای وزوزشون که با داد من خوابیده بود دوباره بلند شد:
-تورو خدا ببینا دیگه نمیشه توی این مملکت به کسی کمک کرد…
-ولش کنید دختره ی خول و چل رو…
-ولی عجب تیکه ای بود سعید.نه؟…
سعی کردم اهمیتی به حرفاشون ندم.مردم همیشه حرف واسه زدن دارن!
مثل اینکه کارِ وصل کردن سیستم امنیتی تموم شده بود…اون زمانی که خونه رو خریدیم خودش دزدگیر و سیستم امنیتی داشت اما کهنه و غیر قابل استفاده بودن…ما هم هیچوقت به فکر تعمیرش نیفتادیم.اما همون صبح که به بابا زنگ زدم گفت که یکی و واسه تعمیرش میفرسته.
احتمالا کارشون تا حالا تموم شده بود و رفته بودن…میترسیدم تنها بمونم خونه.بابام قول داده بود توی این یکی دو هفته دو تا نگهبانی که قابل اعتمادم باشن واسمون جور می کنه تا بیست و چهار ساعته خونه رو بپان اما فعلا که تنها بودم.
به بابا نمیتونستم بگم بیاد پیشم چون اگه میومد میفهمید با کیان زندگی نمیکنم.درضمن اون ترجیح میداد به کاراش برسه…به سپیده هم روم نمیشد زنگ بزنم و کیان؟!محال بود بهش زنگ بزنم هیچ قابل اعتماد نبود…یکی از کسایی که بهش خیلی شک داشتم خودش بود.
حالا نه اینکه بگم قاتل باشه اما به هر حال ریسک بود.دیگه هیچ آدم قابل اعتمادی توی فامیل و دوست و آشنا به نظرم نمی رسید.
موبایلم زنگ خورد،بابا بود…جوابش و دادم:
-سلام بابا.
هنوز توی حیاط وایساده بودم.
-سلام پونیکا،خوبی؟خبری نشده؟بازجویی چطور بود؟
چقدر سوال!در مورد راننده چیزی نگفتم،نمیخواستم بترسونمش کاری که از دستش برنمیومد:
-نه خبری نیست.حالم خوبه…بازجویی هم،هرچی میدونستم بهشون گفتم.
-خدارو شکر.خوب گوش کن ببین چی میگم…سیستم و تعمیر کردن و روشنم هست.به هیچ عنوان خاموشش نکن مگر وقتایی که میری بیرون.اگر کسی بخواد بیاد تو دزدگیر ناخود آگاه به هشت نفر زنگ میزنه.تلفن خونه ی خودمون،خونه خودت،شرکت،موبایلم،موبایل کیان،موبایل خودت،تلفن منشیم و موبایلش که اگه هیچ کدوم نفهمیدیم سریع بهم خبر بده…الانم خودت رفتی خونه گوشیم زنگ خورد که من بهت زنگ زدم،ولی اگه خواستی بیرون بری خاموشش کن هی زنگ میخوره زابرامون می کنه…باشه؟
خیالم راحت تر شد:
-باشه بابا…کار دیگه ای نداری؟
-نه عزیزم…شب زنگ میزنم بهت…
وسط حرفش پریدم:
-بابا جان خودت و انقدر نگران نکن واسه قلبت خوب نیست.به خدا هیچی نمیشه…
-نه خوشگلم اینطوری خودم راحت ترم…به کیانم از طرف من بگو حواسش بهت باشه…اون میخوابه دیگه قطارم از روش رد شه نمی فهمه.
پوزخند زدم:
-باشه بابا بهش میگم.
-راستی پونیکا ماشینت توی پارکینگه امیر و فرستادم آورد.
چقدر بابا توصیه و خبر داشت!
-باشه مرسی.
فهمید حوصله ندارم…انگار دلش نمیومد قطع کنه:
-پس من دیگه قطع میکنم…مراقب خودت هستی دیگه؟خیالم راحت؟
– جناب فرحبخش مراقبم…کاری نداری دیگه؟
بابا صدا دار خندید:
-خوب نگران دخترمم دیگه…نه عزیزم خداحافظ.
قبل از اینکه بتونه چیز دیگه ای بگه با خداحافظی کوتاهی قطع کردم.
سرم از ضربه ای که به آسفالت خورده بود گیج میرفت…امیدوار بودم مشکل جدی ای نداشته باشم چون محال بود دیگه پام و از خونه بیرون بذارم.اینم شد زندگی؟از ترس نمیتونستم حتی تا سر کوچه برم…ای کاش توی بازداشت گاه نگهم میداشتن…حداقل جام امن بود.به خودم تشر زدم:
– بین اونهمه خلافکار نگهت میداشتن؟دیوونه شدی؟همین حالا هم جات امنه…اگه کسی بیاد شونصد نفر میفهمن اونوقت میگی جونت تو خطره؟
در ورودی و پشتم سه قفله کردم…جا کفشی نسبتا بزرگ و سنگین و جلوش کشیدم.اینطوری بهتر شد…خیلی بهتر.
((خوب شد دوباره دیدمت!))
این جمله رهام نمیکرد…هرچقدر سعی میکردم بهش فکر نکنم نمی شد..دیدمت؟یعنی قبلا من و دیده بود؟کفشام و توی جاکفشی چپوندم…تقریبا مطمئن بودم اونی که دنبالم افتاده بود خیلی جوونتر بود…از کنار کنسول توی راهرو که رد میشدم اُریگامی رو روش گذاشتم.یعنی یه نفر نبودن؟شایدم خودش بود…شاید هم نه!
موهاش نسبتا بلند بود…یکمم ریش داشت.چشمای سیاه و ریزش که به من نگاه میکردند جلوی نگاهم بود…ابروهای پر و پخش…فقط نقش نگاهش به خاطرم مونده بود…ای کاش با دقت تر نگاه میکردم!
تنگی نفس گرفتم…دستی به شکمم کشیدم.برای بچم استرس مثل سم میموند.اما مگه دست خودم بود؟ترس از مرد ناشناس لحظه ای من و ترک نمی کرد.
به آشپزخونه رفتم و لیوانی رو پر از آب کردم…با صدای زنگ آیفون وحشت تنم و لرزوند و لیوان از دستم افتاد…از صدای شکسته شدنش روی سنگای کف آشپزخونه چشمام و روی هم گذاشتم…آیفون دوباره زنگ زد.به دو رفتم طرفش…کیان بود میتونستم حس کنم بی قراره،با دو دلی آیفن و برداشتم:
من:اینجا…چیکار دا…داری؟
کیان:حالت خوبه پونیکا؟
صداش میلرزید.
من:نگو که اینهمه راه رو اومدی همین و بپرسی!
کیان:فکر کردم بلایی سرت اومده،چرا انقدر دیر جواب دادی؟…آخه دزدگیر زنگ زد به گوشیم.
نگرانم شده بود؟مطمئن نبودم.
کیان:درو باز نمیکنی بیام تو پونیکا؟
با شک و تردید جواب دادم:
-فکر نکنم ایده ی خوبی باشه.
چند لحظه سکوت کرد اما بعد گفت:
-داری میگی به من مشکوکی؟
من:نمیدونم کیان من فعلا به هیچکس جز خودم اعتماد ندارم…به تو از همه بیشتر شک دارم.
میتونستم از توی آیفون ببینم که چهرش توی هم رفت:
-من و باش که بخاطرت ترسیدم و تا اینجا اومدم.
-میخواستی نیای!
کیان:ایندفعه زنگ بزنه نمیام پونیکا.
مثل بچه ها لج کرده بود…در حالی که آیفون و میذاشتم اتمام حجت کردم:
-خوب کاری میکینی،ایندفعه بیای به پلیس زنگ میزنم.
تق آیفون و گذاشتم.از اومدنش بیشتر ترسیدم…ناخود آگاه فکر میکردم یچیزی توی سرشه.میخواستم به سپیده زنگ بزنم اما با تداعی شدن جریان فریده گوشی و روی مبل پرتاب کردم.حالا باید چیکار میکردم؟خودم هم روی مبل نشستم،صدای شکستن بغضم و بعد هق هقم توی خونه طنین انداخت،فکر کردن به فریده و جنازه ی قصابی شدش گریم و تشدید می کرد…دلم نمیخواست اونطوری بمیرم.
سه روزی میشد که توی خونه بودم…شرکت نمیرفتم و اگر چیزی میخواستم به بابام زنگ میزدم برام بفرسته.اونم از اینکه بیرون نرم استقبال کرد میترسید بلایی سرم بیارن.دو سه بار میخواست بیاد بهم سر بزنه اما التماسش کردم نیاد از جریان فریده درس عبرت گرفته بودم کسی رو درگیر نکنم.
شب بود…روی مبل بزرگ حال نشسته بودم،لب تاپم و گذاشته بودم روبروم…چراغ سپیده توی صفحه ی اسکایپ (اسکایپ نرم افزار کاربردی است که به کاربر اجازه میدهد به وسیله صدا روی پروتکل اینترنت با دیگران تماس تلفنی برقرار کنند. تماس تلفنی و ویدیویی بین کاربران اسکایپ کاملاً رایگان است.همچنین این برنامه امکانات مختلف دیگری مانند پیامرسان فوری، انتقال فایل، ویدیو کنفرانس و پست صوتی در اختیار کاربران قرار میدهد.)روشن شد.سریع بهش زنگ زدم.جوابم و داد و صورتش روی مانیتور اومد.روی تخت خوابشون نشسته بود:
-سلام سپیده.
دوربینش و تنظیم کرد.صداش قطع و وصل میشد:
-سلا…پونیکا.خوبی؟چه خبرا؟…به خدا…خیلی توی این چند رو…نگرانت بودم.وقت نشد وگرنه میومد…پیشت…
نذاشتم دیگه چیزی بگه:
-نزنه به سرت پاشی بیای اینجا یوقت.نمیخوام جریان فریده تکرار شه.
و از یاد آوری ماجرا قلبم تند تند کوبید.
سپیده:وااای راست میگی به خدا.من هیچ دلم نمیخواد بمیرم…من بمیرم سامان میره زن میگیره…
بعد خندید:
-چشاش و در میارم.
-تو که اونموقع مردی.
-راست میگی ها…اِ…حلال زادست شوهرم.اومد،داره ماشین و میزنه تو پارکینگ…یه دقی..صبر کن.
سریع گفتم:
-نه سپیده مزاحم نمیشم…خودمم باید برم کار دارم.
-باشه…مواظب خو…باش.
دروغ می گفتم کار نداشتم اما دلم نمیخواست سامان و ببینم.چند روزی بود که نسبت بهش احساس بدی پیدا کرده بودم…شایدم از وقتی که فهمیده بودم باردارم…چراش و خودمم نمیدونستم…هزار بار توی اینمدت بهم زنگ زده بود و چند دفعه هم اومده بود دم خونم…نه جواب پیاماش و میدادم نه درو روش باز میکردم.
به فکر سامان و بچم بودم که تو یاهو مسنجر برام پیام اومد.نگاه به آدرس ایمیلش کردم(سیاهی-…/…/…)اسمش بود.درست تاریخ همین امروز…
نوشته بود:
-سلام،گلِ انارم.(اشاره به اسم پونیکا)
با شک نوشتم:
-یو؟(شما؟)
-جواب سلام واجبه ها!
اتفاقی یاد حرفی افتادم که خودم روز جشنِ قرارداد شرکت به کیان زده بودم.سرم و پایین انداختم و نوشتم:
-تو کی هستی؟
-تو چی فکر میکنی؟
دستام شروع به لرزیدن کرد و سریع آیدیش و بستم.دوباره پیام داد:
-دارم صورت خوشگلت و نگاه میکنم…
اینیکی ضربه کاری تر بود و تا مغز استخونم رو لرزوند.نگاهم رفت سمت دوربین بالای صفحه نمایشِ لب تاپ،وِبکمم روشن بود…
جیغ کشیدم:
-از من چی میخوای؟
نوشت:
-تو بگو چی ازت نمیخوام؟
سریع وبکم و خاموش کردم.دوباره پیام داد:
-فقط از تو دوربین نگاهت نمیکردم…الان هم دارم میبینمت.ناخونات و نجو عزیزم،حیف نیستن؟میخوام خودم دونه دونه با انبر بکشمشون و یادگاری نگهشون دارم…
دستم و از توی دهنم در آوردم و ایندفعه روی دکمه ی power فشردم…انقدر نگهش داشتم تا دستگاه کاملا خاموش شد،سکوت مرگباری جریان پیدا کرد.
دست و پام سرد شده بود و چونم میلرزید…در لب تاپ رو بستم.حس میکردم هنوزم داره نگام میکنه.از روی مبل بلند شدم و به سمت پرده ها هجوم بردم.همشون و کشیدم…توی لحظه ی آخر حس کردم سایه ای توی حیاط دیدم.مطمئنا یه توهم بی ریشه و اساس بوده.چطور ممکن بود کسی بیاد تو حیاط و دزدگیر زنگ نزنه؟
اول به سمت اتاق خواب رفتم اما بعد فکر کردم محاله با این حال بتونم بخوابم.دو تا قرص آرامبخش و بدون آب قورت دادم…دومی توی گلوم گیر کرد و اشکم که منتظر تلنگری بود رو در آورد…همونجا کف آشپزخونه نشستم و گریه کردم.
این روانی کی بود؟چرا دست از سرم برنمیداشت؟باید فردا صبح میرفتم اداره ی پلیس و همه چیز و از سیر تا پیاز براشون تعریف میکردم.همینطوری هم با مخفی کردن بعضی چیزا مثل اُریگامی خودم و توی دردسر انداخته بودم……دیگه اینکه چرا به پلیس نگفتم با اینکه شک داشتم کار کیان باشه رو خودم هم درک نمیکردم.
سراغ شیر آب رفتم و یه لیوان پرِ آب رو یهویی سرکشیدم…نفسم برگشت سر جاش.خیلی توی رخت خواب غلط زدم تا خوابم برد.
بارون میومد…باریدنش و از توی اتاق و از پشت پنجره ی قدی میدیدم،یه لیوان چایی توی دستم بود و فقط به بارش قطره های بارون نگاه میکردم.دلم میخواست برم زیرش قدم بزنم…این بارونِ تابستونی چیزی نبود که به راحتی بشه ازش گذشت…دود و دم و از دل آسمون میشست و با خودش میبرد.اما جرات نمیکردم…دیگه حتی دل توی حیاط رفتنم نداشتم.نه اینکه از مرگ بترسم با وجود دو تا نگهبان قل چماقی که بابا فردای همون شب منحوس فرستاد دیگه کسی نمیتونست من و بکشه…اما!
همیشه و همه جا احساس عجیبی بهم میگفت یکی داره نگاهم میکنه،شاید خیلیا من و درک نکن مثل سپیده که میگفت الکی خودت و حبس کردی تو خونه و داری از خودت ضعف نشون میدی.اما اون که از چیزی خبر نداشت…اون که بجای من انقدر تعقیب نشده بود.من حتی توی خونه هم احساس امنیت نمیکردم چه برسه به توی حیاط و خیابون.
دو روز پیش وقتی از خواب بیدار شدم همون اُریگامی که خونی بود و خودم گذاشته بودم رو کنسول و، روی بغل تختیم پیدا کردم…انقدر توی اون شرایط ترسیده بودم که به بابام زنگ زدم و التماسش کردم هر چه زودتر دو نفر و بفرسته تا از خونه محافظت کنن…حالا تازه متوجه شده بودم که سایه ی توی حیاط فکر و خیالم نبوده.اون واقعا اومده بود توی خونه و بغل گوشم بود،پس کسی که باهام توی اینترنت چت میکرد کی بود؟یعنی درست حدس زده بودم و یه نفر نبودن؟اون حتی تا تخت خوابم و نزدیک خودم هم اومده بود و من احمق نفهمیده بودم دوتا قرص خواب کار خودش رو کرده بود.اون لحظه که سایه ی توی حیاط و دیدم با وجود سیستم امنیتی مطمئن بودم مشکلی نخواهم داشت ولی وقتی صبح روز بعدش بابام از هول و ترس اومد در کمال تعجب بهم گفت که دوربین و کندن و با خودشون بردن…خودم هم دیدمش که دلم و جیگرش بیرون زده بود و سیماش رو کنده بودن.بابام هم خیلی ترسیده بود چه برسه به خودم…احتمالا توی شرکت مخ کیان و میخوره که مراقب پونیکا باش.کاش بابام و کیان توی یه شرکت نبودن…چون اینطوری میتونستم برم شرکت اونجا و پیش بابا حس بهتری داشتم تا دو تا غریبه ی گنده و ترسناک.
فقط مونده بودم چطوری دوربین و تونسته بود بکنه؟
آیفون زنگ زد…برخلاف همیشه نترسیدم میدونستم سپیدست.هرچی گفتم نیاد گفت با وجود نگهبانا نمیترسه و کار واجبی باهام داره.
رفتم پشت در ورودی وایسادم و یه نفس عمیق کشیدم…دستم با زور رفت سمت قفل در و بازش کردم!
تلق…قفل سوم باز شد…قفل دوم و بلاخره قفل اول.درو که باز کردم هجوم چیزی رو به سمتم حس کردم به شدت ترسیدم و خودم رو عقب انداختم.سیپده انگشت اشارش و به سمتم نشونه گرفت و زد زیر خنده.
خیلی از دستش جوش آوردم:
-بیشعور…این چه وضع شوخی کردنه؟
سپیده نمیتونست از شدت خنده درست حرف بزنه:
-اگه…اگه…بدونی…چه…بامزه.. .شده بودی…وای خدا چقدر خندیدما.
بعد در حالی که میرفت تو چند بار پشت من که در حالت بهت و ترس دستم هنوز به در بود زد:
-خدا عمرت بده پونیکا یه جا بدردم خوردی.
دوباره خندید…کلافه شدم:
-اَه!حوصلم و سر بردی چقدر میخندی.
-آخه تو از منم دیگه میترسی؟خوبه تو آیفون دیدی منم.
اون که خبر نداشت چه حس و حالی دارم.
به دنبال جواب دندان شکنی میگشتم…پیدا کردم:
-آخه سپیده اصلا شبیه همیشه نیستی.
دست از خنده برداشت:
منظورت چیه؟
در و بستم و رفتم سمتش:
-خوب همیشه یه عالمه آرایش میکنی الان دیدمت فکر کردم غریبست.
خصمانه نگاهم کرد:
-داری تلافی میکنی دیگه؟
تا حدودی تلافی میکردم اما واقعا همینطو بود…قبلا هم سادش رو دیده بودم اما هیچوقت به چهره ی بی روحش وقتی ساده بود عادت نمیکردم.ابروهاش بی رنگ و محو بودن،رنگ صورتش خیلی کدر بود،رد کمرنگی از بخیه های عمل دماغش هم مشخص بود.چشم هاش وقتی بدون آرایش بودن حتی با وجود رنگ خوشگلِ سبزشون اصلا به چشم نمیومدن…بی حالت و ریز بودن.اما مژه هاش بلند بود…کلا وقتی ساده بود اصلا چنگی به دل نمیزد فقط خیلی خوش آرایش بود.
اما من اینارو بهش نگفتم:
-پس میخوای قربون صدقت برم که اینطوری ترسوندیم؟
گرفتم.
ابروهام و کشیدم تو هم:
-کِی ازت خواستم بهم چنین لطفی کنی؟
-میدونستم احتمالا مقاومت میکنی اما باید باهام بیای.
بعد جدی شد و ادامه داد:
-میدونی چقدر توی این چند وقت استرس،بی خوابی و بی اشتهایی کشیدی؟! میدونی چقدر برات اینا مضرن؟ اصلا یه بارم بعد سه ماه بارداری نرفتی دکتر.بچه ای که همینطوری خودش به دنیا بیاد ممنکه مشکل پیدا کنه باید دکتر ببینتت…ببینا همون یه پره گوشتم که گرفته بودی آب شده.
نفسی کشید و ادامه داد:
-فکر میکنی واقعا لازم نباشه؟اگه بچه تو شرایط بدی باشه چی؟به هر حال دکتر بهت قرصای ویتامین میده و چیزایی که لازمن رو گوشزد میکنه…اگه بچه نمیخواستی چرا همون بارایی که بردمت کلینیک ننداختیش هم خودت راحت شی هم اون؟ همه ی اونا به کنار دلت نمیخواد به صدای قلبش گوش بدی؟
سرم و پایین انداختم نمیتونستم چیزی بگم…آخه باید به زنی که برای بچه ی شوهرش انقدر خودش و توی زحمت مینداخت چی میگفتم؟چرا سپیده همیشه من و شرمنده میکرد؟ منی که میخواستم به همه بفهمونم هرکاری بخوام میکنم و کسی نمیتونه بگه کارم درسته یا غلط!
-خودم تنها میرم سپیده.
سپیده به شونم زد:
-حالا دیگه ما غریبه شدیم؟
-نه اما خودم برم راحت ترم…
اجازه نداد ادامه بدم:
-اگه توی شرایط دیگه ای بودی به حرفت احترام میذاشتم اما الان هرچی بگی قبول نمیکنم به تو اصلا اعتمادی نیست.بدو برو آماده شو.
بدون اینکه چیزی بگم از روی مبل بلند شدم و رفتم تا آماده شم،صدای سپیده میومد:
-تروخدا یه ذره هم به صورتت برس…عین مرده ها شدی…
-سامان اینروزا درست و حسابی نقاشی نمیکشه،ازش میپرسم میگه فکرم مشغوله…خدا میدونه فکرش کجاست…
-ببینا…چه بارونی میاد چله ی تابستونی!همه چیز قاطی پاطی شده…
-راستی پونیکا بهت گفته بودم محسن یه زن و عقد کرده؟فرناز میگفت.نذاشت کفن فریده ی بیچاره زیر خاک خشک بشه بعد اقدام کنه.فریده حق داشت میگفت شوهرش خیلی پسته و لیاقتشه بهش خیانت میکنه…
جمله ی آخرش باعث شد شلوار لی آبی رنگ توی دستم بمونه.زن گرفته بود؟نه گفت عقد کرده…چه فرقی با هم داشتن؟مثلا احترامش و نگه داشته بود عروسی نگرفته بود؟شایدم نمیخواست اسیر یه زن دیگه شه و بی سروصداش رو ترجیح میداد.
حالت تهوع گرفتم…دوییدم سمت دستشویی،با حرکت تند من سپیده از جاش بلند شد… این و از صدای نگرانش که از توی حال میومد و داشت نزدیکتر میشد فهمیدم:
-چی شد پونیکا؟
وقت نکردم جوابش رو بدم و سریع خودم و به توالت فرنگی رسوندم…هرچی عق زدم هیچی بالا نیاوردم…چیزی توی معدم نبود.البته اگر هم بود توی دوران بارداریم اکثرا فقط خشک خشک عق میزدم.به نظرم اینطوری بدتر بود…اشکم و در میاورد.
-خوبی پونیکا؟
توی اتاق خوابم وایساده بود.
جواب دادم:
-فکر نکنم خوب باشم…اکثر صبح هام و توی دستشویی میگذرونم.
-حاملگی اینارم داره.
نگاهی به ساعتش کرد:
-زود باش آماده شو دیر میشه.
دم در از دیدن پرشیای سامان و خودش که توش نشسته بود جا خوردم.برگشتم به سپیده نگاه کردم…شونه هاش و بالا انداخت:
-به خدا هرکار کردم خودمون میریم و شاید پونیکا خوشش نیاد قبول نکرد.
نمیشد جاخالی بدم اونطوری بدتر بود…فوقش ما رو میرسوند میرفت دیگه!
چشم غره ای به سپیده رفتم…در پشت و باز کردم…آروم سلام دادم و نشستم.اون آرومتر از من جواب داد.سپیده مثل همیشه پر سرو صدا وارد شد:
-ترو خدا میبینی سامان؟بیا و به این خانوم خوبی کن.صبح چی خوردی پونیکا انقدر خلقت تنگه؟
با بی خیالی توی آینه نگاه کردم…نگاه سامان روی من بود:
-صبحونه نخوردم.
نگاهش غمگین بود…خیلی زیاد.
-بله دیگه،اونوقت میگی حالت تهوع زیاد داری؟یکی از علت های حالت تهوع بیش از اندازه خالی موندن معده تو دوران بارداریه.
بلاخره نگاهم و از چشماش گرفتم و به بیرون دوختم.
سپیده ادامه داد:
-البته نگران نباش دیگه بعد از سه ماهگی کم کم حالت تهوع کاهش پیدا میکنه…راستی تو که خودت و تو خونه حبس کردی اگه ویار کنی چه خاکی میریزی تو سرت؟
با خودم توی جنگ بودم که نگاهش نکنم…غم نگاهش تنم و میلرزوند:
-یادت رفته سپیده؟من یه مادر تنهام،بدون هیچ همراهی…باید پیه ی این چیزاشم به تنم بمالم.
بیشتر روی حرفم با سامان بود،نمیدونم پیام حرفم و گرفت یا نه!
-واقعا که کیان خیلی بی شرم و حیاست!چطوری میتونه زنش و توی چنین شرایطی با یه بچه تنها بذاره…به خدا هیچ وقت فکر نمی کردم کیان…
بلاخره صدای سامان در اومد،به زنش تشر زد:
-بس کن دیگه سپیده.
فکر میکردم به سپیده برمیخوره اما برنخورد…من بودم دیگه با سامان حرف نمیزدم.هرچند که اون همیشه با من آروم و مهربون رفتار میکرد.کلا آدم خوش قلب و صاف و ساده ای بود.
حتی مدل صورتشم مغرور و جذاب نبود بیشتر بخاطر معصومیت و مهربونی صورتش به دل همه مینشست.
سپیده آینه ی بالا سرش و پایین زد…چتری هاش و روی صورتش مرتب کرد و گفت:
-وا…مگه دروغ میگم؟
حوصله ی دعوا نداشتم:
-ای بابا…اصلا چه فرقی به حال من میکنه؟اون اگه خودشم بخواد دیگه تو زندگیم راهش نمیدم.
ناخود آگاه نگاهم یه بار دیگه رفت سمت چشماش،به من نگاه نمیکرد حواسش به جاده بود.وقتی پیاده شدیم فهمیدم هوای تابستونی مثل نگاه گرم و پر حرارت سامان سردتر شده.
پوست لبم و گرفته بودم لای دندونم و میجوییدمش.سپیده از پام نیشکون گرفت و پام سوخت.
زیر لبی گفت:
-نکن! لبت خون اومد.
توی مطب دکتر نشسته بودیم.با اینکه وقتمون رسیده بود اما انگار نفر قبل از ما کارش زیادی طول کشید.من بی قرار بودم و نمیدونستم میتونم اینکارو بکنم یا نه! حتی فکر کردن بهش که بخوام صدای قلب جنین و بشنوم من و از اومدنم پشیمون میکرد.فقط کسانی که خودشون مادرن میفهمن گوش دادن به صدای موجودی که داره توی بدنت رشد میکنه میتونه چقدر احساسات یه نفر و به بازی بگیره…من چون هنوز بچه رو با تمام وجودم نمیخواستم و دودل بودم ترجیح میدادم با شنیدن صدای قلبش از روی احساسات تصمیم نگیرم.
از فشاری که به پام اومد به سپیده نگاه کردم و دعواش کردم:
-چیه؟چیه؟ هیچی از پام نموند انقدر بشگون گرفتی.یکم رحم کن…
-انقدر کولی بازی درنیار آبرومو بردی،دکتر منتظره.
نگاهی به اطراف کردم.چند نفری داشتن سرزنش آمیز نگاهمون میکردن! قبل از اینکه بتونم یچیزی بارشون کنم تا دیگه اونطوری بهم زل نزنن،سپیده دستم و گرفت و من رو دنبال خودش کشوند:
-ترو خدا الان وقت دعوا نیست،میندازنمون بیرونا.
چه بهتر! من که از خدام بود برم و پشتم و هم نگاه نکنم.اما نشد. آخرش من و برد نشود رو یه صندلی کنار دست دکتر و خودشم نشست پهلوم…دستم و قفل کرد تو دستاش یوقت فرار نکنم.
دکتر که مرد میان سالی بود با تعجب نگاهمون میکرد. اخم غلیظی کردم و دستم رو از دست سپیده بیرون آوردم. خیلی طول کشید تا بعد از سپیده سلام بدم. دکتر صورت سبزه،ابروهای پهن و پر داشت با موهایی که وسطش ریخته بود.همون اول ازش خوشم نیومد…وقتی شروع به صحبت کرد بیشتر بدم اومد…از این اوا خواهرا بود.
– برای سونوگرافی اومدید؟حالا کدومتون باردارید؟
چپ چپ نگاهش کردم،سپیده به من اشاره کرد:
-ایشونن،نمیبینید رو صندلی مخصوص نشسته؟
دکتر با تعجب به من خیره شد انگار بخاطر لاغری بیش از حدم فکرش رو هم نمیکرد من حامله باشم.پرسید:
-چند ماهتونه؟
کمی فکر کردم:
-نزدیک سه ماه.
بیشتر تعجب کرد و چیزی توی دفترش نوشت:
-از حالا گفته باشم دختر جون…من با خانومایی که به حرفام گوش نمیدن هیچ آبم تو یه جوب نمیره.شما دیگه خیلی لاغرید،تا این حد لاغری برای بچه ضرر داره. باید خیلی سریع وزن بگیرید.
چیزی نگفتم.سپیده گفت:
-دکتر دوست من هنوز صدای قلب جنین و نشنیده میشه لطفا…
با دیدن نگاه خشمگین من دیگه چیزی نگفت.
دکتر پرسید:
-چرا؟نمیخوای به صدای قلبش گوش بدی؟
تا اومدم چیزی بگم سپیده اجازه نداد:
-هنوز مطمئن نیست بخواد بچه رو نگه داره!
دلم میخواست خفش کنم. دکتر دفتری که روبروش بود و بست…سرش رو چند بار تکون داد و عینکش و روی دماغش تنظیم کرد:
-ببین خانوم جوان.بهتره باهاش کنار بیاید.جنین توی ماه سوم شکل میگیره و به یه آدم کامل تبدیل میشه.کشتنش قتل عمد به حساب میاد…پس راه برگشتی نداری.
نذاشت جوابش و بدم. دستش و بالا آورد و مانعم شد:
-من در جایگاهی نیستم که بگم چیکار کنی…اما به هر حال وظیفه ی انسانیم بود.
بعد رو به سپیده کرد:
-میشه شما بیرون منتظر باشید.میخوام یه سونوگرافی انجام بدم تا بفهمم بچه دقیقا توی کدوم مرحله از بارداریه و سن دقیقش چقدره.
سپیده سری فرود آورد و از اتاق بیرون رفت…دکتر هم من رو راهنمایی کرد تا روی تخت دراز بکشم. مایع سردی روی شکمم ریخت و دستگاهی روش کشید که شبیه اتو بود.دستش رو به سمت مانیتور برد:
-میبینی؟این جنینِ.
به یه توده اشاره میکرد که زیاد شبیه بچه نبود.
-توی هفته ی یازدهم بارداری میشه خوب صدای قلبش و شنید…دلت میخواد صداش و بشنوی؟
آب دهنم و قورت دادم.میخواستم؟قدرتم و یکجا جمع کردم و گفتم که به صداش گوش میدم.دکتر هم همینکارو کرد.
اوب…اوب…اوب…اوب.
صداش و اینطوری میشنیدم.حس عجیبی داشت منی که نمیخواستم اصلا به صداش گوش کنم حالا هر تپش قلبش و به گوش دلم میسپردم.دکتر چیزای دیگه ای هم در مورد خوردن ویتامین B6 برای کمتر شدن حالت تهوع و تنظیم خوابم و خوردن چند وعده توی روز گفت.هرچی که بیشتر حرف میزد بیشتر میفهمیدم اشتباه کردم و خیلی توی کارش ماهره. از اون لحظه تصمیم گرفتم هرچی که شد با دل و جون از خودم و بچم مراقبت کنم.
تا وقتی که با سپیده بیرون بودیم انگار همه چیز یادم رفته بود…تعقیب کنندم،مرگ دوستم و استرسای این چند روز.اما با ببرگشتن به خونه ی ساکت و غمگینم همشون دوباره از نو شروع شدن.یه چیزی خیلی فکرم و مشغول میکرد اونم اس ام اس سامان بود،نوشته بود:
-شاید تو نخوای اما محاله من جاخالی بدم و بذارم یه مادر تنها باشی.اگه خیلی بهم فشار بیاری به سپیده و کیان و مامان بابات همه چیزو میگم…تهدید نیست.امتحان کن ببین بهش عمل میکنم یا نه.
پسر عاقلی بود و فکر نمیکردم همچین کاری بکنه اما نمیشد سر این چیزا ریسک کرد،ممکن بود از بی محلی هام به جنون برسه.مطمئن بودم باید در اولین فرصت یه قرار باهاش بزارم تا سنگامون و وا بکنیم.

پوست لبم و گرفته بودم لای دندونم و میجوییدمش.سپیده از پام نیشکون گرفت و پام سوخت.
زیر لبی گفت:
-نکن! لبت خون اومد.
توی مطب دکتر نشسته بودیم.با اینکه وقتمون رسیده بود اما انگار نفر قبل از ما کارش زیادی طول کشید.من بی قرار بودم و نمیدونستم میتونم اینکارو بکنم یا نه! حتی فکر کردن بهش که بخوام صدای قلب جنین و بشنوم من و از اومدنم پشیمون میکرد.فقط کسانی که خودشون مادرن میفهمن گوش دادن به صدای موجودی که داره توی بدنت رشد میکنه میتونه چقدر احساسات یه نفر و به بازی بگیره…من چون هنوز بچه رو با تمام وجودم نمیخواستم و دودل بودم ترجیح میدادم با شنیدن صدای قلبش از روی احساسات تصمیم نگیرم.
از فشاری که به پام اومد به سپیده نگاه کردم و دعواش کردم:
-چیه؟چیه؟ هیچی از پام نموند انقدر بشگون گرفتی.یکم رحم کن…
-انقدر کولی بازی درنیار آبرومو بردی،دکتر منتظره.
نگاهی به اطراف کردم.چند نفری داشتن سرزنش آمیز نگاهمون میکردن! قبل از اینکه بتونم یچیزی بارشون کنم تا دیگه اونطوری بهم زل نزنن،سپیده دستم و گرفت و من رو دنبال خودش کشوند:
-ترو خدا الان وقت دعوا نیست،میندازنمون بیرونا.
چه بهتر! من که از خدام بود برم و پشتم و هم نگاه نکنم.اما نشد. آخرش من و برد نشود رو یه صندلی کنار دست دکتر و خودشم نشست پهلوم…دستم و قفل کرد تو دستاش یوقت فرار نکنم.
دکتر که مرد میان سالی بود با تعجب نگاهمون میکرد. اخم غلیظی کردم و دستم رو از دست سپیده بیرون آوردم. خیلی طول کشید تا بعد از سپیده سلام بدم. دکتر صورت سبزه،ابروهای پهن و پر داشت با موهایی که وسطش ریخته بود.همون اول ازش خوشم نیومد…وقتی شروع به صحبت کرد بیشتر بدم اومد…از این اوا خواهرا بود.
– برای سونوگرافی اومدید؟حالا کدومتون باردارید؟
چپ چپ نگاهش کردم،سپیده به من اشاره کرد:
-ایشونن،نمیبینید رو صندلی مخصوص نشسته؟
دکتر با تعجب به من خیره شد انگار بخاطر لاغری بیش از حدم فکرش رو هم نمیکرد من حامله باشم.پرسید:
-چند ماهتونه؟
کمی فکر کردم:
-نزدیک سه ماه.
بیشتر تعجب کرد و چیزی توی دفترش نوشت:
-از حالا گفته باشم دختر جون…من با خانومایی که به حرفام گوش نمیدن هیچ آبم تو یه جوب نمیره.شما دیگه خیلی لاغرید،تا این حد لاغری برای بچه ضرر داره. باید خیلی سریع وزن بگیرید.
چیزی نگفتم.سپیده گفت:
-دکتر دوست من هنوز صدای قلب جنین و نشنیده میشه لطفا…
با دیدن نگاه خشمگین من دیگه چیزی نگفت.
دکتر پرسید:
-چرا؟نمیخوای به صدای قلبش گوش بدی؟
تا اومدم چیزی بگم سپیده اجازه نداد:
-هنوز مطمئن نیست بخواد بچه رو نگه داره!
دلم میخواست خفش کنم. دکتر دفتری که روبروش بود و بست…سرش رو چند بار تکون داد و عینکش و روی دماغش تنظیم کرد:
-ببین خانوم جوان.بهتره باهاش کنار بیاید.جنین توی ماه سوم شکل میگیره و به یه آدم کامل تبدیل میشه.کشتنش قتل عمد به حساب میاد…پس راه برگشتی نداری.
نذاشت جوابش و بدم. دستش و بالا آورد و مانعم شد:
-من در جایگاهی نیستم که بگم چیکار کنی…اما به هر حال وظیفه ی انسانیم بود.
بعد رو به سپیده کرد:
-میشه شما بیرون منتظر باشید.میخوام یه سونوگرافی انجام بدم تا بفهمم بچه دقیقا توی کدوم مرحله از بارداریه و سن دقیقش چقدره.
سپیده سری فرود آورد و از اتاق بیرون رفت…دکتر هم من رو راهنمایی کرد تا روی تخت دراز بکشم. مایع سردی روی شکمم ریخت و دستگاهی روش کشید که شبیه اتو بود.دستش رو به سمت مانیتور برد:
-میبینی؟این جنینِ.
به یه توده اشاره میکرد که زیاد شبیه بچه نبود.
-توی هفته ی یازدهم بارداری میشه خوب صدای قلبش و شنید…دلت میخواد صداش و بشنوی؟
آب دهنم و قورت دادم.میخواستم؟قدرتم و یکجا جمع کردم و گفتم که به صداش گوش میدم.دکتر هم همینکارو کرد.
اوب…اوب…اوب…اوب.
صداش و اینطوری میشنیدم.حس عجیبی داشت منی که نمیخواستم اصلا به صداش گوش کنم حالا هر تپش قلبش و به گوش دلم میسپردم.دکتر چیزای دیگه ای هم در مورد خوردن ویتامین B6 برای کمتر شدن حالت تهوع و تنظیم خوابم و خوردن چند وعده
توی روز گفت.هرچی که بیشتر حرف میزد بیشتر میفهمیدم اشتباه کردم و خیلی توی کارش ماهره. از اون لحظه تصمیم گرفتم هرچی که شد با دل و جون از خودم و بچم مراقبت کنم.
تا وقتی که با سپیده بیرون بودیم انگار همه چیز یادم رفته بود…تعقیب کنندم،مرگ دوستم و استرسای این چند روز.اما با ببرگشتن به خونه ی ساکت و غمگینم همشون دوباره از نو شروع شدن.یه چیزی خیلی فکرم و مشغول میکرد اونم اس ام اس سامان بود،نوشته بود:
-شاید تو نخوای اما محاله من جاخالی بدم و بذارم یه مادر تنها باشی.اگه خیلی بهم فشار بیاری به سپیده و کیان و مامان بابات همه چیزو میگم…تهدید نیست.امتحان کن ببین بهش عمل میکنم یا نه.
پسر عاقلی بود و فکر نمیکردم همچین کاری بکنه اما نمیشد سر این چیزا ریسک کرد،ممکن بود از بی محلی هام به جنون برسه.مطمئن بودم باید در اولین فرصت یه قرار باهاش بزارم تا سنگامون و وا بکنیم.
روی نیکمت پارک تنها نشسته بود و با سنگی زیر پاش بازی میکرد.دلم براش تنگ شده بود؟ نمیدونستم دیگه چه حسی بهش دارم…دستام و مشت کردم،نفسم و فوت کردم بیرون و آروم آروم رفتم طرفش. انقدر توی فکر بود که متوجهم نشد…چند تا سرفه…سرش و به سرعت بالا آورد و توی چشمام نگاه کرد:
-پونیکا !!
کیفم و از دوشم درآوردم،روی نیمکت کنارش نشستم و کیف رو روی پام گذاشتم…نگاهم به رو به رو بود:
-سلام سامان…
تا اومد چیزی بگه مانعش شدم و ادامه دادم:
-لازم نیست چیزی بگی…نگفتم بیای اینجا که تو حرف بزنی…خودم باهات حرف داشتم. فکر کردم این و بهت بدهکارم. درست نبود پشت تلفن همه چیزو تموم کنیم.
جا خورد، با اینکه مستقیم نگاهش نمیکردم اما خوب میفهمیدم حسابی غافلگیر شده. چند لحظه سکوت حاکم شد.
صدای آروم و ملایمش سکوت تلخ بینمون رو شکست:
-بخاطر سپیدست؟
برگشتم به نیم رخش نگاه کردم،اینبار اون به جایی در دوردست خیره شده بود.
گفتم:
-من و نمیشناسی؟ من آدمیم که بخاطر دیگران پا پس بکشم یا بخوام به کس دیگه ای فکر کنم؟
چشماش و بست. میخواست آروم باشه مثل همیشه که بود:
-پس چرا ؟
از بین دندونای چفت شدم گفتم:
-چون دیگه دوستت ندارم.
نگاه میشی رنگش باورم نمیکرد…از روی نیمکت بلند شدم اون هم دستپاچه شد و سریع بلند شد:
-پس بچه چی؟
-فکر کن مال کیانه…من انتخاب خودم و کردم میخوام یه مادر تنها…
-انقدر این کلمه رو نگو…مادر تنها؟ فکر کردی آسونه؟
بی طاقت و عصبی شده بودم:
-اونش دیگه به خودم مربوطه.
-تو اونشب گفتی سپیده رو طلاق بدم تا با هم باشیم.
-دروغ گفتم…احساساتی شدم.
-پس یعنی هنوزم دوستم داری!
داد زدم:
-ندارم.
ادامه دادم:
-خودتم از اول میدونستی جذب قیافت شدم…اونم برام عادی شده. من که همیشه میگفتم حسابی رو رابطمون باز نکن.
دستش و لای موهاش کشید…بی قرار بود:
-خدای من! پونیکا تو باعث میشی مردا حس کنن ازشون سوءاستفاده شده.
-چه خوب….بذار یه بارم یه زن به مردا این حس و بده.
-بچه بازی درنیار.
عصبانی شدم…کنترلم و از دست داده بودم:
-بچه بازی درمیارم چون بچه ام…که چی؟ میدونی چیه؟ حس من به تو و این بچه مثل گرفتن اسپرم از دکتره…یه پدر اجاره ای. خیالت راحت شد؟ عین سگ از چشمم افتادی. امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت…
نگاهش میلرزید. درست مثل دستاش که مشتشون کرده بود:
-خیلی پستی.
دستام و توی هم جمع کردم:
-تازه فهمیدی؟ هنوز نمیدونی چقدر بیشتر از این میتونم پست باشم…پس دُمت و بذار رو کولت و از زندگیم گم شو بیرون.
بعد از این همه توهین هنوز آروم بود:
-وقتی که بچت بزرگ شد میخوای همین و بهش بگی؟ بگی آزمایشگاهیه؟
اینبار چیزی نگفتم…از نظر من لیاقت بیشتر از این توضیح دادن رو نداشت. راهم و کشیدم و رفتم.
فریاد کشید:
-پونیکا پس دیگه هیچوقت من و مسئول تنهاییت ندون،خودت نخواستی…
اهمیت ندادم دوباره بلند تر گفت:
-پس برای چی باعث شدی چنین کار وحشتناکی و با زن و بچم بکنم؟ من فقط بخاطر تو بود که گناهش و به جون خریدم…برای آینده داشتن با تو! شاید برای تو فقط رابطه بود اما من عاشقت شدم لعنتی!
زیر لبی گفتم:
-بس که احمقی.
و برای اینکه نتونه چیز دیگه ای بگه بقیه ی راه و دوییدم…داخل ماشین که نشستم سرم و گذاشتم رو فرمون و چشمام و بستم.
دیگه دلم نمیخواست چیزی بتونه آرامشم رو بهم بزنه…حالا که چند روزی خبری از اتفاقات اخیر نبود منم حس و حال بهتری داشتم. ماشین و گوشه ای پارک کردم و ازش خارج شدم خانومی لواشک میفروخت…دلم خواست،میدونستم شاید تمیز و سالم نباشن اما یه کاسه ی کوچیک که کاری نمیکرد!
رفتم جلوتر و سلام دادم…زن نگاه کوتاهی به من انداخت اما جوابم و نداد…چه بی ادب!
اهمیتی ندادم و گفتم بهم یه کاسه ی کوچیک از آلو های قرمز و هوس انگیزش بده.کاسه رو پر کرد و داد دستم.پول خورد نداشتم و یه ده تومنی بهش دادم…درحالی که صندوقش و میگشت تا بقیه ی پولم و بهم بده گفت:
-ای کاش میدونستی بعد از خوردنش قراره بمیری.
و در همون لحظه بقیه ی پولم و با یدونه اُریگامیه شوم به طرفم گرفت و لبخند دندان نمایی زد…دندوناش سیاه و زشت بودن…کپ کردم،آلو از دستم افتاد و خیابون رو قرمز کرد.بدون گرفتن بقیه ی پول عقب عقب رفتم و بعدش سریع به طرف ماشینم دوییدم..قفلش رو که باز میکردم برگشتم به زن نگاه کردم هنوزم به من نگاه میکرد و لبخند مسخره ای روی لبش داشت.پام و روی گاز گذاشتم و به سرعت از اون مکان نفرین شده دور شدم.یکی از دستام رو قلبم بود و اونیکی ماشین و کنترل میکرد…
چرا اینطوری میشد؟ چرا همه جا بودن؟ چرا تا حس میکردم به آرامش رسیدم یه اتفاق بدتر می افتاد؟ دیگه نمیتونستم، بریده بودم. باید به پلیس خبر میدادم!
سر ماشین و کج کردم و به سمت اداره ی آگاهی ای که بار قبل اونجا بازجویی شده بودم رفتم. اما اونجا گفتن برای انتقال اطلاعات به دادگستری مراجعه کنم…وقتی در مورد بردیا کاردان پرسیدم یه آدرس نوشتن تا برم داد سرا و اونجا پیداش کنم…هیچ فکرشم نمیکردم با اون حالم بخوان انقدر من و بپیچونن…
ماشین و کج و کوله پارک کردم و توی لحظه ی آخر یادم افتاد دزدگیرش و روشن کنم…دیگه مطمئن شده بودم توی بد دردسری افتادم. بدبختی اینجا بود که خودم بودم و خودم…نمی تونستم بعد از جریان فریده کسی رو درگیر ماجرا کنم البته به جز پلیس. از بچگی مامانم من و از پلیسا ترسونده بود و کاری میکرد ازشون بدم بیاد. مثلا اگه کاری میکردم همیشه میگفت میگم آقا پلیسه بیاد ببرتت ها…بخاطر همین از اول هم زیاد با رفتن پیش پلیس موافق نبودم اما حالا راه دیگه ای برام نمونده بود.نمی تونستم برای چنین ترس بچه گانه ای ریسک کنم…
شالم و کشیدم جلو و موهام و گذاشتم تو. خداروشکر برعکس بار قبل کتونی پام بود و یه مانتو تابستونیِ سفید،نازک، بلند و البته گشاد پوشیده بودم با شلوار لی آبی،شلوارم یخورده تنگ بود ولی بعید میدونستم بخوان گیر بدن.
دادگستری شلوغ و پر سروصدا بود…اینروزا حساس شده بودم. کلافه به این ور و اون ور نگاه کردم…مردی که یه پرونده دستش بود و به نظرم رسید از کارکنان همونجاست و نشون کردم و رفتم سمتش.وقتی دید صداش میکنم تعجب کرد:
-سلام جناب…خسته نباشید،شما اینجا سمتی دارید؟
از سوالم جا خورد:
-سلام خواهر…بله بنده یکی از بازپرسان هستم،کمکی ازم برمیاد؟
آب دهنم و قورت دادم و سعی کردم کلمات و کنار هم بچینم:
-بله…یعنی از دست خودتون که نه…راستش دنبال کسی میگشتم.
به من نگاه نمی کرد و سرش پایین بود:
-شما اسم و فامیلشون و عرض کنید من ببینم میتونم راهنماییتون کنم یا نه.
سریع گفتم:
-دنبال آقایی به نام بردیا کاردان میگردم.
و با استرس بهش خیره شدم. سرش رو چند بار تکون داد و گفت:
-منظورتون جناب دادستان هستن؟ایشون الان…
حرفش و بریدم و تند تند گفتم:
-راستش میخواستم یه سری اطلاعات مهم و راجع به یه قتل بهشون بدم.
اون که انگار میخواست جمله ای تو مایه های الان وقت ندارن یا بهتره بعدا بیاید تحویلم بده چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت:
-دنبال من بیاید.
وارد راهروی بلندی شدیم و اون رو تا ته رفتیم. جلوی یه درب که از در بقیه ی اتاق ها بزرگتر و دو دهنه بود وایستاد و رو به من البته با همون سر پایینش کرد:
-شما چند لحظه همینجا باشید تا من به رئیس خبر بدم.
یه وقت با این سر پایینش نره تو در و دیوار؟! حالا مثلا به من نگاه میکرد میرفت جهنم؟ هرچند که از خیلی مردا بهتر بود…اونایی که چشم و گوششون همیشه میجنبه بعد میگن خانوم روسریت و بکش جلو. این بنده ی خدا حداقل اگر نگاه نمی کرد کاری هم نداشت. توی فکر این بودم که چطوری باید بعد از اینهمه مدت همه چیز و به پلیس بگم؟ نمیگن چرا تا حالا مخفی کاری کردی؟ اگه این و ازم بپرسن چه جوابی دارم بهشون بدم؟ کم کم داشتم از اومدنم پشیمون میشدم اما مردی که سر به زیر داشت اومد بیرون و گفت:
-دادستان منتظرتون هستن خواهر.
بعد هم راهش و کشید از همون راهروی بلند که اومده بودیم برگشت. لبم و به دندون گرفتم و چند بار آروم به در زدم. وارد اتاق که شدم دیدم تنها نیست. همون خانومی که ازم بازجویی میکرد توی دفترش بود. با دیدن من هردوشون از روی صندلی بلند شدند.
زن که سی و خورده ای سال بهش میخورد با تعجب گفت:
-شما؟
من رو شناخته بود و از حضورم متعجب بود. اما بردیا تعجب نکرد با دستش به یکی از صندلی ها اشاره کرد:
-بفرمایید..لطفا بشینید.سعیدی گفت میخواید اطلاعاتی راجع به پرونده ی قتل بدید.
حتی یه ذره هم از جام جم نخوردم نگاهم و مستقیم دوختم تو چشمای سیاه خانومه و گفتم:
-میخواستم تنها باهاتون صحبت کنم.
زن که فامیلیش توی دفترچه ی ذهنم گم شده بود از جاش بلند شد و انگار قصد خروج از اتاق و داشت اما بردیا مانعش شد:
-خانوم اقبالی یکی از مسئولین پرونده هستن،میتونید هرچی هست در حضور ایشون بگید.
دندونام و از حرص روی هم فشردم:
-اصلا برام مهم نیست ایشون کین…همونطور که گفتم باید به خودتون بگم.
-منم گفتم میتونید در حضور ایشون بگید.
چشم تو چشمِ هم دوخته بودیم. از نگاه من آتیش میبارید اما اون خیلی خونسرد و آروم بود. سعی میکردم فریاد نکشم:
-چطور میتونید توی همچین شرایطی بحث کنید؟ چیزایی که میخوام بهتون بگم واقعا مهمن…خیلی خیلی مهم.
همینطور خیره نگاهم میکرد، احتمالا به پررویی و یکدندگی من فکر میکرد. اقبالی دوباره از روی صندلی بلند شد و گفت:
-قربان من بیرون منتظر میمونم. اگه انقدر مهمه من نمیخوام باعث عقب افتادنِ پرونده بشم.
بردیا چشم های روشنش و از من گرفت و به اقبالی که بیرون میرفت دوخت:
-خیلی ممنون، به هر حال من شمارو توی جریان قرار میدم.
اینرو گفت و از خشم نگاه من فرار کرد. صورتش رو داخل پرونده ای برد و بعد چند لحظه به صندلی اشاره کرد:
-مگه نگفتید کارتون واجبه…پس چرا دست دست میکنید.
هنوز سرش داخل پرونده بود. رفتم جلو و نشستم روی صندلی. سرزنش بار گفتم:
-میشه لطفا حواستون و بدید به من؟
اما اون هنوز به من نگاه نمیکرد:
-حواسم به شماست.
نه حوصله و نه وقت برای بازی کردن داشتم. بدون توجه به اینکه میشنوه یا نه شروع کردم به توضیح و شرحِ اتفاقات اخیر کمی که پیش رفتم به من نگاه کرد و توجهش جلب شد…شاید واقعا فکر نمیکرد حرف مهمی داشته باشم و حس میکرد دارم باهاشون بازی میکنم. بعد از اینکه همه چیز و تا همون زنی که چند لحظه پیش دیده بودم براش تعریف کردم سکوت کرد…حتی با وجود اینکه چند دقیقه از زمانی که من مثل یه تراکتور در حال کار از حرف زدن متوقف شده بودم میگذشت همچنان توی فکر بود.
بلاخره شروع به صحبت کرد و همونی که ازش میترسیدم رو پرسید:
-چرا اینارو همون بار اول توی بازجویی نگفتید؟
آب دهنم رو با زور قورت دادم:
-خودمم نمیدونم. ترسیدم!
در حالی که از روی صندلیش بلند میشد پوزخند زد:
-بخاطر ترس مسخره و بی ریشه و اساستون میدونید چقدر ما رو عقب انداختین؟ما داشتیم این همه مدت الکی دست و پا میزدیم. راه و کاملا اشتباه رفتیم در صورتی که اگه همون اول میگفتید میفهمیدیم باید دنبال چی بگردیم.
دستش رو روی میز کوبید…چشمام و بستم.
ادامه داد،صداش بلند بود:
-ما رفتیم دنبال گذشته ی دوستتون و اینهمه مدت شوهرش و اطرافیانش و تعقیب کردیم در صورتی که باید میرفتیم سراغ گذشته ی شما!
گذشتم؟ سامان که هنوز گذشته به حساب نمیومد! همین چند ساعت پیش باهاش بهم زدم ولی بازم گذشته میشد دیگه…یعنی میتونستن بفهمن؟ زیاد نذاشت توی ترس بمونم گفت:
-گفتید هنوز اون کاردستی خونی که تو تاکسی گرفتید و دارید؟
سرم و به معنی بله فرود آوردم. سری تکون داد:
-بسیار خوب…خوبه. الان من و شما میریم خونتون تا اون رو به من بدید…
بعد انگار با خودش حرف میزد چون توی فکر رفته بود:
-نمیتونم بذارم نشونه ی به این مهمی یوقت از دستم بپره،باید بفهمم خون کیه،اثر انگشت روشم به نوعی سرنخ به حساب میاد.
بعد دوباره من و نگاه کرد…انقدر نگاهش جذبه داشت که هر بار اون و به من میدوخت تنم میلرزید. احتمالا بخاطر همین نگاهش بوده که افرادش ازش حساب میبردن…
-اون خانومی که گفتید آلو میفروخت و چند ساعت پیش دیدینش. گفتید خیابان بهار شمالی بود؟
-بله.
-خیلی خوب من بچه ها رو میفرستم بازداشتش کنن…ما هم بهتره عجله کنیم.
خیالم کمی راحت شد. ای کاش از همون اول به پلیس میگفتم.
-خیلی خوب من بچه ها رو میفرستم بازداشتش کنن…ما هم بهتره عجله کنیم.
خیالم کمی راحت شد. ای کاش از همون اول به پلیس میگفتم.
سوییچش رو از روی میز برداشت و از کنار من رد شد. اما من همچنان ایستاده بودم و به تابلویی که رو به روم بود نگاه میکردم یه متن قشنگ و ساده بود با این مضمون:
((همه ی چیزهای بزرگ ساده هستند و بسیاری را میتوان در یک کلمه بیان کرد؛ آزادی، عدالت، افتخار، وظیفه، شفقت و امید))
جمله ی خوبی بود اما اگر من بودم به جای این صفات از؛ جلال، شکوه، بزرگی، ثروت، قدرت و زیبایی استفاده میکردم. از نظر من این ها بزرگ بودن… البته انگار یک کلمه ی خیلی بزرگ توی دایره لغت هیچ کدوم از ما نبود…((عشق))
صدام کرد:
-خانوم فرحبخش؟
به سمتش برگشتم و با گیجی نگاهش کردم هنوز توی فکر جمله ای بودم که چند لحظه پیش خوندم:
-بله چیزی گفتید؟
-حواستون کجاست خانوم؟منتظرم همراهم بیاید اوریگامی رو بهم بدید.
سرم رو چند بار تکون دادم و دنبالش رفتم:
-اوریگامی نه،اُریگامی.
-توی زبان فارسی اوریگامی بهش میگن.
زیر چشمی بهش چشم غره رفتم. مثلا داشت من و ضایع میکرد؟ از توی سالن که رد میشدیم همه با تعجب ما رو زیر نظر گرفته بودن…از دست این مردم! نمیشد یه مرد و زن جوون با هم راه برن و فکر بد نکنن… من به کنار، این که دیگه دادستان این مملکت بود. البته این دلیل خوبی برای اینکه بگیم آدم پاکیه نمیشد…حرف از پاکی شد!؟!؟
توی فکرهام چرخ میخوردم که باز صدای بم و دورگه اش رو شنیدم:
-سوار نمیشید؟
نگاهی به ماشین شاسی بلندِ مشکیش انداختم و گفتم:
-نخیر خودم ماشین همراهم هست…آدرس و که بلدید بیاید دم در تا اُریگامی رو بهتون بدم.
سرش رو چند بار تکون داد و سوار ماشینش شد. اول دنده عقب گرفت…حالا درست رو به روی من بود. شیشه رو کشید پایین:
-بهتره شانس بیارید و بابت پنهون کاریتون به مشکلی نخورید…ولی من نمیتونم قولی بهتون بدم.
بعد هم پاش و گذاشت روی گاز و دور شد. دودی که از اگزوز های ماشینش بیرون زد توی ریه هام رفت و نفسم گرفت. با غر غر رفتم سوار ماشین شدم.
دلم میخواست دستام و بندازم دور گردنش انقدر فشار بدم تا خفه شه…مهم نبود که کی باشه اما تا حالا نشده بود مردی انقدر باهام تند رفتار کنه، عادت کرده بودم که مردا هی بهم زل بزنن و دست و پاشون و جلوم گم کنن. عادت کرده بودم همیشه تا من و میدیدن باهام مهربون باشن. اما این اصلا انگار من و نمیدید. تنها وقت هایی که احساس معمولی بودن میکردم زمانی بود که دوروبرش بودم…توی این سه باری که دیده بودمش همیشه همینطور بود. من دختری نبودم که به معمولی بودن عادت داشته باشم. البته کیانم بهم حس اینکه یه زن دیوونم و میداد ولی باز اونم معمولی نمیشد.
وقتی رسیدم دم خونه کشتیش (اشاره به بزرگی ماشین) و دم در دیدم. ماشینش از چند جا تو رفته بود و توی تمام قسمتاش خط و خوط و لکه دیده میشد.انگاز زیادی با ماشینش تصادف میکرد. شاید هم بخاطر همین که زیاد تصادف میکرد ماشین به این بزرگی خریده بود تا جونش در امان باشه!
دست از حدسیات در مورد ماشینش برداشتم و از ماشین پیاده شدم. شیشه های ماشینش دودی بود و نمیتونستم ببینمش. اما به محض اینکه نگاهی به ماشینش انداختم بوقی زد. نگاه برگرفتم و به دو رفتم سمت خونه. کلید انداختم به
در و بازش کردم. دو تا چادر بزرگ همچنان گوشه ی حیاط پابرجا بود و نگهبانا جلوی در وایساده بودن. از این بادیگاردای کت و شلواری که عینک دودیِ سیاه به چشمشون و یه هندزفری هم تو گوششون دارن نبودن از این کردای بزن بهادر بودن که آدم میدیدشون از ترس سکته میکرد. هر دو تاشون با دیدن من سلام دادن زیر لبی جوابشون و دادم:
-بابا نیومد اینجا؟
-نه خانوم هیچکس نیومد.
-باشه خوبه.
از کنار استخر که رد میشدم سعی کردم به آبش نگاه نکنم…هرچند که آبی و هوس انگیز بود اما اگه بهش نگاه میکردم بجای آب زلال و تمیز، یه استخر خون میدیدم با جنازه ی فریده که توش شناور بود
سرخورده و عصبی رفتم توی خونه. سرم پایین بودم. اُریگامی رو کجا گذاشته بودم؟ توی میز آرایشم؟ فکر کنم همونجا بود.
وارد اتاق شدم پنجره باز بود. خودم یادم رفته بود ببندمش. با فکر اینکه باید بیشتر احتیاط کنم سمت میز آرایشم رفتم. اما بدون اینکه دستم رو که نزدیک کشوی میز آرایش برده بودم جلوتر ببرم شروع کردم به جیغ کشیدن.کشوی اول میز آرایشم باز شده بود و وسایل داخلش بهم ریخته بود، رژ لب قرمز آتیشیم به شکل زننده ای پخش شده بود وتداعی گر خون بود…خونی که درست مثل خون فریده توی استخر بود.
چشمهام چرخید و بالاتر اومد…نوشته ی روی آینه، کنار تصویر ترسیده و رنگ پریده ی صورتم میچرخید. از چرخ خوردنش توی مغزم سرش گیج رفت، دوباره نگاه پر از ترسم به سمت رژ قرمزم که نصفش بیرون اومده بود و له شده بود کشیده شد. بدون وقفه جیغ میزدم.
در اتاق با شتاب باز شد. نگاه نکردم ببینم کیه. همچنان جیغ می کشیدم. یک نفر شونم و گرفته بود و تکونم میداد. اما من نگاهم به آینه بود. همونی که تکونم میداد یه سیلی توی گوشم زد. خفه خون گرفتم و به مردی که قیافش آشنا بود نگاه کردم. شوک زیاد باعث شد توی وهله ی اول بردیا رو نشناسم. نفس نفس میزدم و سینم به شدت بالا و پایین میرفت. چشمام و تا آخرین حد ممکن باز کردم، قطره ی عرق سردی که از گوشه ی ابروم به پایین سر میخورد رو حس میکردم. بردیا رو شناختم. نگهبان ها هم با بلاتکلیفی توی اتاق وایساده بودن و گیج و سردرگم به آینه نگاه میکردن. نگاهم یه بار دیگه رفت سمت آینه، اول فکر کردم متن روش با خونه اما از رژ آش و لاشم که روی میز افتاده بود فهمیدم خون نیست. نوشته شده بود:
-من فقط عقب نشینی کرده بودم تا دوباره حمله کنم.
زیرشم که انگار به خاطر خراب شدن سر ماتیکم خطش کمی نامفهوم شده بود نوشته بود:
-یه روزی دست از سرت برمیدارم اما اون روز وقتیه که مرده باشی.
یه دستم و روی دهنم گذاشتم…شونه هام و از توی دستای بردیا بیرون آوردم و از لبه ی میز آرایش گرفتم. نمیتونستم خودم به درستی روی پاهام وایستم.
بردیا سراسیمه شد:
-اوریگامی رو کجا گذاشته بودی؟
من هم به فکر این افتادم که توی میز آرایشم بود!!
به سرعت کشوی میز آرایش و با دست نشونش دادم. همون کشویی که بهش اشاره کرده بودم و باز کرد. چشام و بستم نمیتونستم ببینم تنها مدرکم گم شده. صدای کوبیدن چیزی مثل محکم بستن کشو اومد:
-لعنتی! اینجا نیست.
تقریبا روی زمین سقوط کردم. سرم و گذاشتم روی زانوم و گوشام و گرفتم…برام مهم نبود سه نفر داشتن من و توی اون وضعیت رقت انگیز میدیدن. دیگه هیچی برام مهم نبود. من توی خطر بودم و اون و با تموم وجودم حس میکردم.
بعد از چند دقیقه که من به همون حالت بودم و اون ها هم بهم فرصت به دست آوردن آرامشم و دادن دستی روی گونم کشیدم و اشکام و پاک کردم… از جام که بلند شدم نگاه خصمانه ای به دو نگهبان انداختم. دلم میخواست با نگاهم آتیششون بزنم. آدمای بی عرضه.
فریاد کشیدم:
-فقط هیکل گنده کردید؟ احمقای بی عرضه…چطوری با وجود شما تونسته بیاد تو خونه؟ هان؟
هان و طوری بلند جیغ کشیدم که گوش خودم زنگ زد. هردوشون دستپاچه شدن:
-اما خانوم ما تمام مدت حواسمون به خونه بود.
آرومتر و با شک پرسیدم:
-تمام مدت؟
هردوشون به هم نگاه کردن و بعد نگاه در ماندشون و به بردیا دوختن…یکیشون که سبزه ی تند بود و موهای مشکی پری داشت زود تر گفت:
-فقط نیم ساعت شد.
بعد اونیکی که انگار با به حرف اومدن برادرش جون گرفته بود سریع گفت:
-مادر ناخوش بود…تازه شما هم که نبودی.
با خشم نگاهشون کردم:
-فقط نیم ساعت بود؟ میدونی نیم ساعت چقدر زیاده؟ بیشعورا…باید با بابا در موردتون حرف بزنم.
هر دو تاشون آروم سرشون و انداختن پایین که این ژست مظلوم اصلا به ظاهرشون نمیومد و بدتر مضحک میشدن.
بردیا که تا اون لحظه سکوت کرده بود بلاخره به صدا در اومد و آروم گفت:
-شما دو تا بهتره برید.
هر دوتاشون انگار که دنیارو بهشون داده باشن به سرعت از اتاق خارج شدن. تا اومدم بخاطر دخالت بی دلیلش چیزی بارش کنم سریع نگاه عمیقی بهم کرد:
-میشه لطفا شمارت و بهم بدی؟
دهنم باز موند و فکم چسبید کف اتاق! داشت آمار میداد؟ نه بابا هیچ به این نگاه اخمالو میاد بخواد آمار بده؟ حالم هنوز سرجاش نیومده بود. دستم و روی پشونیم گذاشتم و روی تخت نشستم. اینبار گفت:
-اگه اشکالی نداشته باشه برای این میخوام که توی جریان کارا قرارم بدید.
دوباره چشماش و بزرگ کرد و نگاه عمیقی بهم کرد. منظورش چی بود؟ چرا اینطوری میکرد؟
شونه هام و بالا انداختم:
-مشکلی نیست.
و شمارم و گفتم سریع توی گوشیش سیو کرد و یه میسم بهم انداخت…انگار به من شک داشت. به سرعت خداحافظی کوتاهی کرد و از اتاق بیرون رفت. رفتارش عجیب غریب بود. سرم که از درد در حال ترکیدن بود و توی دستام گرفتم و روی تخت دراز کشیدم. امکان داشت قاتل هنوز توی خونه باشه؟ با این فکر تنم لرزید و دوباره روی تخت نشستم توی فکر بیرون رفتن از خونه بودم که صدای زنگ اس ام اس گوشیم بلند شد. بردیا بود…قبل از اینکه حدس بزنم چه کاری میتونه داشته باشه روی پیام زدم و اس ام اس باز شد. متنش این بود:
-خانوم فرحبخش من حدس میزنم توی خونتون دوربین کار گذاشتن و تمام مدت شمارو میپان…فردا یه گروه و میفرستم برای جست و جوی در و دیوار خونتون. با ردیابی کردن به راحتی میتونیم دوربینارو پیدا کنیم. بخاطر همین نتونستم حرفم و همونجا و توی خونتون بگم به سرعت به این آدرسی که میگم بیاید. اونجا میتونیم بیشتر صحبت کنیم.
پس اینهمه چشم و ابرو انداختنش برای همین بود که فکر میکرد من و زیر نظر دارن؟ از این فکر مو به تنم راست شد آب دهنم و قورت دادم و به در و دیوار خونه نگاه کردم. چرا لا اقل نمیگفت ازم چی میخواد؟
بیشتر از این موندن و جایز ندونستم و به سرعت به آدرسی که داده بود رفتم.
رامسر، سال 1389:
پای بدون کفشم رو روی ماسه ها کشیدم. خنکی لذت بخشی زیر پوستم دویید. نگاهم رو از روی پاهام که زیرش ماسه ای شده بود گرفتم و به دریا زل زدم. عجیب طوفانی بود. منظره ی موج هایی که خودشون رو سیلی وار به سنگ ها میکوبیدن و و دوباره برمیشگتن باعث شد حس زیبایی توی دلم بشینه. ماه کامل و زیبای شب چهارده توی آب افتاده بود و شعاع بزرگی از اطرافش رو با نورش نقره فشان کرده بود. ماه نقره ای روی آب شنا میکرد، منم دلم میخواست آب تنی کنم. از این فکر خندم گرفت. باد موهای قهوه ای و صافم رو به بازی گرفته بود و اونها رو شلاقی به صورتم میکوبید. چیزی دورم پیچیده شد. سرم رو گردوندم تا ببینم کیه اما باد در جهت مخالف میوزید و موهام جلوی دیدم و گرفته بودن. نمیتونستم از بین اون همه مو بفهمم کیه. موهام و از دو طرف با دستام گرفتم و به صورت سامان لبخند زدم. یه پلیور سبزِ روشن پوشیده بود با سافاری سفید با خطای سیاه.همیشه لباسای ساده میپوشید. اون هم لبخند قشنگی زد و به پتو اشاره کرد:
-هوا شبا اینجا خیلی سرده. اگه میخواستی اینجا بشینی باید با خودت پتو میاوردی.مخصوصا که لباستم نازکه.
دیگه نتونستم نگاهش کنم. موهام افسار گسیخته شده بودن. نگاهی به تیشرت قرمز و نازکم انداختم و گفتم:
-زیاد هم سرد نیست. به هر حال ممنون بابتش.
و مثل خودش به پتو اشاره کردم. دوباره گفت:
-میتونم اینجا بشینم؟
اینبار به کُنده ی بزرگ درختی که روش نشسته بودم نگاه کردم و کمی جمع و جورتر نشستم:
-آره بشین…سپیده کو؟
اومد و کنارم نشست. باد با موهای روشن اونم بازیش گرفته بود:
-سرش درد میکرد رفت خوابید. گفت راه حالش و بد کرده.
خم شد و تکه چوب نازکی رو که زیر پامون افتاده بود برداشت. روی ماسه ها چیزی میکشید توجهی نکردم. نگاهم به دریای دیوانه بود. این حالت دریارو خیلی بیشتر از آرامشش دوست داشتم. صدای سامان از پس غرش موج ها به سختی به گوش میرسید:
-ای کاش یه بوم اینجا داشتم. اونوقت میتونستم دو تا چیز خیلی خوشگل و بکشم.
ادامه نداد. به طرحش نگاه کردم. یه درخت می کشید. هنوز قسمت تنه اش بود.با کنجکاوی پرسیدم:
-منظورت ماه و دریاست؟
فقط سرش و به معنی تایید حرفم تکون داد. حالا رسیده بود به برگ های درخت، واقعا خوشگل میکشید.
-آره منظورم ماه و دریا بود. پس فکر کردی منظورم چیه؟
سریع گفتم:
-هیچی.
بعد هم پام و زیر ماسه ها فرو بردم. زیر درختش یه دختر و کشید که باد موهاش و به بازی گرفته بود حتی شکل باد و هم به صورت خطای تو هم پیچیده طراحی کرده بود. به دختر اشاره کردم:
-این کیه؟
-یه دختر. آدم خاصی تو نظرم نبود.
بعد تکه چوب و اون طرف تر پرت کرد. با پاش روی نقاشیش کشید و خرابش کرد:
-منظورم ماه تو آسمون نبود.
از اینکه خیلی ناگهانی بحث رو عوض کرد جا خوردم. به من خیره شده بود:
-من یه ماه خوشگلتر و دارم اینجا میبینم.
قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم از جاش بلند شد:
-از دید یه نقاش گفتم…اگه یه بار دیگه بیام اینجا حتما هم تو رو میارم هم بوم و قلمم. میدونی که نقاشا عاشق زیبایی های طبیعت هستن!
حرفی که تا نوک زبونم اومده بود گم شد. روش و برگردوند و به طرف ویلا حرکت کرد. تا وقتی که رفت داخل ویلا به رد پاش روی ماسه ها خیره شدم و فکر کردم ((سامان چقدر امروز عجیب شده بود! ))

20 / 04 / 1392 278 بازدید
درحال تکمیل +