close
خرید vpn

رمان زیبای سمفونی مرگ ( قسمت 3 )

[ قسمت سوم ]   به محض اینکه وارد کوچه شدم ماشینش و دیدم. از مجتبی، یکی از نگهبان های خونه، خواستم ماشین و نگه داره و سریع پیاده شدم. برگشتم و…

دلنوشته،کپشن | lifesms.ir
جدیدترین پست هاNEW!
  1. شمال یا جنوب؟
    ارسالی جمعه 12 آذر 1395
  2. جهان را...
    ارسالی جمعه 12 آذر 1395
  3. بالاخره بعد از مدتها...
    ارسالی پنجشنبه 11 آذر 1395
  4. خاطره ها گاه و بیگاه می آیند...
    ارسالی پنجشنبه 11 آذر 1395
  5. اما دلم سخت تو را می خواهد!
    ارسالی چهارشنبه 10 آذر 1395
  6. با هم که باشيم سه تاييم؛
    ارسالی چهارشنبه 10 آذر 1395
  7. هوای سرد تنهایی...
    ارسالی سه شنبه 09 آذر 1395
  8. در حوالی تو...
    ارسالی سه شنبه 09 آذر 1395
  9. مرا به یاد خیابانی بینداز پر از پاییز...
    ارسالی سه شنبه 09 آذر 1395
  10. غم‌انگيز است پاييز...
    ارسالی سه شنبه 09 آذر 1395
×
اطلاعیه سایتی نو و متفاوت...
تبلیغات

[ قسمت سوم ]

http://up.lifesms.ir/up/lifesms/tir-92/roman-samfoni.jpg

 


به محض اینکه وارد کوچه شدم ماشینش و دیدم. از مجتبی، یکی از نگهبان های خونه، خواستم ماشین و نگه داره و سریع پیاده شدم. برگشتم و از شیشه پنجره بهش گفتم:
-ماشین و ببر خونه و خودتونم همه جای خونه رو مو به مو بگردید ببینید یوقت کسی تو خونه نباشه. بعدش هم از دم در تکون نخورید. فهمیدی؟
فهمیدی رو طوری گفتم که اگر هم نفهمیده بود جرات سوال پرسیدن نداشت:
-چشم خانوم.
روم و برگردوندم و به این فکر کردم که چقدر خوبه دو نفر به این گندگی حالا بخاطر پول یا هرچیز دیگه ای ازت حساب ببرن! به من که واقعا حس خوبی میداد.
قبل از اینکه دستم به سمت دستگیره بره بردیا در رو برام باز کرد. سوار ماشینِ بلندش شدن سخت بود. همیشه از ماشینای شاسی بلند نفرت داشتم. به هرحال با هر زحمتی که بود روی صندلی نشستم. چند لحظه سکوت سنگینی بر فضای خفه ی ماشین حکم فرما شد. اون بود که سکوت رو شکست:
-پلیس اون خانومی که تهدیدتون کرده رو گرفته. البته امکانش هست یه نفر دیگرو اشتباهی گرفته باشن. اما دادیارم که باهاشون رفته بود گفت تنها کسی که توی اون حوالی پیدا کردن همون خانوم بوده که آلو میفروخته. به هر صورت امیدوارم خودش باشه.
از خبری که داد خیلی خوشحال شدم. به هر حال سرنخ خوبی بود. یه مدرک زنده، عاقل و بالغ!
حرفش ادامه داشت:
-ولی بخاطر این نبود که ازتون خواستم خارج از خونتون صحبت کنیم. همونطور که عرض کردم قاتل شمارو میبینه، من فکر میکنم کسی که دنبالتونه یه راهی به داخل داره که میتونه به راحتی رفت و آمد کنه. من با دقت نگاه کردم، دزدگیرای بالای دیوارتون جوری نیست که بشه کسی از دیوار بخواد بپره تو حیاط. از دیوار نیومده تو این و مطمئنم.
به سرعت حرفش رو رد کردم:
-نه، محاله. پس میگید چطوری میاد تو؟ کیلد داره؟ چطوری میتونسته از روی کلیدا بسازه و ما…
میخواستم در ادامه بگم ((ما نفهمیده باشیم)) که ناگهان یاد کلید گم شدم افتادم. با صدایی که از ترس و هیجان دو رگه شده بود گفتم:
-اون کلید خونم و داره. خدایا! چطور یادم نبود…
به من خیره شد منتظر بود توضیح بدم.
یه تیکه از موهای فر و قرمز رنگم اومده بود توی صورتم. اون و با دستم به سمت بالا هدایت کردم و توضیح دادم:
-اولین باری رو که اُریگامی پیدا کردم و شوهرم من و ترسوند، یادتونه که براتون تعریف کردم؟
سرش رو فرود آورد. ادامه دادم:
-اونشب بخاطر اینکه کلید در ورودی و پیدا نکردم مجبور شدم از در پارکینگ برم تو. چون فکر میکردم توی خونه جا گذاشتمش اهمیتی به این موضوع ندادم اما هر چقدر گشتم پیداش نکردم. چند روز گذشته بود که یه روز توی کشوی کنسول دیدمش. احتمالا توی اون مدت که گم و گور شده بود از روش ساخته.
بعد به این فکر کردم که چقدر احمقم! چطوری چیزِ به این مهمی یادم رفته بود. باید زودتر متوجه این موضوع میشدم. خوب وقتی آدم زندگیش معمولیه دیگه به گم و پیدا شدن وسایلش اهمیتی نمیده. آدم خوبی رو برای بازی انتخاب نکرده بود. من ترسو بودم. من همیشه چند قدم ازش عقب تر بودم به طوری که اصلا بازی کردن با من نمیتونست براش جالب باشه. فقط اگر اراده میکرد میتونست من و بکشه.
اما حالا دیگه فهمیده بودم قصد کشتنم و نداره. فقط میخواست اذیتم کنه. واقعا هم تونسته بود به مرادش برسه.
بردیا چند لحظه فکر کرد. انگار عادت داشت قبل از هر حرفی بهش فکر کنه:
-من فکر میکنم باید کسی باشه که میشناسینش. وگرنه چطوری تونسته کلیدتون و برداره؟
برای زدن حرف بعدیش مردد بود. من و منی کرد و بلاخره گفت:
-شما به کسی شک ندارید؟مثلا…مثلا شوهرتون؟
باید میگفتم؟ هیچ برای آبروی بابام خوب نبود که کسی بفهمه دامادش قاتله!
دل به دریا زدم و گفتم:
-من به شوهرم خیلی مشکوکم. گفتم که بهتون، اون روزی که اولین نشونه رو دیدم شوهرم توی خونه ی من بود و من و تا حد مرگ ترسوند. این خودش میتونه یه دلیل خوب برای اثبات قاتل بودنش باشه.
چشمای روشنش از تعجب گشاد شدن:
-خونه ی شما؟
لبم رو به دندونم گرفتم و سرم و پایین انداختم:
-من و شوهرم جدا از هم زندگی میکنیم.
بعد هم از گفتن راز زندگیم بهش پشیمون شدم. اما من حاضر بودم هرچیزی رو که بتونه سر این کلاف سردرگم و پیدا کنه بهش بگم. آب از سرم گذشته بود.
وقتی دید تمایلی به ادامه ی بحث ندارم دیگه در مورد کیان چیزی نپرسید.
در عوض گفت:
-راستش من یه نقشه ای به ذهنم رسیده اما شما هم باید توش همکاری کنید.
بعد ساکت شد و منتظر واکنش من بود. دستام و توی هم گره زدم و گفتم:
-میشه اول بگید نقشتون چیه؟ مطمئن نیستم بتونم کمکی کنم.
روی صندلیش تکونی خورد و به طرف من برگشت:
-اما از نظر من کمک بزرگی میتونید بکنید.
دوباره ساکت شد. از مکث هایی که بین حرفاش میکرد حرصم میگرفت. من هیچ حال و روز خوبی نداشتم و هر لحظه که معطل میکرد خونم به جوش میومد.
بلاخره وقتی دید ساکتم اون رو برحسب رضایتم گذاشت و ادامه داد. هنگام توضیح دادن دستاش و هم تکون می داد:
-ببینید. شما الان برمیگردید خونتون. همین که رسیدید به یه دوست زنگ میزنید و میگید که فهمیدید قاتل کی بوده و پلیسا دستگیرش کردن.
با دقت به حرفاش گوش میدادم. دوباره مکث کرده بود. ناخونام و توی مشتم فشردم و سعی کردم خونسرد باشم.
-وقتی که این و گفتید بهش خبر میدید که از این به بعد میخواید شبا که خنکه برید پیاده روی و از این همه مدت توی خونه موندن خسته شدید، ازش میخواید که باهاتون بیاد و جوری وانمود میکنید که انگار اون راضی نیست و نمیخواد بیاد.
مکث…
-بعد از اون شب از خونتون مثلا برای پیاده روی میزنید بیرون. اما واقعا اینطوری نیست و ما چند تا از افرادمون رو با لباس شخصی، همون اطراف میفرستیم تا اگه کسی دنبالتون کرد بگیریمش. میدونم که همین الانم یه نفر و داریم برای بازجویی اما به نظر من باید بیشتر از اینا باشن.
ماشین و روشن کرد و پاش و روی گاز گذاشت، از آینه ی بالا سرش به ماشین های پشتی نگاهی انداخت.
-اینکه قبول کنید یا نه به خودتون مربوط میشه. تا برسیم منزلتون میتونید راجع به این موضوع فکر کنید. فراموش نکنید که توی موقعیت خیلی بدی هستید و اون شمارو میبینه.
بچه که خر نمیکرد میدونستم میخواد بیشتر بترسم و باهاش همکاری کنم، اما واقعا نیازی به ترسوندن نبود من خودم تا حد مرگ ترسیده بودم.
همون لحظه جواب دادم:
-نیازی به فکر کردن نیست. باهاتون همکاری میکنم.
نقشه ی خوبی به نظر میرسید اما اگه کسی دنبالم نمیفتاد چی؟ اصلا اگه من و توی خطر مینداخت کی جوابگو بود؟ گفت که تصمیم با خودمه و اونا مسئولیتی نداشتن. اما از طرفی هم چقدر دیگه باید وقت هدر میدادیم تا هرکار دلش میخواد بکنه؟ به هر حال راه دیگه ای نداشتم.
انگار از اعلام موافقت من خوشحال شد چون لبخند کجی گوشه ی لبش نشست.
من و چند تا کوچه دورتر از خونمون پیاده کرد و قبل از رفتن دوباره همه چیز رو بهم یاد آوری کرد.
-اگر تونستیم شب یه تعقیب کننده ی دیگه هم پیدا کنیم که خیلی خوب میشه. اما اگه نشد امشب با ما برای شناسایی چهره ی مضنون میاید و دوباره از فردا نقشمون و تکرار میکنیم. پس تا شب.
همونجا وایسادم و به رفتنش نگاه کردم. معلوم بود خیلی آدم باهوشیه و همه چیز سریع دستگیرش میشد. درحالی که راهم و به سمت خونمون کج میکردم زیر لبی گفتم:
-خوب معلومه دیگه…وقتی تونسته با این سن کمش دادستان بشه حتما خیلی باهوش و زرنگ بوده.
از کنار هرکس که رد میشدم با شک و تردید از خودم میپرسیدم(( این میتونه کسی باشه که دنبالشیم؟ ))
اما مردم توجهی به من نداشتن و بی تفاوت از کنارم میگذشتن. وقتی به خونم رسیدم همون کاری رو که بردیا ازم خواسته بود انجام دادم. تلفن و برداشتم و بدون اینکه واقعا به کسی زنگ بزنم شماره گرفتم. از بچگی بازیگر خوبی بودم و توی مواقع مختلف میتونستم هر نقشی که بخوام بازی کنم. نقش یه زن وظیفه شناس، دختر خوب پدر و مادر، یه دوست صمیمی و قابل اعتماد و زنی که میشه روش برای هرچیزی حساب کرد.
حرفم که تموم شد تلفن و روی اپن گذاشتم و روی مبل ولو شدم. امروز واقعا روز وحشتناکی برام بود. از صبح گرسنه بودم اما وقت نکرده بودم چیزی بخورم. از بیرون پیتزا سفارش دادم. میدونستم نباید توی دوران بارداریم فست فود بخورم اما من که واقعا مادر وظیفه شناسی نبودم. همین که بخاطر بچم الکل و کنار گذاشته بودم خودش کلی بود. معمولا به جز خودم به کس دیگه ای فکر نمیکردم پس بچم هم باید به همین پیتزا راضی میبود.
بعد از غذا سعی کردم بخوابم اما از اینکه کسی بخواد توی خواب زیر نظرم بگیره میترسیدم و خوابم نمیبرد.
تا شب به این موضوع فکر میکردم که واقعا قبول کردنِ همکاری با اونها کار درستی بود یا اینکه مثل اکثر تصمیمایی که توی زندگیم میگرفتم اینیکی هم حماقت بود؟ اما من مثل همیشه کار خودم و کردم.
شب با تظاهر به خوشحال بودن آماده شدم. یه دست گرمکن صورتی روشن با مانتو و کتونی سفید پوشیدم. شال صورتیمم انداختم سرم. میخواستم عطر هم بزنم اما با به یاد آوردن منظره ی اتاقم و نوشته ی روی آینم از خیر اینیکی گذشتم. تا همینجاشم اگه راستی راستی من و زیر نظر داشت باور کرده بود خیلی خوشحالم. درو پشتم قفل کردم. نگهبانا تعجب کردن اما با چشم غره ای که بهشون رفتم جرات نکردن چیزی بپرسن…
حسابی گوششون و کشیده بودم که به بابا هیچی در مورد تنها بودنم نگن. هرچند که در باره ی اینیکی مطمئن نبودم به حرفم گوش بدن آخه رئیس و حقوق بدشون بابام بود. هر لحظه منتظر بودم بابا زنگ بزنه و مخفی کردن این موضوع رو به روم بیاره اما تا حالا که زنگ نزده بود و من این و به حساب اینکه چیزی نمیدونست میگذاشتم. اینکه نمیدونست و ترجیح میدادم تا اینکه بفهمم میدونسته و براش مهم نیست.
زیادم مطمئن نبودم اهمیتی بدن که من واقعا تنها و ترسیده بودم. همین که با پولشون بهترین سیستم امنیتی و نگهبان های قلچماق خریده بودن و مطمئن بودن جونم تو خطر نیست براشون بس بود. پدر و مادر من هیچوقت به من فکر نمیکردن. اصلا به هیچ کس فکر نمیکردن جز خودشون. اگه یه ذره هم به فکر من بودن مامانم به خاطر اینکه هیکلش یوقت بد نشه یا پیری زودرس نگیره قید دوباره بچه دار شدن و نمیزد و منم از کوچیکی انقدر تنها نمیشدم. اونا من رو هم مثل خودشون تربیت کرده بودن. بی محبت و سرد. خودخواه و خیانت کار.
وقتی نوجوون بودم و خانواده های دوستام که انقدر دور هم و صمیمی بودن و میدیدم با گریه از خدا میخواستم همه ی پولای بابام و ازش بگیره و به هردوشون قلبای مهربون بده، بهمون یه خانواده ی دور هم و صمیمی بده.
یا وقتی توی مدرسه میدیدم پدر و مادرای بچه های هم سن و سال من انقدر بچه هاشون و کنترل میکنن و خانواده ی من با اینکه میدونستن پام به پارتی و مهمونیای آنچنانی باز شده اهمیتی نمیدادن و این کارشون و به حساب روشن فکری و تجددشون میذاشتن بیشتر توی خودم میرفتم. اما هرچقدر که بزرگتر شدم بیشتر طرز فکرم عوض شد. از پول و مقام و قیافم برای خوشحال بودن استفاده میکردم. از بازی دادن دیگران بیشتر لذت میبردم اما آخرش تنها چیزی که گیرم اومد یه گذشته ی کثیف بود با یه دنیا غم که گوشه ی دلم و چرکین کرده بود.
نفسم و فوت کردم بیرون. دلم نمیخواست به این چیزا فکر کنم. فکر کردن به اون دختر بچه ی پاک روحم و آزار میداد. دلم میخواست خودم و هم مثل دیگران گول بزنم و به خودم بقبولونم من یه دختر قوی و خوشبختم که هیچکس حق نداره بگه بالای چشمش ابروئه. اما حقیقت نداشت، اگر همه ی دنیا رو هم گول میزدم دیگه خودم و که نمیتونستم فریب بدم. توی مردابی فرو رفته بودم که از اون بیرون اومدن دیگه ممکن نبود.
نگاهی به ساعتم کردم نیم ساعت از زمانی که از خونه بیرون اومدم میگذشت و خبری نبود. خیابون نسبتا شلوغ بود. نیم ساعت شد یه ساعت و خبری نشد. بردیا اس ام اس داد که راه رفت رو برگردم. منم همونکاری که گفته بود و کردم.
دیگه از اومدنش ناامید شده بودم. اما پیداش شد. همون مردی بود که کلاه سیاه گذاشته بود و شالم و تونست با خودش ببره. توی یه لحظه دیدمش که از داخل یه مغازه بیرون اومد. مطمئن بودم خودشه چون لباساش و جثش دقیقا همون شکلی بود. کوبش قلبم و از زیر مانتو و سویی شرتم هم حس میکردم. نفهمیدم توی این گرما چرا دیگه سوییشرت پوشیده بودم. احتمالا برای این بود که اگه من و توی خونم میدید بفهمه دارم میرم پیاده روی و میخوام ورزش کنم. مثل یه نشونه که بتونه دنبالش کنه. فقط توی یه لحظه دیدمش و سعی کردم وانمود کنم متوجه حضورش نشدم. دستم داخل جیب سویی شرتم میلرزید. اراده ی پاهام و که برای خودشون میرفتن نداشتم. به محض اینکه از اون حالت وحشت زده بیرون اومدم گوشیم و در آوردم و به بردیا اس ام اس دادم:
-خودشه دادستان. همین مردی که کلاه سیاه گذاشته با جین و تی شرتِ مشکی. داره پشتم میاد.
بردیا یه کلمه جوابم و داد:
-دیدمش.
توی یکی از پیچا برگشتم و نگاهش کردم…اونم نگاهش به من بود صورتش و به خوبی نمیدیدم چون سرش به سمت پایین تمایل داشت و نقابِ کلاه قسمتی از صورتش و پوشونده بود. مطمئن بودم نمیشناسمش. چرا یه غریبه باید قصد جون من و میکرد؟ مگه من چه بدی در حقش انجام داده بودم؟
سریع نگاه ازش گرفتم و با سرعت بیشتری راهم رو ادامه دادم. دستم توی جیب سوییشرتم بود و کیف پولم رو لمس میکردم. وقتی صدای قدماش و شنیدم که سریع اومد طرفم، خیلی سریع دستم رو از تو جیبم بیرون آوردم و با این حرکت تند و ناخود آگاهم کیف پولِ صورتی رنگم هم از جیبم بیرون اومد و روی زمین افتاد. بدون توجه به کیف پولم خواستم به سرعت اونجارو ترک کنم. ضربان قلبم به اوجش رسیده بود.صدای قدم های پشتم دیگه داشتن میدویدن. دستی رو حس کردم که دور بازوم حلقه شد و من و به طرف خودش برگردوند. خودش بود، نگاهی به چشمای سیاهش کردم. عجیب برام آشنا بودن این چشمها…کجا دیده بودمشون!؟
در تلاش بودم بازوم و از توی دستش در بیارم و جیغ کشیدم. به سرعت دو سه ماموری که با لباس شخصی همون اطراف مراقب بودن و من خودم هم نمیتونستم حضورشون و تشخیص بدم دوییدن طرفمون.
یکیشون که جوون سی و چند ساله ای به نظر میرسید و هیکل درشتی داشت گفت:
-خیلی آروم دست خانوم و ول کن و دستات و بذار روی سرت.
یکی دیگه اون و که عقب عقب میرفت و میخواست فرار کنه گرفت. دقیق که نگاه کردم فهمیدم بردیاست. دستاش رو محکم گرفت و کشید پشتش و بهش دستبند زد. پسر جوونی بود. شاید از منم که بیست و هفت سالم بود کوچیکتر بهش میومد.اما چشمهاش و طرز نگاهش؟چرا انقدر برام آشنا بود؟ نگاه کینه توزانه اش به من بود و با وجود اینکه بردیا واقعا محکم دستش و گرفته بود اما تمام حواسش به من بود و با نگاهش تمام وجودم رو آتیش میزد. بقدری نگاهش یاغی و طوفانی بود که با وجود بردیا و ماموراش بازم ترسیدم و فورا نگاه از چشماش گرفتم.
همین که به بردیا و پلیس و ماشین پلیس نگاه کردم به طرز عجیبی آروم گرفتم و انگار بعد از این همه مدت روح خسته و وحشت زدم به کالبدم برگشت.
شاید همه ی این اتفاقات در عرض فقط چند دقیقه افتاد. اون که تا همون لحظه نگاه ترسناکش و به من دوخته بود و سکوت کرده بود نیشخندی به من زد و شروع کرد به نقش بازی کردن. از حالت لبخندش فهمیدم که نقشه ای توی سرشه.
داد کشید:
-چیکار میکنید؟ به چه جرمی من و گرفتید؟
بعد سعی کرد دستش و که از پس دستبند توی دست بردیا بود آزاد کنه:
-من که کاری نکردم. فقط میخواستم این و به خانوم بدم.
وقتی بردیا دستش و از روی دستای زمختش برداشت چشمهای منم بیرون زد، کیف پولِ صورتی رنگم توی دستاش بود. بردیا هم به من چشم دوخت. جیغ زدم:
-داره دروغ میگه عین سگ.
نگاهم توی چشمای بردیا بود. میخواستم با نگاهم ازش خواهش کنم حرفام و باور کنه.
بردیا با حالت دلگرم کننده ای لبخند زد و بعد با همون صدای بم و پر نفوذش گفت:
-توی اداره ی پلیس همه چیز مشخص میشه.
همونجا وایسادم. نمیدونستم اینطوری میشه. اصلا برای چی کیف پولم رو با خودم آورده بودم؟ انگار سرنوشت هم با من بازیش گرفته بود.
نفس لرزونم رو بیرون فرستادم و دوباره به اونها نگاه کردم.بردیا سرِ پسررو با زور خم کرد و اون و توی ماشین پلیس نشوند. بعد هم درو بست کنار شیشه ی جلوی ماشین خم شد و چیزی به راننده گفت.
همین که راست ایستاد به من نگاه کرد. وقتی دید با بهت و حیرت همونجا ایستادم به سمتم اومد:
-این مرد و میشناختی؟
کمی این پا اون پا کردم. مطمئن نبودم میشناسمش. فقط یکم آشنا میزد.
بلاخره گفتم:
-قبل از این جریان؟ نمیدونم. مطمئن نیستم.
ابروهای مشکی رنگش از تعجب بالا رفتن:
-آدم یا یه نفر و میشناسه یا نمیشناسه.
شالم که داشت از روی سرم می افتاد و به سرعت گرفتم و روی سرم مرتب کردم:
-فکر نکنم بشناسمش فقط یکم برام آشنا بود.
غرولند کرد:
-تو اصلا به ما کمک نمیکنی.
با دهن باز نگاهش کردم:
-کمک نمیکنم؟ چطور این و میگی؟ من همین الان جونم و توی خطر انداختم تا…
دستش رو بالا آورد و گفت:
-خیلی خوب کافیه. آره جونت و به خطر انداختی. اما نه برای ما! فقط برای اینکه از شر یه قاتل روانی راحت شی…پس سر من منت نذار.
بعد دستاش و توی جیب شلوارش فرو برد:
-بهتره بریم اداره ی پلیس…باید زنرو شناسایی کنی.
بی اهمیت به نگاه خشمگین من پشتش رو بهم کرد و به سمت ماشینش رفت. فکر کرده بود که میتونه با این کاراش حرصم بده؟ الان کوچیکترین اهمیتی به کارای اون یا هر کس دیگه ای نمیدادم. از قدیم گفتن خطرناک ترین قمارا قمار مرگ و زندگیه. امشب شده بمیرم هم باید ثابت کنم هدفش فقط دادن کیف پولم نبوده.
با پررویی در جلو رو باز کردم و پیشش نشستم. سوییشرتم و درآوردم و انداختم روی صندلی عقب. آینه ی بالا سرم و پایین زدم و توش موهام و مرتب کردم. بردیا انگار توی این دنیا سیر نمیکرد و عمیقا توی فکر بود. یه دستش به فرمون بود و دست دیگش رو از پنجره بیرون برده بود. حوصلم سر رفت. دلم میخواست احتمالات موجود و اینکه میخواستن با مضنونین چیکار کنن رو بهم بگه. اما نگفت.
دم اداره ی پلیس وقتی میخواستم از ماشین پیاده شم صدام کرد. من که در رو هم باز کرده بودم ذوق زده شدم و دوباره کنارش قرار گرفتم و درو بستم.
با این حرکت من پوزخندی روی لبش نشست. کیف پولم رو به طرفم گرفت و گفت:
-واقعا؟ صورتی؟ فکر کردی بچه ای؟
بعد هم قبل از اینکه اجازه ی هرگونه حرفی رو بهم بده پیاده شد. خودم هم خندم گرفته بود. حتی توی اون حالت پر استرس هم حرفش باعث خندم شده بود. حق با اون بود. آخه رنگ کیف پولم صورتی معمولی نبود از این صورتی باربیا بود و یه عکس کیتی هم روش داشت. هر کی میدید باورش نمیشد این کیف پول برای یه زن بیست و هفت سالست.
من هم پایین رفتم و دنبالش به سمت اداره ی پلیس حرکت کردیم. همونطور که حدس میزدیم زنِ آلو فروش همون کسی بود که من و تهدید کرده بود. بعد از شناسایی چهرش بردیا ازم خواست تا برگردم خونه و هروقت که نیاز بود بهم زنگ میزنه. من هم با خوشحالی و فارق از ترس های این چند روز اونجا رو ترک کردم.
هرگز توی عمرم هیچ چیز من و تا این حد خوشحال نکرده بود. احساس آزادی میکردم.
انگار که همیشه و از زمان تولد زندونیم کرده بودن که حالا انقدر خودم و آزاد میدیدم. یکی از همکارای بردیا من و تا خونه رسوند. خودم میخواستم تنهایی بیام و از آزادیم لذت ببرم اما بردیا اجازه نداد و گفت تا زمانی که پرونده بسته نشده باید مراقب باشم.
بهمن ماه سال 1389

دستم رو محکم گذاشتم روی زنگ و چند بار پشت هم زنگ زدم. از دست سپیده عصبانی بودم. نمی دونستم چطور تونسته بود همه چیز رو در مورد به هم خوردن اوضاع زندگی من و کیان، به دخترا و دوستای مشترکمون بگه. فریده صبحش بهم زنگ زده بود و گفته بود که سپیده از حدش خارج شده. بدون این که کسی جواب بده در باز شد. در رو محکم با پام باز کردم و رفتم تو. از پله های ایوونشون بالا می رفتم و صدام رو بالا برده بودم:

- سپیده؟ سپیده خونه ای؟

در چوبی باز شد و سامان توی چهار چوب در ظاهر شد:

- س … سلام پونیکا … چیزی شده؟

با عصبانیت دستم رو توی هوا تکون می دادم:

- برو از اون زن بی شعورت بپرس. آبرو برام نذاشته!

با تعجب از جلوی در کنار رفت:

- سپیده؟ چکار کرده مگه؟ حالا بیا تو.

از کنارش عبور کردم و گفتم:

- تو بگو چکار نکرده. خونه نیست؟

سامان در رو بست و به طرفم اومد:

- نه نیست. یه دقیقه بشین نفس بگیری. عین لبو سرخ شدی.

بعد به طرف آشپزخونه رفت:

- من که نمی فهمم چرا این قدر عصبانی ای. یعنی کارش تا این حد بد بوده؟

صداش از داخل آشپزخونه می اومد. جواب دادم:

- اصلا ازش انتظار نداشتم. آبروم رو جلوی همه ی بچه ها برده. بهشون گفته رابطه ی من و کیان به هم ریخته و کیان می خواد منو طلاق بده.

روی مبل نشسته بودم. به بالا سرم نگاه کردم. سامان یه لیوان آب دستش بود و اون رو به طرف من گرفته بود. لیوان رو از دستش گرفتم. اومد و کنام نشست. سرش رو به طرف من گرفت:

- حالا راست گفته یا دروغ؟

چپ چپ نگاهش کردم:

- مثلا چه فرقی داره اون وقت؟

- برای سپیده فرقی نداره و در هر صورت کارش اشتباه بوده. اما برای من خیلی فرق داره.

رنگ نگاهش دوباره عوض شده بود، درست مثل همه ی وقتایی که بعد از جریان ویلای ساحلی می دیدمش. نگاهم رو با زور از چشمای میشی و خوش نقشش گرفتم و لیوان آب رو سرکشیدم. دلم می خواست بازی کنم. حالا اگه دستم به خود سپیده نمی رسید به شوهرش که می رسید. لبخند شیطونی زدم و پرسیدم:

- واسه ی تو؟ چه فرقی؟

لیوان خالی رو از دستم گرفت و روی میز گذاشت:

- اول تو بگو راست گفته یا دروغ تا من هم بگم چه فرقی برام داره.

در حالی که نگاه از اون می گرفتم گفتم:

- حقیقت داره.

واقعا هم حقیقت داشت. مدت ها بود که کیان حتی برای لحظه ای هم حرف طلاق رو ول نمی کرد.

بعد دوباره نگاهش کردم. دسته ای از موهام رو دور انگشتم پیچیدم:

- خب حالا بگو برای تو چه فرقی داشت؟

توی فکر رفت. انگار نمی دونست چطور باید توضیح بده. نگاهم رفت سمت لبای قرمز و خوش فرمش. توی دلم گفتم «سپیده خانوم با من بازی می کنی؟ پته ی من رو می ریزی رو آب؟ حالا اگه منو شوهرت رو ببینی که با همیم، اون وقت تازه می شیم یک یک مساوی!»

سامان هنوز با خودش درگیر بود. با فکر این که این پسر چقدر بی دست و پاست، دستم رو پشت گردنش قرار دادم و بدون فکر کردن به عواقب کارم صورتش رو جلو کشیدم و نفس شکه شدش رو توی گلوش خفه کردم. چشمای متعجبش گشاد شده بودن و لبش هیچ حرکتی مبنی بر همراهی من نمی کرد، چند ثانیه نگذشته بود که هم چشماش رو بست و هم منو همراهی کرد.

موهاش رو به هم ریخته بودم. حدس می زدم که موهای منم ژولیده شده باشه.

دستم رو روی بازوی بدون لباسش کشیدم. سامان دستش رو دور کمرم پیچید و برای اینکه نفسی تازه کنه سرش رو کنار کشید:

- مدت ها بود که این رو می خواستم!

تی شرت سبزش رو که توی دستم بود کنار مبل انداختم و با لبخندی نگاهش کردم:

- منم همین طور.

تا سرم رو دوباره نزدیک صورتش بردم دستش رو روی قفسه ی سینم گذاشت و منو به نرمی از خودش دور کرد:

- نه منظورم این نبود، منظورم رابطه نبود.

بعد چند بار آروم روی قلبم زد:

- منظورم این بود، این رو می خواستم.

چند لحظه هاج و واج نگاهش کردم. چرا این قدر جدی گرفته بود همه چیز رو؟ مثل برق گرفته ها پسش زدم و اون رو از خودم دور کردم. از سراسیمه شدن من تعجب کرد و به سرعت از روی مبل بلند شد:

- چی شد پونیکا؟

مانتوم رو از روی تاپ سیاهم پوشیدم:

- نمی دونم، فکر نکنم دیگه بتونم این کار رو بکنم.

انگار حرف دلم رو از توی نگاهم خوند. تی شرتش رو از روی زمین برداشت و توی یه حرکت سریع پوشیدش:

- می فهمم، تو یه رابطه ی جدی نمی خوای.

موهای صاف و نرمم رو که سامان بازشون کرده بود دوباره از بالا بستم و شال رو روی سرم انداختم:

- به سپیده چیزی نگو، منم نمی گم. فراموش کن چنین اتفاقی افتاده.

این رو گفتم و به سرعت به سمت در رفتم. کفشام رو که می پوشیدم دستم رو محکم گرفت:

- نمی تونم بهش نگم. فکر می کنی سادست؟ توی چشماش نگاه کنم و فکر کنم اتفاقی نیفتاده؟ اگه نمی خواستی پس چرا از اول منو اینکارو کردی؟ چرا شروعش کردی؟

نگاهی به دستش که دور دستام پیچیده بود انداختم:

- دستم و ول کن.

دستم رو رها کرد و با لحن ملتمسی گفت:

- پونیکـــا!

برگشتم نگاهش کردم و با لحن سردی گفتم:

- اشتباه کردم، خوبه؟

دیگه اجازه ندادم چیزی بگه و از اونجا بیرون اومدم. چرا این طوری پیش رفت؟ یاد گرمای دستاش و آغوشش افتادم. دستم رو روی لبم کشیدم و گفتم:

- ای احمق! چرا این حرف رو زد؟ همه چیز داشت خوب پیش می رفتا!

بعد یاد حرکت نرم دستاش روی قلبم افتادم:

«منظورم این بود، این رو می خواستم.»

بعد از اون هرچقدر که تلاش کردم رابطه ی من و سامان مثل قبل از اون روز نشد. نگاه های معنی داری که بینمون رد و بدل می شد و رفتارای سامان، نمی ذاشت اوضاع عادی بشه.

همه چیز برای من با یه بازی مسخره شروع شد. بازی ای که خیلی زود تبدیل شد به تراژدی آدم بزرگا.
صدای صحبت از پشت در میومد. سرم رو چسبوندم به در تا بهتر بشنوم. صدای گنگ و آرومی بود. تازه تونسته بودم خوب تمرکز کنم که صدای چند تا سرفه از پشتم باعث شد سرم و به سرعت عقب بکشم. برگشتم پشت و نگاه کردم. همون مردی بود که بار قبل وقتی اومدم دادسرا من و پیش بردیا برده بود. این دفعه سرش پایین نبود و با چشمای گشاد و متعجب نگاهم میکرد. جا خورده بودم.
با لکنت زبان گفتم:
-چیزه…یعنی میخواستم…آخه آقای دادستان صحبت میکردن…کارشون داشتم.
کاملا از طرز نگاه کردنش فهمیدم هیچ کدوم از حرفام و نفهمیده.
سرش رو خاروند و گفت:
-رئیس میدونه شما اینجایید؟
سریع در برابرش جبهه گرفتم:
-بله خودشون خواستن من و ببینن.
سرش رو چند بار تکون داد و بلاخره پایین و نگاه کرد:
-بسیار خوب. پس چند لحظه همینجا منتظر بمونید.
وقتی با زدن چند تا تقه به در رفت تو، به این فکر کردم که اگه کارمند من بود بخاطر رفتارش بی برو برگرد اخراجش میکردم. همونجا وایساده بودم و غر میزدم. خوشم نمیومد کسی ضایعم کنه. یکم طول کشید تا بلاخره اومد بیرون و گفت:
-بفرمایید داخل…
چند قدمی دورتر رفت. به سمت در میرفتم که دوباره گفت:
-دیگه هم پشت در اتاق دیگران گوش واینستید…توی این دادگستری خیلی چیزا محرمانه ان. جای خاله زنک بازی نیست.
به سرعت دور شد جواب دادم:
-من هرکار بخوام میکنم تو کی هستی که به من امر و نهی کنی!
انگار نشنید اگر هم شنیده بود به روی خودش نیاورد. در رو باز کردم و رفتم تو.
بار قبل بقدری هول و دستپاچه بودم که به دفترش دقت نکرده بودم. میشد گفت نسبتا اتاق بزرگیه. یه میز رو به روی تنها پنجره ی اتاق بود. از در که میرفتی تو پنجره رو به رو قرار داشت. یه صندلی چرخدار هم پشت میز گذاشته بودن. چند تا کیس و قفسه بزرگ کمی اونطرف تر بود. وسط اتاق یه دست مبل قهوه ای سوخته با یه میز باریک و پایه کوتاه وسطشون، قرار داده شده بود.
یه کُلت مشکی رنگ روی میزش و کنار دستش بهم چشمک می زد، تفنگ براق و خوشگلی بود. البته داخل یه مشمای بی رنگ گذاشته بودنش. هرکسی با اولین نگاه میتونست بفهمه مدرک جرمه. روش یه کاغذ زده بودن روی کاغذ نوشته شده بود:
نام اسلحه ی کمری:m9
یکم پایینتر و تقریبا زیر کاغذ نوشته بود محصول شرکت برتا، ساخت آمریکا و ایتالیا، اسلحه ی قاچاقی.
یادم افتاد سلام ندادم نگاهم و بالاتر آوردم و زیر لبی سلام دادم. انگار رد نگاهم روی اسلحه رو دنبال کرده بود چون خودشم نگاهی به کلت انداخت و بعد اون رو داخل کشوی میزش گذاشت.
خیلی دیر جواب سلامم و داد و تعارف کرد بشینم. رفتم روی یکی از مبلا نشستم. همینکه نشستم بردیا از روی صندلیش بلند شد. کتش و مرتب کرد. تمام این بارایی که دیده بودمش کت و شلوار مشکی با بلوز سپید تنش بود. بلوزش انقدر سپید بود که دکمه های روش و نمیشد دید. صندلی رو به روی من و هدف گرفت و نشست روش.
سریع گفتم:
-پرونده ی مربوط به قتل دوستم چطور پیش میره؟
کمی فکر کرد و گفت:
-در همین باره میخواستم باهاتون صحبت کنم.
دوباره رسمی حرف میزد. دفعه ی قبل که با هم همکاری میکردیم و به کمکم نیاز داشت خیلی صمیمی شده بود.
پوفی کشیدم و گفتم:
-خیلی خوب میشنوم.
انگشتاش و توی هم قلاب کرد و به سمت من متمایل شد:
-وسط حرفام نپر لطفا، اول بذار صحبتم تموم شه بعد میتونی از خودت دفاع کنی.
از خودم دفاع کنم؟ در برابر چی؟ میخواستم جواب سوالم رو ازش بپرسم که سریع گفت:
-گفتم که… هروقت حرفام تموم شد شما میتونی شروع کنی.
مکثی کرد و چند لحظه نگاهم و کاوید بعد دوباره گفت:
-مضنونین رو آزاد کردیم.
مکث…
وا رفتم. آزادشون کرده بودن؟ آخه چرا؟ دستم رو روی قفسه ی سینم گذاشتم تا راه نفسم باز شه. اشک توی چشمم جمع شده بود. صداش مدام توی سرم چرخ میخورد.
-مضنونین رو آزاد کردیم…مضونین رو…
روی صندلی نیم خیز شد:
-حالتون خوبه خانوم فرحبخش؟
کف دو تا دستم و روی صورتم کشیدم. باید قوی میبودم…باید!
-بله خوبم. ادامه بدید.
دوباره روی صندلی نشست:
-متاسفم که ترسیدید. ولی به هر حال مدرکی نداشتیم تا بتونیم توی بازداشتگاه نگهشون داریم. هر دوتاشون دلایل محکمی داشتن.
زن آلو فروش-مگه چه مشکلی داره؟ فقط با مشتریم حرف زدم و بهش گفتم مردم نمیدونن کی میمیرن. این و به همه میگم.
مرد سیاه پوش-میخواستم کیف پولشون و بهشون بدم…مگه گناهه؟
بردیا داشت حرفایی که توی بازجویی زده بودن و برام تعریف میکرد.
ادامه داد:
-از پسرِ پرسیدم اصلا اونجا چیکار میکردی؟ گفت داشتم اونورا قدم میزدم. نمیتونید به این دلایل بی پایه و اساس بازداشتم کنید. دلایل جفتشونم قابل قبول بود. متاسفم.
چند لحظه ساکت شد. حق داشت، همین بهانه ها برای آزادیشون کافی بود.
با لحن پر اضطرابی پرسیدم:
-حالا من باید چیکار کنم؟
دستش و زیر چونش زد و انگشت اشارش و روی گونش گذاشت:
-نیازی نیست بترسید. ازشون تعهد گرفتیم.
-تعهد؟ به چه دردم میخوره؟ مگه ندیدی چطوری فریده رو کشتن؟ خیلی آروم و بی سرو صدا. برای من از تعهد حرف نزن لطفا.
از صدای بلندم عصبانی شد:
-میدونی حرف مشترک مضنونین و مسئولینِ پرونده چیه؟
نگاهش کردم…نگاهم کرد…لب از لب باز نکرد.
بی حوصله شدم:
-چه حرف مشترکی؟
لبش رو بین دندوناش گرفت و بلاخره گفت:
-میگن که شما همه ی اینارو یا از خودت در میاری تا رد گم کنی…یا اینکه مشکل روانی داری و به بیماری دو شخصیتی مبتلایی…میدونی که چیه؟ یعنی کارایی رو میکنی که یادت نمیمونه. یه نوع بیماری روانی دیگه هم هست به اسم شیزوفرنی که آدما چیزایی رو که واقعیت نداره حس میکنن.
زبونم بند اومد. من روانی بودم؟ من دو شخصیتی بودم؟
بردیا:حالا خودت لطف کن بگو کدومشه؟ اگه بخوای جلومونو بگیری بلاخره میتونیم ردت و بگیریم و دستت رو میشه.
بعد ملایم تر گفت:
-اگرم مشکل روحی و روانی باشه میتونیم ببریمت پیش یه روانشناس…خوابای عجیب و غریب نمیبینی؟ به هر حال…
از اون حالت بهت در اومدم. بلاخره دهنم باز شد. چشمام کم و بیش سیاهی میرفت. دو تا دستم و روی میز شیشه ای کوبیدم و زل زدم بهش:
-حرفات اصلا عقلانی نیست. اجازه نمیدم الکی بهم تهمت بزنی. من اینکارا رو نکردم. شماها همتون دیوونه شدید. به جای اینکه نذارید قاتل از دستتون در بره عین احمقا دارید چرت و پرت میگید. من کشتمش؟ جالبه… خیلی جالبه. میشه انگیزه رو مشخص کنید؟ هر قتلی انگیزه میخواد دیگه نه؟
پوزخند زد:
-خانوما معمولا انگیزه هاشون واسه ی قتل خیلی کوچیکه…انقدر کوچیک که به چشم نیاد. در ضمن تا حالا نشده حالتای عجیبی بهتون دست بده؟ یا برای مشکلات عصبی پیش دکتر برید؟
خیلی خونسرد بود. من نمیتونستم مثل اون آرامشم و حفظ کنم. داشتم آتیش میگرفتم. از خشم میلرزیدم. صدای در اومد.
بردیا نگاه عمیقش و ازم گرفت و به در دوخت:
-بفرمایید.
در باز نشد اما یکی از پشت در گفت:
-قربان یه مشکلی پیش اومده.
بردیا دوباره به من خیره شد:
-الان میام.
در حال بلند شدن از روی صندلی گفت:
-نمیدونم چطوری بهتون اعتماد کردم…از اولم مضنون درجه ی یک بودید. داستان دیروزتون خیلی جالب و فریبنده بود اما من زرنگ تر از اینام…یا خودتون اعتراف کنید یا مجبورتون میکنیم…چند لحظه منتظر بمونید برمیگردم.
از اتاق خارج شد.
از روی صندلی بلند شدم. احساس بی پناهی میکردم. جونم هنوزم توی خطر بود. پلیسم بر علیهم بود. نمیتونستم خودم و گول بزنم، مطمئنا پدرم از تنهاییم خبر داشت. بعد از اینهمه مدت حتما فهمیده بود اما از اونجایی که اصلا به روش نیاورده بود حدس میزدم کمک اونم ندارم.
ناخون شصتم و توی دهنم کردم و با حالت عصبی توی اتاق رژه میرفتم. نگاهم رفت سمت میزش. اسلحه! من به یه چیز قوی برای احساس امنیت و دفاع از خودم نیاز داشتم. به سرعت رفتم سمت میزش، دستم روی دستگیره ی کشوش موند. اگه میفهمیدن چی؟ این خودش یه دلیل برای قاتل بودنم میشد. اما از کجا میخواستن ثابت کنن من دزدیدمش؟ کشو رو بیرون کشیدم. نه! حماقت بود. باید به یه راه دیگه فکر میکردم. حواسم رفت پیش دو تا نگهبانی که همین دیروز فرستاده بودمشون پی کارشون. چقدر ساده لوح بودم. اگه همین امشب میمردم چی؟ حالا که قاتل رو لو داده بودم احتمالا مصمم تر شده بود یه بلایی سرم بیاره. دست و پام میلرزید. برای لحظه ای چشمام و روی هم گذاشتم تا یکم از آرامش از دست رفته بهم برگرده. یه نگاهم به در بود یکیش به داخل کشو. بلاخره با یه تصمیم آنی کلت و برداشتم، مشماش صدا میداد و روی اعصابم خط می کشید. کشو رو بستم و به طرف مبل رفتم. قبل از اینکه کیف و بردارم کلت و انداختم توش. کیفم و روی دوشم انداختم و با پاهای لرزون رفتم سمت در.
اول لای در رو باز کردم.
راهرو خلوت بود. سریع از اتاق خارج شدم. دلم نمیخواست بردیا ببینتم. گفته بود منتظرش بمونم. توی سالن بزرگ چشمام مدام میچرخید. به محض اینکه پام و توی خیابون گذاشتم نفسم و با خیال راحت تری فوت کردم بیرون. توی ماشین، تا برسم به خونه نگاه از کیف برنداشتم.
در ورودی رو با صدا بستم. با اینکه حالا فاصلم با بردیا زیاد شده بود اما بازم میترسیدم. هوای خونه گرم و خفه بود. توی راهم کولر و روشن کردم.
وارد اتاق لباسام شدم. با نگاهم دنبال یه جای مناسب برای مخفی کردن اسلحه میگشتم. رفتم سمت قفسه ی شیشه ای که کیفام و توش چیده بودم. تفنگ و از کیف سپیدم در آوردم و توی یه کیف قهوه ای رنگ که توی ردیف پشتی چیده بودمش انداختم. پوست لبم و میکندم و عمیق نگاه میکردم تا ببینم چیزی جلب توجه میکنه یا نه. نمیخواستم کسی کلت رو پیدا کنه.
صدای تلفن که توی خونه پیچید باعث شد از جام بپرم. با ترس و لرز رفتم سمت تلفن. یعنی فهمیده بودن من کلت و دزدیدم؟ چقدر زود!
دکمه ی تلفن بی سیمی رو زدم و اون و دم گوشم گرفتم:
-بفرمایید…
صدای مامانم مثل ناقوس کلیسا خوش یمن و آرامش بخش بود:
-سلام پونیکا…خوبی عزیزم؟
چرا به شماره ای که روی تلفن افتاده بود نگاه نکردم تا بفهمم از خونست؟!
-سلام مامان. کی رسیدی خونه؟ نمیدونستم اومدی. خوش گذشت؟
-جات خالی. جای دوری که نرفته بودم. چه خبر؟
یعنی بابام هیچی بهش نگفته بود؟ قتل فریده و اتفاقات اخیر؟! حتما نگفته بود که مامانم انقدر خوشحال به نظر میرسید. منم نمیخواستم چیزی بگم. مامان من کلا زود قش و ضعف میکرد. حوصله ی جیغ جیغاش و نداشتم.
-آره همه چی خوبه مامان.
-راستش زنگ زدم بگم فردا شب مهمونی گرفتم توی باغمون…میدونی که! خیلی وقته فامیل دور هم جمع نشدیم.
مهونی رفتنم فقط مونده بود توی این وضعیت. جرات نکردم به مامانم بگم نمیام.
-باشه مامان پس، فردا میبینمت.
-فقط یکم زود بیا پونیکا. در ضمن یه لباس درست و حسابی بپوش چشمای خانواده ی بابات در بیاد. مخصوصا عمه فرانگیزت.
چشمام و روی هم گذاشتم. نمیخواستم سر مامانم داد بزنم. من به چی فکر میکردم اون به چی!
-چشم مامان جان. به بابا سلام برسون.
اسم بابا هم شده بود یه علامت سوال بزرگ توی ذهنم. میدونستم مامانم خبر نداره چون کلا همه چیز و خیلی دیر می گرفت اما بابام! مگه میشد ندونه؟ هر روز بهم زنگ میزد و حالم و میپرسید و گاهی بهم سر میزد اما جوری رفتار میکرد که بعضی وقتا باورم میشد از تنهاییم خبر نداره. اما داشت… مطمئن بودم.
همونطور که از صبح انتظار میکشیدم بردیا بلاخرا اومد. دو تا سربازم با خودش آورده بود. قبل از اینکه درو روش باز کنم. یه لیوان آب و یکجا سر کشیدم تا آروم شم اما نشدم. رفتم توی حیاط و در رو روشون باز کردم. فقط یه شال روی سرم انداختم تا به بهانه ی بی حجابیم نذارم بیان تو حیاط.
-سلام دادستان کاری داشتید که تا اینجا اومدید؟
گوشه ی در باز بود. بردیا دستش رو روی در بزرگ گذاشت و فشار خفیفی بهش آورد:
-چرا داخل حرف نزنیم؟
بیشتر تلاش کردم تا در رو بسته نگه دارم:
-نمیشه پوشش مناسب ندارم. نمیشه همینجا بگید مشکل چیه؟
دستاش و زیر سینش زد:
-خیلی خوب منتظر میمونم یچیزی تنت کنی.
سرم و چند بار به چپ و راست تکون دادم:
-بازم نمیتونید بیاید داخل، مهمون دارم.
از عصبانیت مشتش و کوبید به در. انقدر محکم زد که در فولادی صدای وحشتناکی داد:
-بذار رک و راست بگم. کلت و کجا قایم کردی؟
کمی فکر کردم:
-نمیدونم از چی حرف میزنید! کدوم کلت؟
نگاهم به دستش که مشت کرده بود و میلرزید افتاد. بعد به چشمای عصبانیش نگاه کردم. نمیدونستم این همه آرامش و اعتماد به نفس از کجا اومد! فکر کنم از لذت انتقام حرفای صبحش بود که انقدر انرژی گرفته بودم.
-خیلی خوب، چرا خودمون خونه رو نگردیم؟
درو بیشتر بستم:
-گفتم که مهمون دارم. نمیتونید بیاید داخل.
-فکر میکنی برای گشتن خونت به اجازه ی تو نیاز دارم.
پوزخند زدم:
-نمیتونی بدون مجوز خونم و بگردید. اگه مجوز داری رو کن و من بی چون و چرا میرم کنار تا بیاید تو.
سربازی که پشتش بود گفت:
-قربان نمیتونیم بدون مجوز بریم تو.
بردیا دستور داد:
-تا اجازه ندادم نفسم نمیکشید. من خودم میدونم چیکار کنم.
بعد خونسرد به من نگاه کرد:
-میدونی چیه؟ اتفاقا خوب شد. به محض اینکه اسلحه رو پس بگیرم میشه یه مدرک مهم واسه دستگیر کردنت. لطف بزرگی در حقم کردی، منتظرم بمون.
بعد سریع رفت سمت ماشینش. همراهاش هم دنبالش دوییدن. از کنف شدنش خوشم اومد. در رو بستم. هنوز پوزخند روی لبم بود:
-منتظر میمونم.
***
همه ی آدما یه رازی دارن! بهم اعتماد کنید چون به حرفی که میزنم اعتقاد دارم. حالا لازم نیست رازشون به بزرگی یا کثیفی راز من باشه. اما همیشه تو دلشون یچیزی هست که از افشاء شدنش میترسن.
با اون لباس خردلی رنگم کنار میز تنقلات وایستاده بودم و هر از گاهی یچیزی از روی میز برمیداشتم میخوردم. شیرینی بزرگ و خوشمزه رو تا نصفه خورده بودم که یکی اون و از تو دستم قاپید. کیان بود. اینجا چیکار میکرد؟
با حرص نگاهش کردم و بهش توپیدم:
-اینجا چه غلطی میکنی؟
-ببخشید! با من بودی؟
عجیب سرخوش میزد. دندونام و روی هم سابیدم:
-کیان به چه جراتی اومدی اینجا؟
-چرا نباید میومدم؟ اگه تنها میومدی مامانتینا نمیپرسیدن شوهرت کوش؟
شیرینی و توی یه حرکت خورد. گوشه ی چشمی براش نازک کردم:
-بپا خفه نشی. مال مفت دوست داری؟
جویده جویده جواب داد:
-مال مفت کجا بود؟ مال پدر زنم مال خودمم هست.
-خیلی پررویی. درضمن نیازی نبود بیای به هر حال من آخر شب به مامان بابام میگم ما با هم زندگی نمی کنیم و میخوایم جدا شیم.
اصلا از حرفم تعجب نکرد:
-من خودم قبلا به بابات گفتم.
با اینکه از قبل میدونستم بابام از تنهاییم خبر داره اما بازم جا خوردم. ولی با همه ی اینا اصلا احتمال نمیدادم کیان بهش بگه.
-کِی به بابام گفتی؟
یدونه دیگه شیرینی برداشت و داد دستم:
-بیا، حالا نخوردی یه وقت بچت نیفته…
به حرف خودش خندید و ادامه داد:
-پدر به با محبتی من دیده بودی؟ آهان، پرسیدی کِی گفتم…فردای همون روزی که گفتی حامله ای. رفتم شرکت و بهش گفتم میخوای طلاق بگیری. پدرتم چون میدونست این فصل واسه شرکت حیاتیه، بهم گفت تا وقتی که کارای شرکت راس و ریس نشده صبر کنیم.
پدرم میدونست و تنها ولم کرد به حال خودم؟
کیان یه قدم بهم نزدیک شد دستش رو از بغل انداخت دور کمرم و لبش رو آورد دم گوشم. صدای برخورد لباش بهم رو موقع حرف زدن میشنیدم:
-من مثل تو احمق نیستم پونیکا! فکر کردی صبر میکنم تا خودت به ددی جونت بگی و اون رو برعلیهم کنی. به هم خوردن رابطه ی دو تا خانواده مساویِ با ورشکست شدن شرکت و کارخونه.
هنوزم بابت قتل بهش شک داشتم. نمیشد وجودش رو لحظه ی پیدا کردن اولین اُریگامی نادیده گرفت. شیرینی رو روی میز گذاشتم. پشتم و بهش کردم و درحالی که میرفتم سمت دیگه ای گفتم:
-تا وقتی که چشام به قیافه ی نحست نیفته مشکلی ندارم.
صدای شوخش و شنیدم:
-قبلا بهت گفته بودم خیلی شیطونی؟
برنشگتم سمتش:
-بیشتر از هزار بار.
صدای خندش بلند تر شد.
گوشه ای ایستاده بودم و کمین کرده بودم. میخواستم بابام و یجا تنها گیر بیارم. یعنی انقدر شرکت واسش مهم بود؟ مردشور اون شرکت و این پول و تجملات و ببرن که بابای من بخاطرش من رو توی چنین موقعیتی تنها گذاشته بود. هزار جور سوال توی سرم بود. خوب چرا من رو نبرد خونه پیش خودشون تا این مدت بگذره؟ اینطوری کمتر میترسیدم. خوب اگه میدونستم که میدونن دیگه یک دقیقه هم صبر نمیکردم و سریع از کیان طلاق میگرفتم. احتمالا بابام به اینجاهاشم فکر کرده بود که به روم نیاورد میدونه دیگه.
پوفی کشیدم و سعی کردم تا وقتی از خودش نپرسیدم انقدر با فکرای جورواجور خودم و آزار ندم.
سرم رو برگردوندم سمت دیگه ی باغ، از دیدن سامان که با اون قد درازش عین علم کنارم وایستاده بود. ترسیدم:
-وای خدای من!
سامان یه قدم عقب رفت:
-چی شد پونیکا؟
چپ چپ نگاهش کردم:
-میشه وقتی میای یه اهنی، اوهونی چیزی بکنی؟
لبخند زد:
-نمیخواستم بترسونمت.
دستام و توی هم کشیدم و اخم کردم:
-اما ترسوندی.
-ببخشید…میخواستم حرف بزنم.
روش و به طرف من برگردوند، لحنش بوی خواهش داشت:
-با من حرف بزن پونیکا. قانعم کن…یا…یا اصلا یه دلیل بیار تا بتونم با وجدان راحت تو و بچم و ول کنم.
دستم رو روی بینیم گذاشتم:
-هیـــش…
آروم زمزمه کردم:
-انقدر بهت توهین کردم بس نبود؟ چرا ول نمیکنی بری دنبال زندگیت؟
یه ذره هم ولمش پایین نیومد:
-چطوری برم؟ وقتی زندگیم تویی.
قلبم هری ریخت. من که مقصر نبودم…بودم؟!
-من همیشه بهت میگفتم جدی نگیر رابطمون و…نمیگفتم؟
اومد رو به روم وایساد:
-منم همیشه همونکار و کردم که تو گفتی…گفتی به سپیده نگو، نگفتم…گفتی از ازدواج و عقد و صیغه حرف نزن، نزدم… اگه میگفتی بمیرم، میمردم. ولی…
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
-ولی حالا که داری بهم میگی برم نمیتونم… تو نمیدونی چی توی این قلب لعنتی میگذره.
دستم و توی دستش گرفت. نگاه سریعی به اطراف انداختم و دستم و از توی دستش بیرون کشیدم. نمیخواستم تو غم چشماش گم شم. سرم و انداختم پایین:
-چند وقت دیگه به نبودم عادت میکنی.
-بحث من نبودت نیست. شاید اگه قبل از اینکه بفهمم حامله ای میگفتی برو میرفتم، خودت هم خوب میدونی همیشه همون کاری رو که تو گفتی کردم. اما حالا…
ادامه ی حرفش و نشنیدم. مطمئن نبودم چشمام درست ببینه. بردیا گوشه ای وایستاده بود و به یه درخت تکیه داده بود…نگاهش مستقیم به من بود.
نفهمیدم سامان هنوز حرف میزد یا نه،کوتاه گفتم:
-من باید برم. بقیش باشه برای بعد…
و به سرعت به طرف بردیا رفتم. به محض رسیدن بهش نگاه یاغیم و انداختم توی چشماش و گفتم:
-چطوری اومدی اینجا؟ تو که اصلا دعوت نبودی…دربون چجوری راهت داده؟
دستاش و توی جیب شلوارش کرد و شونه هاش و بالا انداخت:
-همیشه لازم نیست از در وارد خونه ی مردم شد…مخصوصا وقتایی که اجازه ی ورود نداری.
شمرده شمرده گفتم:
-چند بار باید بگم؟ من نه قاتلم…نه دزد. انقدر زندگیم و زهرم نکن.
-چطوره اول اسلحه رو پس بدی تا بعدش در مورد قتل صحبت کنیم.
با کلافگی دستم و بین موهام کشیدم:
-دست من نیست.
این بار حالت جدی و سرسخت همیشگی رو گرفت:
-دیوونه بازی در نیار… میدونی چقدر جرم پشت اون اسلحست؟ کجا گذاشتیش؟ تو خونته نه؟ البته فعلا تو خونته تا وقتی که یه جای بهتر برای قایم کردنش پیدا کنی.
این دقیقا همون چیزی بود که از صبح بهش فکر میکردم اما زبونم چیز دیگه ای گفت:
-لزومی نداره چیزی رو که نیست قایم کنم.
-حالا دیگه کم کم داره باورم میشه یه قاتل روانی هستی. البته نه دو شخصیتی هستی نه شیزوفرنی داری. فقط مریضی…
-حق نداری اینطوری بهم توهین کنی…اونم تو خونه ی خودم.
-اگه اینکارو بکنم چیکار میکنی؟ شکایت؟ خوب برو شکایت کن. مدرکم داری؟
پوزخندش خونم و به جوش آورد. من هم برای تلافی میتونستم از حربه های مخصوص خودم استفاده کنم. محال بودم جا خالی بدم و میدون رو براش خالی کنم.
چند قدم به طرفش رفتم…خیلی بهش نزدیک شده بودم. به راحتی میتونستم صدای نفساش و که از حالت عادی خارج میشد بشنوم. دستم و گوشه ی کتش کشیدم…سرم و بلند کردم. نگاهش هم معذب و نا آروم بود.
آروم و ملایم گفتم:
-آخی، طفلکِ بیچاره. حالا لابد واسه گم شدن اسلحه خیلی دعوات میکنن.
بعد لبخند وسوسه انگیزی روی لبم نشست. حالت نگاهش دوباره عادی شد. دستم و گرفت و از روی کتش برداشت… چند قدم عقب رفت و تهدیدم کرد:
-بهتره اسلحه رو پس بدی…اگه خودم پیداش کنم که صد در صد خیلی زود پیداش میکنم اونوقت بدبخت میشی.
چند قدم دیگه عقبکی رفت و وقتی حس کرد به اندازه ی کافی با نگاه تهدیدگرش من و ترسونده چرخید و به طرف در باغ دوید. تا وقتی رفت بیرون نگاهش کردم. با پام روی زمین ضربه زدم:
-اگه میخواستی بترسونیم باید بگم موفق شدی.
-اون مرد کی بود پونیکا؟ به نظرم آشنا اومد.
برنگشتم به سامان نگاه کنم:
-یه مگس مزاحم که باید پرش میدادم.
صدای زنگ اس ام اس گوشیم بلند شد. بردیا بود:
-تا کی میتونی قایم شی؟تمام روز و با مجوز دم خونت بودم و پیدات نشد. بلاخره که برمیگردی…
از صبح اومده بودم پیش مامانم. بیشتر از ترس قاتل آزاد شده بود تا بخاطر اسلحه. یه لحظه به ذهنم خطور کرد خونه ی بابام و از کجا بلد بود؟ این پلیسا همیشه همه چیز رو میدونن…
مجوز گرفته بود؟ به چه جرمی؟ اون که شاهدی نداشت! چطوری انقدر سریع؟ گفت که امروز از صبح منتظر بوده. من همیشه فکر میکردم گرفتن حکم تفتیش چند روزی معطلی داره. جریان قتل هم که نبود یه دزدی بود که هیچ شاهدی نداشت. باید یه مدرکی رو میکرد تا بهش مجوز بدن.
براش نوشتم:
-مجوز گرفتی؟ آره حتما! منم باور کردم…با کدوم مدرک تونستی برعلیهم مجوز بگیری؟
سریع جواب داد:
-یه شاهد داشتم. یادت رفت؟ سعیدی تو رو دیده بود. آخرین نفری که اومده بودی تو دفترم. ایشالا به همین زودی حکم جلبت و میگیرم.
این یکی خیلی من و ترسوند. چقدر با خیال راحت میشگتم و به ریشش میخندیدم، باخودم میگفتم عمرا نمیتونه ثابت کنه…انگار قانون شوخی برداره! قانون و دیگه نمیشد با پول خرید. یه قدم اشتباه دیگه من و مینداخت هلفدونی.
فکر کردم…اصلا چرا اسلحه رو دزدیدم؟ کارم دیوونگی بود. از اینکه تنها مونده بودم و هر لحظه مرگ و تو یه قدمیم میدیدم ترسیده بودم…ولی مگه یه تفنگ چیکار میتونه بکنه که چاقو و چماق نمیتونه؟ من که حتی کار باهاش و هم بلد نبودم. کارم از روی ترس و نادونی بود…بردیا بدجور من و با حرفاش ترسونده بود. فکر اینکه اون قاتل روانی همه جا هست و پلیسا فقط در به در دنبال مدرک بر علیه منن کورم کرده بود. نباید میدزدیدمش. نباید…
شاید بهتر بود به بردیا بگم که از ترس دزدیدمش…آره! باید بهش میگفتم همین امشب بیاد ازم پسش بگیره. باید بهش میگفتم همش تقصیر خودش بود که من و بیگناه متهم کرده بود و باعث ترسم شده بود. یاد حرفش افتادم:
-اتفاقا خوب شد. اینطوری وقتی اسلحه رو پس بگیرم یه مدرک مهم برای قاتل بودنت میشه.
یچیزی تو این مایه ها گفته بود. یاد حرکات بچه گانم افتادم. حسابی حرصش داده بودم. کاش حداقل نرم تر برخورد میکردم تا راه برگشتن برام بمونه. هر لحظه که میگذشت انگار من بیشتر به عمق فاجعه پی میبردم.
دستی شونم رو تکون میداد:
-پونیکا چت شد؟ رنگت عین گچ سفید شده.
قبل از اینکه سامان بتونه با صدای نگرانش توجه ها رو جلب کنه گفتم:
-سامان من باید برم. از طرف من از همه خداحافظی کن.
تا اومد به دستم چنگ بزنه و نگهم داره از دستش در رفتم. داد زد:
-پونیکا!! پونیکا چی شد یهو؟
بی توجه به صداش رفتم طرف پارکینگ. توی ماشین نشستم و با سرعت زیاد به طرف خونه روندم. صدای بلند زنگ خوردن گوشیم توی سکوت ماشین آزارم داد. سامان بود…گوشی و خاموش کردم و پرت کردم رو صندلی. با اینکار گوشی به لبه ی صندلی خورد و افتاد کف ماشین. اهمیت ندادم و گذاشتم همونجا بمونه…
فقط به یه چیز فکر میکردم! گم و گور کردن اسلحه. خوشحال بودم که هنوز توی مشماش بود و اثر انشگتم روش نیفتاده بود. کیفارو کنار زدم و کیف قهوه ای رو برداشتم. تفنگ توش بود. برش داشتم و توی اتاق چرخ زدم…
سرم و رو به آسمون بلند کردم و بلند گفتم:
-خدایا چرا من همیشه قبل از اینکه فکر کنم یه کاری رو انجام میدم؟ اینم شد مثل رابطم با سامان. خونه خراب کن و دردسر ساز!
وقتی مطمئن شدم جوابی نمیگیرم سرم و پایین انداختم و روی زمین زانو زدم. فکری به سرم زد. میبردمش مینداختم توی یه سطل آشغالی عمومی که یه جایی دور از خونم باشه. اینجوری اگر پیداش میکردن میگفتم که کار من نبوده. یه شاهد که تازه شاهد مستقیم دزدی هم نبوده شاید میتونست مدرک خوبی برای گرفتن مجوز گشتن خونم باشه اما صد در صد مدرک قابل قبولی برای حکم جلبم نمیشد. لبخند زدم…باید همینکار رو میکردم.
تفنگ و توی کیسه زباله ی مشکی گذاشتم، اون رو توی کیفم چپوندم و تا دم درم رفتم. اما بعد پشیمون شدم و برگشتم. الان اگه میرفتم بیرون خطرناک بود. میترسیدم دوباره برگردم بیرون از خونه. از هولم بود که تونستم از خونه ی بابام تا اینجا بیام و به قاتلی که آزاد میچرخید فکر نکنم. اسلحه رو گذاشتم روی عسلی توی حال. باید تا صبح صبر میکردم. کارم احمقانه و ریسکی بود، اما اگه نصف شب پا میشدم امکان اینکه مچم و بگیرن خیلی کم بود. حداقل دیگه قبل از پنج شیش نمیومدن. یعنی اصلا محال بود بخوان قبلش بیان.
در و سه تا قفل زدم. با تلق تلق هر کدوم از قفل شدنا حس امنیت بیشتری بهم تزریق میشد. چون بردیا گفته بود قاتل کلیدارو داره یه قفل خیلی بزرگ خریده بودم. اون رو هم انداختم به در و قفلش کردم بعد هم کلیداشون و گذاشتم توی جیب شلوار لیم.
وقتی از کنار میز آرایش رد میشدم سعی کردم نگاهم به آینش نیفته. همه چیز تمیز و مرتب شده بود اما بازم میترسیدم اگه بهش نگاه کنم یکی از اون نوشته های تهدید آمیز ببینم. لباسام و تند تند عوض کردم. ساعت بغل تختم و گذاشتم رو سه تا بیدارم کنه. زیر لحاف خزیدم.
وقتی چشمام و روی هم میذاشتم به این فکر کردم که من وقتی یه چیز رو میخواستم باید بدستش میاوردم ولی اینبار به کاهدون زده بودم. همیشه بابام کارام و ماسمالی میکرد واسه همین خیالم راحت بود اما انگار اینیکی بحرانِ زندگیم میخواست بزرگم کنه و بهم بفهمونه باید از خواب خرگوشی دربیام.
با حس تشنگی از خواب بیدار شدم. با اونهمه شیرینی و چرت و پرتی که خورده بودم معلوم بود تشنم میشه. اول موقعیتم و درک نکردم، کمی که گذشت با دیدن اتاقم خیالم راحت شد. نیم خیز شدم و با مشتم چشمم رو مالیدم. ساعت رو برداشتم و نگاهش کردم، چند ثانیه چشمام سیاهی رفت اما بلاخره نگاهم دوباره شفاف شد و تونستم صفحه ی سفیدش رو ببینم. ساعت دو و چهل و پنج دقیقه بود. ساعت سه خیلی زود بود و بازم جرات بیرون رفتن نداشتم. خواستم ایندفعه روی پنج تنظیمش کنم ولی چشمام درست نمیدید که بخوام کوکش و پیدا کنم.
وسوسه ی آب خوردن از خستگی قوی تر بود و من و از توی رخت خوابم بیرون کشوند. با فکر اینکه وقتی برگشتم برق و روشن میکنم و ساعت رو روی پنج میذارم اون و دوباره روی بغل تختی گذاشتم.
هنوز از چهار چوب در نگذشته بودم که صدای پایی شنیدم. سریع خودم و پشت دیوارِ کنار در پنهون کردم، سرک کشیدم توی هال و خوب نگاه کردم. برقا همه روشن بود. خیلی وقت بود موقع خواب به جز اتاق خواب خودم همه ی برقارو روشن میذاشتم.
آب دهنم و قورت دادم و داد زدم:
-کی اونجاست؟
حالا نه اینکه اگرم کسی بود خودش و نشون میداد اما این یه واکنش ناخود آگاه بود که وقتی آدما حضور ترسناک کسی رو اطرافشون حس میکردن برای اینکه خیالشون راحت شه انجامش میدادن. اما خیال من و راحت نکرد…
از برگشتنم به خونه مثل سگ پشیمون شدم. اگه واسه ی اون کلت کوفتی نبود محال بود دیگه پام و توی این خونه بذارم. تا دوباره نگهبانارو برگردوندم میخواستم بمونم پیش مامانمینا حتی اگه میمردم هم محال بود برگردم. من واقعا همیشه سهل انگار و بیخیال رفتار میکنم. کی میخوام بزرگ شم؟ از دیروز خبر آزادیش و شنیدم و دست روی دست گذاشتم؟؟
زیر لبی گفتم:
-خوب چیکار میکردم؟ هیچکس حرفام و باور نمیکرد.
چند دقیقه دیگه هم منتظر شدم. صدایی نمیومد. جوری ساکت بود که میتونستم صدای نفس هام رو بشنوم. از پشت دیوار کنار اومدم و چند قدمی با شَک به طرف آشپزخونه رفتم. هرچقدر گوشام و تیز کردم دیدم خبری نیست. کم کم خودمم داشت باورم میشد شیزوفرنی دارم.
از حالت خمیده راه رفتن در اومدم و صاف و آروم رفتم داخل آشپزخونه. هنوز حواسم به صداهای اطرافم بود. لیوان و زیر آب سرد کن گرفتم. هیچوقت تا حالا متوجه نشده بودم آب سرد کن موقع کار کردن صدا میده. انقدرصداش آروم بود که متوجهش نمیشدم ولی حالا که من حواسم و جمع کرده بودم انگار داشتم بلند ترین صدا رو میشنیدم و با زور تحملش میکردم.
صدای خفیف تکون خوردن چیزی و حس اینکه یکی پشتمه باعث شد خیلی سریع برگردم پشتم رو نگاه کنم. هیچی نبود با لیوان توی دستم به میز وسط آشپزخونه نزدیکتر شدم. خیلی ناگهانی یه جسم خیلی بزرگ و سر تا پا سیاه پوش از پشت میز بیرون اومد و سرپا وایستاد. حتی یه چیز مشکی رنگم کشیده بود رو صورتش. با زور میشد فهمید آدمه.
لیوان از دستم افتاد و شکست. صدای گوشخراش شکستنش با حال اون لحظهم از صدای آب سرد کن خفیف تر بود. تا اومدم جیغ بزنم به طرفم یورش آورد و جلوی دهنم و گرفت. با دست و پا زدنام نمیذاشتم بهم احاطه پیدا کنه. همه چیز انقدر سریع اتفاق افتاد که شوکه شده بودم.
نگاه وحشت زده و بی طافتم به چاقوهای روی میز افتاد. سرویس چاقوهام با سایزای مختلف که توی یه جعبه ی مربعی شکل چوبی فرو رفته بودن. اون حواسش به گرفتن من بود. مدام ناخون میکشیدم و با دستام تو سر و صورتش میزدم. دستم و انداختم به سمت چاقو ها…یه پاش و زیر پام زد و باعث شد کنترلم رو از دست بدم و سقوط کنم. توی لحظه ی آخر دستم و به دسته ی یکی از چاقو ها گیر دادم و همشون روی زمین ریختن. با صدای جرینگ جرینگ برخوردشون به هم توجهش به چاقو ها جلب شد.
یه ثانیه…فقط یه ثانیه از من قافل شد و من توی همون یه ثانیه یکی از چاقو هارو برداشتم و بدون لحظه ای مکث خواستم فرو کنم توی پاش…خیلی سریع متوجه شد و پاش رو کنار کشید. چاقو فرو نرفت اما گوشه ی زانوش و پاره کرد. چاقو از دستم رها شد و روی سنگای سفید افتاد…سنگا با رد خون نقاشی شدن. زیر لبی آخی گفت. سریع از روی زمین بلند شدم و خواستم از آشپرخونه بدوئم بیرون…
پنج تا انگشتش رو دور مچ پام پیچید و اون رو کشید طرفش…با شتاب روی زمین کوبیده شدم، همه ی بدنم درد میکرد. از پاهام گرفت و من و به طرف خودش کشوند. در حالی که به پشت افتاده بودم نگاهش کردم تا محل دقیق سرش رو پیدا کنم و با پام محکم کوبیدم تو صورتش. ضربم کاری بود و باعث شد پام و ول کنه. از آشپزخونه بیرون اومدم. دوییدم سمت در ورودی گریه میکردم و جیغای خفیف میکشیدم انقدر راه گلوم بغض داشت نمیتونستم خوب جیغ بزنم. بدون توجه دستگیره رو پایین کشیدم. در قفل بود…خشکم زد. یادم افتاد خودم قفلش کردم. این یعنی از قبل تو خونم بوده، قبل از اینکه بیام اینجا!
برگشتم و به آشپزخونه نگاه کردم… نبود! رد خونش تا دو سه قدم جلو تر اومده بود و بعدش انگار غیب شده بود.
برگشتم و به آشپزخونه نگاه کردم… نبود! رد خونش تا دو سه قدم جلو تر اومده بود و بعدش انگار غیب شده بود.
کلیدا؟ کلیدا رو کجا گذاشتم؟ یادم افتاد توی جیب شلوارم بودن. بعد از جریان دسته کلیدم همیشه نزدیک خودم نگهشون میداشتم اما کاش امشب مینداختم به جاکلیدی بغلِ در! ای کاش…
آب دهنم و قورت دادم. نگاهم بی وقفه از این سر تا اون سر خونه رو میپایید. تا اتاقم راه زیادی نبود. کافی بود از حال بگذرم و وارد راهروی اتاقا شم. اگر میدوییدم صدام و میشنید. قلبم مثل گنجشک میزد و نفس نفس میزدم.
فکری ناگهانی بین کل حواسم و از اتاق و راهی که باید طی میکردم پرت کرد. اسلحه! گذاشته بودمش روی عسلی تو حال. آروم پشت کنسول خزیدم و سنگر گرفتم. سرک کشیدم، نه صدایی میومد نه چیز غیر عادی ای دیده میشد. عرق کرده بودم و موهام به کناره های صورتم چسبیده بود. موهام و از توی صورتم کنار زدم و نفس تب دارم و با تشویش و اضطراب بیرون فرستادم. زیر لب زمزمه کردم:
-من قرار نیست امشب بمیرم.
از پشت کنسول بیرون اومدم و با حالت چهار دست و پا چند قدم به مبل ها نزدیک شدم.مدل مبل های حال جوری بود که نشیمن گاهش با زمین فاصله داشت و میشد زیرشون قایم شد. چند قدم دیگه مونده بود تا به مبلا برسم و زیرشون پناه بگیرم. از زمانی که از دستش فرار کردم دو دقیقه هم نگذشته بود. صدای تقی اومد. وقت و هدر ندادم و با سریعترین حالتی که توی اون ژست ممکن بود خودم و به مبل رسوندم. اول بالا تنه ام و کشدم زیرش و بعد کامل پناه گرفتم.
چند لحظه ی بعد اون هم پیداش شد. از اونجایی که بودم فقط پاهای سیاهش و میدیدم، داشت از پشت میز ناهار خوری میومد بیرون. تا زانوهاش و میدیدم، زخم پاش رو با یه دستمال بسته بود و مثل این بود که نمیخواست من از روی رد خونش بفهمم کجا میره. رفت سمت آشپزخونه.
فقط دو تا راه داشتم. اول اینکه برم توی اتاقم و در رو قفل کنم. فاصلم با اتاق خیلی کم بود و امکان داشت اصلا متوجه فرارم نشه، با اینکه برای همیشه نمیتونستم تو اتاق بمونم و بلاخره دستش بهم میرسید اما یکم زمان برای پیدا کردن یه راه بهتر میخریدم. راه دوم بهتر اما خطرناکتر بود. واسه ی رسیدن به اسلحه باید از زیر مبل بیرون میومدم، از کنار تلویزیون میگذشتم، تا کلت رو که روی عسلی زیر اپنِ آشپزخونه بود برمیداشتم.
واقعا سخت بود بخوام بین دو راهی ای تصمیم بگیرم که امکان داشت هرکدوم منجر به مرگم بشه و از اون سخت تر این بود که برای چنین تصمیم مهمی زمان نداشتم.
محکم جلوی دهنم و گرفته بودم تا صدای نفسای بلند و بی طاقتم به گوشش نرسه. میخواستم برای اولین بار توی زندگیم راه کم خطر رو انتخاب کنم. رفتن داخل اتاق واقعا آسون بود. از زیر مبل بیرون اومدم و چهار دست و پا چند قدم رفتم. داخل اتاق که رسیدم سریع روی پاهام نشستم، در رو بستم و از پشت قفل کردم. همونطور نشسته به در تکیه دادم و زانوهام رو کشیدم تو بغلم، به طرز عجیبی میلرزیدن. تند تند تکرار کردم:
-آروم باش…آروم باش..آروم.
فکر کردم. سخت بود توی اون موقعیت فکر کنم، اما من ذهنِ مشغول و حواسِ پرتم رو یک جا جمع کردم و فهمیدم تنها کاری که توی این موقعیت میتونم انجام بدم زنگ زدن به پلیسه. من زندونی شده بودم و راه دیگه ای جز این نداشتم.
از پشت در بلند شدم. تلفن بی سیمی توی حال بود. آسه آسه رفتم طرف تختم. همیشه موقع خواب گوشیم رو میذاشتم رو بغل تختیم، با دیدن جای خالیش نفسم بند اومد و محکم زدم به پیشونیم. پس چرا نبود؟ باید همینجا باشه. عادت داشتم وقتِ خواب بذارمش بغلِ گوشم. قطره های درشت اشک از گوشه ی چشمم پایین میومدن و با عرقای روی صورتم مخلوط میشدن. درمانده و بی پناه روی زانوهام نشستم. تمام تنم از استرس و فشار میلرزید:
-کجا گذاشتمش؟ کجا گذاشتمش؟ لعنتی.
صدای قدم زدن از بیرون میومد خیلی خفیف بود اما با این حال توی اون سکوت محض شنیده میشد. به در نزدیک شدم و گوشم و چسبوندم به در. صدای خیلی بلندی که بخاطر شوک و ترس اول نفهمیدم از کجاست باعث شد چشمام و محکم ببندم. ساعت کوکی بود… سه شده بود و داشت زنگ میزد. سریع برش داشتم و خاموشش کردم با این حال مطمئن بودم صدای بلندش و شنیده. ساعت توی دستام بود و به در خیره شده بودم. اول صدای قدم های سریعی اومد بعد دستگیره پایین و بالا رفت چسبیدم به دیوار:
-نه…نه.
اولین ضربه به در لولا ها رو تکون داد. چند تا دیگه ضربه لازم بود تا در رو بشکنه و بیاد تو؟ ساعت از دستم افتاد. پنجره ها! باید از پنجره میرفتم بیرون اونارو هم مثل در قفل زده بودم. کلیدش توی جیب شلوارم بود اما با ضربه هایی که به در میزد هر لحظه ممکن بود در بشکنه…
رفتن به اون سر اتاق و برداشتن کلیدا کم عقلی بود. با هر ضربه ای که به در میخورد از جام میپریدم. وقت فکر کردن نداشتم باید عمل میکردم. با دست شب خواب و هرچی رو که رو بغل تختی بود ریختم زمین. صدای ناهنجاری از شکستن چراغ خواب بلند شد. بغل تختی خیلی سنگین بود با زور برش داشتم، جیغ بلندی کشیدم و با تمام قدرت اون رو کوبیدمش تو شیشه. وقتی شیشه ی بزرگ خورد شد چشمام و بستم تا تیکه هاش که همه جا پخش میشد توی چشمم نره. به محض اینکه در اتاق شکست دستم و دو طرف قاب پنجره گذاشتم و پریدم توی حیاط.
سرعتم زیاد بود و در عرض چند ثانیه به پارکینگ رسیدم. صدای دوییدنش و میشنیدم که دنبالم میومد. چشمم که به ماشین افتاد آرومتر شدم. دعا دعا میکردم درش قفل نباشه.
برای اولین بار توی تمام طول شب شانس آوردم و در ماشین باز بود. خوشحالیم زیاد دووم نیاورد چون یادم افتاد سوییچ ندارم. تا رسید به درِ ماشین و دستگیره رو گرفت قفل در و زدم. دویید طرف درِ سمتِ راننده. پریدم و اونیکی در هم قفل کردم. درای پشت خودشون قفل بودن. چند بار محکم با آرنجش به شیشه کوبید. شیشه های ماشین نشکن نبودن اما به راحتی نمیشد با دست خالی شکوندشون. چند ثانیه چشمام و بستم و اسم خدارو صدا زدم. از ته دلم ازش کمک میخواستم.
نمیدونستم داره چیکار میکنه اما از پشت صدای تق تق میومد. برگشتم نگاه کردم با یه چیزی شبیه چاقو باک بنزین رو شکونده بود. سرم و بیشتر جلو کشیدم و دیدم بنزین از قسمت شکافته شده ی باک بیرون میریخت. دستام و روی شیشه گذاشتم و نگاهم رو به چشمایی که نمیدیدم دوختم. بلاخره برای اولین بار صداش در اومد:
-ترجیح میدی بیای بیرون یا همون تو بسوزی؟
دستام و محکم روی شیشه کوبیدم و جیغ زدم:
-نه…نه…خواهش میکنم اینکارو با من نکن. تورو خدا…آخه مگه من باهات چیکار کردم؟
دستش رفت تو جیبش و یه مربع آهنی بیرون آورد. درش و که باز کرد فهمیدم فندکه.
-پس میخوای همون تو بسوزی؟
-نه…تو رو خدا ولم کن.
گریم بند نمیومد.
جلو اومد و محکم کوبید تو شیشه:
-پس این در لعنتی و باز کن.
-نه.
-عزیزم من عاشق بازی کردنم اما زود از بازیای تکراری خسته میشم. پس این در لعنتی رو باز کن.
فندک و روشن کرد…شعله هاش جلوی چشمم میرقصیدن.
جیغ کشیدم:
-باشه…باشه میام بیرون خاموشش کن.
بنزین خیلی حساس بود و زود آتیش میگرفت.
دستش رو از روی فندک برداشت و شعله های زرد و آبی خاموش شدن. هر کاری هم که میخواست باهام بکنه از سوختن بدتر نبود. البته اون لحظه اینطور فکر کردم…بعدا فهمیدم که چه اشتباه بزرگی بود.
قفل و باز کردم و دستگیره رو بیرون کشیدم. هنوز دنبال یه راه دیگه برای فرار میگشتم. به محض پیاده شدنم محکم من و گرفت. سرم و کوبید به شیشه ی ماشین. دقیقا کنار گیج گاهم با لبه ی سقف برخورد کرد. ضربه چنان محکم بود که درد از سرم وارد بدنم شد و تا پاهام و لرزوند. تلو تلو خوردم و روی زمین افتادم. اومد کنارم نشست و زانو زد. انگشتش و با حالت نوازش روی پیشونیم کشید:
-بلاخره گرفتمت.
قبل از اینکه بیهوش بشم و چشمام روی هم بیفته دستم و به سمت صورتش بردم و چیزی رو که روی صورتش بود کنار زدم.
((من این مرد و مدت ها بود که میشناختم.))
خاطرات قدیمی توی ذهنم چرخ خورد و چرخ خورد و ناگهان تنگ ذهنم خالی شد. همه ی این اتفاقات توی نیم ساعت و شاید هم کمتر از نیم ساعت افتاد اما همون زمان کوتاه زندگیمو برای همیشه عوض کرد…
-نَک…نَک…نَک…جناب؟…مستر؟ …خوشتیپ؟ مرتیکه بیدار شو دیگه…عجبا!
بردیا سرش رو به صندلی ماشین تکیه داده بود و خوابش برده بود. از شنیدن صدای تق تق شیشه که با صدای نازکی مخلوط شده بود، تکانی خورد و چشم های خمار و خواب آلوده اش رو از هم باز کرد. موقعیتش و درک نمیکرد. آب دهنش رو قورت داد و دو تا کف دستش و روی صورتش کشید. به کسی که به شیشه زده بود و بیدارش کرده بود نگاه کرد.
دختر جوان دستش رو مشت کرد و توی هوا چرخوند. بردیا سریع منظورش رو فهمید و شیشه رو پایین کشید. دختر سریع گفت:
-آخه یارو! ماشین و اینطوری دم خونه ی مردم پارک میکنن؟ انگار به خواب مرگ رفته بودی. بزن کنار میخوام رد شم.
اینو گفت و با قیافه ی حق با جانبی به ماشینش که پشت اتومبیل بردیا زندانی شده بود اشاره کرد.
بردیا اهمیتی بهش نداد و با گیجی به اطرافش نگاه کرد. با به یاد آوردن موقعیتش نگاه هراسونش رفت سمت ساعت دیجیتالیه ماشین. 6:13 محکم به فرمون کوبید و گفت:
-لعنتی
اصلا نفهمیده بود چطور خوابش برد. دخترک از دیدن عصبانیت و واکنش تندِ بردیا ترسید و یک قدم عقب رفت. لبش رو گزید و محتاطانه گفت:
-میشه لطفا ماشین و جا به جا کنید؟
بردیا سرش رو چند بار به معنی قبول کردن تکون داد. به اندازه ی یک اتومبیل جلوتر رفت و سریع از ماشین پیاده شد. توجه نکرد که دختر کی رفت و آیا اصلا رفت! از دست خودش عصبانی بود. محکم روی پیشونیش کوبید و دعا دعا میکرد پونیکا هنوز داخل خونه باشه. تا به حال توی عمرش نشده بود چنین اشتباه بزرگی کنه. برای حل خیلی از پرونده هاش شبهای زیادی رو نخوابیده بود. اما حالا که میخواست برای مهم ترین اونها بلاخره به سرانجام برسه باید به یه زن روانی برمیخورد و از روی سهل انگاری مدرک به اون مهمی رو به باد میداد.
یاد اسلحه ی کنار دستش دلش رو سوزوند و باعث شد زیر لب بگه:
-اون اسلحه ی لعنتی درست کنار دستم بود. چطور گذاشتم بعد از این همه سال تلاش از دستم در بره؟
دوباره سوار ماشین شد و توی دلش گفت، حتما پونیکا هنوز اون توئه. یکم دیگه منتظرش میشم.
یک ساعت… دو ساعت… سه ساعت…
گذر ساعت ها کلافه اش کرده بود. فکر کردن به اینکه پونیکا با اسلحه جیم شده قلبش رو میلرزوند و دیوونش میکرد. شغلش جوری بود که فقط یک اشتباه کوچیک میتونست کل ماجرا رو تا ابد توی سیاهی گم کنه. اما این یکی فرق داشت همه چیزش رو میداد تا اون اسلحه ی لعنتی رو پیدا کنه.
بلاخره از ماشین پیاده شد. کتش و درآورد و روی صندلی عقب انداخت. کمی کنار دیوار کشیک کشید. به محض اینکه کوچه خلوت شد از دیوار بالا رفت. رد شدن از اون حصار های بلند و نوک تیز تقریبا غیر ممکن بود ولی بردیا از راه های خطرناک تر از این هم عبور کرده بود. این کار براش مثل آب خوردن میموند. به محض این که از دیوار بالا رفت. با مشتش میله ی یکی از حصار ها رو چسبید تا دوباره سقوط نکنه. پاشو روی نرده ی زیر حصار ها گذاشت و وقتی به خوبی توی جاش ثابت شد، یکی از پاهش رو وسط یکی از نرده ها کشید و بعد با کمک پای دیگش فشار زیادی به پای اول وارد کرد و با پرش بلندی از حصار ها عبور کرد. وقتی توی حیاط پرید خاک روی شلوارش و با دست تکوند و زیر لب به کسی که نمیدونست کیه فحشی داد.
بعد از این همه سال کار کردن به عنوان منجی قانون فهمیده بود که اگه مردای قانون هم گاهی قانون رو زیر پاشون نذارن به هیچ جا نمیرسن. کنار دیوار حیاط پشتی کاور گرفت و آهسته جلو رفت. منظره ی شیشه خورده های پخش شده داخل حیاط و بغل تختیِ چوبی که نیم متر جلوتر از حیاط بین شیشه خورده ها افتاده بود و از چند جا شکسته بود باعث شد بین کل مخفی شدن رو از یاد ببره.
اگه میخواست تنهایی وارد عمل شه ریسکی بود. عقل سلیم میگفت اول با پلیس تماس بگیره. با 110 تماس گرفت و گزارش داد. هندگانش (سلاح کمری) رو توی ماشین جا گذاشته بود. با دست خالی چند قدمی به طرف استخر رفت. نباید قبل از دیدن صحنه ی جرم، اونم به صورت کامل برداشتی میکرد. اگر میخواست حالا حدسی بزنه اگر بعدش چیزهای جدیدتری میدید حساب و کتاب تفکراتش قاطی میشد. روی اولین پله وایستاد و گوش هاش و تیز کرد. حواسش بود موقع راه رفتن زیاد سرو صدا نکنه تا اگر هم کسی داخل بود و خطری بردیا رو تهدید می کرد به دردسر نیفته. به طرف در دو دهنه و چوبیِ ورودی رفت. پشت در گارد گرفت. دستش روی دستگیره ی سرد بود و هنوز تصمیمی برای باز کردن در نگرفته بود. ابروهاش توی هم گره خورده بودن.
زیر لبی شمرد:
-یک…دو…سه.
دستگیره رو پایین کشید و ابروهاش به جاش بالا رفتن. در قفل بود! چند بار دیگه دستگیره رو بالا پایین کرد. فایده ای نداشت. گاردش رو رها کرد و سردرگم به در خیره شد. اگه از بیرون قفل شده بود میتونست با یه تیکه شاخه ی کوچولو و نازک بازش کنه.
این که در از داخل قفل بود دو تا معنی میداد. یا پونیکا هنوز همون تو بود یا اینکه از شیشه ی شکسته بیرون رفته بود. حالا اگر از شیشه ی شکسته بیرون رفته بود باز میتونست دو تا نتیجه گیری کنه، اول اینکه پونیکا از قصد این کار ها رو کرده و یا مشکل روانی داره که این برمیگشت به همون فرضیه های قبل از دزدیده شدن اسلحه. اما دومی توی ذهنش چراغ قرمزی رو روشن کرد و فکر کرد.
“واقعا کسی دنبال دختره بوده؟ یعنی راستش رو میگفت؟”
نگاهی به ساعت مچیش انداختو اخم کرد:
-پس چرا نرسیدن؟
حتی اگه به احتمال یک در صد هم پونیکا توی خونه میبود و به کمکش نیاز داشت، باز هم نمیشد یک درصد رو نادیده گرفت. از طرف دیگه خراب کردن صحنه ی جرم هم دیوونگی محض بود. توی دو راهی دست و پا میزد. همیشه توی جنگ بین قلب و عقلش، عقل برنده ی بی چون و چرا بود اما حتی عقلش هم در برابر وجدانش کم می آورد.
“آخه چرا باید توی مدت زمانی که من خواب بودم این اتفاقا بیفته؟”
جلوی پنجره ایستاده بود. مغزش اطلاعات رو دریافت و اونا رو پردازش میکرد تا بتونه یه کاری بکنه. هیچ نقطه ای از کناره های پنجره اهرمی وجود نداشت تا بتونه با کمکش داخل بره. پنجره با زمین فاصله ی کمی داشت. هرطور شده باید با دستش از جایی میگرفت و میپرید تو اما همه جای پنجره شیشه شکسته بود، اگر میخواست از گوشه هاش بگیره دستش و می برید.
فکری به ذهنش رسید. برگشت و از داخل باغچه چوب نسبتا بزرگی برداشت. دوباره جلوی پنجره و البته با کمی فاصله ی بیشتر قرار گرفت. سرش رو روی شونش گذاشت و دستش رو هاله ی صورتش کرد.
“امیدوارم اشتباه نکرده باشم و صحنه رو واسه هیچی به هم نزده باشم”
با چوب شیشه رو کامل شکست انقدر که دیگه هیچ چیز به جز چهارچوب نموند. از نتیجه ی کارش لبخندی زد و وارد اتاق شد.
***
هانیه اقبالی زیردست و همکار بردیا به چراغ خواب مادر مرده که کف اتاق افتاده و شکسته بود نگاهی انداخت و با لحن مشکوکی پرسید:
-راستی بردیا! تو اصلا اینجا چیکار میکردی؟
هیچ خوشش نمیومد توی محیط کار اینطوری صمیمی باهاش حرف بزنن، نگاهش رو از هانیه گرفت:
-جناب کاردان!
هانیه کمی خودش رو جمع و جور کرد و گفت:
-خوب جناب کاردان نگفتید اینجا چیکار میکردید؟
بردیا برای یه لحظه دست و پاش رو گم کرد، اما خیلی سریع خونسردیش رو حفظ کرد و گفت:
-از کی تا حالا باید به شما جواب پس بدم؟
هانیه شونه ای بالا انداخت و زمزمه کرد:
-معلوم نیست چشه. فقط پرسیدم دیگه!
بردیا شنید اما به روش نیاورد. رو به ماموری که یه ربعی میشد بغل دستشون ایستاده بود و هر چند دقیقه یه بار قربان قربان صدا میزد کرد و تشر زد:
-تو چرا اینجا وایسادی؟
از اون روزهایی بود که همه باید از دستش موش میشدن و توی سوراخاشون میخزیدن.
مامور یک قدم عقب رفت و گفت:
-قربان یه چیزِ مهمی هست که باید ببینید.
خون قرمز و غلیظی که رو کاشی های سفید ریخته بود از همه چیز بیشتر باعث تعجب بردیا شد. پس موضوع از اون چیزی که فکر میکردن جدی تر و خطرناک تر بود. باید خیلی شانس می آورد که دومین قتل مربوط به این پرونده روی دستش نمی موند. سروان هاشمی و یکی از بازپرس ها خواستن نزدیک بیان اما بردیا مانعشون شد و اونا رو عقب روند. اکثر اونها که با شیوه ی کار بردیا آشنایی داشتن بدون هیچ حرفی عقبگرد کردن.
بردیا پرسید:
-اثر انگشتی پیدا کردین؟
یکی گفت:
-بله قربان خیالت راحت.
بردیا که حالا مطمئن شده بود با پا گذاشتن به اون منطقه چیزی رو خراب نمی کنه چند قدم به نرمی جلو رفت. یکی از دستاش و توی جیب شلوارش فرو برد. انگشت اشارش رو روی یخچال کشید و گفت:
-این خراشیدگی ها رو میبینید؟
کسانی که پشتش وایساده بودن سرک میکشیدن تا خراشیدگی های مد نظر بردیا رو بهتر ببینن. چند نفر تایید کردن. میدونستن بردیا وقتی حدس میزد اون رو بلند میگفت و با همه در میون میذاشت. با این شیوه ی بی عیب و نقصش برای دیگران اسطوره ای شده بود.
ادامه داد:
-معلومه توی این منطقه درگیریِ فیزیکی صورت گرفته. کسی که روی یخچال خط انداخته احتمالا زن بوده و سعی میکرده خودش رو نجات بده از مدل خطا حدس میزنم میخواسته خودش رو نجات بده. بازم نمیشه گفت حتما زن بوده شاید مردی با ناخونای بلند بوده اما ما حدس و میذاریم رو این که زن بوده.
چند ثانیه سکوت محض شد. همه دل به حدسیات منطقیش داده بودند.
بردیا دوباره گفت:
-این چاقوهایی که روی زمین افتاده رو هم همون زنه ریخته…
سروان هاشمی خندان گفت:
-این یکی دیگه از اون حرفا بودا کاردان! از کجا میدونی؟ اگه زن بوده پس چطوری تونسته خودش و از چنگ قاتل بیرون بکشه؟
بردیا از اینکه سروان بین حرفش پریده بود و چنین سوال مسخره ای میپرسید عصبانی شد اما ترجیح می داد با کسایی که مقام داشتن بدرفتاری نکنه:
-از روی شکل و جهت خراشای روی یخچال حدس زدم مطمئنا کسی که یخچال رو خط انداخته اینجا وایساده بوده.
و بعد چند سانت دور تر از لکه ی خونی ایستاد:
-و تنها کسی که دستش به چاقو ها می رسیده هم بی شک توی همین نقطه قرار داشته. صحنه ی جرم نشون میده که مرد پشت زن وایساده بوده و محل تقریبیش حدس میزنم پشت میز باشه. پس دستش از اونجا به چاقو ها نمی رسه.
سروان باز نطق کرد:
-از کجا فهمیدی قاتل مرده؟
بردیا خیلی خونسرد جواب داد:
-از روی در اتاق که شکسته بود. یه زن ممکن نیست بتونه در به این سنگینی رو بشکونه.
هانیه گفت:
-خوب شاید هم نفر سومی توی ماجرا بوده.
بردیا لجش گرفت و تشر زد:
-آخه مگه اینجا کلاس درسِ انقدر سوال میپرسید؟ اینا فقط یه سری حدسیاتن که تا 60% امکان داره درست باشن…ممکنه خیلی اتفاقات دیگه هم افتاده باشه و ما خبر نداشته باشیم. فقط میخوام بفهمم باید دنبال چی یا کی بگردیم.
سروان هاشمی گفت:
-خیلی خوب ادامه بده.
و با دقت منتظر ادامه ی حرف بردیا شد.
بردیا: چی میگفتم؟ آهان! بعد از اینکه چاقوها روی زمین ریختن مرد یکیشون رو برداشته و زن رو زخمی کرده.
قبل از اینکه کسی بپرسه از کجا میدونی سریع گفت:
-از روی جایی که خونا ریخته میگم.
در حالی که شدیدا توی فکر بود چنگی به موهاش زد و گفت:
-فقط یچیز و نمیتونم بفهمم. تا کاشی آخری که خون روش هست نشون میده خونریزی شدید بوده و نمیتونسته یهو بند بیاد، پس چطوری از اون قسمت به بعد دیگه خونی نیست؟
گروهبان صولتی پوزخندی زد و گفت:
-معلومه دیگه. زنه به اون جا که رسیده پاش رو با دستمالی چیزی بسته.
بردیا ابروهاش رو بالا برد:
-و برای چی باید همچین کاری بکنه؟
صولتی جواب داد:
-واالله چی بگم! شاید واسه اینکه قاتل ردش و نگیره.
بردیا سریع حرفش رو رد کرد:
-غیر ممکنه کسی که بهش حمله شده چنین وقتی داشته باشه. لااقل نه نیم متر بعد از ضرب دیدنش. قاتل صد در صد بعد از زدن ضربه ی چاقو هنوز توی همین مکان بوده پس زن وقتی برای بستن پاش نداشته. این فرضیه غلطه.
یکی دیگه که بردیا اسما نمیشناختش گفت:
-خوب شاید قاتل طرف و کشته بعد واسه اینکه مارو گیج کنه پاش رو بسته و ازاینجا بردتش.
این یکی منطقی تر بود اما باز هم خیال بردیا رو راحت نکرد.
-بزرودی مشخص میشه.
بعد در حالی که از آشپزخونه بیرون میومد دستور داد:
-از روی خون یه نمونه بفرستید آزمایشگاه. همه جای خونه رو خوبِ خوب بگردید تا ببینید رد خون یا چیز مشکوک دیگه ای پیدا می کنید یا نه.
هنوز از در خارج نشده چیز دیگه ای یادش اومد:
-از حیاط و داخل خونه هرجا خرابی و شکستگی بود عکس بگیرید واسم بفرستید این پرونده بدجوری رو اعصابمه.
***
بهار شکلات فندقی رو توی دهنش گذاشت و در حالی که بهش میک میزد نا مفهوم گفت:
-خوب احمقی دیگه.
چشمهای بردیا گرد شدند و به طرف بهار چرخیدند:
-بچه مراقب حرف زدنت باش. مثلا من داداش بزرگترتما!
بهار از روی کابینت پایین پرید و با بیخیالی شونه هاش و بالا انداخت:
-خوب مگه دروغ میگم؟ اول از همه که اون زنیکه ی روانی رو با تفنگ تنها گذاشتی…
بردیا از خودش دفاع کرد:
-حتی یک هزارم درصد هم فکرش رو نمیکردم بخواد برش داره. پنج دقیقه هم نشد برگشتم.
بهار نگاهی به قارچ ها که خیلی نرم زیر چاقوی تو دست بردیا خورد میشدن انداخت:
-انقدر ریز خورد نکن میسوزن.
بعد به کابینت تکیه داد:
-حالا یک هیچی. دومندش که خیلی بی خردانه…چشات و گرد نکن نگفتم احمق که گفتم بی خرد…
نخودی خندید و ادامه داد:
-خیلی بیخردانه این موضوع رو از همکارات و رئیست قایم کردی. اگه همون اول بهشون گزارش دزدی میدادی سریع حکم تفتیش میگرفتی و اسلحه دوباره میومد تو دستت اما قایمش کردی و دستت خالی موند.
-نمیشد گزارش بدم اونموقع بخاطر گم کردن اسلحه پرونده ی قاتل باران رو ازم میگرفتن و میسپردنش به یکی دیگه.
بهار از آشپزخونه بیرون رفت:
-باز بهتر بود تا دستت خالی بمونه.
بردیا قارچارو توی ماهی تابه ریخت و زیرش و روشن کرد:
-ترجیح میدم پرونده باز بمونه تا اینکه بیفته دست کسی که نمیدونم کیه.
غذاشو همی زد و رفت کنار بهار روی مبل نشست…با زانوی چپش ضربه ی نرمی به زانوی راست خواهرش زد:
-تو چی فکر میکنی بهار؟
-راجع به چی؟
-پونیکا…من فکر میکنم یه مرگیش هست.
-بعید میدونم. خیلی چیزا توی این مدت دیدی که نشون میداده دست نفر دومی هم توی ماجرا هست. مثل درِ شکسته و مدل درگیری توی آشپزخونش. تازه اون یارو که تعقیبش میکرده هم میتونسته واقعا مضنون باشه و پونیکا شیزوفرنی نداشته. این همه چیز و با چشمات دیدی آخه!
-بعد از این همه سال دیدن جرم و جنایت و شناختن یه عالمه قاتل و روانی و جانی به این نتیجه رسیدم اصلا به چیزایی که میبینم اعتماد نکنم. خیلیا خودشون صحنه ی جرم درست میکنن تا از دست قانون فرار کنن هزار بار از این جور مورد ها پیش اومده…اینکه دست کس دیگه ای هم توی ماجرا باشه دلیل نمیشه پونیکا بی گناه باشه شاید همدستن.
بهار روی مبل دراز کشید پاهاش و روی زانوی برادرش انداخت:
-اوووه…چه شکاک! ولی خوب راست میگی امکانش هست.
بردیا نگاه از صورت خواهرش گرفت و به نقطه ای در هیچ کجا خیره شد:
-باید اول صبر کنم ببینم خونِ مال کی بود. من یکی از تار موهای پونیکارو از توی برسش برای نمونه برداشتم تا ببینم DNA نمونه خون و تار مو به هم میخورن یا نه.
بهار که صورتش از خنده سُرخ شده بود گفت:
-حالا بیا و لطف کن قبل از اینکه صبر کنی به داد غذا برس که سوخت.
وقتی بردیا با شتاب بلند شد و دویید طرف آشپزخونه بهار از خنده منفجر شد:
-ببینا بعد از مدت ها اومدم خونه مجردی داداشم باید غذای سوخته بخورم.
بردیا ماهیتابه ی داغ و توی سینگ گذاشت. بوی سوختگی شدید نبود اما به هر حال میدونست که قابل خوردن هم نیست.
جوابش با صدای شر شر آبِ شیر که همون لحظه باز کرد قاطی شد:
-الکی غر نزن. تو رو ولت کنن که همیشه ی خدا اینجایی.
بهار قش قش خندید. بردیا از دیدن خنده ی بهار لبخندی روی لبش نشست. خوشحال بود که بعد از مدت ها خواهر کوچولوش رو بی غم و خندون میبینه.
لبخندش رو جمع کرد و با شوخی دعواش کرد:
-جمع کن خودت و ببینم…خوب خانوم فیلسوف سومندش و نگفتید!
بهار دست از خندیدن برداشت و روی مبل نشست:
-سومندش…؟! آهان راستی سومیش یادم رفت. تو چقدر حواست جمعِ بردی.
بردیا چاقورو گرفت سمتش:
-صد دفعه گفتم اینطوری صدام نکن.
بهار زبونش و در آورد بیرون:
-صدات میکنم تا چشمت در بیاد… ای بابا بذار بگم سومیش و دیگه تا یادم نرفته.
-خوب بگو!
-خوشم میاد خودتم مشتاقی دلایل حماقتت رو بدونی…عرضم به حضورتون سومین دلیل حماقتت اینه که انقدر این دختره ی مادرمرده رو ترسوندی و الکی گفتی مجوز داری، کلی اینور اونور افتادی دنبالش تا بترسه و بخواد بره اسلحه رو بکشه بیرون و سر به نیستش کنه که سرکار آقا مچش و بگیرید، بعد گرفتی تخت خوابیدی؟
اینیکی حرف بردیا رو به خنده انداخت. واقعا خوابیدنش توی ماشین حماقت بود. بهار هر چقدرم که چرت و پرت میگفت توی این یه مورد حق داشت
بهار وقتی دید بلاخره تونسته برادر عنق و جدیش رو بخندونه ذوق کرد. پاهاش رو رو هوا برد و دوچرخه زد:
-چه عجب ما بلاخره دیدیم شما بخندید بردیا خان.
-انقدر جفتک ننداز میزنی خودت و ناکار میکنی.
بهار بی توجه به لحن سرزنش آمیز بردیا در حالی که عمیقا توی فکر بود پرسید:
-بردیا یادت نرفته که چه قولی به من و مامان دادی! تو قول دادی اون کثافت به خاطر مرگ باران و بابا به سزای عملش برسه.
پاهاش رو پایین آورد. مثل چند دقیقه ی پیش شوخ و شنگ نبود:
-اگه اینطوری برای همیشه از دستت فرار کنه چی؟
بردیا وقتی دید غم صورت پاک و معصوم خواهرش رو پوشونده دلش به درد اومد.
سریع گفت:
-بهار تو من و اینطوری شناختی؟ انقدرا هم بی فکر نیستم…وقتی اینجا نشستم و انقدر بی خیالم مطمئن باش دستم هنوز به یه جایی بنده.
بهار با امیدواری ابروهاش و بالا برد:
-دستت بنده! به کجا؟
-بار اولی که پونیکا رو دیدم توی خونش بود. بهت که جریان قتل دوستش رو تعریف کردم؟
بهار فقط تایید کرد. بردیا کمی فکر کرد و ادامه داد:
-خوب اون موقع خیلی به پونیکا شک داشتم. قتلِ خیلی عجیبی بود. آلت قتل و پیدا نکردیم… البته کالبد شکافی نشون میده با یه چکشِ نسبتا بزرگ به این ابعاد…
بعد با دستش نیم متر یا کمی کمترو نشون داد:
-مقتول به قتل رسیده…
بهار سریع پرسید:
-از کجا میدونی…مگه نگفتی آلت قتل رو پیدا نکردید؟
-تو هم شدی مثل همکارام که همش میپرسن چرا؟ از خودم که نمیگم پزشکی که کالبد شکافی رو انجام داده گفت شکستگی های جمجمه این و نشون میده.
-خوب چرا مثلا نگفته تبر بوده؟
بردیا فکر کرد که چقدر از بحث اصلی منحرف شدن اما خواهرش و میشناخت و میدونست تا همه چیز رو با جزئیاتش ندونه ول کن نیست:
-چون تبر نوکش تیزه و فرو میره… روی جمجمه خورد شده بود و اثر یه مربع که بی شک چکش بوده روی مغزش افتاده بود.
بهار صورتش رو توی هم جمع کرد و گفت:
-ایـــش! حالم به هم خورد بردیا…تو واقعا اینارو دیدی؟
بردیا فکر کرد.
“مگه دیدنش چه چیز حال به هم زنی داره؟”
جواب داد:
-آره خوب دیدم. منم همون اول که دیدم فهمیدم با چکش مغز و داغون کردن.
بهار سریع گفت:
_بیخیال این چکش میشی یا نه؟ مثل اینکه آدمِ داریم راجع بهش صحبت میکنیما!
بردیا موذیانه خندید و خواست سر به سر بهار بذاره:
-خوب آخه واقعا با چکش زده بود ناکارش کرده بود…نمیدونم چرا حالا با چکش؟ ولی چکش بود.
بهار چشمهاش و باریک کرد و دندوناش و روی هم سابید. سریع خم شد و دمپایی روفرشی سیاهش رو از پاش در آورد و پرت کرد طرف بردیا. بردیا با چابکی جاخالی داد. دمپایی به دیوار خورد و جنازش روی زمین افتاد.
بردیا راست ایستاد و اینبار جدی و با اخم گفت:
-بهار ولی جدای از شوخی باید یچیز و بهت بگم.
باد بهار خالی شد. کنجکاو و نگران به دهن بردیا نگاه کرد، حتی پلک هم نمیزد.
بردیا همونطور جدی ایستاده بود. چشمهاش رو برای لحظه ای روی هم فشرد:
-باید بگم که سلاح قتل چکش بوده.
بهار ناگهان منفجر شد:
-به خدا میکشمت بردیا.
بردیا ژست آدمای ترسیده رو به خودش گرفت:
-خیلی خوب ببخشید…شوخی کردم.
بهار اینبار از حالت مظلومانه ی بردیا خندید.
-ادامه ش رو بگو تا نزدم ناکار شی.
-باور کن دو روز بیای پزشک قانونی ببینی چه خبره تو هم برات عادی میشه این چیزا.
-خواستم صد سال عادی نشه…بگو دیگه.
-باشه بابا! داشتم میگفتم که قتل عجیبی بود و من خیلی به پونیکا مضنون بودم… تو که میدونی من چقدر ریسکی کار میکنم و گاهی قانون و زیر پام میذارم؟
مکثی کرد و ادامه داد:
-اکثر اوقات جوابم میگیرم، همون روز اولی که اومد برای بازجویی توی گوشی همراهش یه ردیاب گذاشتم. کیفش و نمیتونست با خودش ببره تو منم مامور مراقبت از وسایل و فرستادم پی نخود سیاه.
بهار با بهت و حیرت پرسید:
-واقعا اینکارو کردی؟
-آره، اینطوری در عین اینکه میتونستم مضنون اصلی رو داشته باشم سراغ نزدیکای مقتول هم برم. دوست نداشتم وقتی سرم به کار دیگه ای گرمِ پونیکا بتونه بزنه به چاک.
-چجور ردیابی انقدر کوچیکه که بشه تو گوشی جاسازیش کرد؟
بردیا به سمت یکی از دو اتاق خواب ها حرکت کرد و گفت:
-بیا اینجا تا بهت نشون بدم.
بهار مشتاقانه و با کنجکاوی دنبال بردیا رفت. وقتی داخل اتاق رسید دید بردیا روی زمین نشسته و قالیچه رو از روی پارکت کنار زده.
-چیکار میکنی بردیا؟
-یکم صبر کنی خودت میفهمی.
بردیا بلند شد و چاقوی ضامن دارشو که عکس ببری روش کنده کاری شده بود از روی میز کارش برداشت. نوک تیز چاقو رو داخل محفظه ی باریک بین دو پارکت انداخت و چند بار دسته ی چاقو رو تکون داد تا بلاخره لبه ی یکی از پارکت ها کمی از زمین فاصله گرفت. با دستش پارکتی که از جاش در آمده بود و گرفت و اونو کامل بیرون کشید… بعدش پارکتو کنار پاش گذاشت.
بهار بیشتر تعجب کرد جلو رفت و کنار برادرش روی زانوهاش نشست:
-این تو چیه؟
-یه سیستم امنیتی…

21 / 04 / 1392 317 بازدید
درحال تکمیل +