close
تبلیغات در اینترنت
رمان زیبای سمفونی مرگ ( قسمت 5 )
عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر عنوان عکس اسلایدر
نویسنده:
تاریخ: 23 / 04 / 1392
دسته:
بازدید: 1673

[ قسمت پنجم ]

http://up.lifesms.ir/up/lifesms/tir-92/roman-samfoni.jpg

 

در رو پشتش بست و نگاهِ پر حسرتِ بردیا رو جا گذاشت.
بردیا فکر کرد:
“چرا من و توی این موقعیت قرار میدید؟ ”
آرنجاش رو گذاشت روی میز و سرش و گرفت تو دستش. چند دقیقه ی بعد پاکت رو از روی میز برداشت و دو تا CD رو از داخلش بیرون آورد…روی هر کدوم با ماژیک قرمز نوشته ای بود به این مضمون:
مرحله ی اول جهنم: دروغ، طمع، بدبختی.
مرحله ی دوم جهنم: شیطان را بیدار کردی.
CD اول و توی CD-ROM گذاشت. میدونست که قرار نیست چیز ساده ای ببینه…شاید یه چیز خیلی بد بود…خیلی بد. کمی استرس گرفت.
نمایش شروع شد. رو به روی جایی که دوربین قرار داشت پونیکا روی صندلی نشسته بود. فقط از موهای فر و شرابیش میشد تشخیص داد که پونیکاست چون صورت و بدنش زخم و زیلی بود. چشمهاش رو بسته بودن. مردی هم روی صندلی رو به روی پونیکا و پشت به دوربین نشسته بود. پونیکا به هوش بود چون مدام سرش رو به این سو و اون سو میگردوند و با ترس و صدای لرزون میپرسید من کجام و شما کی هستید.
مردی که صورتش معلوم نبود گفت:
-پونیکا میخوایم بازی کنیم. بازی کردن دوست داری؟ میدونم که دوست داری. 
صدای پونیکا با زور در میومد:
-دست از سرم بردارید.
مرد صندلی که روش نشسته بود رو بدون اینکه بلند شه به پونیکا نزدیک کرد. توی دستش انبر بود.
بردیا زمزمه کرد:

-میخواد چه غلطی بکنه؟

 

-میخواد چه غلطی بکنه؟
صدای مرد اجازه ی تجزیه و تحلیل بهش نداد:
-ببین پونیکا…خیلی بازیِ آسونیه. من ازت سوال میپرسم و تو باید جواب درست بدی…همین. راحت نیست؟
صدای پونیکا بغض داشت:
-من نمیخوام بازی کنم…میخوام برم خونه.
مرد اهمیتی به ناله ی پونیکا نداد:
-پونیکا هنوز فیلم ترسناک خیلی دوست داری؟ اون موقع ها خیلی دوست داشتی.
مرد دست لرزون پونیکارو توی دستش گرفت:
-حالا من ازت سوال میکنم…اگه درست جواب بدی میتونی ناخونات رو برای خودت نگه داری.
-چی؟ تو رو خدا! چرا این کارا رو می کنی؟ تو کی هستی؟ ولم کنید.
-سوال اول…
-نه…نمیخوام.خفه شو…خفه شو…
مرد فریاد زد:
-یه بار دیگه این حرف و تکرار کن تا مثل ماهی تیکه تیکت کنم.
-چرا این کارو میکنی؟
مرد دوباره آروم شد و توجهی به سوال پونیکا نکرد:
-فیلم ترسناک مورد علاقت کابوس در خیابان الم نبود؟ چرا خودش بود…حالا به من بگو قاتل توی اون فیلم اسمش چی بود؟
-نمیدونم…ولم کن…لطفا این کارو نکن…مگه من چیکارت کردم؟
مرد یکی از انگشت هارو از بقیه جدا کرد و ناخون پونیکارو لای انبر گذاشت:
-جواب نمیدی؟ شانست و امتحان کن. قراره خوش بگذرونیم.
-خواهش می کنم…
-زود باش…یالا دیگه…
-تو رو خدا…
-اسمش چی بود پونیکا؟
-این کارو نکن…من نمیتونم.
-اسم قاتل فیلم کابوس در خیابان الم رو بگو.
-نمیدونم…
-چرا میدونی…زود باش دیگه.
-نمیتونم فکر کنم…
-ناخونات روت حساب کردن…نمیخوای نجاتشون بدی؟
پونیکا گریه می کرد و بریده بریده حرف میزد…معلوم بود داره فکر می کنه.
-صبر کن…صبر کن…اسمش…اسمش…چرا یادم نمیاد…اسمش…
مرد کمی انبر رو به سمت خودش کشید. 
-زود باش دختر…تو اون فیلم رو هزار بار دیدی. زود باش.
اینبار انبر رو بیشتر کشید…پونیکا جیغ بلندی کشید و فریاد زد:
-فردی…اسمش فردی بود. فردی بود… 
مرد انبر رو باز کرد:
-آفرین دختر خوب. آفرین…کارت عالی بود.
پونیکا هق هق میکرد…مرد دوباره گفت:
-حالا سوال بعدی…
پونیکا بلند جیغ کشید:
-نــــه!
-اما تو که کارت حرف نداشت. الان نمیتونیم متوقف شیم…
-چرا من و به حال خودم نمیذاری؟ تمومش کن…
-جواب سوالم رو بده…مثل قبلیه.
-خواهش میکنم بس کن.

-اسم قاتلِ فیلم هالووین؟

پونیکا نفس نفس میزد و مثل گنجشک میلرزید:
-نمیدونم…ولم کن…نمیخوام بازی کنم.
-پونیکا من تا ابد خونسرد نمیمونم…اسم قاتل و بگو.
پونیکا چند ثانیه ساکت شد…بعد ناگهان گفت:
-جیسون…جیسون بود.
مرد سرش رو با تاسف تکون داد:
-جوابت اشتباه بود…متاسفم اون قاتل فیلم جمعه ی سیزدهم بود…واقعا متاسفم.
انبر رو به ناخون پونیکا انداخت و اون رو با قدرت کشید…ناخون که جدا میشد پونیکا شیون کرد. خونِ غلیظی که کمی از زیر ناخون بیرون زد دیده میشد. 
بردیا طاقتش تموم شد…CD رو خارج کرد و روی میز پرت کرد:
-لعنتیا…لعنت به همتون.
با یه تصمیم آنی، صندلی ای که روش نشسته بود رو گردوند و به سرعت از روش بلند شد…میتونست مراقب بهار باشه. از اول هم نباید بی جهت میترسید بردیا به خودش ایمان داشت…هرکاری میتونست بکنه فقط اگه میخواست.
میکروفونی که به یقش بود و هنوز جرات نکرده بود از خودش دورش کنه رو از بلوزش کند و انداخت زیر پاش…چند بار محکم روش زد تا خورد شه. در دفتر رو باز کرد…فرهاد راهرو رو بالا و پایین می کرد . صداش کرد:
-جناب فرحبخش! من منتظرم حرفاتون رو بشنوم.
بعد داخل دفتر رفت و در رو برای فرهاد باز گذاشت. فرهاد معطل نکرد و شروع کرد به تعریف کردن:
-کسی که دخترم رو دزدیده خوب میشناسم…اسمش همایون شکوهیه. یه موقع زیر دستم بود…یه روز اومد سراغم و خواهش کرد استخدامش کنم…گفت جربزش و داره و اگه کمکش کنم میتونه به یه جایی برسه…منم دیدم خیلی داره التماس می کنه گذاشتمش سر یه پست ساده ولی این بچه خیلی خوب خودش رو نشون داد. تقریبا ده سال پیش بود و اون موقع حدودا همسنای شما بود. انقدر تلاشگر و باجنم بود که کم کم شد دست راستم…خیلی ازش خوشم اومده بود. توی زندگی شخصیمم راهش داده بودم. با پونیکا مهربون بود و خیلی پی دستورای زنم میرفت. 
فرهاد نفسی تازه کرد و ادامه داد:
-من هیچ چی از زندگیش قبل از اومدن به کارخونه نمیدونستم. زنش رو هم میشناختم زن نجیب و خوبی بود…کلا همیشه تو دلم تحسینش میکردم که دستش و گذاشته رو پاش. ولی همیشه اونطور که آدم میخواد نمیشه…گاهی حساب کتاب کارا به هم میریزه. من اون زمان هنوز توی کار خلاف بودم…شاید اینارو نباید به شما که سربازِ قانونید بگم…ولی میگم و خودم رو راحت می کنم…هرچی که میشه بشه. من این همه پول رو با زور زدن به دست آوردم اما توی خلاف…فکر نکن توی خلاف هم پول همینطوری میاد باید بابتش تلاش کرد…
فرهاد آهی کشید:
-توی کار قاچاق اسلحه بودم…یه روز فکر کردم همایون که انقدر میخواد به یه جایی برسه بهتره بکنمش گردوننده ی کارای قاچاق اونطوری خیلی زودتر میتونست یکی مثل من بشه…اونم قبول کرد. یعنی من فکر کردم قبول کرده. چند ماه بعدش با یه عالمه مدرکی که توی اون مدت بر علیه من جمع کرده بود زد به چاک…میدونی اون موقع چی و فهمیدم؟ این که بابای همایون یکی از بزرگترین خلافکارای ایرانِ و با باندای خارج از ایرانم ارتباط داره…همه کاری میکرد: قاچاق آدم،مواد،اسلحه…آدم کشی…تجاوز. هرچی که دلت بخواد. انگار این پسره از دست پدرش و کارای وحشتناکش پناه آورده بود به من تا کمکش کنم بتونه بدون نیاز به پدرش و برای قطع رابطه با اون جور زندگی راحت زندگیش رو بگذرونه…کار دنیارو می بینی؟ منم که روحم خبر نداشت وارد زندگیِ خلافم کردمش…انقدر از شر و خلاف بدش میومد، حتی من که اونهمه بهش کمک کرده بودم رو زیر پاش گذاشت و میخواست نابودم کنه…نمیتونستم بشینم و ببینم این همه ثروت رو که با بدبختی جمع کرده بودم در عرض یه روز به باد بده…من چهره ی مردمی ای داشتم. به چند نفر پول دادم و گفتم زنش و بدزدن و هرطور شده وادارش کنن هرجا خودش رو پنهون کرده بیاد پیشم و مدارک رو پسم بده. خودم هم دیگه دخالتی نکردم…نمیدونستم چیکار میخوان بکنن اما مقصر صد در صد خودمم چون گفتم اگه پول میخواید باید هر کاری از دستتون برمیاد بکنید…زن بدبخت حامله بود. اون رو میزدن و شکنجه میدادن اونوقت فیلمایی که ازش میگرفتن رو میفرستادن به ایمیل و هر آدرس اینترنتی که من از همایون بهشون داده بودم. زنه بچش سقط شد. همایون هم بلاخره خودش رو نشون داد. گفت زنش و آزاد کنیم حاضر هرکاری بکنه…ما هم میخواستیم مدارک رو که گرفتیم زنرو ول کنیم…اما بعد از گرفتن مدارک زن از بس ضعیف شده بود زخماش چرک کردن و از تب زیاد مرد. همایون هم شد یه کوه کینه و درد…هم زنش و کشتم هم بچش رو… میدونستم ساکت نمیشینه. آدم یه بار که آدم بکشه بار دوم و سوم راحت تر میشه. برای اینکه همیشه از شر همایون و هرچیزی که بهش مربوط میشد راحت شم باز به همون چند نفر پول دادم و گفتم ترتیبش رو بدن. همونطوری که میخواستم شد اما انگار همایون زنده مونده…من گناه کردم و حالا جیگر گوشم داره تقاص پس میده…به خدا حاضر بودم به جای پونیکا باشم…به خدا حاضر بودم.
فرهاد بغض کرده بود…بغضش رو قورت داد و گفت:

-دیگه بعد از اون خلاف رو بوسیدم گذاشتم کنار نه اینکه توبه کرده باشم…فقط نمیخواستم دوباره همچین موضوعی پیش بیاد دیگه واسه آدم بزرگی مثل من ریسک داشت. هرچی کثیفی هم از اون موضوع بود با پول پاک کردم تا بوی گندش به مشام کسی نرسه…

 

بردیا به فرهاد نگاه کرد…دیگه احترامی برای این پدر کمر شکسته قائل نبود. دلش برای پونیکا خون شد. از مقایسه ی پدر خودش با فرهاد چندشش میشد…این مرد بی وجدان لکه ی ننگی برای اسمِ مقدس پدر بود…حالا که فهمیده بود پونیکا کاملا بی گناهِ و هیچ اشتباهی ازش سر نزده مصمم تر شد:
-من میرم دنبال پونیکا…اما بخاطر معصومیت و پاکیه خودش نه برای تو.
فرهاد سرش رو تکون داد:
-حق داری جوون…حق داری.
بردیا از پشت میز بلند شد:
-چون به عنوان یه پدری که با شجاعت و برای نجات دخترش اومدی اینجا تا به گناهات اعتراف کنی چیزایی که گفتی رو یه درد و دل پدرانه به حساب میارم…میتونی بری…ولی اگه خواستی یه بار دیگه برای راحتی وجدانت…البته اگه وجدانی داشته باشی…بیای اینجا من همه رو یه بار دیگه میشنوم و اونوقت به مجازات میرسی…من در مقامی نیستم که بخوام قضاوتی بکنم.
فرهاد چشمای گریونش و از تعجب گرد کرد:
-چرا این کارو برام می کنی؟
-برای تو نمی کنم…پدرم مردونگی رو با دستگیر کردن یه پدر داغون یادم نداده…دیگه بهتره برید.
فرهاد بلند شد و به سمت در رفت:
-خوش به سعادت پدرت…من میرم اما یه روزی که وضع بهتری داشتم برمیگردم.
بردیا میدونست که آزادی فرهاد مشکلی ایجاد نمی کنه و چون دیگه کار خلاف نمیکرد گذاشت بره و با خودش کنار بیاد…بعد از این همه سر و کله زدن با آدمای مختلف میدونست این مرد برای مجازات برمیگرده.

 

***

 

بردیا داخل ماشین بزرگ و سیاهش نشسته بود و با سرعت برای نجات پونیکا میرفت و به امید اینکه هنوز زنده باشه دعا میکرد. ترجیح میداد تنهایی وارد عمل شه. پلیس بدتر شلوغش میکرد و اگه اون اقیانوسی که چیزی ازشون نمیدونست متوجه میشدن ممکن بود جون پونیکا، خودش و بدتر از همه بهار رو به خطر بندازه…چنین بهایی از حد تصور خارج بود. به محل مورد نظر که رسید ماشینش رو پارک کرد. نگاه دقیقی به اطرافش انداخت. یه کارگاه بزرگ بود…محلش طوری بود که تا چند کیلومتریِ اطراف فقط کارگاه و کارخونه هایی قرار داشت که فاصله ی زیادی با هم داشتن.

پیاده شد و هندگانش رو توی دستش گرفت…هرچقدر با دقت نگاه کرد اون اطراف کسی رو ندید. از دیدن علفایِ بلند فکری به سرش زد…هنوز مطمئن نبود میخواد چیکار کنه و اصلا چطوری پونیکارو از بین آدم های زیادی که شاید اون تو بودن بیرون بیاره. انگار تصمیماش دیگه دست خودش نبود…سریع فاصله ی خیابون و بوته زار رو طی کرد و بین اونها گم شد. همینطور جلو میرفت و حواسش به اطرافش بود که پاش با چیز نرمی برخورد کرد و سکندری خورد…حتی نزدیک بود زمین بخوره. خودش رو به سرعت کنترل کرد و به زیر پاش نگاه انداخت.

 

از دیدن صحنه ی جلوی چشمش قلبش تیر کشید…جسم داغون و زخمیِ پونیکا که رنگ خون به خودش گرفته و روی زمین افتاده بود رو با اون دفعه که توی مهمونی دیده بودش مقایسه کرد همون مهمونیِ شب قبل از ربوده شدن پونیکا که توش دختره ی بی پناه رو ترسونده بود…یه لباس خردلی و براق پوشیده بود، اندام کشیده و زیباش توی اون لباس حتی نگاه مغرور و سرسخت بردیا رو هم متوجه خودش کرده بود و بردیا در اوج نفرت و کینه ای که بخاطر ربوندن اسلحه ازش داشت باز هم اون رو ستوده بود…موهای پُر و خوشگلش دورش ریخته بود و صورتش برق میزد…اما حالا فقط یه جسم خونی و لت و پار رو میدید که حتی صورتش قابل تشخیص هم نبود چه برسه به زیبا بودن. از موهای شرابیش مطمئن شد پونیکاست…کسی جز پونیکا چنین موهایی نداشت.
پونیکا طاق باز روی زمین افتاده بود…چیزی شبیه به سفره دور بدنش پیچیده شده بود اما یک طرفش کنار رفته بود و نیمی از بدن عریانش مشخص بود. بردیا روی زمین و کنارِ دست پونیکا زانو زد و انگشت اشاره و میانش رو روی نبض گردنش گذاشت…بدن پونیکا هنوز گرم بود و نبضش میزد. دل بردیا هم کمی گرم شد. پارچه ی چرمی رو توی دستش گرفت و اندام پونیکارو کامل پوشوند…دستاش رو زیرش گذاشت و اون رو از روی زمین بلند کرد عین پر سبک بود…میتونست به خوبی تمام استخونایی که زیر پوستِ پونیکا بودن رو با دستاش حس کنه. از حرکت استخون ترقوش زیر دستش دلش به هم خورد.
هنوز بیشتر از چند قدم برنگشته بود که صداهایی شنید. دو تا ماشین پارک شدن و آدمایی که از توشون بیرون اومدن همشون مرد بودن…شمرد…هشت نفر خیلی زیاد بود. یه نفره با پونیکا که روی دستش بود نمیتونست از پسشون بربیاد. نگاهی به ماشینش انداخت، نمیدونست از شانس بود یا دست تقدیر که ماشین رو توی پیچ جاده پارک کرده بود و اونا ندیدنش. نفس راحتی کشید و کمی دیگه پیش رفت. چون بین بوته ها بود دیده نمیشد. یکدفعه صدای بلندی گفت:
-یا امام هشتم…ببین چه بلایی به سر وحید آورده دختره ی سلیطه…رئیس دختره فرار کرده. خودتون برای ناهار مهمونمون کردیدا تقصیر ما نیست.
-فرار کرده؟ چطوری؟ با اون وضعش زیاد نمیتونه دور شده باشه.
بردیا به انتهای بوته زار رسید و مردی رو دید که داره نگاهشون می کنه…به محض اینکه خواست پونیکارو زمین بذاره و خودش رو برای یه جنگ درست و حسابی آماده کنه مرد گفت:
-دختررو از اینجا ببر…
بردیا تعجب کرد:
-تو کی هستی؟
-اونش مهم نیست…فقط به پونیکا بگو متاسفم.
بردیا که دیگه کاملا گیج شده بود گفت:
-بگم کی متاسفه؟
-بگو همون مردی که یه روز یه چلچله براش گرفت و بهش کادو داد…بگو خیلی متاسفه.
بعد ادامه داد:
-من حواسشون رو پرت می کنم و تو سریع دختررو ببر.
بردیا با این که نمیشناختش اما جملش رو به حافظه سپرد تا مثل یه امانت دار خوب به پونیکا بگه. زیر لبی تشکری هم کرد…این مرد هرکی که بود داشت کمکشون میکرد.
مرد سریع به طرف اون هشت نفر دویید و بردیا به این فکر کرد که صداش چقدر آشنا بود.
-همایون دختره در رفته…

بردیا که تا دم ماشین رفته بود از حرکت ایستاد…مردی که نجاتشون داد همایون بود؟ چرا چنین کاری کرد؟ چرا آدما انقدر غیر قابل پیش بینی اند؟ مگه انتقام نمیخواست؟

بردیا که تا دم ماشین رفته بود از حرکت ایستاد…مردی که نجاتشون داد همایون بود؟ چرا چنین کاری کرد؟ چرا آدما انقدر غیر قابل پیش بینی اند؟ مگه انتقام نمیخواست؟
-فرار کرده؟ باید هنوز تو کارگاه باشه اون که کلید نداشت بیاید بریم داخل رو بگردیم.
بردیا دیگه معطل نکرد…پونیکا رو پشت گذاشت و خودش هم نشست. از اون منطقه ی منحوس که دور میشد فکر کرد دست تقدیر آدم رو تا کجا ها که نمی کشونه.
در آپارتمان رو با پاش بست و توجهی به نگاه شگفت زده ی همسایه نکرد. از حال و احوال پونیکا مشخص بود که فقط از ضعف زیاد بیهوش شده. نه تب داشت و نه نبضش ضعیف بود. با همون کت و شلواری که تنش بود وارد حمام شد. 
کنار وان ایستاد…زانوش رو بالا آورد و زیر بدن پونیکا گذاشت تا بتونه یکی از دستاش رو آزاد کنه. شیر آب داغ رو باز کرد. تا وقتی که وان پر میشد به صورت پونیکا زل زد. زیر چشمِ سمت چپش و روی گونش یه زخم عمیق بود که میدونست غیرممکنه هیچوقت کاملا محو شه. موهاش کرک شده و توی هم گره خورده بود. لبی که روزی سرخ و پر از طراوت زندگی بود خشک و ترک خورده شده بود. 
با حس اینکه چیزی پاش رو خیس کرد نگاهش رو از صورت پونیکا برداشت و متوجه شد وان پر و آب سرازیر شده. پونیکارو به نرمی داخل وان قرار داد و اون پارچه ی چرکی که انگار نه انگار روزی سپید رنگ بوده رو از دورش باز کرد. بدن پونیکا خاکی و کثیف بود و میترسید زخم هاش چرک کنه…باید کثیفی هارو زود از بین میبرد. روی بازوش، زیر سینش و روی رونش کبود بود و درکنار زخم های ریز و درشتش زخم بدی هم زیر شکمش داشت. 
از شستن اندامِ پونیکا و دست کشیدن به بدنِ عریانش هیچ حسی جز دلسوزی بهش دست نمیداد. وقتی احساس کرد به اندازه کافی موها و بدنش تمیز شده اون رو یک بار دیگه از داخل وان تا اتاقش حمل کرد. پونیکارو روی تخت خوابش گذاشت و یکی از لباس های بهار رو تنش کرد. 
شماره ی خونه ی مادرش رو گرفت…
بهار خودش برداشت:
-سلام بر مردِ تنها…خوبی بردیا؟
بردیا حوصله ی شلوغ بازیای همیشگی بهار رو نداشت:
-بهار همین الان یه آژانش میگیری میای اینجا…واقعا به کمکت نیاز دارم.
صدای بهار نگران شد:
-چیزی شده داداش؟
-میشه نپرسی و بیای؟ خیلی سریع بیا…بهت میگم وقتی رسیدی.
بهار مثل همیشه به بردارش اعتماد کرد:
-باشه الان میام.
-بهار؟
-بله؟
بردیا سریع گفت:

-فقط با آژانس بیا و مراقب باش.

بعد قطع کرد. روی تخت کنار پونیکا نشست و به واکنش همایون فکر کرد. به خودش و عاقبتش با چنین ریسکی که کرده بود. فکر کردن فایده ای نداشت. هرچی هم که میشد از نجات دادن جون پونیکا پشیمون نمی شد…این و واقعا بهش بدهکار بود.
به پونیکا که به خواب عمیقی فرو رفته بود چشم دوخت…حالا بیشتر شبیه خودش شده بود. چشمش به برس بهار افتاد که روی میز توالت جا مونده بود. فکر کرد تا وقتی که بهار اینجا برسه باید یه جوری سر خودش رو گرم کنه. هیچوقت توی عمرش موهای یه زن و شونه نکرده بود اما برس رو برداشت و خیلی آروم آروم و با ملایمت شروع به باز کردنِ گره های موهای پونیکا کرد.
***
چشمام رو باز کردم…هیچ ایده ای در مورد اینکه کجام نداشتم. نگاه حراسونی به اطرافم انداختم توی یه اتاق نسبتا بزرگ بودم. ست وسایل اتاق سپید و مشکی بود و من هم روی تختی با همون ترکیب بندی رنگ خوابیده بودم. کنار تخت دخترِ جوونی روی مبل نشسته و سرش روی شونش افتاده بود…انگار خواب بود. توی فکر این بودم که تا مراقبم ازم قافل شده جیم شم.
به قیافش اصلا نمی خورد آدم بدی باشه اما من نمیتونستم بهش اعتماد کنم…احتمالا بعد از اینکه غش کردم آوردنم اینجا و یه نقشه ی دیگه برام دارن. نیم خیز شده بودم که در اتاق صدا داد و باز شد. سریع زیر پتو رفتم و خودم و به خواب زدم. چشمام بسته بود و نمیدیدم اما صدای قدم هایی به تخت نزدیک شد:
-بهار…بهار پاشو. اینطوری نخواب گردن درد میگیری.
-ای وای…من کی خوابم برد؟
میترسیدم لای چشمم رو باز کنم بفهمن.
-میخوای ببرمت خونه؟ خسته شدی.
زیر لبم دعا دعا میکردم برن و من رو راحت کنن…اما دعام مستجاب نشد. من کی خوش شانس بودم؟
-نه…خسته نیستم. پونیکا هنوز خوابه؟
-آره. پس برو یه آبی به دست و صورتت بزن…
بلاخره دلم طاقت نیاورد و چشمام رو باز کردم…از شانسم مردی که به محض دیدنش متوجه شدم بردیاست هم به من نگاه می کرد، وقتی دید چشمام بازه لبخند زد و یه قدم اومد جلو…خودم و کشیدم عقب و جیغ زدم:
-بیای جلو چنگ میندازم.
بعد دستم رو برای حفاظت و با حالت تهدید بالا آوردم…نگاه هر دومون روی انگشتام افتاد. فقط یکی از دستام انگشت شست و انگشت حلقه ناخون داشت…به ازای جواب درستی که به دو تا از سوالا داده بودم.
حواسم رفت به بردیا که یه قدم دیگه اومد جلو…تا حد ممکن خودم و عقب کشیدم و بغض کردم:
-چی از جونم میخوای؟ همش تقصیر توئه.
در اتاق با شتاب باز شد:
-چی شده برد…بلاخره بیدار شدی پونیکا؟
بعد لبخند آرامش بخشی زد…لبخندش کمی آرومم کرد.
-شماها کی هستید؟ من اصلا به این مرد اعتماد ندارم.
و با دستم به بردیا اشاره کردم.
-میخواید چه بلای دیگه ای به سرم بیارید؟
-هیچ بلایی عزیزم. میخوایم کمکت کنیم.
-چند شبه نخوابیدی پونیکا؟
توی دلم شمردم…با امشب میشد پنج شب. از کجا فهمید بیدارم؟ ای کاش راحتم میگذاشت من دلم تنهایی میخواست. نه! تنهایی ترسناک بود، خیلی ترسناک. اما دلم میخواست بردیا همین الان تنهام بذاره…از سرزنشاش خسته بودم. پتو رو بیشتر توی مشتم فشردم و همونطوری رو تخت خوابیدم. چند قدمی جلوتر اومد و برق رو روشن کرد.
سرش جیغ زدم:
-خاموشش کن.
-خاموش نمی کنم.
یه قطره اشک از گوشه ی چشمم لغزید، روی بینیم روانه شد و از نوک دماغم افتاد رو لبم.
-امروز پدرت محاکمه شد…بیست سال براش بریدن.
همش بیست سال؟ امیدوار بودم اعدامش کنن یا قصاص… اصلا باید همون بلایی که سر من و زن همایون آورده بود رو به سرش می آوردن. باید شکنجش میکردن. 
-نمیخوای یکم به خودت بیای؟ تو که هنوز نمردی!
-ای کاش میمردم!
چند قدم دیگه به تخت نزدیک شد:
-حالا که نمردی، پس باید به خودت بیای.
پشتم بهش بود…روم و برگردوندم سمتش…نیم خیز شدم و نگاهش کردم:
-چرا نمی فهمی؟ فکر می کنی دلم نمیخواد بخوابم؟ نمی تونم.
دیگه ازش کینه نداشتم…میدونستم آدم خوبیه. هم خودش و هم خواهرش. لااقل اگر جونم و به خطر انداخته بود خودشم مردونگی کرده بود و نجاتم داده بود. نه مثل پدرم که با بی خیالیاش من و به اینجا رسوند. همون روزی که به هوش اومدم بردیا همه چیز رو از سیر تا پیاز برام تعریف کرد. 
حواسم رفت به بردیا که کتش رو در آورد و روی تخت انداخت. دکمه های آستیناش رو باز کرد و اونا رو تا آرنجش بالا زد:
-میخوای من کمکت کنم بخوابی؟
با چشمای گشاد شده نگاهش کردم…وقتی خودشم فهمید حرف خوبی نزده اخم کرد.
سریع گفتم:
-نمیخوام…
روی تخت نشستم و به دستای پانسمان شدم نگاه کردم. از بهار خواسته بودم برام باندپیچیشون کنه تا چشمم به ناخونای گوشتیم نیفته.
بردیا با همون اخمش گفت:
-چرا؟ مگه نگفتی میخوای بخوابی؟
به پشتی تخت تکیه دادم، زانوهام رو بالا آوردم و پتو رو کشیدم روی زانوهام:
-چه کمکی ازت برمیاد؟ هرچقدر میگم قرص خواب که بهم نمیدی.
-قرص خواب خوردن مثل این میمونه که صورت مسئله رو پاک کنی. تو باید حلش کنی و باهاش کنار بیای.
چشمام سیاهی رفت و چند ثانیه تمرکزم رو از دست دادم…بی حال گفتم:
-خوب باید چیکار کنم؟
اندفعه اومد درست کنار تخت…مچ دستم رو گرفت و من و از تخت خواب بیرون کشید. تلو تلو خوردم:
-چی کار می کنی؟
داشت من و با خودش از اتاق بیرون می برد…وقتی سوالم رو پرسیدم سر جاش ایستاد و به سمت من چرخید:
-بهم اعتماد داری؟
فکر کردم…اعتماد داشتم که الان اینجا بودم…اعتماد داشتم.
با سرم تایید کردم. دوباره به راه افتاد:
-پس چیزی نگو.
توی واحد رو به روی خونه ی خودش که قبلا مال خواهرش و شوهرش بوده ساکن شده بودم. بهم گفته بود اگه بخوام برگردم خونه میتونه خیلی سریع برم گردونه اما خطر داشت. از طرفی دیگه دلم نمیخواست خونه ی خودم رو ببینم چون اون صحنه ها میومد جلوی چشمم خونه ی بابام هم که حوصله ی مامانم رو نداشتم. لابد حالا که بابام هم نبود خیلی غصه میخورد! من دلم جایی که ماتم زدست رو نمی خواست. خودم به اندازه ی کافی غصه دار بودم. بهار میگفت خواهر بزرگش، بنفشه و شوهر خواهرش اقامت دائمِ استرالیا گرفته بودن و برای زندگی رفته بودن اونجا. میگفت شوهر بنفشه زیست خونده بود و اونجا بازار کارش خوب بود…البته من فقط میشنیدم، بهار هم بخاطر این که فکرم و منحرف کنه مدام حرف میزد تا به چیزای بد فکر نکنم…بابت این یکی ازش ممنون بودم.
به هر حال من قبول کردم تا مدتی رو این جا بمونم…نمیدونستم چرا بردیا انقدر احساس گناه می کنه. من واقعا بخشیده بودمش و به خودش هم گفته بودم لازم نیست بخاطر من کاری بکنه. اما اون میگفت بخاطر خودشه و تا وقتی من مثل قبل نشم نمی تونه آروم بگیره.
وسط حال ایستاد و مچ دستم رو ول کرد. دستم افتاد پایین و کنار پام قرار گرفت. لبه ی بلوزم رو توی دستم گرفتم و باهاش بازی کردم… رو به روم وایساده بود و موشکافانه نگاهم میکرد. 
چند لحظه بعد گفت:
-بزن.
سرم رو بلند کردم و با شگفتی نگاهش کردم…سینش رو ستبر کرده بود و منتظر بود. لبه ی لباسم رو ول کردم:
-چی؟
یه قدم اومد جلو:
-بزن…با مشت بزن. 
به جاش یه قدم رفتم عقب:
-چرا باید بزنمت؟ نمیخوام.
-بخاطر این که من میگم…زود باش دیگه…بزن.
با سرم مخالفت کردم و باز رفتم عقب… اومد جلو و دوباره مچ دستم رو گرفت و چند بار زد روی سینش…سعی کردم مقاومت کنم و دستم رو از توی دستش بیرون بکشم، اما اون خیلی محکم گرفته بودش… دوباره دستم و با زور کشیدم هرچند که فایده ای نداشت:
-داری چیکار می کنی؟ گفتم نمیخوام.
-اینطوری میخوای باهاشون بجنگی؟ پونیکا همیشه لازم نیست یکی ازت دفاع کنه…خودت قوی باش و رو پای خودت وایسا…
مکثی کرد و ادامه داد:
-فکر کن من یکی از اونایی هستم که شکنجت میکرد…من و بزن.
با عصبانیت گفتم:
-با خودت چی فکر کردی؟ میخوای چیزایی که سعی می کنم فراموش کنمشون رو یادم بندازی؟
-این میشه همون پاک کردن صورت مسئله. باهاش بجنگ…زود باش…من همیشه پیش خودم فکر می کردم خوب مشت میزنی.
دستم رو از روی سینش برداشتم و خواستم برگردم و برم:
-فراموشش کن…حوصله ی بازی ندارم.
من و دوباره برگردوند:
-جدی ام…بازی نمی کنم.
همون طوری سینش رو داد جلو:
-ببین اولین مرحله اینه که یاد بگیری چطوری نترسی…بدونی که چطوری میتونی از خودت دفاع کنی.
بعد محکم از بازوم گرفت و من رو جلو کشید:
-زود باش بزن. من و بزن.
بلند داد کشیدم:
-نمیخوام بزنمت…فهمیدی؟
لبخند موفقیت آمیزی زد:
-خوبه داری خوب واکنش نشون میدی. اون مشتای کوچولوت رو بیا جلو و بزن.
-نمیخوام.
چند لحظه جدی و با اخم نگاهم کرد و گفت:
-باشه. خودت خواستی!
بعد محکم با کف دستش کوبید تو بازوم. از شدت ضربش شونم به عقب پرت شد و برگشت.
داد زدم:
-تمومش کن بردیا.
ایندفعه خیلی محکم تر زد تو بازوم. ناخودآگاه کنترلم رو از دست دادم و مشتم و روانه ی صورتش کردم. جاخالی داد و دو تا مشتاش و آورد بالا، جوری که انگار میخواد باهام بکس بازی کنه:
-این تمومِ چیزیه که بلدی؟ جوری بهم مشت بزن که انگار میخوای واقعا من و بزنی پونیکا…چون اگه نزنی من میزنم.
میدونستم که میزنه همین الان دوتا محکم من و زد و هنوز هم شونم درد میکرد. اما من واقعا نمیخواستم بزنمش.
کف دستش رو آورد بالا و گفت:
-بزن اینجا…زود باش. ضربه ی بعدی رو خیلی محکم تر میزنم. چه میدونی شاید شونت و شکوندم.
خیلی خوب! حالا که خودت اینطوری میخوای باشه بردیا خان! منم مشتم رو مثل بکسر ها بالا آوردم و خودم هم آروم بالا و پایین میپریدم. یه دسته مو ریخت تو صورتم. اول یدونه محکم کوبیدم تو دستش. کف دستش حتی عقب هم نرفت.
-تو مثل دخترا ضربه میزنی.
از حرکت ایستادم و دستام و پایین انداختم…توی چشماش خیره شدم:
-چون یه دخترم…
-یه ضعیف و ترسو، دختر کوچولوی بی دفاع.
زمزمه می کرد و چشماش و باریک کرده بود. خونم به جوش اومد و خواستم با مشت از زیر بزنم تو شیکمش و غافلگیرش کنم. خودش و عقب کشید و جاخالی داد. اما یکم شدت اولیه ی ضربم خورد تو دلش…
اومد جلو:
-آفرین دختر…این خودتی…این شخصیت واقعیته…یه دختر جنگجو و محکم. یه بار دیگه. 
وقتی دید بر و بر نگاهش می کنم گفت:
-دستات و بیار بالا.
دوباره ژست بکسری گرفتم:
-خودت خواستی.
مشتام و یکی پس از دیگری به طرفش پرت می کردم. یه دونشم نمیخورد و مدام جاخالی میداد:
-ترسیدی پونیکا؟ محکم تر.
بیشتر تلاش کردم…کم کم داشت عرقم در میومد. 
-میخوای مثل بچه ها بشینی همش گریه کنی؟
میخواست با اعصابم بازی کنه.
-نه.
همینطور ضربه میزدم و اون هم جا خالی میداد…ای کاش خفه می شد…
-هرچیزی که اذیتت کرده رو تصور کن و باهاش بجنگ.
تصاویر جلوی چشمم رژه میرفتن…روی زمین افتاده بودم و مدام مشت و لگد بود که به سمتم حواله میشد…لگد بعدیشون باعث شد خون بالا بیارم…جیغ کشیدم:
-خفه شو، خفه شو. آشغال.
تمام تجاوزای وحید یادم اومد…دوباره انگار اون شوکرش رو فرو کرد تو بدنم و داشت قه قه میخندید…منم جیغ زدم مثل همون موقع. جیغای بلند و ممتد. بردیا دیگه جاخالی نمی داد. وایساده بود تا بتونم بزنمش…واقعا محکم میزدم. هنوز زخمام خوب نشده بود و بدن درد داشتم اما چنان قدرتی بهم تزریق شده بود که هیچ چیز نمی تونست من رو از زدن باز داره. حتی درد!
-بجنگ پونیکا…بجنگ.
ناخونام داشت از جاش در میومد و من درد وحشتناکی داشتم…همایون جلوم وایساده بود…محکم تر زدم…محکم تر…مامان بابام داشتن دعوا میکردن…این یکی خورد تو بازوش…جنازه ی فریده توی آب استخر شنا می کرد…بازم زدم و زدم.
-آره…آره…زود باش…خالی کن خودتو.
توی شکمش مشت زدم…هم گریه میکردم و هم جیغ میکشدم. انگار ضد درد بود…دستام درد میکرد و خسته شده بودم…دوباره خاطرات بودن که اومدن جلوی چشمم…دونه دونه صحنه های رابطه هام با سامان…زدم…زدم…زدم…دیگه نزدم. چند قدم رفتم جلوتر و سرم رو گذاشتم روی سینش هق هق گریم کل خونه رو برداشته بود. دستاش رو روی شونه هام گذاشت:

-کارت خوب بود دختر…خیلی خوب بود.

خاطرات کم کم رنگ پریده میشند و بعد سکوت می کنند…مثل خاطرات من، خاطرات تلخ و عذاب آوری که حالا شده بود سکوت و یه بغض سرگشوده توی گلوم. چهار شب و پشت سر هم بیدار بودم و میترسیدم اگه پلکام رو روی هم بذارم یکی بیاد و من رو با خودش ببره اصلا احساس امنیت نمی کردم. میدونستم که حالا همه ی خانواده و دوست آشنا از عاقبت خانواده ی بزرگ و پر شکوه فرحبخش با خبر شده بودند و شاید هم میشدیم نمونه ای از تباهی که برای هم مثال بزنن و زیر لبی خدارو برای معمولی زندگی کردنشون شکر کنن. 
میدونستم مامانم حالا خیلی دل شکستست و به من نیاز داره تا بتونه نگاه چپ چپ و خیره و شاید گاهی دلسوزانه ی دوست و آشنا رو تحمل کنه…اما من برنمیگشتم…میدونستم سامان حالا که فهمیده بود پیدا شدم و خودم خودم رو یه جایی گم و گور کرده بودم در به در دنبالم بود تا بتونه خبری از بچه ای که نداشتیم بگیره…اما من برنمی گشتم…میدونستم الان کیان داره تمام تلاشش رو می کنه تا کارخونه ی بابا و شرکت رو سر پا نگه داره و شاید میتونستم کمک مفیدی بشم تا موفق بشه…اما من برنمی گشتم…همه ی اینارو میدونستم و به هیچ قیمتی به اون زندگی برنمی گشتم. من همیشه و همیشه خودخواه بودم و حالا هم میخواستم بخاطر خودم همینجا بمونم، جایی که هیچ رنگ و بویی از گذشته نداشت.
تمام این چهار شب مثل یه کابوس اندوهبار گذشت اما بلاخره دیشب تونسته بودم بخوابم…بدون اینکه به این فکر کنم شاید اگه پلکام روی هم بیفته یکی برای آزار من سر برسه. بدون فکر کردن به چیزِ بدی خوابیده بودم. یه تصمیمات دیگه ای هم داشتم. شاید به این زودیها نمیتونستم روی پای خودم بایستم اما تلاشم رو که میتونستم بکنم.
صدای زنگ در من و از فکر بیرون کشید…ترسیدم. عجیب بود که بترسم چون کسی به جز بردیا و بهار و مادرشون که من اصلا ندیده بودمش از مخفی شدنم توی این خونه خبر نداشت ولی من از تیک تاک ساعت هم میترسیدم زنگ در که جای خود داشت. 
بهار بود. من آدمی نبودم که زود با یکی اخت شم و ازش خوشم بیاد حتی اگه طرف آدم مهربونی میبود. همیشه از در دشمنی با دیگران وارد میشدم اما بهار فرق داشت زمانی پا به زندگیم گذاشته بود که من یه پونیکای متلاشی شده بودم و کمکم کرد تیکه هام رو تا یه جاهایی کنار هم بچینم. 
نمی شد بگی دختر خوشگلیه اما خیلی با نمک و خواستنی بود. با بردیا زمین تا آسمون فرق داشت و اصلا از ظاهرشون نمیشد بفهمی خواهر و برادرن…بردیا پوست سفید داشت با موهای مشکی و چشمای آبی خیلی روشن. اما بهار گندمگون بود چشماش و موهاش قهوه ای تیره بودن. صورت گرد و تپل، چشمای گرد و ابروهای حلالی، دماغش یکم تپل و پهن بود و لبای صورتی و کوچولو داشت.
مانتوی مشکی پوشیده بود با شلوار لی آبیِ لوله تفنگی و مقنعه سرش بود. حدس میزدم داره میره دانشگاه. مشمایی که دستش بود رو داد دستم:
-سلام پونیکا جونم…این و مامانم دیشب پخته بود گفتم یکم هم برای تو بیارم خودت که هیچی نمیخوری…بردیا پایین منتظره من دیگه برم کلاسم دیر میشه.
ظرف رو ازش گرفتم و تشکر کردم. میدونستم جدیدا هرجا میخواست بره با بردیا میرفت. یاد دیشب افتادم که سرم رو گذاشتم روی سینه ی بردیا و زار زار گریه کردم. اینکار رو کردم چون روم فشار بود…چون شونه ی دیگه ای واسه ی گریه کردن نداشتم…دلم یه شونه ی قوی و محکم میخواست تا سرم رو بذارم روشون و خودم رو خالی کنم. اما خودم هم خیلی خوب میدونستم بخاطر گریه کردن روی شونش نبود که بلاخره تونسته بودم بخوابم…بخاطر اون مشتایی بود که زدم. کلی من و خالی کرده بودن.
بهار وقتی دید چیزی نمی گم و توی فکرم گفت: 
-من دیگه برم پونیکا…کاری نداری با من؟
-نه سلام برس…
یهو یاد یچیزی افتادم:
-راستی بهار؟
برگشت سمتم:
-بله؟
-یه کاری برام می کنی؟
-آره عزیزم. چی کار کنم؟
-میتونی برام دو تا قوطی رنگ مشکی و قرمز بگیری؟
چشماش پر از سوال شد اما چیزی نپرسید:
-باشه عزیزم…از دانشگاه اومدم یه سر میام بالا میدم بهت بعد میرم خونه.
تشکر نکردم. بلد نبودم چطوری باید از دیگران برای زحمتاشون تشکر کنم…خنده دار نیست؟ فقط کافی بود دهنم رو باز کنم و یه کلمه ی ساده ی ممنون رو بگم اما من واقعا بلد نبودم. نگاهی به راهروی خلوت انداختم. ترسیدم…سریع رفتم تو و در رو بستم. 
بهار همونطور که گفته بود چیزایی که میخواستم رو خرید و بهم داد. من هم گذاشتمشون کناری تا بعدا کاری که میخواستم رو انجام بدم. بردیا در به در دنبال نشونه ای می گشت تا همایون و دار و دستش رو پیدا کنه ولی حتی یه نشونه ی جدیدم دستش نیومده بود. میگفت انگار آب شدن رفتن تو زمین. برام گفته بود که نیرو های پلیس ریخته بودن تو اون کارگاه اما هیچ سرنخی پیدا نکردن. حتی با اون اسلحه هایی که داشتن هم به جایی نرسیده بودن…خیلی حرص میزد که زودتر شرشون رو بکنه نگرانی برای بهار رو توی چشماش میخوندم.
کابوس بدی می دیدم…از خواب پریدم و روی تخت نشستم. عرق کرده بودم و نفس نفس میزدم. نگاهم رفت سمت ساعت سه صبح بود…سه صبح؟؟ مثل بار قبل…سرم رو توی دستم گرفتم و تکرار کردم:
-تموم شد پونیکا…همش تموم شد…اونا دیگه نمیان.
یکم آروم تر شدم و از تخت بیرون رفتم. هنوز گیج خواب بودم و شول شول راه می رفتم. احساس گرسنگی باعث شد بقیه ی سبزی پلو و ماهی ای که مامان بهار پخته بود رو داغ کنم. با همون ظرف در دارش گذاشتمش توی ماکرویو…
فقط نور شب خواب و ماکرویو باعث میشد خونه یکم روشن بشه. یه بشقاب برداشتم و برگشتم تا برم برقارو روشن کنم. از دیدن وحید چند قدم اونور تر که عقابی نگاهم میکرد و لبخند مرموزی زده بود جیغ بلندی کشیدم…میدونستم خیاله خودم. کشته بودمش. خودم با همین دستام انقدر با صندلی کوبیدم تو صورتش تا اون چشمای کثیفش از کاسه در بیاد. اما بازم جیغ کشیدم…بشقاب از دستم افتاد و خورد شد. بدون اهمیت به این که زیر پام پر از شیشست دوییدم تا از آشپزخونه برم بیرون…زیر پام سوخت و نتونستم یه قدم دیگه هم بردارم. همونجا زانوم خم شد و روی زمین افتادم.
یکی قفل انداخت به در و بعدش صدای بم و هراسون بردیا به گوشم رسید:

-پونیکا؟…چی شده پونیکا؟

بدون اینکه برقارو روشن کنه و همونطور توی تاریکی اومد طرف من که توی آشپزخونه نشسته بودم و سرم رو گرفته بودم توی دستم و جیغ می کشیدم. انگار وقتی مطمئن شد کسی توی خونه نیست و من فقط ترسیدم خیالش راحت تر شد. پام میسوخت. اون توی تاریکی ندید که چقدر عمیق پام و بریدم…دستام رو گرفت و از روی گوشام برشون داشت:
-آروم باش پونیکا…هیچی نیست…من اینجام آروم باش. هیچ کس قرار نیست اذیتت کنه…من نمیذارم.
دستش رو گذاشت زیر چونم و صورتم رو بالا آورد…توی چشماش نگاه کردم. توی تاریکی هم برق میزدند. عمیق نگاهم کرد و گفت:
-فهمیدی؟ نگران هیچی نباش و همش رو بسپر به من.
چونم می لرزید و بغض کرده بودم…لحنم کلامم عجیب رنگ و بوی بغض گره خورده توی گلوم رو داشت…نالیدم:
-گریه کردن هیچ فایده ای نداره...همه ی اشکام رو هم اگه جمع کنم بازم نمیتونم دردام و توی اونا غرق کنم تا خفه شن و دیگه برنگردن…چرا از این همه اندوه خلاص نمیشم؟دیگه از شیون کردن خسته شدم.
دستش رو از زیر چونم برداشت و سرش رو پایین انداخت:
-آه…پوانیکا.
و من به این فکر کردم که چقدر آهش درد داشت…شرمنده بود؟ میدونستم که شرمندست. انگار وقتی سرش رو پایین انداخت تازه جویبار کوچیکِ خونی که از پام جاری بود رو دید. سراسیمه شد و با شگفتی توی چشام نگاه کرد:
-پونیکا پات؟
-به درد عادت کردم…وقتی اینطوری دردم میاد تازه یادم میفته چطوری باید نفس بکشم.
سریع از روی زمین بلند شد و با احتیاط رفت برق آشپزخونه رو روشن کرد.
-این چرت و پرتا چیه که داری میگی؟
بعد اومد از آرنجم گرفت و دستم رو دور گردنش انداخت. فقط یکی از پاهام زخمی شده بود:
-اون پایی که زخمَ رو نذار زمین…
بوی خوبی می داد. داغ بود و بوی افتر شیو می داد…بوی خنکی و تازگی. چرا من اینطوری گرمم شده بود؟ چرا به این غریبه ای که فقط چندبار دیده بودمش بیش تر از هم خونام اعتماد می کردم؟ چرا دلم میخواست بذارم ازم مراقبت کنه؟ من همون زن سرکشی بودم که نمیخواستم احساس کنم به کسی نیاز دارم؟ تا کسی حامیم باشه؟ نه من دیگه اون زن نبودم. هیچ راه فراری نبود. جز این جا هیچ سر پناه دیگه ای برام نمونده بود. جسمم، روحم و حتی قلبم هم تسلیم شده بودند، قلبم؟!
از اینکه خیلی بهش نزدیک بودم می ترسیدم. از خودم و احساس نیازم به یه تکیه گاه میترسیدم.
صدای تذکرش من و از فکر بیرون آورد:
-مواظب باش پونیکا پات رو نذاری رو اون تیکه شیشه…

سرم رو برگردوندم طرف صورتش…چونش کنار سرم بود. بوی خوبش بیشتر توی دماغم پیچید. سعی کردم خودم رو از بغلش بیارم بیرون…داشت من و کجا میبرد؟ فکرای احمقانه رو کیش کیش کردم تا از خواب خرگوشی بیرون بیام.

-ولم کن…من و کجا میبری؟
خودم و که از بغلش در آوردم…ازش که فاصله گرفتم…پام رو که زمین گذاشتم، درد تا مغز استخونم پیچید و کنترلم رو از دست دادم. نزدیک بود روی زمین بیفتم… 
اینبار برای جلوگیری از سقوطم کمرم و گرفت و من رو صاف سر جام وایسوند…اخم کرده بود. مثل همیشه! دوباره دستم رو دور گردنش انداخت…از من مصمم تر بود و میدونستم لجبازی فایده ای نداره. هنوز دستش دور کمرم بود…اینطوری که بدتر شد! انگار راه فراری نداشتم. ترسیدم اگه یه بار دیگه فرار کنم موقعیت از این هم بدتر شه.
اخمش و تو صداشم حس میکردم:
-فکر می کنی دارم کجا میبرمت؟ میخوام پات و ببندم. اینجا که باند و چسب ندارم…
چند لحظه ساکت شد…در حالی که من و به در نزدیک می کرد ادامه داد:
-در ضمن می ترسم اینجا تنهات بذارم برم جعبه ی کمک های اولیه رو بیارم بلایی سر خودت بیاری.
دیگه چیزی نگفتم…فقط سعی می کردم نفس عمیق نکشم تا بوی خوبی که می داد به مشامم نرسه و مدهوشم نکنه. مثلا مرد بود؟ پس چرا در برابر این همه نزدیکی مثل یه مجسمه ی سخت و سنگی فقط اخمی می کرد و هیچ حالت دیگه ای توی صورتش دیده نمیشد؟ چرا وقتی توی مهمونیِ خانوادگیمون اونقدر بهش نزدیک شدم و لبه ی کتش رو چسبیدم حالت نگاهش عوض شد و تند و کلافه نفس می کشید؟ چرا الان اون احساس بهش دست نمی داد؟ چون دیگه خوشگل نبودم؟ چون بدنم زخم و زیلی بود؟ با این فکر اخم روی پیشونیم چین انداخت. 
از آشپزخونه بیرون اومدیم. رد خون زیر پام کشیده میشد و هر بار که مجبور میشدم برای حفظ تعادلم بذارمش زمین میسوخت. از در ورودی که وارد آپارتمانش میشدی پشت در یه راهرو بود که دو تا اتاق خواب ها و دستشویی و حمام توی همون راهرو بودن. حال و پذیرای سرتاسری بود و در آخر حال منتهی میشد به آشپزخونه.
من و برد توی دستشویی و روی پام آب ریخت تا خونارو بشوره. مچ پام توی دستش بود، روی توالت فرنگی نشسته بودم و به اون که به زخمم با دقت چشم دوخته بود نگاه کردم. انگار داشت یه مسئله ی سخت ریاضی حل می کرد. بلاخره گفت:
-باید یه دکتر زخمت و ببینه…فکر کنم بخیه میخواد.
سریع مچ پام رو از دستش بیرون کشیدم:
-از این خونه بیرون نمیام. نمیشه فقط با یه چیز ببندیش؟
-اگه اینطوری میخوای حرفی نیست.

از روی زانوهاش بلند شد و صاف ایستاد. زیر چشمی نگاهش می کردم. یه بلوز نخی طوسی رنگ پوشیده بود و آستیناش و تا آرنجش بالا زده بود، یقه ی لباسش سه تا دکمه داشت که دو تا بالایی هاش باز بودن با یه گرمکن مشکیِ ساده. موهاش پخش و پلا و پریشون ریخته بود توی صورتش و چشماش حالتی بین خواب الودگی و شوک داشت. فکر کنم وقتی جیغ کشیدم با ترس از خواب پریده بوده چون به طور محسوسی رنگش پریده بود. وقتی کت و شلوار و بلوز مردونه می پوشید به نظر یه پسر قد بلند می رسید که نسبت به قدش هیکل متناسبی داشت و شاید کمی هم لاغر بود اما حالا که لباس نازک و نسبتا تنگی به تن داشت میشد پیچیدگی های عضله هاش رو به خوبی دید. حتی از روی لباسِ نازکش هم مشخص بود که سیکس پکِ قوی ای داره. از اینایی که باد می کنن نبود که بخواد الکی گنده باشه و در عین این که جثه ی معمولی ای داشت عضله ای، محکم و قوی بود. من از کی این همه هیز شده بودم؟

با جعبه ی کمک های اولیه برگشت. دوباره خون پام رو شست و بتادین روش ریخت. از شدت سوزش چشمام رو بستم و لبم و به دندون گرفتم. یچیز نرم زیر پام گذاشت و باند رو روش بست. نمیدیدم و فقط حسش میکردم…خیلی محکم می بست. چسب که زد بلاخره چشمام رو باز کردم و از روی توالت فرنگی بلند شدم. این بار دیگه سعی نکرد من و حمل کنه اما معلوم بود حواسش هست زمین نخورم. آروم آروم رفتم از دستشویی بیرون. خیلی سعی کردم نگاهم به آینه نیفته. توی حال بودم که حس کردم دیگه نمی تونم ادامه بدم…اونم دنبالم میومد و از پشت دو تا دستش رو با فاصله پشت کمرم گرفته بود…انگار متوجه شده بود وقتی بهم زیادی نزدیک میشه ناراحتم. شانس باهام یار بود چون اگه یه بار دیگه بدنم با بالا تنه ی صفت و محکم و شکم لایه لایه و پر پیچ و خمش برخورد می کرد مطمئن نبودم بتونم تحمل کنم. 
وقتی دید مکث کردم گفت:
-بیا یه دقیقه اینجا بشین.
بعد بدون اینکه به نظر من اهمیتی بده من و برد و روی مبل حال نشوند…خودش هم کنارم نشست. به جلو متمایل بود و دستاش رو روی زانوش گذاشته بود…من ساکت و خاموش به گل های قالی خیره شدم.
-میشه باهام حرف بزنی؟ ازم فرار نکن. 
چیزی نگفتم…
-چی اذیتت می کنه؟ انقدر تو خودت نریز.
تو خودم نمی ریختم…همین دیشب بود تا جایی که توان داشتم اون رو زدم.
مثل همیشه بغض داشتم:
-نمیتونم بخوابم، چون یچیزی توی وجودم داره میسوزه…عین بنزینی که روی آتیش میریزی و گر میگیره. خیلی آزارم میده.
-بخاطر اینه که مدام داری به گذشته فکر می کنی.
-چطوری توقع داری بهشون فکر نکنم؟ من بیشتر از اونی که فکر می کنی رو از دست دادم.
نگاهم رو از طرح های در هم پیچیده ی فرش گرفتم و توی مردمک چشماش نگاه کردم:
-خیلی بیشتر…
اینبار دیگه کنجکاو شده بود. دیگه قصدش آروم کردن من نبود:
-چه چیزی رو از دست دادی که من نمیدونم؟
بدون اینکه حتی پلک بزنم نگاهش کردم،چشماش ترسیده بود.
با بغض و خشم گفتم:
-اونا بچم و ازم گرفتن…فقط سه ماهش بود.
به وضوح خاموش شدن نور دو ستاره رو توی چشماش دیدم. دیگه تحمل نکردم و با گریه سرم رو گذاشتم روی شونش…اما اون انگار خشکش زده بود.
آروم و با صدای متزلزلی زمزمه کرد:

-پونیکا متاسفم…واقعا متاسفم.
بعد سرم رو از روی شونش برداشت و گذاشت روی زانوهاش:
-نمیدونی چقدر دارم عذاب می کشم…من مقصر این همه درد بودم…متاسفم.
با دستش موهام رو نوازش می کرد:
-انقدر همین جا میشینم تا خوابت ببره…از هیچی نترس و چشمات و ببند… تا وقتی من اینجام از هیچی نترس.
دوتا قطره اشک با هم سرازیر شدن…چند تا دسته مو توی صورتم ریخته بود و پشت به اون سرم روی زانوهاش بود. همه ی اون احساسات ضد و نقیضِ چند دقیقه پیش از بین رفت و فقط آرامش باقی موند. انگشتاش رو روی صورتم آورد و خواست اون چند تا تره مو رو از توی صورتم کنار بزنه. دستاش به گونم خورد و خیسیش رو حس کرد. از مکث انگشتاش روی گونم فهمیدم متوجه گریه کردنم شده اما چیزی نگفت. موهارو پشت گوشم زد و دوباره با موهام بازی کرد. داشت با دستاش نوازش وار شونشون میکرد.
همه ی رنگای خاکستری، بیروحو رنگ پریده ی اطرافم رنگ دیگه ای گرفتن و دنیا دوباره رنگارنگ شد…احساس اون لحظم آبی بود…نمیدونم چرا آبی…اما آبی حس میکردم.
توی دلم گفتم:
-حس می کنم که داری قلبم رو هیپنوتیزم می کنی…احساس آزادی می کنم…من زنده ام و باید تلاشم رو بکنم…دیگه نمیترسم چون به همه ی زخمام افتخار می کنم…وقتی میبینم این همه وقت و زندگیم رو حروم کردم بیشتر دلم میخواد تلاش کنم. زندگی بلاخره انتقامش رو از من گرفته بود.
آخرین چیزی که یادم موند حرکت های نوازش وارِ بردیا بود و صدای نم نم بارون که به شیشه مشت می کوبید. چشمام و به آرومی روی هم گذاشتم…چرا دقت نکرده بودم صدای چیک چیک بارون انقدر آرامش بخش و قشنگه؟ اون احساس آبی شدت گرفت و دیگه هیچی نفهمیدم.
قلموی آغشته به رنگ قرمز رو روی دیوار گذاشتم و بعد از همه ی عدد هایی که با سیاه نوشته بودم یه یک با قرمز کشیدم.
هنوز هم وقتی بعد از یک هفته پام رو میذاشتم زمین و یا روش راه میرفتم یکم میسوخت. اما زخمش تقریبا بهتر شده بود…حتی زخمای تن و بدنم هم دیگه اونطوری قرمز و زشت نبودن. با اینکه توی این دو هفته اصلا از خونه بیرون نرفته بودم روحیم هم بهتر شده بود اما یه چیزایی بود که به شدت سعی داشتم ازشون فرار کنم…به بردیا فکر نمی کردم و به اونشب رویایی هم…! نمیشد به اون شب فکر نکرد. هیچ وقت توی طول زندگیم اونطور آروم و بدون هیچ دغدغه ای نخوابیده بودم.
“باز به این چرت و پرتا فکر کردی؟ هزار تا بهتر از بردیا هستن که برات میمیرن…بردیا…بردیا…مرگ و بردیا…این خواستن یه چیزِ محاله…”
پس چرا خوشم میومد اسمش رو زیر لبم تکرار کنم؟ لعنتی!
-بردیا…بردیا…بر…
حواس پخش و پلام رو یک جا جمع کردم و یه قدم دیگه رفتم عقب تا به شماره ها نگاه کنم. به یه چیز خوردم…جیغ کشیدم و برگشتم:
-خدای من…
بعد تعجب کردم:
-بردیا اینجا چیکار می کنی؟
سرش رو آورده بود جلوتر و با کنجکاوی به نوشته ی روی دیوار خیره شده بود. با سوال من سرش رو کشید عقب و به من نگاه کرد:
-تو صدام زدی…
به خودم اشاره کردم:
-من؟ کِی؟
-همین الان…
زمزمه کرد:
-بردیا…بردیا…بر…اینجوری.
لبم رو گزیدم:
-صدات نمیکردم که…
-پس چرا اسمم و تکرار میکردی؟
موذیانه لبخند زد و مشکوک نگاهم کرد. به شدت دلم میخواست قلمویی که تو دستم بود رو بکنم توی چشمش. دنبال یه جواب قانع کننده میگشتم:
-خُب…خُب…داشتم فکر می کردم که اسم بردیا خیلی زشته و هرکی بذاره رو بچش باهاش دشمنی کرده.
چشمای بردیا گرد شد و حالت بامزه ای گرفت…خودمم موندم چی گفتم. اینطوری خیلی ضایع شد. تازه اسم بردیا هم که اصلا اسم بدی نبود. تازگی ها به این نتیجه رسیده بودم که خیلی هم خوش آهنگ و مردونست. 
اخم کرد و دستاش رو کرد تو جیبای کتش:
-خیلی ممنون بابت صداقتت.
-قابلی نداشت.
بحث رو عوض کردم:
-اینجا چیکار میکنی؟
شونه هاش رو انداخت بالا:
-اومدم بهت یه سر بزنم.
قلمو رو داخل قوطی رنگ گذاشتم و دستام رو زیر سینم جمع کردم توی هم.
با لحن پر توقعی گفتم:

-میشه از این به بعد خواستی بیای اینجا زنگی چیزی بزنی؟ خیلی ترسیدم.

قلمو رو داخل قوطی رنگ گذاشتم و دستام رو زیر سینم جمع کردم توی هم.
با لحن پر توقعی گفتم:
-میشه این به بعد خواستی بیای اینجا زنگی چیزی بزنی؟ خیلی ترسیدم.
-شاید از قصد میخواستم بترسونمت.
الان داشت شوخی میکرد یا جدی بود؟ انگار اخم جزء جدانشدنی صورتش شده بود. ناراحت بود، عصبانی بود، شوخی میکرد و هر حالت دیگه ای که داشت اخمش رو هم قاطیش میکرد. فکم رو دادم جلو و چیزی نگفتم.
-این چیه رو دیوار نوشتی؟
خودم هم به نوشتم نگاه کردم، نوشته بودم:
-7.083.158.43
جواب بردیا رو دادم:
-جمعیت کل جهان.
ابروهاش رفتن بالا:
-چی؟جمعیت جهان؟ خوب چرا یک آخرش قرمزه؟
-چون اون یه آدم خیلی خاصه.
ابروهاش اومدن پایین و شدن همون اخم همیشگی:
-آهان یه آدم خاصه…اون وقت این آدم خاص کی هست؟
پشتم و کردم بهش و به دیوار خیره شدم، صدام رنگ و بویی از شیطنت داشت:
-لازم نیست تو بدونی…به تو مربوط نمیشه.
بعد توی دلم به کنف شدنش خندیدم. چند لحظه سکوت برقرار شد.
سکوت رو شکست:
-دروغ گفتم پونیکا…نیومده بودم بهت سر بزنم. میخواستم یه چیزی بهت بدم.
برگشتم نگاهش کردم…
انگار راستی راستی دلخور شده بود چون گفت:
-ولی حالا میبینم انگار ندمش بهت خیلی بهتره.
داشتم از فوضولی میمردم. خیلی دلم میخواست بدونم چی آورده بود برام…
-اگه واسه من آوردیش پس باید بدیش بهم دیگه.
شونه هاش رو بالا انداخت:
-ولش کن…پشیمون شدم.
گوشه ی چشمی براش نازک کردم:
-خوب نده…لا اقل بگو چی بود.
جمله ی آخر ناخود آگاه از دهنم پرید بیرون…آخه فوضولیم بدجور گل کرده بود.
-نه نمیگم…اصلا ولش کن میدمش به یکی دیگه…
داشت میرفت طرف در. اَه! کاش بهش نمی گفتم به تو مربوط نیست تا اگر واقعا میخواست چیزی بهم بده، میداد. حتی اگر داشت سر به سرم هم میذاشت باز دلم طاقت نیاورد:
-میخوای بدیش به کی؟
-لازم نیست تو بدونی…به تو مربوط نمیشه.
حتی لحن گفتنش هم مثل خودم بود. داشت تلافی میکرد…پسره ی پرروی از خود راضی…خواستم قوطیِ رنگی که بغل پام بود رو بردارم ببرم بپاشم روش…خیلی خودداری کردم تا تونستم جلوی این فکر وسوسه انگیز رو بگیرم و عملیش نکنم.
نزدیک در اتاق وایساد و گفت:
-آقا سگه مراقب پونیکا باش.
من هم به سگ بزرگ و ترسناکی که از گوشه ی دهنش آب دهنش بیرون میریخت و خیلی عصبی به نظر میرسید نگاه کردم. 
از دست بردیا عصبانی شدم و جیغ زدم:
-داری مسخرم میکنی؟
صداش از بیرون اتاق میومد:
-نه باور کن خواستم وقتی اینجا نیستم حواسش بهت باشه.
شلیکی خندید. پس مسخره میکرد. رفتم طرف تخت و دستم رو روی سگِ وحشی ای که بالای تختم روی دیوار نقاشی کرده بودم کشیدم.

-مهم اینه که بهم حس امنیت میده. حالا تو هی مسخره کن بردیا خان!

صدای زنگ باعث شد یکی از چشمام رو نصفه و نیمه باز کنم اول خواستم بذارم هر کی پشت در بود فکر کنه نیستم و دست از سرم برداره. پتو رو توی بغلم چلوندم و همون چشمی که نصفه و نیمه باز بود رو هم بستم. وقتی یه بار دیگه زنگ در رو زدن با حرص دو تا چشمم رو باز کردم…مست خواب از روی تخت بلند شدم و وقتی میخواستم از در برم بیرون به جای اینکه در رو هدف بگیرم رفتم توی دیوار و پیشونیم محکم خورد به دیوار دستم رو گذاشتم رو سرم و زیر لبم چند تا فحش آب نکشیده دادم. این بار سعی کردم تمرکز کنم و در رو پیدا کنم…بلاخره تونستم مسیر اتاق تا در ورودی رو بدون اینکه بلایی به سر خودم بیارم طی کنم. در رو که باز کردم، بردیا رو که دیدم…بیشتر حرصم گرفت:
-مگه کلید نداری خودت؟ وقتی در رو باز نمی کنم هی زنگ نزن که.
بردیا شگفت زده نگاهم کرد:
-خوابیده بودی؟
یعنی با اون وضعی که داشتم خودش نفهمید خوابیده بودم؟ صدام دو رگه و مردونه شده بود و خودمم لباس خواب بنفشه خواهرش تنم بود. یه بلوز شلوار ساده که از بس گشاد بود میتونستم توش شنا کنم. موهام احتمالا همشون رو هوا بودن. چشمام هم که با زور باز نگه داشته بودم. بازم مطمئن نبود از خواب بیدارم کرده؟
-آره خواب بودم. معلوم نیست؟
نگاهی به ساعت مچیش کرد: 
-چرا اتفاقا خیلی تابلوئه…این موقع چه وقت خوابیدنه؟ هشت شبه هنوز.
آخه نیست من خیلی هم کار دیگه ای داشتم بکنم. همش توی خونه بودم، یا تلویزیون نگاه می کردم یا میخوابیدم دیگه. 
دستم رو روی پیشونیِ دردناکم گذاشتم و سعی کردم خمیازه ای که دهنم رو یک متر باز و اشک و به چشمم مهمون کرده بود رو مهار کنم.
-حالا اینجا چیکار داری؟ اومدی سر بزنی؟
سرش و بالا انداخت:
-نه. بهار اینجاست گفتم بگم اگه دوست داشتی یه سر بیای اونور.
خوشحال شدم. توی این همه تنهایی و روزای افسرده هر وقت بهار میومد دیدن برادرش خیلی خوشحال میشدم. منبع انرژی و شادی بود.
بردیا ادامه داد:
-از ظاهرت مشخصه که الان نمیتونی بیای. پس خودت بیا دیگه.
این رو گفت و رفت سمت خونش. منم در رو تق پشتش بستم. هرچقدر خواب شب بهم می چسبید خواب بعد از ظهر کسل و بی حوصلم میکرد. رفتم داخل حموم…وقتی لباسارو داخل رختکن مینداختم به این فکر کردم که توی همین روزا باید یه سر به خونم بزنم. اول از همه اینکه از پوشیدن لباسای بنفشه خواهر بهار که خیلی بهم گشاد بودن به تنگ اومده بودم و بعد از اون باید یکم پول و وسیله ی دیگه هم باخودم برمیداشتم…نمیتونستم بیشتر از این سربار بردیا باشم. همین که توی خونه ی خواهرشون اقامت داشتم کلی غرورم رو زیر سوال برده بودم. خونه ای که توش ساکن شده بودم از نظر ساخت و ابعادش درست مثل آپارتمان بردیا بود اما دکوراسیون قشنگ تری داشت و معلوم بود سلیقه ی یه زن توش به کار رفته. دیزاین خونه ی بردیا زیادی ساده بود وبیشتر از رنگ های معمول مثل قهوه ای، طوسی، سیاه و سفید استفاده شده بود. 
توی حموم به دست و پام با دقت نگاه کردم. کبودی روی بازوم شکل بدتری به خودش گرفته بود و یه جورایی میشد بگی یه هاله ی بزرگ و سیاه شده. یه زخم بزرگ و زشت هم زیر شکمم بود اما فقط همین دو تا خیلی زیاد به چشم میومدن و بقیه محو شده بودن…صورتمم همینطوری بود یه زخم خشک شده روی گونم مونده بود. یکی از چشمام بگی نگی کبود میزد، گوشه های لبم هم که از محکم بستن دهنم با پارچه بدجوری زخم شده بود یکم هنوز زخم بود. حوله ی سفید رو دورم پیچیدم واقعا هر بار حموم میرفتم چندشم میشد این حوله رو بپوشم حالا هزار بار هم شسته بودمش ولی بازم دلم نمیکشید از وسایل شخصی دیگران استفاده کنم. دلم ربدوشامبر گل بهی و نرم خودم رو میخواست. برای همین بود که میگفتم باید ترس رو کنار بذارم و برای یه روزم که شده ریسک میکردم و تا خونم میرفتم دیگه.
همه ی لباسای بنفشه رو که توی کمد و کشوهاش مونده بود زیر و رو کردم. اگه میخواستن خوشگل باشن که نمیذاشت بمونه و با خودش میبرد. برای همین همشون مزخرف بودن. یکیشون که به نظرم از همه بهتر میومد و یه پیرهن ساده ی لیموییِ آستین بلند بود رو سریع پوشیدم. آب موهام رو با همون حوله ای که تنم بود گرفتم و شونشون کردم. موهام یکمی رشد کرده بود و فرق سرم قهوه ای شده بود. یعنی تحت هیچ شرایطی از این شلخته تر نمیشدم. نگاهی توی آینه به صورت بی روح و سادم انداختم و زیر لبی گفتم:
-باید یه فکری به حال خودم بکنم. هر بلایی هم که توی گذشته به سرم اومده باید توی گذشته بمونه. 
دلم نمیخواست به پونیکای دیگه ای تبدیل بشم. حالا نه اینکه اون دختر بد دهن، سرکش، مغرور و خودخواه خیلی هم دوست داشتنی بود اما از دیدن خودم اینطور ساکت و مظلوم احساس بدی پیدا میکردم. 
زنگ خونشون رو زدم. چیزی نگذشت که بهار مثل همیشه پر انرژی در رو روم باز کرد. اول من و توی بغلش چلوند که باعث شد یه بدو بیراهی زیر لبم بهش بگم و بعد دستم رو کشید برد تو خونه.
-سلام پونیکا جونم. جدیدا دلم زود زود برات تنگ میشه.
در حالی که پشتش کشیده میشدم فکر کردم این دختر دو هفته بیشتر نیست من و میشناسه چجوری بود که دلش برام تنگ میشد؟ چنین روابط محبت آمیزی از درک من خارج بودن.
مثلا سپیده دوست خیلی صمیمیم بود و کلی دوست دیگه هم داشتم اما هیچوقت دلم براشون تنگ نمیشد. اصلا رابطه ی من و سپیده هیچوقت خالصانه نبوده. توی مدرسه و جمع ها همیشه با همدیگه رقابت داشتیم. اگه از هم آتو میگرفتیم میخواستیم آبروی همدیگرو ببریم. البته بیشتر بچه بازی بود هیچوقت انقدر جدی کاری نکرده بود که بخوام با شوهرش رابطه برقرار کنم و اون مربوط به ذات خودم میشد. سپیده هر وقت مشکل جدی ای برام پیش میومد پشتم وایمیستاد مخصوصا این اواخر. 
آهی کشیدم و حواسم رو به بهار دادم که تند تند حرف میزد:
-…حالا بازم نمیدونم دقیق…
دقت که کردم دیدم مخاطبش من نیستم مسیر نگاهش رو دنبال کردم و چشمم به بردیا افتاد که داشت یه برگه ی آگهی رو میخوند.
بهار ادامه داد:
-با این حال من بهش گفتم یدونه کارت اضافی برای من نگه داره. میخوام پونیکارو هم با خودمون بیارم.
بردیا هم مثل من شگفت زده شد و سرش رو از روی برگه بلند کرد. اول چشماش گرد شدن و بعد اخم کرد…طبق معمول!
گفت:
-لازم نکرده. پونیکا نمیتونه بیاد.
داشتن راجع به من حرف میزدن و من نفهمیدم چی به چیه! گفت کارت نگه داره پس عروسی بود و بهار میخواست من هم باهاشون برم.
بهار از لحن بردیا خوشش نیومد:
-چیکار داری؟ نمیشه که پونیکا همش بشینه تو خونه.
-اینطوری جاش امن تره. بخاطر خودشه.
داشتم به این فکر میکردم که دلم میخواد برم یا نه؟
بهار رو به من پرسید:
-اصلا چرا از خودش نپرسیم؟ پونیکا دوست داری بیای عروسیِ دختر خالم سایه؟ خسته نشدی انقدر تو خونه نشستی؟
چه عجب بلاخره یکی نظر من رو هم پرسیده بود. اومدم جوابش رو بدم که بردیا دوباره با لحن تخسی گفت:
-لازم نکرده از خودش بپرسی. از من بپرس که میگم نه.
حرصم گرفت. بچه پررو فکر کرده بود کیه! خودم بهش رو داده بودم حالا داشت واسه من تصمیم میگرفت.
بدون توجه به بردیا به بهار گفتم:
-اتفاقا بدم نمیاد. دیگه از تو خونه نشستن خسته شدم.
بردیا برگه رو روی میز گذاشت:
-اینطوری به نفعته…بهتره یه مدت دیگه صبر کنی.
نگاه گذرایی بهش انداختم:
-من خوبم.
دستاش رو کرد تو جیبش و به سمتم اومد:
-آدما وقتی میگن خوبن باید یه لبخندم روی صورتشون باشه…پس تو چرا انقدر پریشون و افسرده ای؟ چرا هیچ حالتی از خوب بودن توی صورتت نمیبینم.
بهار به جای من جواب داد:
-شاید اگه بیاد مهمونی چهار تا آدم و ببینه حالش بهتر شه…
بردیا تشر زد:
-تو دخالت نکن بهار.
بهار لال شد و صاف نشست. اما من قرار نبود به این راحتیا کوتاه بیام. از روی مبل بلند شدم:
-اگه بخوام بیام نمیتونی جلوم رو بگیری.
بهار لال شد و صاف نشست. اما من قرار نبود به این راحتیا کوتاه بیام. از روی مبل بلند شدم:
-اگه بخوام بیام نمیتونی جلوم رو بگیری.
یه جوری نگاهم کرد انگار که دلش میخواست گردنم رو بشکنه.
-پونیکا من روی زندگیِ خودم و بهار ریسک نکردم تا جونت رو نجات بدم و تو بخوای به همین راحتی به خطر بندازیش.
حرفش من رو نسوزوند و بیشتر لحن عصبانی و صدای بلندش دلم رو چرکین کرد.
بغض داشتم…انقدر که این اواخر بغض میکردم خودم هم کلافه شده بودم:
-اصلا کی گفت جونم و نجات بدی؟ هان؟ کی گفت جونم و نجات بدی که حالا داری سرم منت میذاری!!
بهار نگران از روی مبل بلند شد و لبش رو به دندون گزید:
-تو رو خدا دعوا نکنید! میخواستیم یه شب دور هم باشیما.
اما من که اصلا حاضر نبودم میدون رو براش خالی کنم. داشتم میشدم پونیکای همیشگی.
-میدونی چیه بردیا؟ اگر هم دلم نمیخواست بیام حالا دیگه مصمم شدم حتما بیام تا بهت اثبات کنم نمیتونی توی کارای من دخالت کنی.
پوزخندی زد و سرش رو با تاسف تکون داد:
-بچه تر از اینایی که بخوای با من کل کل کنی.
-بچه خودتی!
صداش باز هم بلند تر شد:
-نه بچه تویی پونیکا که داری لجبازی می کنی. 
-آره اصلا من لجبازم. که چی؟
چشماش رو باریک کرده بود:
-فکر کردی هنوزم همون دختر لوس، مغرور و دردونه ی باباتی که بابا جونت هرچی خواستی…
خودش هم فهمید از خط قرمز رد شده…فهمید که نباید حرف از پدرم میزد. اونم چنین حرفی که تمام احساساتم رو درگیر کرد. چشماش رو لحظه ای بست و بعد نگران نگاهم کرد:
-پونیکا منظوری نداشتم.
دیگه بغض توی گلوم نموند و شکست…چند لحظه با بهت و حیرت نگاهش کردم و بعد به سمت در دوییدم.
بهار هم سراسیمه شد:
-با خودت چی فکر کردی بردیا؟ واقعا که.
هجوم اشک به چشمم دیدم رو تار کرده بود دستگیره ی در رو پیچوندم و لاش رو باز کردم که دست مردونه و انگشتای کشیده ی بردیا روی در قرار گرفتن و دوباره بستنش. بازم دستگیره رو پیچوندم و سعی کردم در رو باز کنم که اینبار تکیه داد به در.
-پونیکا من…
چرا وقتی اسمم رو اینطور با پشیمونی زیر لبش زمزمه کرد تنم لرزید…؟ چرا دلم میخواست از دام نگاهش بگریزم؟
بغض آلود نالیدم:
-برو کنار…بذار برم.
نگاهم فقط و فقط به در بود. میترسیدم نگاهش کنم و یه بار دیگه بغضم بترکه. من که گریم به اندازه ی کافی سر راه بود.
نه اون چیزی گفت نه بهار که هنوز کنار مبل ایستاده بود. به دستش که روی دستگیره ی در بود نگاه کردم و از روی اون پسش زدم. فقط همونجا وایساده بود و نگاهم میکرد. در رو باز کردم. دیگه مانعم نشد. کلید انداختم به در و بعد اون و محکم پشتم بستم. بغضم شکست…روی زمین نشستم و سرم رو گذاشتم روی مبل…اجازه دادم چشمه ی اشکم مبل رو خیس کنه.
حرف بردیا بد نبود…نه اونقدر بد که اینچنین بشکنم، اما من مثل یه برگ توی دستای باد سرگردون و مثل یه تیکه چوب خشک و نازک شکننده بودم. نباید من رو یاد پدری مینداخت که بیش تر از توانم سعی در فراموش کردنش داشتم…انقدر بیشتر که منِ گمشده داشتم از پا درمیومدم. نباید اینطور میکرد…من میخواستم اون زندگی رو برای همیشه فراموش کنم. همه ی چیزایی که مربوط به گذشته بودن باید توی گذشته میموندن. پس چرا قاطیِ زندگیِ الانم میکردشون؟
نمیدونستم چند ساعت گریه کرده بودم…اون هم با صدای بلند. هنوز هق هق میکردم اما دیگه چشمه ی اشکم خشکیده بود. چجور آدمی میتونست این چیزایی که من دیده بودم و کشیده بودم رو تحمل کنه و محکم باشه؟ از توانم خارج بود. دلم هوای تازه میخواست. داشتم خفه میشدم. آپارتمان بردیا و بنفشه طبقه ی آخر بود و میتونستم برم روی پشت بوم. با این فکر اشکام رو پاک کردم و از آپارتمانم بیرون اومدم. صدایی از خونه ی بردیا نمیومد بی توجه راه پله ها رو در پیش گرفتم و رفتم توی بالکن. تا حالا بالکن خونه رو ندیده بودم. یدونه انباری که احتمالا برای بنفشه بود اونجا بود و یکم اسباب اساسیه مثل پارکت و کاغذ دیواریِ اضافی. در بالکن رو باز کردم وقتی باد پاییزی توی صورتم خورد حالم کمی بهتر شد…رفتم لبه ی پشت بوم و دستم رو روی دور چینیِ کوتاهش گذاشتم. بادِ کم جون پاییزی موهام رو با ملایمت نوازش میکرد و توی دستاش بازیشون میداد.
بدجوری دلم میخواست آهنگ بخونم اونم با صدای بلند…دنبال آهنگی میگشتم که هم حفظ باشم و هم به حال اون لحظم بیاد. پیداش کردم…اولش رو آروم شروع کردم به زمزمه کردن:
میون یه دشت لخت زیر خورشید كویر
مونده یك مرداب پیر توی دست خاك اسیر
منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام
داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام
از اینجا به بعدش رو با صدای بلند و پر بغضی که از شدت گریه دو رگه شده بود خوندم.چقدر این شعر شبیه حال اون لحظم بود…
من همونم كه یه روز می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم
آرزو داشتم برم تا به دریا برسم
شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم
دوباره آروم و شمرده شمرده ادامه دادم.
اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر
اما از بخت سیام راهم افتاد به كویر
چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام یه چاله كند
بلندِ بلند:
توی چاله افتادم خاك منو زندونی كرد
آسمونم نبارید اونم سرگرونی كرد
حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون
یه طرف میرم تو خاك یه طرف به آسمون
صدام پر از قطره اشکایی بود که دیگه نمیتونستم با چشمام بیرون بریزمشون.
خورشید از اون بالاها زمینم از این پایین
هی بخارم می كنن زندگیم شده همین
با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم
سرنوشتم همینه من اسیر زمینم
هیچی باقی نیست ازم لحظه های آخره
خاك تشنه همینم داره همراش می بره
خشك میشم تموم میشم فردا كه خورشید میاد
شن جامو پر می كنه كه میاره دست باد
صدای سکوتِ شب دوباره بلند شد…انقدر بلند که گوشم رو اذیت میکرد. اول یه جفت دست مردونه کنار دستم روی دورچینیِ لبه ی پشت بوم قرار گرفت و بعد خود بردیا رو دیدم که کنارم ایستاد. توجهی بهش نکردم. 
یادم افتاد وقتی کوچیک بودم، با دیدن رفتار های مامان و بابام که هرکدوم به نحوه ی خودشون اذیتم میکردن به خودم قول داده بودم وقتی بزرگ شدم و خدا بهم یه بچه داد مراقبش باشم…همیشه اون قبل از خودم برام مهم باشه. با گریه پیش خدا قسم خورده بودم که همیشه و همیشه آدم خوبی باشم، اما…
حالا چجور آدمی شده بودم؟ کدوم آدم خوبی به بهترین دوستش خیانت میکرد؟؟ چنین خیانت وحشتناکی هرگز بخشیده نمیشد. اینکار رو کردم تا به خودم ثابت کنم برای پونیکا هیچ نبایدی وجود نداره…تا احساس قدرت کنم و به دنیا بفهمونم برای من از نباید ها چیزی نگه…یکی مثل مادر و پدر خودم. اما حالا خراب و داغون بودم…دنیا از من انتقام سختی گرفته بود و شاید خدا میخواست یادم بندازه که چه قسمی خورده بودم. که خوب باشم…
آه پر دردی کشیدم…چی میخواستم و چی شد! آدما خودشون رو هم هیچوقت خوب نمیشناختن چه برسه به همدیگه.
نگاهم افتاد به دست بردیا که به نرمی روی دست من قرار گرفت:
-پونیکا متاسفم…جای اینکه دردات و درمون کنم دارم زخم زبون میزنم. کنترلم رو از دست دادم.
انگار که برق بهم وصل کردن سریع دستِ سردم رو از زیر انگشتای تبدارش بیرون کشیدم…چرا نمیدید؟ نمیدید که وجودش قلبم رو درد نمیاره…وجودش مرحمی بود روی زخمای روحم.
لبخند تلخی زدم:
-اشکالی نداره. تقصیر خودم بود نباید لج میکردم.
نگاهی به نیم رخش که به دوردست خیره شده بود کردم…انگار به تندیسی از زیبایی نگاه میکردم. وقتی سرش رو به طرف من برگردوند و نگاهم کرد دستپاچه شدم.
دستاش رو برداشت و گذاشت توی جیب گرمکنش:
-نه جدی میگم…حق با بهار بود بهتره یکم روحیت عوض شه. خیلی لحن خوندنت غم داشت. تو داری افسرده میشی.
چیزی نگفتم و اینبار من به جای اون به دوردست ها خیره شدم. لبه ی پشت بوم و رو در روی هم وایساده بودیم. دستش رو جلو آورد و موهای سرگردونم رو پشت گوشم زد.
لبخندش بوی دوستی و محبت میداد:
-دلم میخواد زودتر بشی همون دختر شیطون و مغروری که بودی. وقتی اینطور افسرده و ساکت میبینمت روزی هزار بار خودم رو لعنت میکنم.
و من فقط به این فکر میکردم که این روزا چه مرگم شده؟؟ نمیخواستم حتی توی دلم هم به چیزی که توی ذهنم بود اعتراف کنم. 
توی اون شبِ پر ستاره من بودم، بردیا و دست باد و سکوتِ مرگ آور شب بود و دلِ خونم که بهم میگفت تغییر کردم و هیچ چیز مثل گذشته ها نمیشه…من مثل گذشته ها نمیشدم…
به سر در آرایشگاه خیره شده بودم و به این که چه تصمیمی درست یا نادرسته فکر میکردم. بلاخره دلم رو به دریا زدم و از پله ها بالا رفتم. به محض ورودم یه دختر که آرایش غلیظی داشت و ناخونای بلندش رو فرنچ خوشگلی کرده بود اومد طرفم…توی دلم حسرت ناخوناش رو میخوردم و به دست باندپیچی شده ی خودم خیره شدم.
دختر آدامسش رو که فوت کرده بود بیرون و حباب بزرگی درست کرده بود کشید تو و تق صدا کرد:
-سلام خانومی…از هما جون وقت قبلی گرفتی؟
کیفم رو روی دوشم جا به جا کردم و جواب دادم:
-نه. 
-خوب عزیزم هما جون الان سرش خیلی شلوغه باید یه وقت قبلی میگرفتید.
داشت حوصلم رو سر میبرد. کلافه گفتم:
-به هما خانوم بگید پونیکا خودشون میشناسن.
-گفتم که خانوم عزیز هما خانوم سرش شلوغه یکی از کارتای روی میز رو بردار و هر وقت خواستی دوباره بیای قبلش وقت بگیر.
اومدم یه بد و بیراهی بارش کنم که صدای جیغ و نازک هما از پشتش بلند شد:
-وااای پونیکا خودتی؟
چشم غره ای به شاگردش رفتم و بعد رو به هما با لبخند جواب دادم:
-سلام هما جون.
-سلام عزیزم چه خبر؟ چی شد رفتی پشت سرت رو هم نگاه نکردی؟ گفتم یه آرایشگر بهتر پیدا کردی!
درحالی که خودم رو از بغلش بیرون میکشیدم گفتم:
-از تو بهتر کجا پیدا کنم؟
خداییش هم کارش واقعا حرف نداشت.
لبش به خنده باز شد و به بازوم زد…درحالی که به سمت قسمتِ اصلی آرایشگاه میرفتیم گفت:
-صورتت چی شده پونیکا جان؟
توی چشمای سبزش که البته لنز بود نگاه کردم…توی دلم گفتم:
-مگه تو فوضولی!
اما سعی کردم خوددار باشم.
-چیز مهمی نیست…اتفاقه میفته.
فهمید طفره میرم و بحث رو عوض کرد:
-اتفاقا سپیده هفته ی پیش اومده بود واسه اپیلاسیون دائم، ازش سراغ تو رو گرفتم. چرا دیگه نمیای جلسه هات رو؟
حالا اگه ول کرد! اصلا حوصله نداشتم اما مثل خودش لبخند متظاهرانه ای زدم. یه حقیقتی هست که همیشه باورش داشتم، هرکس با چهره ی دوستانه و لبخند متظاهرانه بهت نزدیک شد دنبال یه سوژست:
-موهای بدنم پرزی شدن و روشنم هستن…اصلا به چشم نمیان. دیگه برای چی میومدم؟
نگاهی به اطرافم کردم. سالن شلوغ بود. وقت منتظر نشستن رو نداشتم.
به سالن اشاره کردم:
-انگار سرت شلوغه هما جون.
سرش رو به معنی رد حرفم بالا انداخت:
-نه بابا…اینا هر صد سال یه بار میان یه ابروی ناقابل برمیدارن. تو که مشتری چندین و چند سالمی رو که نمیفرستم بری. حالا واسه چی اومدی؟
-برای کوتاهی و رنگ مو. ابرو هم هست.
من رو روی یه صندلی نشوند:
-همون رنگ همیشگی؟
-نه.
بعد کیفم رو از بغل دستم برداشتم و بازش کردم:
-راستش اینبار با خودم رنگ رو هم آوردم.
همیشه خودش با رنگ شرابی و قرمز و قهوه ای موهام رو مش میکرد. یه جوری با تبحر اینکارو میکرد که در حین قاطی بودن چند رنگ تو موهام انگار فقط از یه رنگ خیلی خاص استفاده کرده. 
با اخم و قیافه ی متفکری به رنگ نگاه کرد و گفت:

-میخوای موهات رو روشن کنی؟ اون وقتا که بهت میگفتم بهت میاد قبول نمیکردی و میگفتی موی روشن دوست نداری!

حالا باید حتما بهش توضیح میدادم؟ خیلی سعی کردم یه چیزی بارش نکنم و خونسرد بمونم:
-خواستم تنوع باشه.
اما واقعا به خاطر این نبود. اگه میخواستم موهام رو تیره کنم یاد پونیکای خیانتکار و اگه میخواستم شرابیشون کنم یاد اون روزای خونین و پر ترس میفتادم. دلم یه پونیکای دیگه میخواست. هما دیگه چیزی نگفت و مشغول شد. خودش چند تا رنگِ روشن دیگه هم قاطیش کرد و هایلایت خوش رنگی از آب در اومد. نمیتونستم بگم خیلی خوشگل شدم چون رنگ قبلی بیشتر بهم میومد اما میتونستم بگم حسابی تغییر کردم. وقتی به خودم توی آینه نگاه کردم یجوری شدم. قیافم برام ملموس نبود و تا به خودم با موهای روشن عادت کنم یکم طول میکشید.
از طرفی موهام هنوز خیس بود و فراش خوابیده بود. یکم هم کوتاهشون کردم.
وقتی از آرایشگاه بیرون اومدم هوا تاریک شده بود. ریسک بزرگی کرده بودم اما واقعا لازم بود و باید امروز رو قایمکی و دور از چشم بردیا میزدم بیرون کیف پولم رو با کارتای اعتباریم برداشته بودم با گواهینامه، شناسنامه ، وسایل شخصیم، یه عالمه لباس و یه سری وسایل آرایشی و بهداشتی و خورده ریزه. سریع و بی معطلی رفتم نشتسم تو آژانسی که از موقع اومدن گرفته بودم. دعا دعا میکردم قبل از اینکه بردیا از سر کارش برگرده برسم خونه. وقتی آژانس جلوی در آپارتمان توقف کرد به ساعتم نگاه کردم. هشت بود و هیچ ایده ای نداشتم که بردیا رسیده خونه یا هنوز سرکاره…به هر حال وقتی چمدون و موهام رو میدید میفهمید قایمکی رفتم بیرون اما اینکه بعدش بفهمه یه چیز بود و اینکه کلی با عصبانیت منتظرم میشد یه حرف دیگه.
سریع از آژانس پیاده شدم و نفهمیدم چقدر به راننده پول دادم. یهو ترس افتاده بود به دلم. در ورودی رو که باز میکردم چشمام رو بستم و وقتی بازشون کردم نفسم توی سینم حبس شد ماشینِ بزرگ و سیاه رنگش توی پارکینگ بود. همیشه از سر کارش چند بار زنگ میزد خونه تا مطمئن شه حالم خوبه حتما امروزم زنگ زده بود و تا حالا فهمیده بود که رفتم بیرون. خودم رو برای هر برخوردی آماده کردم و رفتم بالا. آروم و بدون سرو صدا در خونه رو باز کردم و بازم به همون آرومی بستمش. به محض اینکه دستم رو از روی دستگیره برداشتم صدای در رو به رویی که با شتاب باز شد و با صدای خیلی بلندی به هم کوبیده شد رو شنیدم. لبم رو به دندون گزیدم و با ترس و لرز دوییدم سمت اتاق، در رو پشتم قفل کردم و با دلهره گوش سپردم. صدای کلید انداختن به در اومد و درب ورودی خونه ی من رو هم مثل مال خودش انقدر محکم بست که پیش خودم گفتم در شکست. اول چند بار دستگیره رو بالا پایین کرد و بعد مشت کوبید به در… صدای عربده هاش مثل سائقه ای سکوت محیط رو شکافت و باعث شد چشمام رو روی هم بذارم:
-در و باز کن.
چند قدم از در دور شدم و آروم گفتم:
-باز نمیکنم.
آروم بود اما شنید:
-باز نمیکنی؟ پونیکا درو بشکونم بیام تو واست بدتر میشه…باز کن این لعنتی رو.
لگد محکمی به در زد. رفتم عقب تر و چسبیدم به دیوار. مثل سگ از بیرون رفتم اونم بدون خبر کردنش پشیمون شدم. چه میدونستم انقدر دیر برمیگردم. خیلی بیشتر از حد انتظارم عصبانی بود و میتونستم به جرات بگم تا به حال هیچ مردی رو انقدر خشمگین ندیده بودم. شالم رو کشیدم جلوی جلو تا موهام معلوم نشه. خدا میدونست اگه میفهمید چند جا رفتم و انقدر خطر کردم چه بلایی به سرم می آورد.
دوباره دستگیره رو تکون داد:
-اگه بخوام بیام توی این اتاق هیچ قفل و کلیدی نمیتونه جلوی راهم و بگیره. پس مثل بچه ی آدم بازش کن.
با صدای لرزونی گفتم:
-قول بده آروم باشی تا بازش کنم.
-واسه من امر و نهی نکن! میگم بازش کن این در لعنتی رو.
چنان لگدی به در زد که از جام پریدم و لولا ها هم تکون خوردن. هرکار کردم جرات باز کردن در رو نداشتم. همونجا چسبیدم به دیوار و چشمای ترسونم رو دوختم به در. اینیکی لگد و که زد دستگیره ی مادر مرده از جاش در اومد و در باز شد. هی کشیدم و پشیمون شدم چرا خودم بازش نکردم که اینطوری بشکنتش.قلبم توی دهنم بود. اومد تو…سفیدی چشماش پر از رگه های قرمز بود و موهای پریشون توی صورتش ریخته بودن. از دیدن قیافش میشد حدس زد بیشتر از این نمیتونه عصبانی باشه. جوری خودم رو کشیدم عقب انگار که میخوام توی دیوار حل شم. منی که همیشه واسه کیان و سامان نطق میکردم و اجازه نمیدادم بگن بالای چشمم ابروئه حالا مثل جوجه میلرزیدم.
اومد سمتم و فریاد زد:
-کدوم گوری بودی؟
جوابش و ندادم و سرم رو کشیدم توی سینم. یکی از دستاش رو به دیوار زده بود و صورتش فقط چند سانتی متر با صورت من فاصله داشت. مشت محکمی توی دیوار و درست کنار صورتم زد. چشمام رو بستم. قلبم خودش رو با بی تابی به در و دیوار سینم میکوبید.
اینبار که عربده کشید گوشم زنگ خورد:

-ازت پرسیدم کجا بودی؟

چشمام رو آروم باز کردم و با بی قراری نگاهش کردم:
-رفته بودم خونه.
محکم تر مشت زد به دیوار ولی من فقط خفیف لرزیدم:
-تو غلط کردی رفته بودی خونه. 
بعد یکم ولمش رو آورد پایین:
-هیچ میدونی از بعد از ظهر تا حالا من چی کشیدم؟ رفته بودی خونه؟ دیوونه اگه بلایی سرت میاوردن من باید چه خاکی به سرم میریختم…هان؟ باید چیکار میکردم؟
سرم رو توی سینم جمع کردم و با لحن مظلومی گفتم:
-به خدا کارم واجب بود….باید وسیله میاوردم…اتفاقی هم که برام نیفتاده.
از اینکه انقدر صورتش نزدیک صورتِ من بود گُر گرفتم و احساس خاصی بهم دست داد. حتی توی همون حالت ترس هم میتونستم حسش کنم. نفسای داغ و تبدارش به صورتم میخورد و بوی ادکلنش توی مشامم میپیچید. وقتی دید با اون حالت بهش زل زدم تغییر موضع داد و مردمک چشماش دونه دونه اجزای صورتم رو کاوید…نگاهِ آبیش روی لبم ثابت موند اما اون ارتباطی که بینمون برقرار شده بود فقط چند ثانیه جرقه زد و اون خیلی سریع سرش رو عقب کشید، دستش رو از کنار صورتم برداشت و یه قدم از من فاصله گرفت…هنوز عصبانی بود اما به طرز عجیبی اونهمه خشم فروکش کرده بود.
چنگی به موهاش زد و نگاهم کرد:
-دِ آخه دختره ی احمق میدونی چقدر کارت خطرناک بود؟ چرا نگفتی خودم ببرمت؟
آب دهنم رو قورت دادم و خودم رو جمع و جور کردم:
-تو کار داشتی. در ضمن اومدیم و هیچوقت پیداشون نکردی. اونوقت تکلیف من چیه؟
-اونوقت باید برای همیشه همینجا تو خونه بمونی.
حالا که ازم دور تر وایساده بود شجاع شده بودم:
-چی چی و همیشه میمونی تو خونه آخه…
چپ چپ نگاهم کرد:
-همون که شنیدی. با من بحث نکن وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی. 
بعد هم در حالی که غر غر میکرد رفت از اتاق بیرون…هیچ نفهمیدم چی زیر لبش میگفت…
بلند داد زدم:
-من که نشنیدم چی گفتی اما محض احتیاط خودتی.
در ورودی و محکم پشتش بست. نه بابا! حالا داشتم واسه در و دیوار نطق میکردم. از دست خودم حرصم گرفت که مثل موش رفته بودم تو سوراخ اما بردیا واقعا دیوونه شده بود. نفهمیدم چی شد یهو انگار آب سرد ریختن رو آتیش خشم و غضبش موضعش رو عوض کرد و رفت! اتاق هنوز بوی خوب ادکلنش رو میداد. پوفی کشیدم و شال و مانتوم رو در آوردم و روی تخت انداختم. 
از دیدن جای پنجه هاش که توی دیوار فرو رفته بود چشمام گرد شد:
-بلا به دور! عجب زوری.
بعد یاد حرف بهار افتادم که میگفت:
-من و نبین اینطوری واسه بردیا شاخ و شونه میکشم. درسته وقتی آرومه خیلی خوب و مهربونه ولی خدا نیاره اون روز و که عصبانی میشه…اونوقت هرکی اون دور و وره باید موش شه بره تو سوراخ.
حالا میفهمیدم که بهار حق داشت. توی عمرم اینطوری تحت تاثیر خشم یه مرد خودم رو به موش مردگی نزده بودم. هرچیزی که باعث شده بود یهو حالتش عوض شه مهم نبود فقط مهم این بود که شانس باهام یار بود. پسره ی روانی زد در اتاق و شکوند بعدم هیچی نگفت و رفت. من فکر میکردم کمه کمش یدونه کشیده رو میخورم. موهام رو با کیلیپس جمع کردم بالای سرم و رفتم زیر پتو…توی رخت خواب همش به نگاه بردیا فکر میکردم که برای چند ثانیه روی لبم موند. خودم و هزار بار لعنت کردم که چرا با کیان ازدواج کرده بودم و از اون بدتر چرا این همه سال وقتی کیان گفت طلاق بگیریم خودم رو راحت نکردم. اینکه بردیا من و که یه زن شوهر دار بودم بخواد یه خیال محاله…اصلا چنین واژه هایی در وصف این مرد نمیگنجید. همه ی کمک ها، نگرانی ها و محبتاش بخاطر احساس گناهش بود. این افکار صداهایی بودن که درونم و آشوب میکردن. میخواستم بخوابم ولی ذهنم مدام حرف میزد و اجازه نمیداد چشمای بی قرارم روی هم بیفته. نمیدونم ساعت چند بود که بلاخره خوابم برد.
صبح روز بعد وقتی از خواب بیدار شدم رفتم جلوی آینه و کلی با موهام ور رفتم. بد هم نشده بودم و بهم میومد. هرچی که بود دیگه هر وقت خودم رو توی آینه میدیدم به یاد گذشته های تیره و تارم نمیفتادم. کلی هم آرایش کردم. می خواستم بعد از مدت ها بشم همون پونیکای زیبا و فریبنده. یه خط چشم پهن و خوش فرم پشت پلکم کشیدم و با ریمل به مژه های بلندم حالت دادم. رژ گونه هلویی رو چند بار به گونه هام به طور مایل زدم. رژ صورتیم رو چند دور و غلیظ روی لبم کشیدم.

چمدونم رو باز کردم و لباسای مهمونیم رو داخل کمد و راحتیارو داخل کشوها چیدم. لب تابم رو روی تخت گذاشتم. یه دست تاپ و شلوارک بنفش جیغ پوشیدم. میخواستم حسابی به چشم بیام. از اون همه بی روحی خسته بودم.


برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی