close
خرید vpn

رمان زیبای سمفونی مرگ ( قسمت 4 )

[ قسمت چهارم ]   بهار نگاهش رو از صورت بردیا گرفت و به زیر پارکت برداشته شده نگاه کرد که کمی از سطح زمین فاصله داشت. داخلش فقط یه پنل مربعی شکل…

دلنوشته،کپشن | lifesms.ir
جدیدترین پست هاNEW!
  1. من عاشق هنر بودم...
    ارسالی سه شنبه 16 آذر 1395
  2. چگونه اینقدر بی منی؟
    ارسالی سه شنبه 16 آذر 1395
  3. در قفس سکوت نشانده ام...
    ارسالی دوشنبه 15 آذر 1395
  4. شهری که تو را ندارد...
    ارسالی دوشنبه 15 آذر 1395
  5. زندگی می‌گفت...
    ارسالی یکشنبه 14 آذر 1395
  6. آرزو کُنمت...
    ارسالی یکشنبه 14 آذر 1395
  7. شب گهواره‌ای ‌ست...
    ارسالی شنبه 13 آذر 1395
  8. دستهایت بیماری سختی بود...
    ارسالی شنبه 13 آذر 1395
  9. شمال یا جنوب؟
    ارسالی جمعه 12 آذر 1395
  10. جهان را...
    ارسالی جمعه 12 آذر 1395
×
اطلاعیه سایتی نو و متفاوت...
تبلیغات

[ قسمت چهارم ]

http://up.lifesms.ir/up/lifesms/tir-92/roman-samfoni.jpg

 

بهار نگاهش رو از صورت بردیا گرفت و به زیر پارکت برداشته شده نگاه کرد که کمی از سطح زمین فاصله داشت. داخلش فقط یه پنل مربعی شکل که روش شماره های از صفر تا نه نوشته شده بود به چشم میخورد. بردیا اجازه ی سوال پرسیدن به بهار نداد. شماره ای که روی صفحه ی نمایش به صورت ستاره های کوچک نشان داده میشد تایپ کرد. روی مانیتور کوچک دستگاه نوشته شده بود
‘ Waiting… ’ (صبر کنید…)
چند ثانیه بعد دوباره نوشته شد:
‘ First step is Activated ’ (مرحله ی اول فعال شد)
صدای زنانه ای هم هنگام نوشته شدن متن اونرو تکرار میکرد. همون لحظه در مستطیلی و آهنیِ کوچکی که پایین تر از پنل بود به صورت کشویی پایین رفت. زیرش صفحه ی سیاه و براقی وجود داشت. بردیا به صورت حیرت زده ی بهار نگاهی کرد و گفت:
-جیغ میغ نمیکشیا! پشیمونم نکن اینارو بهت نشون دادم.
بهار آب دهنش و قورت داد و گفت:
-قول میدم.
بردیا دوباره چاقوی نقره ای و ضامن دار رو برداشت…اونو باز کرد و سر تیزش رو یکم داخل انگشت اشارش فرو کرد. بهار با اینکه قول داده بود جیغ زد:
-چیکار میکنی دیوونه…دستت خون اومد!
بردیا انشگتش رو به صفحه ی سیاه نزدیک کرد. یکم نوک انشگت اشارش و با شصتش فشار داد تا یه قطره خون روی صفحه ریخت:
-نترس با یه قطره نمیمیرم که.
صدای دستگاه حواس بهار رو پرت کرد.
‘ Lucky you…DNA is match‘ (خوش شانسید…دی ان ای همخوانی دارد)

‘ Second step is Activated ‘ (مرحله ی دوم فعال شد)

صفحه ی سیاه کنار رفت. بهار که منتظرِ چیز عجیب غریبی بود از دیدن یه دکمه ی قرمزِ ریز و معمولی گیج شد. بردیا دکمه رو فشرد… بعد از روی زمین بلند شد و به طرف تابلویی که کمی با میز کارش فاصله داشت رفت و اون و از روی دیوار برداشت. پشتش یه گاو صندوق رمزی بود. رمز اون رو هم زد و رو به بهار گفت:
-من باید این همه عدد و رقم و بسپرم به اینجا…
بعد چند بار روی شقیقه اش زد:
-نوشتن این رمزا جای دیگه ای واقعا دردسر داره. ذهنم امن ترین جاست… میبینی کارم چقدر سخته؟ اونوقت تو میگی چطوری اشتباه میکنم. منم آدمم رباط که نیستم.
بهار بلند شد و به سمتش رفت:
-خوب حالا…ببین چه بهش برخورده…این همه بند و بساط واسه ی چیه؟ چیزی هست که من ندونم؟
بردیا تایید کرد:
-آره یه چیزایی هست که نمیدونی.
در گاوصندوقِ بسیار بزرگ و باز کرد یه در دیگه پشتش بود. به در دوم اشاره کرد:
-اینیکی در رو حتما باید از همون راهی که الان دیدی باز کرد. تقریبا غیر قابل هک کردنه و باید حتما دی ان ای من و تشخیص بده بخاطر اینکه سیستمش هوشمنده میگم نمیشه هکش کرد.
-خوب حالا اون تو چی هست؟
-ندونی بهتره…فقط میخواستم یچیزی رو بهت نشون بدم.
بردیا در دوم رو هم باز کرد. چشمهای جستجوگر و کنجکاو بهار با سرعت زیادی داخل صندوق رو می گشت. یه محفظه ی دو طبقه ی شیشه ای بود. طبقه ی بالا پنج تا هندگان خوشگل و تمیز چیده شده بود با دو ردیف خشاب که جعبشون قرمز رنگ بود. یکم اینور تر هم یه سری وسیله بود که مثلِشون رو تا به امروز ندیده بود. طبقه ی پایین هم فقط پرونده و پوشه بود. 
بردیا به چهار تا دایره ی کوچیکِ گرد و آهنی اشاره کرد:
-اینا ردیابن. مافوقم به دلایلی که قرار نیست بدونی همه ی اینارو بهم سپرده. 
بهار خواست یکی از ردیابای کوچولو رو برداره اما بردیا سریع روی دستش زد:
-دست نزن.
بهار بق کرد:
-پس یهو بگو بمیرم دیگه.
-اینا خیلی حساس و ظریفن. من یکی از اینا تو موبایل پونیکا گذاشتم…
بین پوشه و ورقه ها گشت. برگه ی سفیدی رو بیرون کشید:
-یکم شیوه ی کارشون متفاوته…بذار اینطوری بهت بگم، این ردیابارو یه شرکتِ به ظاهر خصوصی میسازه که در واقع وابسته به ارتشه…یجورایی سِری به حساب میاد. برای اینکه بتونی ازشون استفاده کنی باید از طرف خود ارتش تاییدت کنن و توی وبسایت شرکتی که سلاحارو میسازه اکانت بسازن برات. من یدونه پروفایل شخصی دارم. 
پشت ردیاب رو به بهار نشون داد:
-این نوشته های ریز و میبینی؟ اینا شماره سریالشن. هرکدوم یدونه از این سریالا مخصوص به خودش داره. کافیه وارد سایت بشم و این سریال و توی قسمت مختص به ردیابا که یه چی پی اس ویژه داره وارد کنم اونوقت میتونم محل دقیق موبایل پونیکارو که ردیاب مورد نظر توشه بفهمم.
-چقدر پیچیده.
بردیا حرفش رو رد کرد:
-اونقدرا هم پیچیده نیست. بذار بهت نشون بدم.
ردیاب و مثل همون اولش که مرتب و دقیق چیده شده بودن زیر بقیشون گذاشت. برگه رو برداشت و به طرف میز کارش رفت. حتی برای استفاده از لب تابش هم باید حتما علاوه بر پسورد از اثر انگشتش استفاده میکرد. مو لا درز کارش نمی رفت. بهاره فقط به این فکر میکرد که اینهمه احتیاط برای چیه؟ یعنی انقدر کار بردیا حساس بود؟
بردیا اون رو از فکر بیرون آورد:
-همه ی سریالارو توی این برگه نوشتم تا وقتی نیاز شد ازشون استفاده کنم. من خودم قبلا سریال رو زدم و مکانش رو دیدم، فقط میخوام تو هم مطمئن شی. یه قطره خون طلبم بهار خانوم.
بهار لبخندی زد و کنارش نشست.
-فقط یه چیزی خیلی عجیبه بهار.
-چی؟
محلی که توی جی پی اس نشون میده فقط دو خیابون بالا تر از خونه ی پونیکاست. 
بهار ترسید:
-اینطوری که میگی یعنی ممکنه در حال حاضر گوشیش همراهش نباشه؟

-آره احتمالش زیاده.

-اما اینطوری که هر چی رشتی پنبه میشه.
-به هر حال من بعد از اینکه فهمیدم خون مال کی بوده میرم دنبال این ردیاب. امتحانش ضرر نداره. تازه وقتی گوشی رو هیچ جای خونه پیدا نکردیم یعنی هرجا که هست ممکنه من و به یه نشونه برسونه.
بعد از اینکه بردیا محل ردیاب رو به بهار نشون داد و مطمئنش کرد که هنوز امیدی هست بهار که ذهنش درگیر بود بی ربط پرسید:
-بردیا چرا در مورد اون اسلحه ها و فشنگا و اونهمه پرونده توضیح نمیدی؟
بردیا سرش رو پایین انداخت و اخم کرد:
-بهار باور کن هرچی کمتر بدونی بیشتر میتونم مراقبت باشم.
بهار با حالت قهر سرش رو برگردوند:
-اما تو قول دادی هیچی و ازم مخفی نکنی.
-من قول دادم چیزایی که مربوط به مرگ بارانه ازت پنهون نکنم…این پرونده هیچ ربطی به باران نداره.
-مطمئنی راستش و میگی؟
بردیا دلخور از روی صندلی بلند شد، لحنش گله مند بود:
-من تا حالا کی بهت دروغ گفتم بهار؟
بهار دستی روی بازوی بردیا کشید:
-منظورم این نبود فقط نگران شدم.
چند لحظه بعد با صدای بلندی خندید. بردیا ژست اخموش رو کنار گذاشت و با تعجب به خنده ی ناگهانی بهار چشم دوخت.
بهار بریده بریده گفت:
-غذا…برای دومین بار…سوخت…امشب و تخم مرغ مهمون من باش…بعدا میبریم بهم چلوکباب میدی.
بردیا به پیشونیش زد:
-فکر کنم آشپزخونمم سوخت.
بعد هر دو در حالی که توی سرو کله ی هم میزدن به سمت آشپزخونه دوییدن.
***
توی یه سیاهیِ بی کران گم شدم. انگار دنیا داره دور سرم میچرخه…مُردم؟ پس چرا انقدر بدنم درد میکنه؟ بقدری دردم زیاده که نمیتونم بفهمم از کجاست. انگار همه ی وجودم با هم توی کوره میسوزه. 
بی جون زمزمه میکنم:
-من کجام؟
یکی می خنده…کیه که به صدای درمونده و لرزونم میخنده؟ چطور میتونه بخنده وقتی من اینطوری درد میکشم. یعنی عجز تو صدام و نشنید؟
دوباره میگم:
-من کجام؟
اینبار بیشتر بغض کردم. صدام پر از خواهش و درده. صداهایی از اطرافم میاد. انقدر گنگم که نه میتونم جهتشون و بفهمم نه اینکه تشخیص بدم صدای چیه. وقتی از جوابشون نا امید میشم سعی می کنم با دستم چیزی که رو چشممه بردارم. با یه تکون دستم ناله ی دردناکم بلند میشه. دستام بستست. نمیدونم با چی بستنش اما انقدر محکم بستن که حس میکنم اگه یکم دیگه فشار بیارم جفتشون از مچ کنده میشن. بدون اینکه اراده کنم یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه، انگار داره از روی یه زخم رد میشه که شوریش انقدر صورتم رو میسوزونه. سعی میکنم جلوی قطره اشک بعدی رو بگیرم چون قبلی خیلی خیلی من و سوزوند. 
قطره های اشک لجوجانه پایین میریزن. انگار خوششون میاد باهام بازی کنن. حالم وصف نشدنیه… از درد نه میتونم گریه کنم نه میتونم تکون بخورم. ذهنم شلوغه…پس فکر هم نمیتونم بکنم. صدای خش خش میاد. سریع میگم:
-کی اونجاست؟
دوباره داره صدای خنده میاد…چرا انقدر میخنده؟ یعنی دیدن زجر کشیدن من انقدر براش شیرینِ؟
-من کور شدم. یکی به دادم بر…
ناتوانی اجازه نمیده کمک بخوام…ادامه ی حرف تو دهنم میماسه، خشک میشه و بعد خودمم یادم میره چی میخوام بگم. حواسم پرته.
صدای زبر و خشن ِ یه نفر بلند میشه:
-اون لچک و از رو چشمش بردارید خودش و کشت…مگه نگفتم انقدر بزنیدش تا دیگه صداش در نیاد؟
صدای قدم هایی که از طرف راستم میاد لحظه به لحظه قوی تر میشه و بالای سرم توقف میکنه:
-آقا به خدا عیهنو چی زدیمش این دخترِ زیادی سگ جونه.
دستی روی صورتم میاد و سیاهی رو کنار میزنه و من دعا میکنم که ای کاش کنارش نمیزد. نور آفتاب با اینکه کم جونِ اما چشمای بی طاقت و دور مونده از نور خورشیدِ من تاب و توانش رو ندارن. میسوزن و سریع میبندمشون.
-می…سوزه…چشمام…داره…میسو زه.
یکی داره میگه:
- اِ؟؟ میسوزه؟ چقدر میسوزه؟
همه میخندن. صدای خنده ها با هم مخلوط میشه و روی اعصاب ضعیفمو خط خطی میکنه.
یه صدای دیگست که داره حرف میزنه اینیکی مریض و خستست…اونیکی صدا محکم و خشن بود.
صدا شاید خسته اما پر از کینست:
-چشمای زن منم میسوخت…اون بابای بیشرفت دید و از ناله هاش لذت برد. چرا منم مثل بابای تو از شنیدن ناله های جیگر گوشش لذت نبرم؟
چی میگه؟ زنش؟ بابام؟ چرا حرفاش و نمی فهمم؟ چرا واضح حرف نمیزنن؟ ای کاش جونش و داشتم بهشون میگفتم: با من بازی نکنید…توانم کمه…گیج شدم…گنگم…سرم پر از فکرای جورواجورِ…مغزم داره منفجر میشه…از درد سِر شدم…بازیم ندید!
چونم از سرما میلرزه یا از فشار بغض؟ انگار از بغضِ آخه توی این گرما که همه ی تنم عرق کرده چجوری میتونه از سرما باشه! اما انگار سردم هم هست! چه مرگمه؟ 
یکی بی هوا یچیزِ تیز فرو میکنه تو بازوم. ناله ی کم جونی میکنم…باید شیون کنم اما بیشتر از این ناله ی خفیف از دستم برنمیاد. چشمام هنوز بستست، میترسم دوباره بازشون کنم و آتیش بگیرن. 
توی سیاهی داره سیاه میشه دردا کم کم ازم دور میشن…دیگه صدای خنده ها نمیاد. لبخند روی لبم میشینه… انگار داره خوابم میگیره. یه مزرعه ی سر سبز و توی ذهنم مجسم می کنم و شروع میکنم به شمردن گوسفندایی که توش میچرن…مامان بابای من هیچوقت یادم ندادن وقتی ترسیدم و خوابم نمیبره باید گوسفندارو بشمرم آخه من همیشه تنها میخوابم. پس از کجا بلدم؟ میشمرم: 
-یک…دو…سه…چهار…پنج…شیش… هف…
کیف باربی نشان و صورتیِ جیغم رو انداختم روی میز طلاکوب شده ی وسط حال. مامانم و خاله سارا توی اتاق نشسته بودن و آروم آروم حرف میزدن. رفتم جلو تر در باز بود و دیدمشون که روی تخت نشسته بودن مامانم ناراحت بود:
-سارا فرهاد این روزا خیلی مشکوکه…اگه پای زن دیگه ای وسط باشه به خدا خودم رو میکشم.
-چی میگی پوران؟ باید اون و بکشی نه خودتو…اصلا به درک بذار هر شب با یه سلی…
خاله سارا با دیدنم حرفش رو خورد و بر و بر نگاهم کرد. مامانم با ساکت شدن ناگهانی خاله سارا به دنبال دلیلی چشمش روی من ثابت موند:
-اینجا چیکار داری پونیکا؟
-سلام مامان خانوم…خانوم معلممون میگه آدما باید اول به هم سلام بدن.
-خانوم معلمت غلط کرد…برو بیرون کار دارم با خاله سارات.
چرا؟ خانوم معلم ما زن خیلی خوبی بود…مامانم چرا اینطوری میگفت بهش؟
سرم رو تکون دادم و مخالفت کردم:
-نمیرم. اومدم یه سوال بپرسم…توی مدرسه همیشه مامان بابای بچه ها میان دنبالشون و اونارو با خودشون میبرن…چرا شما و بابا هیچوقت نمیادید دنبالِ من؟
مامانم اخم و تخم کرد:
-بچه های این دور زمونه رو می بینی سارا؟ پونیکا خانوم بچه های مردم از زور بدبختی ندارن بخورن، اونوقت شما ناراحتید که هر روز با بهترین ماشین میرید مدرسه و میاید؟ دوستات از اینجور کفشا و کیفا که هرسال صد مدلشو عوض میکنی دارن بخرن؟
مقنعه ی سفیدم رو که تا روی پیشونیم پایین اومده بود با دستم بالا کشیدم و گفتم:
-من که اصلا یه چیز دیگه پرسیدم مامان…میگم که یعنی…
مامان در حالی که روسریش رو برداشته بود و بیگودی های زیرش رو با دقت باز میکرد تا یوقت کج و خراب نشن تشر زد:
-پونیکا امروز حال و حوصله ندارم یچیزی بهت میگما… تو هم واسم شدی مکافات…این چرت و پرتارو برو از اون بابای دیو..ت بپرس…اصلا برو پی درس و مشقت. 
بعد از روی تخت بلند شد و اومد نزدیکم، از بازوی نحیفم گرفت…قدم با زور تا آرنجشم نمی رسید. من و پشت در اتاق گذاشت و بعد در رو روم بست، اونم با چه شدتی.
یعنی حوصله داشت موهاش و بادقت بیگودی بپیچه و مواظب باشه یکی از فراش از اونیکی بزرگتر یا کوچیکتر نشه اما حوصله نداشت جواب سوال من رو بده؟ انقدر جوابش سخت بود؟
بغض کردم و چونم شروع کرد به لرزیدن…مگه چیز بدی پرسیدم؟ حالا یعنی مامانم باهام قهر کرد؟ آخه چرا؟ دونه های درشت و شفاف اشک از چشمام جاری شد و صورتم رو در عرض یک دقیقه خیس کرد…همونجا پشت در اتاق نشستم…اولین صحنه ای که توی اون حال جلوی چشمم نقش بست تصویر دوستم مهسا و مامانش بود…به محض اینکه به هم رسیدن مامانش دستی به سر مهسا کشید و صورتش و بوس کرد بعد هم مهسا در حالی که در مورد روزش توی مدرسه براش سخنرانی میکرد و مامانش هم با لبخند عریضی به حرفاش گوش میداد دستی برام تکون داد و رفتن.
با به یاد آوردن صمیمیت دوستام و مادر پدرشون کفشام و از پام در آوردم و پرت کردم سمت دیوار…صدام گریه ای بود:
-من اینارو نمیخوام…من کفش و کیف باربی و خوشگل نمیخوام…من نمیخوام با ماشین برم مدرسه…ای کاش هیچ کدوم از اینارو نداشتم فقط مامان مهسا مامان من بود.
واقعا چه بازی غریبانه ای داره دنیا، چشم مهسا همیشه دنبال کفش و کیف من بود و دل تنهای من توی حسرت داشتن مامان بابای اون… پدر و مادرِ خوب هدایای با ارزش تری از طرف خدا بودن یا کیف و کفشِ خوشگل؟؟ کی بود که جواب این سوال رو ندونه! 
-پس…من باید…جواب…این همه سوال رو…از کی میپرسیدم؟
-راستی یادم باشه…اگه…اگه…دوباره مامان بابام رو…دیدم ازشون…بپرسم…چرا بهم یاد…ندادن…شبا که ترسیدم گوسفندارو…بشمرم؟ آخه یه عالمه شب بود…که…که…از هیولای قایم شده زیر تختم میترسیدم و میلرزیدم…اگه حداقل بلد بودم…گوسفندارو میشمردم تا…تا…خوابم ببره.
شونه هام داره میلرزه…نه انگار یکی داره میلرزونتشون…چرا؟ بذارید فکر کنم دیگه چه سوالایی دارم…ولم کنید…یکی داره حرف میزنه:
-هوووی! زنیکه…چی داری ور ور میکنی زیر لبت؟
-شهرام این دخترِ خیلی تب داره. نمیره یوقت بیفته رو دستمون؟ همایون گوش هر دوتامون رو میبره میندازه کف دستمونا!
-یه دقه لالمونی بگیر ببینم چه مرگشه.
-تو هر غلطی میخوای بکن من میرم زنگ بزنم همایون.
چشمای تب دارم رو باز می کنم. تاریکی چقدر خوبه…دیگه چشمام و نمیسوزونه…کسی که رو به روم وایساده رو سه نفر میبینم. چهره ی نگرانش تار تاریه…نیمه هوشم…خوب نمیفهمم چه خبره…صورتم و یکم بالاتر میارم و از همونی که دو تا شکل خودش چپ و راستش داره میپرسم:
-چرا بهم یاد ندادن؟
از بین همون نگاه تار و مبهم هم بهت و حیرت توی صورتش رو میشه حس کرد:
-یا حسین! خدا به دادمون برسه دخترِ دیوونه شد…
داد میزنه:
-شهریار؟ شهریار؟ هوووی مادر (…) زنگ زدی همایون؟
-آره گفت میاد.
دوباره بلندتر و پر از خشم میگم:
-چرا هیچ کس جوابم و نمیده؟ 
یهو وسط اون همه خشم و لرزش ساکت میشم…عین موتوری که ناگهانی از کار میفته…سرم میفته روی سینم…ایندفعه گریم میگیره و بغض میکنم. اول چونم میلرزه و بعد دوباره شروع میکنم به لرزیدن:
-تقصیر من نبود…تقصیر سامان بود…همه جا جلوی چشمم بود. خودش خواست…خودش…
یکیشون میزنه توی سرش:
-بیژن بدبخت شدیم…چرا پس وایسادی؟ اون نعشتو جمع کن بدو یه آرام بخش بهش بزن. همایون اینطوری ببینتش بدبختیم.
یکی میدوئه اینور اونور…دوباره یه تیزی که حالا میدونم سوزنِ سرنگِ میره توی بازوم. چیز زیادی نمیگذره که همه چیز محو میشه…کابوسام…مردای غریب و آشنا. ایندفعه اونقدری طول نمیکشه تا وقت کنم گوسفندارو بشمرم و خواب من رو توی شیرینی خودش حل میکنه.
بردیا با انشگت اشاره اش روی فرمون ماشین ضرب گرفته بود و به آپارتمان چهار طبقه نگاه میکرد. هنوز مردد بود که باید پیاده شه و بره تو یا همون جا کشیک بده. محل ردیاب رو داخل جی پی اس تو گوشیش سیو کرده بود و از روی نقشه اینطور به نظر می رسید که محل دقیقِ گوشیِ پونیکا داخل همین ساختمونِ. آخرین ضربه رو محکم تر روی فرمون زد و دو تا دستش رو گذاشت روی رون پاش. گوشیش زنگ خورد و بردیا رو از اون بلاتکلیفی نجات داد. اقبالی بود:
-سلام خبری شده؟
-سلام برد…قربان!
هانیه کمی مکث کرد و بعد گفت:
-راستش چند تا خبر داشتم…اول اینکه اون روزی که خانوم فرحبخش مفقود شدن هر دو تا ماشینشون هم مفقود شده بود. من همون موقع مطلع شدم اما خواستم با دست پر و خبرای مهمتری وقتتون و بگیرم…ما ماشینارو پیدا کردیم.
بردیا نگاهش رو از آپارتمان گرفت و با دقت بیشتری گوش داد.
-توی این یه هفته به چند تا از واحد های دیگه خبر دادیم و دنبال پیدا کردن موبایل و ماشینای خانوم فرحبخش بودیم. میدونید ماشینا کجا بودن؟
بردیا سکوت کرد و منتظر ادامه ی مکالمه شد:
-توی یه گاراژ ماشینای اوراقی…
این یکی خبر بردیا رو وادار به صحبت کرد:
-بین ماشینای اوراقی؟ اونجا چرا؟
-من نمیدونم فکر کردم شاید شما بتونید حدسی بزنید.
بردیا فکر کرد…ماشین های اوراقی؟ مطمئن نبود:
-نمیدونم احتمالا کسی بوده که میخواسته ضرر مالی بزنه چون اگه ماشینارو میخواست اوراقشون نمیکرد. ممکنه دلیل دیگه ای هم داشته باشه.
-حرفتون به نظرم منطقیه قربان.
بردیا وقتی دید هانیه ساکت شده پرسید:
-خبر مهمت همین بود؟
-بله همین بود…راستی فهمیدید خونی که توی آشپزخونه ریخته بود مال کیه؟
-خبری که دادی اصلا مهم و حیاطی نبود و داری از منم اطلاعات میگیری! رئیس منم یا تو؟
هانیه دلخور گفت:
-اگه اینارو بهتون نمیگفتم بعدا عصبانی میشدید که چرا دست رو دست گذاشتم.
-نترس نمیگفتم…نفهمیدیم خون مال کیه…از همه ی مضنونین آزمایش گرفتیم و پیداش نکردیم…مال خود دختره هم نبود. راستی نتیجه ی بازجویی ها به کجا رسید؟
-هیچی به هیچی قربان حتی شوهرش هم تا حالا هیچ سر نخی بهمون نداده.
بردیا زیر لبی با خودش گفت:
-حدس میزدم…
و سپس بلندتر و این بار به هانیه گفت:
-در مورد اولین اوریگامیِ پیدا شده چی پرسیدی؟ پرسیدی اون شب اونجا چیکار میکرده؟
-بله قربان گفت اونشب برای یه موضوع شخصی میخواسته با همسرش صحبت کنه و اصلا توی پارکینگ نرفته…فقط توی حیاط وایساده بوده. دقیقا یادش نبود اما گفت حدود چهل دقیقه منتظر شده یهو دیده خانومش با جیغ و داد چشماش و بسته بوده و دوییده از در پارکینگ بیرون میگفت وقتی اونشکلی دیدمش منم دوییدم دنبالش ببینم چی شده که هرچی صداش کردم جوابم و نداد، فقط جیغ میزد. گفت یه خصومت شخصی و خیلی جزئی داشتیم منم برای شوخی دستش و گرفتم انداختمش توی استخر. تمام جزئیاتی که گفت همین بود. هر کار کردم داری دروغ میگی و با ما همکاری کن قسم خورد داره راست میگه.
بردیا فکر کرد:
“پس کسی که توی پارکینگ بوده یکی دیگه بوده؟ اصلا کسی بوده یا پونیکا خیالاتی شده؟ با شوهرش همدستن؟ شوهرش دروغ میگه و زنش و دزدیده؟”
کلافه از اینهمه حدسیات بی ریشه و اساس از هانیه خداحافظی کرد. حالا دیگه مطمئن بود باید از ماشین پیاده بشه و داخل آپارتمان مورد نظر بره…اگه امروز ترتیب ماجرا رو نمیداد فردا خیلی دیر بود. پدرش یادش نداده بود کار امروز رو به فردا بسپره و چه بسا اگر میخواست سهل انگاری کنه به اینجایی که بود نمیرسید. 
فاصله ی خودش و گوشی پونیکا روی صفحه ی موبایلش به متر نوشته شده بود. از پله ها بالا میرفت و نگاهش به صفحه ی پر نور گوشیش بود. شماره ی روی صفحه لحظه به لحظه کمتر میشد…وقتی به خودش اومد متوجه شد رو به روی در آپارتمان طبقه ی چهارم ایستاده. هر طبقه تک واحد بود.
دوباره به مانتیورِ گوشی چشم دوخت…پنج متر. نگاه کنجکاوی به در سفید انداخت…دستگیره و طق الباب طلایی داشت و نسبتا در مرتفعی بود. گوشیش رو داخل جیب شلوارش گذاشت و دستش رو پشتش برد کتش رو کمی کنار زد و از وجود هندگانش که از پشت داخل شلوارش زده بود مطمئن شد. اول زنگ زد…یک بار…دوبار…سه بار، بار چهارم در زد و وقتی مطمئن شد کسی داخل نیست، روی زمین زانو زد و سنجاق سرِ مشکی و نازکی از جیبش بیرون آورد. باز کردن چنین درهایی آسون نبود. دایره ی کوچیکی که روی یکی از دو شاخه ی سنجاق بود رو کند و سنجاق سر رو کامل باز کرد تا به اندازه ی کافی بلند باشه. باید پین هارو یکی پس از دیگری بالا می کشید اما مشکل اینجا بود که اگر میخواست یک صدم ثانیه زود یا دیر این کار رو بکنه دوباره همه ی پین ها پایین میفتادن. آخرین پین رو که با فرزی غیر قابل وصفی بالا کشید قفل در باز شد. 
نمیدونست پشت اون در چه خبره و از اونجایی که احتیاط شرط عقل بود، برای آرامش خاطرش با دست راست دسته ی هندگان رو توی پنج انگشتش فشرد. چند قدم با احتیاط نزدیک تر رفت. پشت در اصلی یه در سفید دیگه بود که به دستشویی و روبروی ورودی یک در دیگه به حمام منتهی میشد. وارد راهروی اصلی شد. از دیدن منظره ی روبروش به طرز حیرت آوری شوکه شد. مطمئن نبود چیزی که داره میبینه واقعیته یا نه! چطور چنین چیزی ممکن بود؟ عذاب وجدان گرفت و چند قدم دیگه جلو رفت…زیر لب زمزمه کرد:
-همش تقصیر من بود…چرا باور نکردم دختره بیگناهه؟
رو به روی پنجره یِ داخل حال چند تا دوربین و وسایل جاسوسی بود. آپارتمان خالی خالیِ بود. فقط دو صندلی جلوی پنجره قرار داشت و وسایلی که به صورت پخش و پلا روی میز ریخته شده بود. جلوتر رفت و پنجره ی روبروی دوربین هارو باز کرد. حیاط آپارتمان پونیکا حتی با چشم هم قابل دیدن بود. دوربینی که روی یه سه پایه زده شده بود رو برداشت و جلوی چشمش گرفت. دوربین حرفه ای و قوی ای بود و میشد به خوبی داخل خونه رو دید. حتی قسمت هایی از اتاق خواب و آشپزخونه رو با جزئیات میدید. دوربین رو سرجاش گذاشت و یادش افتاد وقتی سیگنال های داخل خونه رو بررسی کردن و بهش خبر دادن هیچ دوربین و یا میکروفونی پیدا نکردن شکش در مورد خیالاتی شدن یا نقشِ داشتن پونیکا به یقین تبدیل شد. اصلا به اینجاش فکر هم نکرده بود. عذاب وجدان گرفت.
در درجه ی اول که به پونیکا تهمت روانی و مقصر بودن زده بود و دختر بیچاره رو تا سر حد مرگ ترسونده بود. معمولا فشار روانی باعث میشد مجرم کوتاه بیاد و به جرمش اعتراف کنه اما پونیکا مجرم نبود و برعکس عمل کرد… توی ترس تصمیم نادرستی گرفت و برای محافظت از خودش هندگان رو دزدید. 
در درجه ی دوم چون هنوز شک نداشت پونیکا قاتل و مجرمه دوباره ترسوندش و اون رو توی فشار گذاشت تا بره و هندگان رو از خونه بکشه بیرون…توی این کار به قدری پیش رفت که همونطور که انتظار میرفت پونیکا درصدد خلاص شدن از شر کلت بر اومد…بردیا هم خیلی احمقانه درست همون زمانی که به هدفش نزدیک شده بود خوابش برده بود و توی همون نزدیکی ها دختررو دزدیدن.
پنجره رو بست…سرش رو به معنای تاسف چند بار تکون داد و آه کشید…اما ناگهان یاد گوشیِ پونیکا و ردیابش افتاد. هنوز امیدی بود. البته اگر تا به حال بلایی به سر پونیکا نیاورده بوده باشن. گوشیش رو یک بار دیگه برداشت و به فاصله نگاه کرد. یک متر بود، قدمی جلو گذاشت و فاصله کمتر شد…قدم بعد فاصلش و بیشتر کرد. دوباره یه قدم رفت عقب که پارکت زیر پاش خیلی خفیف صدا داد. 
زانو زد و روی همون پارکت چند بار با پاش فشار آورد… امیدوارانه گوشش رو روی زمین چسبوند و اینبار با دستش چند بار به پارک زد. صدایی که از ضربه زدن به پارکت بلند میشد نشوندهنده ی این بود که زیر پارکت خالیه…چون اگر زیرش زمین بود صداش فرق میکرد. پوزخندی زد و گفت:
-آماتورا…دیگه من و با روش های خودم که گول نزنید.
-آماتورا…دیگه من و با روش های خودم که گول نزنید.
با هر بدبختی ای که بود بلاخره پارکت رو بیرون آورد…چند تا پارکت اطرافش هم زیرشون خالی بود ولی همین یکی کارش رو راه مینداخت. چراغ قوه ی موبایلش رو روشن کرد و نورش و انداخت داخل حفره.
-به به…ببین چی اینجاست.
نور رو مستقیم روی چکشی که به راحتی میشد حدس زد آلت قتل دوست پونیکاست انداخت. البته فقط همون نبود، انواع چاقو از جمله چاقوی جیبی،ضامن دار، کارد آشپزخونه، قمه و یه شوکر و اسپری فلفل هم اون تو بود. گوشی پونیکا یکم اون سمت تر بهش چشمک زد. یه کیسه زباله ی مشکی کنار گوشی بود. از اونجایی که قدم به منطقه ی خطر گذاشته بود، کشف بقیه ی مدارک رو سپرد به زمانی دیگه و خواست از روی زمین بلند شه دلش طاقت نیاور و بلاخره بعد از کمی دست دست کردن مشمارو برداشت و داخلش رو نگاه کرد. دیگه از خدا چی میخواست؟ بلاخره هندگانِ مشکی و مورد نظرش توی دستاش بود. همونی که بخاطرش جون دختر بیگناهی رو توی خطر انداخته بود. موبایل و داخل کیسه انداخت و دیگه معطل نکرد. پارکت و با دقت و وسواس، مثل اولش سر جاش گذاشت. از روی زمین بلند شد پنجره رو بست. 
میتونست همین الان پرونده ی پونیکارو کنار بگذاره و دنبال قاتل خواهرش، باران و مسبب مرگ پدرش بره، اما آیا پدرش با اون روح بزرگی که داشت و اون همه مردونگیش راضی میشد دختری رو که بخاطر خودش توی خطر انداخته بود و به امان خدا ول کنه و بره رد کارش؟ مطمئن بود اگر اینکارو میکرد پدرش ازش نا امید میشد. وقتی رسید خونش در گاو صندوق رو باز کرد هندگان و داخلش قرار داد و موبایلِ پونیکارو گذاشت توی جیب کتش.
***

از وقتی که بهوش اومدم و چشمام رو باز کردم بیشتر از ده دقیقه میگذشت. حالم خیلی بهتر از تمام اون روزایی بود که توی کابوس و شکنجه گذروندم. به دستم سرم خون وصل بود و چند تا دستگاه دیگه هم بالای سرم بود و سیماشون مستقیم رفته بودن زیر پوستم. اولین لحظه ای که چشمام و باز کردم چیزی یادم نبود اما لحظه ی بعد با خوشحالی فکر کردم توی بیمارستانم و بلاخره نجاتم دادن…ولی امان از لحظه هایی که میگذرن و چشم انسان رو بیشتر و بیشتر باز میکنن چون کمی بعدش با مشاهده ی اتاقکی که توش زندانی شده بودم فهمیدم چقدر ساده لوحانه فکر می کردم از شکنجه رها شدم. 

اتاقکی که برای اولین بار میدیدم من رو به یاد سونا می انداخت. دیوارا و کف کاشی های شبیه به هم و سفید داشتن. پایینِ دیوارِ هر چهار ضلع اتاق، جای نشستن درست کرده بودن و یکی از دیوار ها یه آینه ی سرتاسری داشت.
بلاخره بعد از اینکه از اون حالت سستی و کرختی بیرون اومدم روی تخت نیم خیز شدم. تختم درست وسط اتاق بود. نگاهی به بدنم کردم. هیچ لباسی تنم نبود و تن و بدنم به طرز وحشتناکی زخم و زیلی شده بود. پس این همه درد بخاطر این زخما بوده!
کامل که نشستم سرم گیج رفت. یه دستم و گذاشتم روی سرم و با یکی دیگش همه ی سیم هایی که به بدنم وصل شده بود رو گرفتم. همشون با سوزن وازد بدنم شده بودن و نمیدونستم چی میتونن باشن. فقط یکیشون رو که مال کیسه ی خونِ بالای سرم بود میشناختم. زیر لبی چند تا نفس عمیق کشیدم و سیمارو توی مشتم فشردم. چشمام و محکم بستم و سیمارو کشیدم. چنان دردی توی بدنم پیچید که باعث شد جیغ بلند و ممتدی بکشم. به وضوح صدای جر خوردن پوست دستم رو میشنیدم اما توی این مدت دید جدیدی نسبت به درد پیدا کرده بودم. منی که اگه دستم میبرید هزار جور دوا درمونش میکردم حالا خودم چنین بلای وحشتناکی به سر خودم آورده بودم!
دستم که بلاخره آزاد شد از روی تخت پایین اومدم. کف پاهای بدون کفشم از برخورد با زمین سرد مور مور شد. به سمت اتاقکی که ابعادش از دو در دو بزرگتر بعید میدونستم باشه رفتم. جلوی درش یه پرده ی سفید آویزون شده بود…پرده ای که جنسش مثل سفره چرمی و براق بود. با دست سالمم انقدر کشیدمش تا کنده شد. یه دستی و به هر بدبختی ای که بود دور بدنم پیچیدمش. دو سرش رو روی سینم پیچوندم و با دستم گرفتم تا نیفته. راه رفته رو که برمیگشتم فهمیدم کف زمین رد خون افتاده. نگاهی به دستم کردم. از قسمت بالایی مچم تا سر انگشتام خونی بود و خونِ قرمز و غلیظ همینطور چیکه چیکه میریخت زمین. 
اهمیتی بهش ندادم هرچی که میشد دوست داشتم زود تر بفهمم چه بلایی به سر بچم اومده، با این همه شکنجه بعید میدونستم هنوز زنده باشه. دیگه حسش نمیکردم. بغض کردم و رفتم جلوی آینه. دختری رو میدیدم که دیگه نمیشناختمش… دختر مریض و ضعیفی که دیگه نه زیبا بود نه محکم. دختری که زخمای روی تنش میشد کابوس روز و شبایی که بعید میدونستم بعد از این داشته باشه. من همینجا و توی بدبختی میمردم. خودمم ترجیح میدادم هرچی زودتر بمیرم. چرا اینکارو میکردن؟ در حد مرگ شکنجم میکردن و بعد دوباره درمانم میکردن و احتمالا دوباره بعد از این شکنجه ها از سر گرفته میشد. اما چرا؟ به کدوم گناه؟ یعنی انقدر بد بودم که عاقبتم این باشه؟ خیلیا کارای وحشتناکتر از این میکنن و هیچوقت تاوانش و نمیدن…پس من چرا باید چنین تاوان سنگینی می پرداختم؟

 توی چشمای سیاهش خیره شدم و با تمام نفرتی که توی همین چند روز در اعماق وجودم شعله ور شده بود گفتم:
-نمیدونم بابام باهات چیکار کرده همایون اما اصلا سرزنشش نمیکنم…با این روی جدیدی که دارم ازت میبینم میفهمم اگه من بودم بدترش و میکردم…ای کاش همونطور که هممون تا حالا فکر میکردیم مرده بودی…تو یه آشغا…
به سمتم هجوم آورد و انقدر محکم توی گوشم زد که سرم یه دور چرخ خورد و مثل صحنه آهسته خونی که از دهنم کمی دور تر پاشید رو دیدم…اصلا دردم نگرفت انقدر درد کشده بودم که این درد در مقابلشون هیچ بود. همایون عربده کشید:
-یه نقطه ی سالم تو بدنت نمونده و هنوز داری واق واق می کنی؟ مجبورم نکن همه ی هدفام رو ول کنم و همینجا نعشت و بندازما…پونیکا مجبورم نکن.
نگاهش کردم و پوزخند زدم:
-اتفاقا دقیقا این همون کاریه که میخوام بکنم…چی برام مونده که واسش زنده بمونم؟ ببین من و به چه روزی انداختی؟ آخه چرا؟
نتونستم حالت خصمانم رو نگه دارم و جمله ی آخر و با درد و بغض گفتم. یاد اون روزی افتادم که بابام یه روزنامه دستش گرفته بود و اون رو با هیجان گذاشت رو میز رو به روی من و مامانم و با لحنی که نمیتونست ذوق زدگیش رو توش پنهان کنه گفت:
-ببینید اینجا چی نوشته…همایون رو یادتونه؟
وقتی من و مامانم تایید کردیم ادامه داد:
-توی روزنامه نوشته تصادف بدی کرده و مرده.
همایون رو میشناختم بچه ی خوب و سربه راهی بود…ازش خوشم میومد با منم خیلی مهربون بود. چند سال واسه بابام کار کرد و یروز یهویی از کارخونه رفت. من و مامانم تعجب کردیم آخه خیلی باعرضه و زرنگ بود فکر میکردم خوب پیشرفت کنه. آهی کشیدم. بعد درحالی که به سیبم گاز میزدم چشمام رو باریک کردم. با لحن مشکوک و متعجبی از بابام پرسیدم:
-حالا شما چرا انقدر خوشحالید بابا؟
بابام با شنیدن حرف من سریع لبخند پت و پهنش و جمع کرد و گفت:
-خوشحال؟ نه بابا چرا خوشحال باشم پسر به این خوبی مرده اتفاقا فهمیدم ناراحت شدم…من از چیز دیگه ای خوشحالم.
شونه هام رو بالا انداختم:
-چی بگم؟ خیلی پسر خوبی بود خدا بیامرزتش.
خاطره هایی که از زمان های خیلی دور توی سرم میچرخیدن رو کیش کردم…این آدمی که من جلوم می دیدم اصلا شبیه اون همایونی که توی گذشته می شناختم نبود.
با نفرت نگاهش کردم:
-چه بلایی به سر بچم آوردید؟
کتش و در آورد و پشت صندلیِ رو به روی من انداخت و خودشم نشست روش:
-اتفاقا یه برنامه هایی هم واسه ی بچت داشتم. ولی مثل اینکه خودت قبلا بلاهای بدی سرش آورده بودی. قبل از اینکه برسیم اینجا و توی ماشین افتاد.
جیغ کشیدم…گریه هم میکردم:
-حقیقت نداره…شما من و ترسوندید و بهم استرس دادید. شما کشتیدش.
-چرا قبول نمی کنی جون خودت از بچت برات مهمتر بود. تو با بی خیالیات کشتیش.
صدام انقدر بلند بود که گوشم زنگ خورد:
-خفه شو…فقط خفه شو.
-تو به بچه ی خودتم رحم نمی کنی…درست مثل باباتی.
-بابای من هرچی که هست شرفش می ارزه به مثل شماها بودن…شماها اصلا آدمید؟
خودش و جلو آورد و موهام رو توی مشتش گرفت. سرم و با موهایی که توی دستش بود جلو کشید. احساس کردم پوست سرم داره غلفتی کنده میشه.
-نه تو مثل بابات نیستی…بابات مثل سگ میترسید.

چند ثانیه همونطوری موند و بعد گفت:
-التماسم کن موهات و ول کنم.
از درد نتونستم حرفی بزنم اما همونطوری خاموش و ساکت نگاهش کردم. پنجه هاش رو بیشتر فشرد. اشکام همینطوری میریختن رو صورتم. صورتش یکم دورتر و بالا تر از صورت من بود. تف کردم تو صورتش…چه بسا اگه دستام و اینطوری محکم و چند دور با طناب نبسته بودن توی گوشش هم میزدم. موهام و ول کرد. سرم میسوخت و چشمام تار میدید…گفتم:
-تنها چیزی که نصیبت میشه همینه همایون…هر غلطی میخو…
یدونه از چپ و یکی از راست توی گوشم زد. برق از سرم پرید و همه جا سیاه شد.
***
سرش رو پایین انداخته بود. با اون اخمی که کرد پیشونیش چروک خورد و از روی جوب بغل پیاده رو پرید اون سمت. توی اون ظهر آفتابی پرنده هم توی کوچه پر نمیزد. از پیچیدن ون سیاهی جلوش اخمش غلیظ تر شد و راهش رو به سمت دیگه ای کج کرد. در ون باز شد و دو تا مرد هیکلی اون و با زور داخل ون انداختن. بردیا چنان شوکه شده بود که حتی فرصت مقاومت پیدا نکرد. همینکه دو تا در پشت رو بستن مردی که روی صندلی راستیِ ون نشسته بود دستور حرکت داد. برای بردیا اصلا مهم نبود جثه ی اونایی که گرفته بودنش چقدره، ربطی به بزرگی هیکل نداشت. هم باید مخت خوب کار میکرد و هم تیز و فرز میبودی تا بتونی راحت خلع سلاحشون کنی اما اونها بردیا رو غافلگیر کرده بودن و تقریبا خودش اجازه داده بود چنین اتفاقی بیفته. یکی از مردا سمت چپش و اونیکی سمت راستش نشسته بودن و دستاش و محکم پیچیده بودن به دستاشون. انقدر محکم که بردیا تکون هم نمیتونست بخوره.
وقتی ماشین حرکت کرد مردی که روبروشون نشسته بود با سر اشاره کرد دستاش و ول کنن. اون ها هم همینکار رو کردن. بردیا خواست حرکتی انجام بده که مرد دستش رو بالا آورد و گفت:
-اول بشین به حرفامون گوش کن…بعد اگه هنوز همینطوری هارت و پروت داشتی میتونی شروع کنی. 
بردیا نشست و دست یکی از مردارو که هنوز آروم روی آرنجش بود رو با شدت پس زد…چشم غره ای به هر سه تاشون رفت و گفت:
-ازم چی میخواید؟
-چطوره تو اول بگی از ما چی میخوای؟
-اصلا شما کی هستید؟
مرد کمی به جلو متمایل شد:
-معلومه زرنگیا…سوال و با سوال جواب میدی. خوشم اومد.
نگاه عمیقی به بردیا کرد و ادامه داد:
-پرونده ی فرحبخش رو بذار کنار.
بردیا پوزخند زد:
-چرا باید همچین کاری بکنم؟
-چون من میگم.
-اتفاقا من هم منتظر بودم شما بگید.
مرد اشاره ای به دستیارش کرد و بعد به بردیا گفت:
-ببینم بعد از دیدن این فیلم بازم قد قد میکنی یا مثل یه بچه ی حرف گوش کن پرونده رو ول میکنی!
بردیا چیزی نگفت و به تبلتی که جلوی روش بود چشم دوخت. فیلم که شروع به پخش شدن کرد دستاش لرزید…نفسش بند اومد.

توی فیلم بهار و یکی از دوستاش به نام سمیرا کنار پیاده رو وایساده بودن و همین مردی که الان سمت چپش نشسته بود هم پشتشون وایساده بود. کاملا مشخص بود فیلم و از سمت دیگه ی خیابون گرفتن.

-البته این فیلم با یه روز تاخیر پخش میشه اما درست کردن دوباره ی این صحنه منحای خواهرت که ما اون موقع دیگه دزدیدیمش اصلا کاری نداره. من میمیرم واسه دخترایی که صورتشون انقدر شیطونه.
قبل از اینکه دستیار ها بتونن بگیرنش به طرف مردِ غریبه هجوم برد و از یقش گرفت…عربده کشید:
-میکشمت کثافت…فقط اگه دستت بهش بخوره باید خودت و مرده بدونی.
زمانی که دو تا دستیارِ مرد خواستن بیان جلو با دستش اشاره کرد تکون نخورن. چون بردیا از گلوش گرفته بود و داشت خفش میکرد بریده بریده حرف میزد:
-اگه من و هم بکشی بازم آدمای زیادی حاضرن اینکارو بکنن. اون هم با کمال میل.
بردیا ترسید. جون خواهرش بود و نمیتونست مثل همیشه نترس و گستاخ باشه. یقه ی مرد و آروم ول کرد:
-شماها کی هستید؟ من این پرونده رو ول نمیکنم.
مرد تا دید بردیا کمی نرم شده سریع گفت:
-ببین پسر جون ما هیچ پدر کشتگی ای با تو نداریم. فقط این پرونده رو ول کن. اونطوری یادم میره چقدر خواهرت خوشگل و خواستنیه.
اینبار نتونست جلوی خودش و بگیره و مشتی توی صورتش زد. اگر یه مو از سر بهار کم میشد هیچوقت خودش رو نمی بخشید. از طرفی نمیتونست درک کنه…همه چیز خیلی پیچیده تر از اونی بود که فکرش رو میکرد.
مرد خون گوشه ی لبش رو با دست پاک کرد:
-بازم میخوای ادامه بدی؟ هان؟
بردیا چنگی به موهاش زد و سرش رو پایین انداخت…خیلی آروم گفت:
-پرونده رو ول میکنم…میدمش به یکی دیگه.
مرد دستش رو کنار گوشش گذاشت:
-چی گفتی؟ نشنیدم.
اینبار سرش رو بالا آورد و بلند تر گفت:
-دیگه طرف اون پرونده هم نمیرم.
-آفرین پسر عاقل…این شد یه چیزی. اون موبایل و وسایلی که برداشتی رو هم پس بده.
وقتی برق تعجب رو توی نگاه بردیا دید دوباره گفت:
-فکر کردی با خودت خیلی زرنگی؟ اون آپارتمان رویت میشه پسر جون…میفهمی؟ اومدی برداشتی وسایل و دِ در رو؟ از این خبرا نیست.
بردیا حواسش رفت پیش گوشی پونیکا که توی جیبش بود. شاید خودش این پرونده رو ول میکرد اما باز هم میتونست به کسی که مسئولش میشد مدارک رو واگذار کنه. سریع گفت:
-اون سلاحایی که برداشتیم و دیگه نمیتونم برگردونم…تحت حفاظتن. موبایلم الان همراهم نیست.
یکی از دستیار ها با اشاره ی سر رئیسش جیبای بردیا رو گشت:

-قربان دروغ میگه عینهو بز. موبایلِ اینجاست.

بعد اون رو به رئیسش داد و نگاه پر حسرت بردیا به دنبالش روانه شد. 
-سلاح ها چی؟
بردیا اینبار صادقانه گفت:
-واقعا میگم… تحت حفاظتن اگه بخواید پس بگیریدشون باید خودتون اقدام کنید. کاری از دست من برنمیاد.
مرد اخمی کرد و بعد با کسی تماس گرفت:
-سلام رئیس. 
-…
-من و دست کم گرفتی رئیس؟ 
-…
-گوشی که اینجاست. ولی میگه سلاحارو نمیتونه پس بده. میگه تحت مراقبتن.
-…
-باشه باشه…هرچی شما بگی رئیس.
قطع کرد و موبایلش رو توی جیبش گذاشت.
-شانس آوردی رئیسمون کارش تمیزه…با اون اسلحه ها هم هیچ غلطی نمیشه کرد. 
بعد رو به دستیارش گفت:
-یه میکروفون وصل کنید به لباسش.
بردیا خواست مخالفت کنه که ادامه داد:
-همینه که هست. باید تا چند روز با خودت ببریش اینور اونور مطمئن شیم بین کل بیخیال شدی.
بردیا به میکروفونی که به یقه ی لباسش وصل بود نگاه کرد.
-حالا دیگه بندازیدش پایین.
ماشین از حرکت ایستاد.
-درضمن…آقا خوشگله! یکی بیست و چهاری حواسش به گفت و گوهات هست اگه زرنگ بازی دربیاری و نابودش کنی به بهای نجابت خواهرت و اگه دوباره بری سمت این پرونده به بهای جونش تموم میشه. کاری که ازت برنمیاد گیریم ما رو هم لو دادی ما فقط یه چشمه ایم از یه اقیانوس بزرگ پس الکی زور نزن میپکی…شیر فهمه؟
بردیا دندوناش رو روی هم فشرد و آروم گفت:
-باشه دیگه کاری با این پرونده ندارم.
-خیلی خوب خوش اومدی…هری!
بردیا گوشه ی پیاده رو ایستاد…ناراحت و سرخورده به این فکر کرد:
الان تنها چیزی که برام اهمیت داره بهاره. 
اینطور فکر کرد اما خودش هم میدونست تا آخر عمرش عذاب این تقصیر رهاش نمی کنه…اگر مرد نبود تمام روز رو از احساس گناهش گریه میکرد.
زیر لب زمزمه کرد:
-بهار فقط به خاطر اینکه خزان نشی دارم روحم و میفروشم…بهار فقط بخاطر تو.

نگاه ترسانم رو برای لحظه ای به مردی که هنوز همون کلاه سیاه رو گذاشته بود و با چشمای عقابیش من رو میپایید انداختم. نمیخواستم باهاش تنها بمونم… از اون بیشتر از همه میترسیدم. توی این مدت چندین بار که من و تنها گیر آورده بود بهم تجاوز کرده بود…مطمئن بودم بیماریِ روانی داره…شالی که ازم دزدیده و با خودش برده بود رو میپیچید دور یه شوکر برقی…با شال روی بدنه ی سیاه شوکر پاپیون میزد انگار که کادوئه و خوشش میومد وقتی من دارم زیر دست و پایش جون میدم با شوکر جیغم و دربیاره…انگار اینطوری بیشتر لذت میبرد.
قبل از اینکه همایون بخواد بره بیرون پرسیدم:
-چرا فریده رو کشتی؟
این اولین سوالی بود که به مغزم رسید. همایون که داشت با چاقو پوست یه چوب رو می کند تا نوک تیز شه سرش رو بالا آورد و به من نگاه کرد:
-دوستت خیلی بی موقع سر رسید. من و وحید رو که کلید دستمون بود و داشتیم میومدیم تو دید باید حذفش میکردیم، ریسک داشت. من خودم دستم و آلوده نمی کنم وحید ترتیبش و داد.
و به همونی که کلاه سیاه گذاشته بود اشاره کرد. دلم برای فریده خون شد که به دست چنین آدم روانی ای اسیر بوده.
دنبال یه سوال دیگه میگشتم…پیدا نکردم. خود همایون شروع کرد به صحبت. خیالم یکم راحت تر شد:
-ما میخواستیم حالا حالاها بترسونیمت. زرنگی کردی و یه مهره ی دردسر ساز و وارد ماجرا کردی.
وقتی دید با تعجب نگاهش می کنم توضیح داد:
-همون دادستان رو میگم. واقعا دردسر ساز بود اما اونم دیگه نطق نمیکشه. هرچقدرم زرنگ باشه یه آدم کجا یه لشکر کجا…اونم فرستادیم به گور خاطره ها!
جیغ کشیدم:
-کشتیدش؟ 
-نخیر…اگه انقدر احمق بودم که بخوام یه دادستان و بکشم و بتونم از دید پلیس قایم شم الان به اینجایی که هستم نمی رسیدم.
نفسم و با خیال راحت فوت کردم بیرون.
-چیه اگه میکشتیمش ناراحت میشدی؟ نمیدونستم جز خودت کس دیگه ای هم هست که واست مهم باشه. خوب شد فهمیدم.
پوزخندی زدم:
-تو که الان گفتی دادستان نمی کشی!
-انقدر واسه من غدبازی درنیار میزنم لهت میکنما!
بعد دوباره مشغول کارش شد. نگاهم رفت سمت همون که همایون گفت اسمش وحیده…معمولا اصلا حرف نمیزدم و اگرم چیزی میگفتم فحش و ناسزا بود اما الان وقت لجبازی نبود حاضر بودم بمیرم ولی با اون روانی تنها نمونم.
-چهره ی وحید و پلیسا شناسایی کردن براتون دردسرساز نمیشه؟

چشاش که اومد بالا گرد شده بودن:
-از کی تا حالا نگران دردسرای مایی…
بعد انگار متوجه چیزی شده باشه پوزخند زد:
-میترسی بهت دست درازی میکنه؟
لال شدم و حتی نفسم هم درنیومد… پوزخندش پر رنگ تر شد:
-از اینکه ناخونات رو کشیدم و دستت و خودت یه متر جر دادی بدتره؟
چوب و چاقو رو روی میز گذاشت و اومد طرفم:
-بخاطر همینه یه ساعته داری ور ور میکنی؟ تو که میکشتمتم صدات درنمیومد حالا داری اینارو میگی که نرم آره؟
پوزخندش تبدیل به لبخند موذیانه شد:
-خوب شد که فهمیدم.
چند قدم با همون لبخند اسرار آمیزش عقب رفت و بعد از اتاق خارج شد.
نگاه حیرون و ترسونم چرخید سمت وحید که داشت میرفت شوکرش و از توی کشو در بیاره…میدونستم میخواد این کار رو بکنه چون همیشه روشش همین بود. جیغ بلندی کشیدم:
-نـــــــــه!!
***
بردیا از کنار خون زیادی که رو زمین پاشیده شده بود گذشت:
-خودکشی بوده.
سروان هاشمی مخالفت کرد:
-چجوری میتونه خودکشی باشه؟ دختره ی بدبخت لت و پار شده. آدم که خودش رو لت و پار نمی کنه.
بردیا توجهی به حرف سروان هاشمی نکرد:
-دختره اول با کارد آشپزخونه زده توی قفسه ی سینش و این خونا روی زمین پاشیده…
چند قدم به دیوار نزدیک شد و با انشگت اشارش به دایره ی خونی که روی دیوار نقش بسته بود اشاره کرد:
-اما وقتی دیده به اندازه ی کافی زورش نمی رسه و ضربه کاری نیست خودش و کوبیده به دیوار تا دسته ی چاقو تا ته بره تو. همونطور که میبینید فرم پاشیده شدنِ خون هم به همین موضوع اشاره می کنه. بی شک خودکشی بوده.
بعد قاب عکسی که روی میز افتاده و شیشش شکسته بود رو برداشت. عکس دختر و پسری رو نشون میداد که توی دوربین لبخند میزدن. سرش رو با تاسف تکون داد…با زور میشد فهمید این دختر شاد با اون نگاه و لبخند روشن و پر امید همین جنازه ی بی جون و آش و لاش شدست.
سروان هاشمی قاب عکس شکسته رو از دست بردیا گرفت و گفت:
-ولی من که میگم پسره کشتتش و خواسته رد گم کنه…هیچکس خودش و اینطوری نمیکشه…پس قرص واسه چیه؟
بردیا جدی و اخمو گغت:
-از سوختن که بدتر نیست خیلیا خودشون رو میسوزونن…من شک ندارم خودکشی بوده.
به سمت درِ آپارتمان رفت. سروان محکم و با جدیت گفت:
-من که نمیتونم هرجور تو حدس میزنی پیش برم…هم جنازرو میفرستم واسه کالبد شکافی و بچه ها هم میگردن دنبال مدرک…از پسره هم بازجویی می کنیم.

بردیا همون طور که در رو باز می کرد برگشت سمت سروان:
-هرکاری می کنی بکن…فقط اگه همونطور شد که من گفتم، هم باید جواب مادر پدر بیچارش که همین الانم به اندازه ی کافی غصه دارن و به خاطر تیکه پاره کردن جسد دخترشون بدی هم وقت و زحمتی که بچه ها واسه هیچی کشیدن و جبران کنی.

-هرکاری می کنی بکن…فقط اگه همونطور شد که من گفتم، هم باید جواب مادر پدر بیچارش که همین الانم به اندازه ی کافی غصه دارن و به خاطر تیکه پاره کردن جسد دخترشون بدی هم وقت و زحمتی که بچه ها واسه هیچی کشیدن و جبران کنی.
در و پشتش میبست که هاشمی داد زد:
-نترس اونطوری که تو گفتی نمیشه.
گوشیش زنگ خورد. هانیه بود:
-بله؟
بی حوصله و خسته بود. انگار از وقتی پرونده ی پونیکارو ول کرده بود یه چیزی توی وجودش گم شده بود. فقط جسمش اینور اونور میرفت و روحی نداشت…به خاطر اون بود که پونیکا ربوده شده بود. نمیتونست همینطوری ادامه بده. صدایی از فکر بیرونش آورد:
-قربان میشنوید چی میگم؟
-آره بگو اقبالی.
-قربان دو روز نبودما! بچه ها میگن دیگه پرونده ی فرحبخش با تیم ما نیست.
-همینطوره.
صدای اقبالی شاکی شد:
-یعنی چی خوب؟ چرا واگذارش کردید؟
-انقدر ازم سوال نپرس لابد دلیل داشته.
-قربان تا حالا هرچی گفتید رو حرفتون حرف نیاوردم و گفتم چشم ولی الان نمیتونم. ما مثلا روزی که سر این کار اومدیم قسم خوردیم با جونمون از مردممون دفاع میکنیم و نمیذاریم حقشون پایمال شه…به جاهای خوبی رسیده بودیم و اون اسلحه ها رو پیدا کردیم…چرا یه ذره احساس وظیفه نمی کنید؟
-هانیه من از بس روم فشاره دیگه بردیم…یه عالمه درد سنگینِ روی سینم…تو دیگه باهام نجنگ. تو رو خدا نجنگ.
کلمات آخرش به طرز عجیبی حسرت داشت…بوی غم و غصه میداد. موبایلش و توی جیبش گذاشت. نمیدونست تا کی میتونه همینطور ادامه بده…کسی از دست بازیگر سرنوشت خبر نداشت که در عرض یک عصر همه چیز رو عوض کرد.
***
-دیگه خسته شدم…چرا من و نمی کشید راحت شم؟ چرا همون باری که داشتم از شدت خونریزی جون میدادم نجاتم دادید؟ که بیشتر عذاب بکشم؟
پیرمرد چاق و کوتاهی بود. از بین حرفاشون فهمیدم پدر همایونِ…خیلی ترسناک بود صورتش سرخ و سبزه بود و روی پایین گردنش خالکوبیه یه پریِ دریایی داشت. سرش کچل بود و همیشه کلاه لبه دار میذاشت. پوزخندی زد و گفت:
-مردن انقدر ها هم آسون نیست…الان احتمالا برات مثل یه درِ طلایی میمونه نه؟ مردن رو میگم.
نمیدونستم چند روز میگذره…یک هفته؟ دو هفته؟ برای من مثل صد قرن گذشت.
-اگه روباه به جای شیر نصیبش بشه تاج زرین…اونوقت منِ شیر باید چیکار کنم؟
جوابش رو ندادم بیشتر دلم میخواست دستم رو بکنم تو حدقه ی چشمش و اون چشای هیز و هرزش رو در بیارم. خودش ادامه داد:
-منِ شیر باید برم تاجم و پس بگیرم.
احتمالا منظورش از روباه بابای من بود. گوشی سفیدم و بهم نشون داد:
-میدونی وقتی داشتیم برای ضرر مالی زدن به پدرِ گرامیت ماشیناش و خوردِ خاکِ شیر میکردیم چی پیدا کردم؟
گوشیم و توی دستش چپکی کرد:

-این و پیدا کردیم. اما این اصلا برامون اهمیت نداشت فقط کمک کرد از شر یکی راحت شیم. حدس بزن کی؟

گوشیم اونجا بود؟ توی ماشین چیکار میکرد؟ ناگهان یادم افتاد روی سامان خاموشش کردم و پرت کردم روی صندلی بعد خورد به گوشه ی صندلی و افتاد کف ماشین…چرا الان یادم افتاد؟ چرا همون موقع یادم نبود؟ ای کاش روی سامان خاموشش نمیکردم…ای کاش!
دوباره لالمونی گرفته بودم...طبق معمول بدون اهمیت به اینکه کنفش کردم ادامه داد:
-دوست دادستانت برای پیدا کردن این اومد افتاد وسط میدون جنگ و بعد ما هم تونستیم با یه حرکت کیش و ماتش کنیم. دیگه اونم دنبالت نمیاد… 
شیشه ای که توی دستم بود رو بیشتر فشردم. دلم هزار تکه شد…من از اولش هم امیدی بهش نداشتم. همش تقصیر اون بود…اون بود که بهم اعتماد نکرد…اون بود که من و ترسوند. 
چشمام رو روی هم گذاشتم:
-اگه نیومدی اینجا راحتم کنی پس گم شو از این اتاق بیرون…نمیخوام توی چشمای کثیفت نگاه کنم. کفاره داره.
قهقه زد:
-اینطوری که نوک میزنی دلم میخواد یه لقمه ی چپت کنم.
بعد از روی صندلی بلند شد و از اتاق رفت بیرون…بلند رو به همه گفت:
-من امروز خیلی سر کیفم. همه ناهار مهمون منید…
-رئیس پس این گربه ی وحشی چی؟ میخواید تنهاش بذارید.
با چشمای بی حیا و خندونش به من نگاه کرد:
-وحید ناهارش رو همینجا میخوره…وحید گربه ی وحشی دوست داری؟
لب وحید از این سر تا اون سر به خنده باز شد:
-آره آقا…گربهه هرچقدر وحشی تر باشه با اشتیاق تر میخورمش.
به گریه افتادم:
-ترو خـــدا! من و با این روانی تنها نذارید…تو رو خـــدا!
از ته حلقم فریاد میزدم و افسوس و صد افسوس که صدام به هیچ جا نرسید. نگاهی به اطرافم کردم و شیشه رو بیشتر توی دستم فشردم. راه دیگه ای نداشتم. 
توی یه کارگاه متروکه زندونیم کرده بودن که همه جاش پر از جک و جونورایی بود که گاهی با بی خیالی و خیلی راحت از روی تن و بدنم رد میشدن و من فقط میتونستم با اون دستای بسته جیغ بکشم…از جیغام که ذله میشدن دهنمم رو محکم میبستن. انقدر محکم که دستمالی که دهنم و باهاش میبستن خونی شده بود و همین الان روی صندلی بغلیم افتاده بود. شیشه رو به طنابایی که دستم و باهاش بسته بودن کشیدم. هرچقدر محکم تر میکشیدم دست خودم رو هم بیشتر میبرید. سوزشش وحشتناک بود اما از دردی که از فرو کردن شوکر توی بدنم بهم وارد میشد خیلی کمتر بود. 
شوکر سیاهش رو جلوم تکون داد:
-امروز فقط خودمم و خودت…اینطوری خیالم راحت تره. اون موقع هی میومدن میبردنت کارم نصفه میموند.
روی صندلی روبه روییم نشست و گفت:
-حالا که امروز وقت داریم یچیزی ازت میپرسم…من و یادت میاد؟
حرکت دستم رو تندتر کردم…از درد در حال بیهوش شدن بودم…باید قوی باشم. باید قوی باشم.
صدام میلرزید:
-همونی هستی که دوبار افتادی دنبالم!
-قبل از اون!
سعی کردم نفهمه آرنجم خیلی خفیف داره تکون میخونه…باید سرش و گرم می کردم:

-قبل از اون؟ یادم نمیاد.

سعی کردم نفهمه آرنجم خیلی خفیف داره تکون میخونه…باید سرش و گرم می کردم:
-قبل از اون؟ یادم نمیاد.
-من از وقتی یه دختر هفده ساله بودی همیشه یه قدم ازت عقب تر میومدم…خیلی عاشقت بودم اما میترسیدم بیام جلو. ده سال! زیاده نه؟ ولی من میدونستم که محاله بهم محل بدی…شبا فقط نقش چشات جلوی چشمم بود اون نگاه شیطونت…تا وقتی رئیسم که دنبالت بود من و کشف کرد. انداختنم تو یه ون سیاه و بهم گفتن که تو از آدمای بی مایه ای مثل من حالت به هم میخوره…حقیقت و عین پتک زدن تو سرم مثل همون پتکی که مغز دوستت رو باهاش متلاشی کردم. بهم گفتن اگه میخوامت باید همون کاری رو که میخوان بکنم…منم خوب…دیدم چی بهتر از این؟ تو که به بدبختایی مثل من محل نمیدادی. حالا ببین چجوری هر روز التماسم میکنی و به پاهام میفتی؟ اگه بدونی بعد از این همه سال چقدر بهم مزه میده.
نقش چشماش؟ پس برای همین انقدر آشنا بود؟ مثل یه کسی که همیشه دیدیش و انگار هیچوقت ندیدیش…مثل یه آدمی که هر روی باهات توی پیاده رو میاد و وقتی برای بار هزارم میبینیش فقط برات یه آشناست. 
بلاخره طناب پاره شد…باید عاقلانه رفتار میکردم. باید وانمود میکردم هنوز دستم بستست و یه موقعیت بهتر گیرم میومد. از روی صندلیش بلند شد و اومد نزدیک تر…جلوم زانو زد و من میترسیدم خونای روی زمین و دستم رو که قرمز کرده بود ببینه. صورتش مماس بود با صورتِ من.

گونش و گذاشت رو گونم و بو کشید…بو کشید. زبونش و کشید روی بینیم و من به جای اون دلم به هم خورد. داشت یه فکری توی سرم وول میخورد. زبونش رو پایین تر آورد و کشید روی لب بالاییم. زبونش و گرفتم بین لبام و با زبونم شروع به بازی با زبونش کردم…خوشش اومد. وقتی دیدم خیلی مست و مدهوشِ این بوسست غافلگیرانه از روی صندلی پاشدم و مثل کنه چهارچنگولی چسبیدم بهش. پاهام و پشت زانوهاش قفل کردم و دستام و انداختم دور گردنش. دندونام رو روی زبون اسیر شدش تو دهنم فشردم…انقدر زیاد فشردم که مزه ی شور و بوی آهنِ خون توی دهنم پر شد و خون از گوشه های دهنم جاری شد و پوست داغم رو مور مور کرد.

دندونم رو روی زبون اسیر شدش تو دهنم فشردم…انقدر زیاد فشردم که مزه ی شور و بوی آهنِ خون توی دهنم پر شد و خون از گوشه های دهنم جاری شد و پوست داغم رو مور مور کرد. 
چند قدمی من و حمل کرد و عقب رفت…دست و پام دور گردن و زانوش شول شد…بلاخره ولش کردم و روی زمین فرود اومدم. سرم رو به راست چرخوندم و نصفی از زبونش که هنوز توی دهنم بود رو توف کردم اونور. دهنش رو با دستش گرفته بود و عقب عقب میرفت. خورد به دیوار و لیز خورد روی زمین. گریه میکرد…عین بچه ها گریه میکرد…پس من چی میگفتم که این همه از دستشون کشیده بودم؟ از اون بیشتر از همه متنفر بودم. رفتم جلوش وایسادم:
-درد داره؟ آره؟ چه حسی میده بهت درد؟ خوب نیست نه؟ برای منم عین جهنم بود…کثافت.
آروم نشدم. به اطرافم نگاه کردم و لبخند پر رمز و رازی روی لبم نشست…رفتم صندلی رو از روی زمین برداشتم و دوباره برگشتم بالا سرش. نگاهش خواهش میکرد رهاش کنم و هنوز گریه میکرد. من بیشتر از اینها کینه داشتم…پر از عقده و درد بودم. 
یه بار صندلی رو کوبیدم توی صورتش…دو بار…اون عربده میزد و من با هر ضربه جیغِ ممتد میکشیدم…نمیدونم چندمین بار بود میزدم. دستاش رو که برای حفاظت روی صورتش گرفته بود روی زمین افتادند و بیحرکت موندند. هردومون ساکت شدیم و فضا توی آرامش گم شد. البته این آرامش آرامشِ بعد از طوفان بود. از نگاه کردن به صورتش که متلاشی شده بود لذت میبردم… صندلی رو بازم با نهایت توانم بالابردم و کوبیدم توی مغزش و بلند فریاد زدم:
-این بخاطر فریده…
یکی دیگه:
-این برای بچم… 
آخریش و هم زدم:
-اینم بخاطر خودم…برو به درک.
صندلی از دستم افتاد و صدا داد. خودم هم روی زانوهام نشستم و گریه کردم. از خوشحالی گریه میکردم…از دیدن صورت آش و لاشش سیر نمی شدم. شوکری که تو دستش بود رو برای احتیاط برداشتم. موندن جایز نبود…
توی این خراب شده هیچ جارو نمیشناختم. در اتاق همونطور که حدس میزدم قفل بود. دوباره برگشتم کنار دستِ وحید و توی جیباش و با دستای لرزونم گشتم…هول برم داشته بود. اگه الان نمیتونستم فرار کنم دیگه هیچ وقت فرصتش گیرم نمیومد. 
-لعنتی کجایی پس؟
جیبای پشت شلوارش…جیب راستش…جیب چپش.
-بلاخره پیدات کردم.
کلیدارو بوسیدم و از جام بلند شدم…یه قدم رفته بودم که برگشتم و با لگد کوبیدم توی صورتش…اینیکی ضربه چون مایل بود ذرات متلاشی شده ی صورتش رو پاشید روی موزاییکای خاکستری. دل من رو هم برای همیشه با وحید صاف کرد.
دستم انقدر که میلرزید نمیتونستم قفل و باز کنم:
-باز شو دیگه لعنتی.
تق…
-خودشه…بلاخره باز شد.
دستگیره رو پیچوندم. کف دستم هنوز خون میومد و میسوخت. وارد راهروی بلندی شدم و بی توجه به اطرافم دوییدم به سمت در اصلی…گریه میکردم. گریه ی شادی بود. خوشحال بودم…آزادی شیرین بود خیلی شیرین. 
در اصلی فشاری بود. بازش که کردم نور آفتاب افتاد توی چشمام…چشمام و بستم و روی زمین نشستم. چند بار تا نیمه بازشون کردم و دوباره نور خورشید وادارم کرد ببندمشون. کمی طول کشید تا بلاخره نور خورشید با منِ غرق شده در تاریکی آشتی کرد.
نمیدونستم کجای تهران یا ایرانم. تا شعاع زیادی از اطرافم فقط بوته هایِ زرد و بلند بود و دیگه هیچی نبود. سرم چند دقیقه بود خیلی گیج میرفت….الان نه. نباید بیهوش میشدم…الان نه.
دوییدم وسط علفزار و همینطور جلو میرفتم…به کجا؟ نمیدونستم…فقط میخواستم از اون کارگاه ملعون شده دور شم…اینبار سرم خیلی بد گیج رفت و افتادم روی زمین…یاد خونی که از زبون نصف شده ی وحید بیرون می جهید افتادم و به شیرینیِ یه کابوسِ تلخ لبخند زدم:
-گرفتم…انتقامم رو گرفتم…دخترم…نه شایدم پسرم؟ بلاخره انتقاممون رو گرفتم. میدونم دیگه نمیتونم صورت خوشگلت و ببینم و صدای اون قلب کوچولوت همیشه توی گوشم میمونه…ولی غصه نخور مامانت مثل شیر جلوشون وایساد و انتقامت رو گرفت. خوشحال باش که پات و توی زمینِ کثیف ما آدمای لجن نذاشتی.
دستم رو روی دلم کشیدم…چشمام روی هم افتاد و لبخند هنوز روی لبم بود.
***

بردیا نگاهِ گذرایی به پدرِ دل شکسته انداخت. از دیدن فرهاد متاثر شد…انگار غم عالم توی نگاهش برق میزد. وقتی رسیده بود دادسرا گفتن منتظرشه. روش و نداشت مستقیم به نگاه غمدارش نگاه کنه…رفت پشتِ میزش نشست هنوز نگاهش نمی کرد.

میترسید با دیدن حزن نگاهش همه ی قول و قراراش رو فراموش کنه و بره دنبال پونیکا…حالا دیگه خیلی خوب میدونست پونیکا کجاست. ردیاب روی گوشیش خاموش شده بود اما اون به اندازه ی کافی دیده بود که موبایل رو کجا بردن…یه کارگاه توی باغ های ملارد بود. انقدر ها هم باهاشون فاصله نداشت. آه پر افسوسی کشید و با سری به زیر گفت:
-کاری با من داشتید؟
پدر پونیکا گریه میکرد و این آتیشش زد. چجوری باید توی اون دنیا به چشمای باباش نگاه میکرد و میگفت که کمر یه پدر رو شکسته؟ صدای فرهاد اون رو از فکر خارج کرد:
-دیگه بریدم…به خدا صد بار جون دادم و تاوان دادم. هرچی که کردم به سرم اومد.
گریش اوج میگرفت…بردیا سریع گفت:
-چی شده آقای فرحبخش؟
-این دومین بارِ که از اون سی دی های لعنتی برام میفرستن…میدونم کار کیه. اما… من فکر میکردم مرده.
بردیا با تعجب گفت:
-میشه واضح حرف بزنید؟
-شنیدم پرونده ی پونیکارو واگذار کردید… اونم درست وقتی که داشتید به یه جاهایی میرسیدید.
به یه جاهایی نمی رسید، همین الان هم خیلی خوب میدونست پونیکا کجاست. 
به من و من افتاد:
-راستش…خیلی بی سر و ته بود…هنوز پرونده هایی هستن که…
فرهاد از روی صندلی بلند شد و گفت:
-پسر جان اول یه نگاهی به اینا بنداز. بعد اگه وجدانت قبول کرد دیگه هیچوقت مزاحمت نمیشم اما اگه نتونستی ببینیش و دلت رو سوزوند من بیرون منتظرم تا همه چیز رو برات روشن کنم…از همون اولش…دومیش رو خودم هم ندیدم…کدوم پدری میتونه اینارو با چشماش ببینه؟ تا خود شیطونشم بری بپرسی میگه اولاد برای همه عزیزه…بد کردم…خیلی بد کردم…اول به پونیکا و بعدش با خودم.
از در که بیرون میرفت برگشت سمت بردیا:
-کاش هنوز یه آدم با وجدان بین هفت میلیارد آدم پیدا میشد تا دخترِ بیگناهم رو نجات بده…تو اون آدم باش.
در رو پشتش بست و نگاهِ پر حسرتِ بردیا رو جا گذاشت.
22 / 04 / 1392 470 بازدید
درحال تکمیل +