close
خرید vpn

رمان زیبای سمفونی مرگ ( قسمت 6 )

[ قسمت ششم ]   وقتی که میخواستم ببینم بردیا هنوز خونست یا رفته فهمیدم در ورودی خونم رو روم قفل کرده. حرصم گرفت و چند تا لگد جانانه به در زدم.…

دلنوشته،کپشن | lifesms.ir
جدیدترین پست هاNEW!
  1. من عاشق هنر بودم...
    ارسالی سه شنبه 16 آذر 1395
  2. چگونه اینقدر بی منی؟
    ارسالی سه شنبه 16 آذر 1395
  3. در قفس سکوت نشانده ام...
    ارسالی دوشنبه 15 آذر 1395
  4. شهری که تو را ندارد...
    ارسالی دوشنبه 15 آذر 1395
  5. زندگی می‌گفت...
    ارسالی یکشنبه 14 آذر 1395
  6. آرزو کُنمت...
    ارسالی یکشنبه 14 آذر 1395
  7. شب گهواره‌ای ‌ست...
    ارسالی شنبه 13 آذر 1395
  8. دستهایت بیماری سختی بود...
    ارسالی شنبه 13 آذر 1395
  9. شمال یا جنوب؟
    ارسالی جمعه 12 آذر 1395
  10. جهان را...
    ارسالی جمعه 12 آذر 1395
×
اطلاعیه سایتی نو و متفاوت...
تبلیغات

[ قسمت ششم ]

http://up.lifesms.ir/up/lifesms/tir-92/roman-samfoni.jpg

 

وقتی که میخواستم ببینم بردیا هنوز خونست یا رفته فهمیدم در ورودی خونم رو روم قفل کرده. حرصم گرفت و چند تا لگد جانانه به در زدم. به چه حقی در رو روم قفل کرده بود؟ وقتی بیاد خونه دونه دونه اون موهاش و میکنم. غرغر کنان رفتم تو اتاق و لب تابم رو روشن کردم و یکی از آهنگای گوگوش رو گذاشتم…مثل همیشه که آهنگاش رو گوش میکردم. بهم انگیزه ی زندگی میداد. خودم هم بلند بلند میخوندم: تو اون کوه بلندی که سرتا پا غروره کشیده سر به خورشید، غریب و بی عبوره تو تنها تکیه گاهی برای خستگی هام تو می دونی چی می گم تو گوش می دی به حرفام چقدر این صفاتی که توی آهنگ بود شبیه صفات بردیا بودن. من جدیدا همه چیز رو به اون ربط میدادم یا واقعا همینطور بود؟ به چشم من به چشم من تو اون کوهی پر غروری، بی نیازی، با شکوهی طعم بارون، بوی دریا، رنگ کوهی تو همون اوج غریب قله هایی تو دلت فریاده اما بی صدایی تو مثل قله های مه گرفته منم اون ابر دلتنگ زمستون دلم می خواد بذارم سر رو شونت ببارم نم نم دلگیر بارون یاد اون شبی افتادم که سرم رو گذاشتم روی شونه هاش و نم نم بارونِ چشمام رو باریدم. این فکرای مزخرف رو از سرم کیش کیش کردم بیرون. بردیا من و زندونی کرده بود تو خونه و با خیال راحت رفته بود اونوقت من به این خضعبلات فکر میکردم؟ تو اون کوه بلندی که سر تا پا غروره کشیده سر به خورشید غریب و بی عبوره… با حس اینکه صدایی شنیدم آهنگ رو بستم و گوش سپردم. انگار واقعا صدای پا میومد. ترس به دلم اومد. اگه بردیا بود حتما وقتی میدید نیستم صدام میکرد. کم کم هرچقدر صدای پا بلند تر میشد منم قلبم تند تر میزد. دیگه مطمئن شده بودم بردیا نیست و شاید یکی از همونا بود…اومده بودن دنبالم؟ نفسم بند اومد و گریم گرفت. ای کاش دیروز بیرون نمی رفتم، حق با بردیا بود که حماقت کردم. احتمالا دیروز دیده بودنم که اومدم اینجا و منتظر یه فرصت مناسب بودن. در اتاق هم که از شانسم کنفیکون شده بود و نمیشد قفلش کرد. دنبال یه چیزی برای محافظت از خودم میگشتم. تنها چیزی که پیدا کردم لب تابم بود اونرو به صورت عمودی توی دستام قرار دادم و دوییدم پشت دیوار، کنار در کاور گرفتم. صدای گام ها هرچقدر نزدیکتر میشد دست منم بیشتر میلرزید. در اتاق که باز شد با تمام توانم لب تاب رو عقب بردم و کوبیدم تو صورتش. آی بلندی کشید و روی زمین افتاد. رفتم بالای سرش. تا حالا ندیده بودمش. لب تاب رو بردم بالا تا یبار دیگه بزنمش، اون که همونطوری روی زمین افتاده بود و دستش رو روی صورتش گذاشته بود و آه و ناله میکرد با دیدن این حرکتِ من دستش رو بالا آورد و لب تاب رو دو سوته از دستم بیرون کشید. منم که مقاومت میکردم و نمیخواستم بذارم تنها وسیله ای که داشتم رو ازم بگیره کشیده شدم سمتش و افتادم روی سینش. لب تاب از دست دوتامون در اومد و کمی اونور تر پرت شد روی زمین. توی حال افتاده بودیم روی هم. این چه شانسی بود که من داشتم؟ نگاه کردم توی صورتش پسر جوونی بود. یه قل خورد و من رو که روش بودم زیرش حبس کرد. هرچقدر تقلا کردم نتونستم خودم رو از زیر دست و پای سنگینش بکشم بیرون. فوتی تو صورتم کرد و آنی از روی زمین بلند شد، بازوهای من رو هم توی دستاش گرفت و بلندم کرد و روبه روش وایسوند. اومدم بزنمش که مچ دستام و با یه دستش گرفت. دیگه کار خودم رو تموم شده دونستم و مقاومت رو کنار گذاشتم. با خنده و لحن شیطونی گفت: -آ آ. زرنگ بازی نداریم. بعد نگاه شیطنت باری به سر تاپام که تاپ و شلوارک تنم بود انداخت: -به ظاهرت که نمیاد دزد باشی. دزدا انقدر خوردنی نمیشن. بعد من و کشید جلوتر: -پس توی خونه ی داداش من چیکار میکنی؟ چشمام چهار تا شد و فکم چسبید به زمین. پس نیومده بود من و بدزده و با خودش ببره؟ با لحن شل و ولی گفتم: -تو…تو…کی هستی؟ دستام و ول کرد و یه قدم رفت عقب…یقه ی کت بلندش رو با دستش گرفت و از دو طرف با پرستیژ کشید و گفت: -چطوره اول تو خودت رو معرفی کنی خانوم دزده؟! یه طرف صورتش سرخ شده بود اما انگار نه انگار اونقدر محکم زدمش. همینه دیگه دخترا دو سوته سرشون رو به باد میدن! باید یچیز گنده تر برمیداشتم لب تاب چی بود آخه؟ دستم رو زیر سینم جمع کردم و با لحن تخسی گفتم: -من دزد نیستم. کجکی خندید: -پس تو خونه ی داداش من چیکار میکنی؟ منظورش ار داداش بردیا بود؟ نه بابا هیچ شباهتی به بردیا نداشت. -برادر بردیایی؟ -اِ!؟ ماجرا داره جالب میشه. پس بردیا رو هم میشناسی. اسم برادر من تا جایی که میدونم فریبرزه نه بردیا. دیگه مطمئن شدم منظورش شوهر بنفشست. اومدم دهنم رو باز کنم و یچیزی بارش کنم که صدای کلید انداختن به در اومد نگاه که کردم دیدم بردیا با سر پایین اومد تو. بفرما! اینم شد قوز بالا قوز. وقتی سرش رو بلند کرد و ما دوتا رو دید شگفت زده شد و دهنش باز موند: -شما ها کی هستید؟ بعد روی من زوم کرد و بیشتر تعجب کرد. -پونیکا تویی؟ معلوم بود من رو اولش نشناخته. تازه یاد رنگ موهام و آرایش غلیظم افتادم. پسره که پشتش به بردیا بود روش رو برگردوند: -به به پسر عمه ی گرامی…دوست دختر جدید مبارک. و به من اشاره کرد. اخم غلیظی صورت بردیا رو پوشوند: -اینجا چیکار میکنی فریمان؟ با همون اخمش به سرتا پای من نگاه کرد و وقتی دید با لباس نامناسب و همونطور بیخیال وایسادم اونجا، تشر زد: -پونیکا برو تو اتاقت ببینم. زود باش! از اینکه بهم امر کرد خوشم نیومد. از صبح هم که در رو روم قفل کرده بود عصبانی بودم. خواستم باهاش مخالفت کنم اما با نگاه رعد آسایی که بهم کرد ترسیدم بیشتر از اون وایسم و چشم سفیدی کنم. نمیخواستم دوباره مثل دیشب دریای چشماش طوفانی شه. چشمغره ی نافرمی به پسره رفتم و با قدمای بلندی خودم رو به اتاق رسوندم و در رو پشتم محکم بستم. اما برخلاف رفتارم در که بسته شد سریع برگشتم و گوشم رو چسپوندم به در. بردیا حرف میزد: بردیا: اینجا چیکار داشتی فریمان؟ اصلا کلید از کجا آوردی؟ این حرف رو که شنیدم بیشتر از همیشه به حماقت خودم پی بردم. چطوری فکر کرده بودم یکی از اونا دوباره اومده دنبالم؟ اونا که کلید نداشتن. بلاخره باید درو میشکوندن تا بیان تو دیگه. اونوقت یه صدایی چیزی میداد. من کی عاقل میشدم؟ حواسم رفت پی جواب پسره: فریمان: فریبرز سفارش کرده بود یه سری مدارکش رو براش پست کنم. کلید رو هم خودش گفت یدونه از قدیم زیر گلدون میذاشتن جا مونده اون رو برداشتم. بعد مکثی کرد و ادامه داد: فریمان: حالا تو بگو ببینم…این عروسکه کی بود؟ از لفظ عروسک خوشم اومد و با اشتیاق بیشتری گوش سپردم. فریمان: چرا اگه میخوای دختر بیاری خونه میاریش تو خونه ی خواهرت؟ مگه خودت خونه نداری؟ بردیا کوتاه جواب داد: بردیا: داستانش مفصله و اونی که تو فکر میکنی نیست. ایشی کردم زیر لبی گفتم: -از خداتم باشه من دوست دخترت باشم. بردیا: مگه نگفتی اومدی مدارک برداری؟ زل نزن به در اتاق خواب. مدارکی که میخوای تو کدوم اتاقه؟ فریمان: نترس بابا تو اتاق خواب نیست. بعد صدای گام هایی نزدیک شد و رفت تو اتاق بغلی. چند دقیقه بعد صدای قدم ها دوباره از اتاق بغلی شروع شد و تا دم در خونه ادامه پیدا کرد، با صدای بردیا متوقف شد: بردیا: کجا؟ کلید خونرو بده به من. فریمان: اِاِاِ !؟ زرنگی؟ تا وقتی توضیح ندی این دختره کیه و اینجا چیکار میکنه این کلیدا پیش من میمونه. قبل از اینکه در بسته شه گفت: فریمان: اومدیم و دلم یهو بستنی قیفی هوس کرد. بعد هم قش قش خندید و در رو پشتش بست. منظورش از بستنی قیفی من بودم؟ نمیدونم بردیا هم مثل من دلش میخواست فکش و آسفالت کنه یا نه! ای کاش با اون لب تاب انقدر میزدم تا اون چشمای شیطونش در بیاد. گوشم روی در بود و فحش میدادم که در با شتاب باز شد و توی صورتم خورد: -آی… چند قدمی رفتم عقب و سمت راست صورتم رو گرفتم توی دستم. -تو پشت در چیکار میکردی آخه؟ بعد با یه قدم بلند خودش رو به من که هنوز گوشم و گرفته بودم نزدیک کرد: -خیلی درد گرفت؟
دستش رو روی انگشتام گذاشت و اونارو به نرمی از روی گوشم برداشت…توی چشماش نگاه کردم. مثل دیشب نگاهش داشت صورتم رو با ولع میکاوید اما من دیگه گول نمیخوردم. دیشبم فکر کردم میبوستم اما من و لب تشنه ول کرد و رفت.
اخم کردم و پسش زدم:
-نه پس درد نگرفت. برو بیرون…
تعجب کرد:
-چی شده مگه؟
من که دیگه دختر نوجوون نبودم هی سرخ و سفید شم و حرفام و آبکشیده بزنم:
-خودتون وایسید اینجا من و دید بزنید ایراد نداره نه؟ شما تافته ی جدا بافته اید؟
رفت عقب تر و پوزخند زد:
-آخه نه که تو هم خیلی حساسی یوقت نامحرم دیدت نزنه!
یادم رفت چقدر گوشم درد میکرد و صدام و انداختم سرم:
-نخیر من برام مهم نیست. فقط موندم تو چرا واست مهمه؟ دیگه شورش رو در آوردی. چرا درو روم قفل کردی؟ میخوای زندونیم کنی؟
اونم عربده کشید:
-با اون حماقتی که دیروز کردی میخواستی همینطوری با خیال راحت تنهات بذارم؟
انگار که روی آتیش خشمم آب بریزن شروع کردم به جلز و ولز کردن:
-اصلا برو هر کار دلت میخواد بکن. میخوای در رو روم قفل کنی؟ خیلی خوب قفلش کن فقط برو بیرون. برو بیرون…
بغض کرده بودم. بردیا داد زد:
-بغض نکن لعنتی! انقدر هرچی میشه بغض نکن…انقدر ضعیف نباش.
-آره اصلا من ضعیفم…ولم کن. خستگی هام و بیشتر نکن…ولم کن…
این و گفتم و روی زانو هام نشتسم به گریه کردن. صورتم رو توی دستم گرفته بودم.
صدای کلافش بلند شد:
-میشه یه بارم شده هرچی میگم گریه نکنی؟ عین بچه ها میمونی!
فقط هق هق کردم.
-پونیکا؟
صداش خیلی درمونده بود. لگد محکمی به گوشه ی تخت زد و گفت:
-چرا میخوای اینطوری دیوونم کنی؟
من دیوونش میکردم؟ من که کاری با اون نداشتم. اون همیشه باهام بدرفتاری میکرد. نمیدید اینروزا چقدر دلنازک شدم؟ نمیدید اینروزا انقدر دلگیرم؟ میدید و باز هم اذیتم میکرد. صدای بسته شدن در که اومد صدای گریه هام به آسمون رسید.
***
بهار داشت میخندید و من فکر کردم کجای حرفام خنده داشت!
بلاخره گفت:
-با لب تابت زدی تو صورت فریمان؟
بعد دوباره خندید. کلافه شدم…
-کجاش خنده داره؟ اگه زودتر میفهمیدم انقدر وقیحه بیشتر میزدمش. پسره ی بیشعور…
وقتی دید زیر لبی غرغر میکنم ساکت شد و صاف نشست:
-آخه وقتی پسر دایی گرام رو فرض میکنم که اونطوری کوبیدیش خندم میگیره.
ایندفعه سعی کرد نخنده و چشماش نخودی شد. با یه دو دوتا چهار تای ساده میشد فهمید پسردایی بهار فریبرز با بنفشه عروسی کرده و برادرش هم فریمان میشد. بهار وقتی ظاهر جدیدم رو دید کلی تعریف کرد و گفت خوشگل شدم. هرچی اصرار کرد بریم پیش بردیا بهونه آوردم و نرفتم اونم یه سر اومد تو تا کارتای عروسی رو بهم بده.
بهار به کارتای خوشگل و فانتزی اشاره کرد:
-لباس داری؟ من چون فکر کردم بهت نزدیک نیست یکم کارتارو دیر آوردم.
-آره لباس دارم. کی هست؟
-همین پنج شنبه شب.
حساب کردم. میشد سه روز دیگه.
با نگرانی بحث رو عوض کردم:
-حالا این پسره کلید خونه رو داره چیکار کنم؟
بهار لبش رو گزید:
-اصلا اونطوری پسر نیست پونیکا.
توی دلم گفتم آره ارواح شکمش. من بودم اونطوری با چشمام دختره غریبرو خوردم؟
بهار یکم دیگه نشست و بعدش پاشد رفت پیش داداش تحفش. منم خودم و با تلویزیون مشغول کردم. تازه شامم رو خورده بودم که زنگ زدن، بردیا بود. چپ چپ نگاهش کردم و بدون حرفی خواستم درو روش ببندم… پاش و لای در گذاشت و با یکم فشار دادن من و عقب روند و اومد تو:
-همین الان بهار و رسوندم خونه گفتم بیام حرف بزنیم. البته بدون اینکه بزنی زیر گریه.
بیخیال بیرون انداختنش شدم و رفتم تو حال روی مبل ولو شدم…روش کم نشد و اومد کنارم نشست. کانالارو بالا پایین میکردم و سعی داشتم بهش توجهی نکنم. کنترل و از دستم کشید بیرون و تلویزیون رو خاموش کرد بعد انداختش روی عسلی:
-سعی نکن زیر پوستم بری…هرچقدر بیشتر لج کنی منم راحت تر حرصت و درمیارم تو هم که فقط بلدی گریه کنی.
بعد کمی مکث کرد و ادامه داد:
-اصلا من نمیفهمم چرا همش دلت میخواد دعوا کنی! دیشب کارت احمقانه بود و باید انتظارش رو میداشتی که بخوام درو قفل کنم. اگه یوقت باز به سرت بزنه بری بیرون چی؟
شونه هام رو انداختم بالا:
-من که گفتم واجب بود وگرنه خودم بیشتر از تو میترسم…دیگه نمیرم بیرون.
-چطوره مثل دو تا همسایه ی خوب با هم دوست باشیم؟ ما که دیگه بچه نیستیم پونیکا همش کل کل و دعوا راه بندازیم.
فکر بکری به سرم زد…بهترین فرصت واسه فوضولی بود. شخصیت و زندگی بردیا برام واقعا گنگ بود و الان یه فرصت گیرم اومده بود.
چشمام و باریک کردم و نگاهش کردم:
-دوست باشیم؟ تو یه عالمه چیز در مورد من میدونی اما من هیچی از تو نمیدونم. من نمیتونم حسابی جز یه غریبه روت باز کنم.
توی دلم گفتم جون عمت! روش حساب دیگه ای باز نکردی؟! 
قیافه ی متفکری به خودش گرفت و چند لحظه بعد گفت:
-حق باتوئه. نظرت راجع به یهچیز خیلی خصوصی چیه؟
سعی کردم ذوق زدگیم توی صورتم معلوم نشه. یچیز خیلی خصوصی؟ چیزی نگفتم و نشون دادم که منتظرم. با یه حرکت سریع تیشرت یشمی رنگش رو از تنش در آورد و من دلم هری ریخت پایین. نه که حالا انقدر خصوصی. سعی کردم عادی رفتار کنم و زل نزنم به هیکل عضله ایش. میخواست چیکار کنه؟ نکنه…؟!؟!
موهام رو زدم پشت گوشم و توی دلم گفتم:
-آروم باش…چرا انقدر خودت و میزنی به در و دیوارسینم؟ میخوای صدات به گوشش برسه و بفهمه بی قرارم؟
بردیا نگاه گذرایی به من انداخت و پشتش رو بهم کرد. تا اومدم فکر کنم چرا اینطوری کرد از دیدن پشتش دهنم باز موند و گیج و منگ نگاه کردم به خطای سیاه و پر پیچ و خم. همونطور که پشتش به من بود گفت:
-این خالکوبی یکی از خصوصی ترین قسمتای زندگیمه که به هیچکس جز خانوادم نشونش ندادم. حتی بهارم ندیدتش و فقط میدونه که خالکوی رو پشتم دارم.
اصلا نمیتونستم حرف بزنم. خالکوبیش از قسمت بالاییِ بازوش شروع شده بود و تا کمی پایین تر از گردنش ادامه داشت. خطای دایره وار و مشکی. دستم رو با شک و دو دلی جلو بردم و روی پشتش کشیدم:
-اصلا باورم نمیشه…به قیافت نمیاد از این کارا بکنی.
سرش رو مایل به سمتم برگردوند:
-بهم نمیاد چون از این کارا نمیکنم.
انگشتم تا روی گردنش بالا رفت و همونجا ثابت موند:
-پس این چیه پشتت؟
-تاوان یه اشتباه.
- یه اشتباه؟
شروع کرد به تعریف کردن سرگذشت خالکوبیش:
-بیست و یک سالم بود که توی یکی از مهمونیای بچه ها مست کردم و با خودم یه دختر آوردم خونه. دختره زیر شکمش و روی رون پاش یه خالکوبی داشت. عکس یه پروانه بود فکر میکنم…بعد که دید دارم به خالکوبیش نگاه میکنم ازم پرسید خوشت میاد؟ منم که تا حد مرگ مست بودم و نفهمیدم چه اشتباهی میکنم گفتم خوشم میاد. دوتایی لباسامون رو پوشیدیم و رفتیم یه جایی که میشناخت این و روی پشتم خالکوبی کرد. از اون به بعد دیگه لب به مشروب نزدم.
نمیدونم چرا خندم گرفت. اصلا بهش نمیومد از اینجور کارا بکنه. دختر، خالکوبی، مهمونی و مشروب و اینا…واقعا بهش نمیومد. وقتی دید دارم بهش میخندم خودشم خندید و لباسش رو پوشید.
-اینم یه چیز خصوصی.
بین خنده پرسیدم:
-درد داشت؟
-من اصلا نفهمیدم کی شروع کرد و کی تموم کرد. دختررم دیگه بعدش ندیدم ولی اگه میدیدمش خوب میدونستم چجوری باید حسابش رو برسم تا دیگه واسه تفریحش یه آدم مست و گول نزنه. از یه طرف میترسیدم ایدز گرفته باشم و از یه طرف دیگه هم میترسیدم به مامانمینا بگم.
-خوب پس بلاخره چی شد فهمیدن؟
-مامانم توی رخت خواب دیده بود این و پشتم. خیلی شانس آوردم اتفاق بدی برام نیفتاد اما این همیشه برام یادگاری موند. 
چهار زانو نشستم روی مبل و با هیجان گفتم:
-ولی خداییش کارش خوب بوده.
لبخند زد:
-خوشت اومد؟
-از خالکوبیت؟ حالا نکنه تو هم میخوای گولم بزنی ببریم از اینا روی پشتم بکشن!؟
-فقط همینم مونده…خوب اینم از یه چیز خصوصی به عنوان دو تا دوست. 
بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:
-حالا تو یچیز خصوصی بگو.
بالشتک مبل رو توی بغلم زدم و خودم رو انداختم روش…توی چشمای بردیا زل زدم:
-من مثل تو چیزی که انقدر خصوصی باشه ندارم.
آره تو که اصلا چیزای خیلی خصوصی نداری! واقعا اگه الان جریان سامان و میفهمید چی میشد؟ احتمالا خودش تنهایی سنگسارم میکرد.
فکرای نا امید کنندرو از ذهنم دور کردم و ادامه دادم:
-اما یه سوال بود که همیشه میخواستم فقط از مامان و بابام بپرسم.
وقتی دیدم با دقت گوش میکنه گفتم:
-همیشه دلم میخواست ازشون بپرسم چرا یادم ندادن وقتی شبا میترسم و خوابم نمیبره باید گوسفندارو بشمرم.
چشماش گرد شدن:
-این دیگه چجور سوالیه؟
-خوب آخه من بچه که بودم خیلی توی تنهاییِ شبهام میترسیدم.
بردیا نفس عمیقی کشید که بیشتر شبیه آه بود. با چهره ی فیلسوفانه ای جواب داد:
-خوب شاید هیچوقت به خودشونم یاد ندادن.
و من فکر کردم که چقدر حرفش منطقی بود. منم شاید هیچوقت به بچه ی زاده نشدم خیلی چیزارو یاد نمیدادم. بردیا وقتی دید اونطوری توی خودم رفتم خواست شلوغش کنه و موهام و بهم ریخت:
-چرا رنگ موهات و عوض کردی؟ قبلی که خیلی خوب بود.
-نمیدونم…دلم نمیخواست پونیکای گذشته رو ببینم.
-حالا چرا طلایی؟ اینهمه رنگ.
پرسیدم:
-بده؟
-بد که نیست…یکم تو چشه.
شیطون خندیدم:
-چه بهتر.
با لحنی که مثلا عصبانی بود گفت:
-میبرم میدم از این خالکوبیا برات بکنن تا دیگه تا آخر عمرت واسه من چشم سفیدی نکنیا!
زدم تو بازوش:
-لوس نشو!
اصلا از اینکه فهمیدم توی جوونیش شیطونی میکرده ناراحت نشدم. اینطوری اون و نزدیکتر به خودم حس میکردم تا آدمی که بخواد بی گناهِ بی گناه باشه.
اونشب شب خیلی خوبی بود و من بیشتر بردیا رو شناختم…البته هرچی بیشتر میشناختمش به این نتیجه میرسیدم که دل کندن از محبتا و خوبیاش برام سخت تر میشه. و چقدر سخت بود باورِ این حقیقت!
-طبقه ی شانزدهم.
از آسانسور بیرون اومدم. منشی جدید کیان که تا به حال ندیده بودمش پشت میز نشسته بود. رفتم جلو و صبر کردم تا تلفن رو قطع کنه. اگه پونیکای قدیم بودم بخاطر سوء استفاده از تلفن شرکت و اینکه با کسی که پشت خط بود اینطوری دل و قلوه رد و بدل میکرد اخراجش میکردم. هرچند که همین الانم خیلی دلم میخواست یچیزی بارش کنم. وقتی دیدم انگار نه انگار که من اونجا زیر پام علف سبز شده داره با سرخوشی حرفش رو میزنه بی توجه رفتم سمت دفتر کیان. صدای جیغ منشی بلند شد. 
-کجا خانوم؟ خانوم با شمائم!
به محض اینکه در دفتر رو باز کردم منشی رسید پشت سرم. کیان نگاهش رو از صفحه ی مانیتور برداشت و در پی علت سرو صداها نگاهش روی من ثابت موند. انگار جن دیده سریع از روی صندلیش بلند شد و اومد جلوتر:
-پونیکا؟
صداش آروم و متعجب بود. 
صدای جیغ منشی از پشت سرم گوشم رو آزرد:
-قربان این خانوم خودشون سرشون رو انداختن پایین بدون اجازه اومدن تو.
کیان هنوز با بهت و حیرت به من نگاه میکرد:
-شما میتونید برید خانوم سازنده.
منشی ایشی کرد و در رو پشتش بست. لبخندی زدم و گفتم:
-کیان خان هنوز سلام دادن یاد نگرفتی؟
تکونی خورد و به خودش اومد. میز رو درو زد، داشت میومد طرفم:
-پونیکا خودتی؟ شنیدم پیدا شدی…اینهمه مدت و کجا بودی دختر؟
نمیدونم فکر کردم میخواست من و بغل کنه یا واقعا میخواست اینکارو بکنه. به هر حال با نگاه معنی داری که بهش کردم یه قدم مونده بهم متوقف شد:
-کجا بودی اینهمه وقت؟ چقدر عوض شدی!
سرم رو تکون دادم:
-نگران نباش جام خوب بود…هنوز نمیدونی واقعا چقدر عوض شدم.
انگار که یاد چیزی افتاده باشه بی معطلی گفت:
-پونیکا بچت…یعنی بچمون… 
سعی کردم بغضم رو مهار کنم و میون کلامش رفتم:
-دیگه بچه ای در کار نیست و البته چیز دیگه ای که رابط بین من و تو باشه. بیا جدا شیم.
خواست چیزی بگه که دستم رو بالا آوردم و مانعش شدم:
-بذار حرفام تموم شه…
چند لحظه مکث کردم و توی چشماش خیره شدم…جوری نگاهش کردم که میخواستم تحت تاثیرش قرار بدم:
-متاسفم…بخاطره تمام این سالهایی که خواسته یا ناخواسته حروم شد. متاسفم که تو رو مقصر میدونستم…برای همه چیز. من فقط نمیتونم ادامه بدم. مهریه مو هم میبخشم به پای این چند سالی که با هم زیر یه سقف زندگی کردیم.
ساکت بود و چیزی نمیگفت…ترسیدم! نکنه نمیخواد طلاقم بده…اگه نخواد چی؟ نذاشت زیاد با خودم درگیر شم و گفت:
-من حرفی ندارم. با این اتفاقات اخیر دیگه وضعیت کارخونه و شرکت به اندازه ی کافی به هم ریخته هست و طلاق ما چیزی رو خراب نمیکنه. راستی حرف کارخونه شد…ریاستش و نمیخوای به عهده بگیری؟ به هر حال بعد پدرت تو باید تصمیم بگیری. 
سرم رو به معنی رد حرفش تکون دادم:
-نمیخوامش…ریاستش مال خودت یا بسپرش به پدرت. پس موافق طلاقی؟ بیا برای یه بارم شده مثل آدمای عاقل و بالغ رفتار کنیم و تصمیم درست بگیریم.
تایید کرد:
-راستش منم از بازی کردن باهات خسته شدم. توافقی جدا میشیم.
-خیلی خوب پس…
میخواستم خداحافظی کنم که وسط حرفم پرید:
-پونیکا به مادرت سر نزدی؟ این روزا حالش خوش نیست.
در رو باز کردم:
-نمیخوام هیچی از گذشته وارد زندگی حالام بشه. از این به بعد منم و خودم.
-اما مادرت بهت نیاز داره…
لبخند تلخی زدم و نگاهش کردم:
-منم خیلی وقتا بهش نیاز داشتم و اون ازم دریغ کرد…من آدمی نیستم که بگذارم و بگذرم. خداحافظ کیان… به زودی میبینمت.
با سر خداحافظی کرد. 
-راستی ستاره خیلی بهتر از این دختره بود…برش گردون.
لبخندی دوستانه ای زدم و از اتاقش بیرون اومدم. به محض خارج شدن از شرکت نگاهم افتاد به ماشین بزرگ و سیاه بردیا، لبخندی به شیرینیِ عسل روی لبم نشست. حس خوبی داشتم…میدونستم که اگر هم از کیان طلاق بگیرم بازم یه زن مطلقه به حساب میام. اما اگر عاشق یه زن شوهر دار شدن فرض محال به حساب میومد اینطوری دیگه فکر کردن به اون فرض محال نمیتونست راه نفسم رو بند بیاره. اینطوری میتونستم امید داشته باشم…خوب میدونستم این عشقِ نفرینی من و از پا در میاره. اما وقتی جای پای عشق سراسر وجودم رو گرفته بودم نمیتونستم به نفرینی بودنش فکر کنم. عشق چه نفرینی و چه آسمونی بازم عشق بود و چشم آدم رو کور میکرد. با همون لبخند کنارش نشستم:
-خیلی منتظر شدی؟
سرش رو انداخت بالا:
-نه. گفتم که امروز و سرکار نمیرم.
بعد روش و رو به طرف من برگردوند…از ظاهرش میشد فهمید خیلی توی فکره.
دستی به صورتش کشید و با لحن پر غمی پرسید:
-همه ی اینا به خاطر منه…مگه نه؟
دلم به شور افتاد:
-منظورت از اینا چیه؟
-همین که میخوای از شوهرت طلاق بگیری. بخاطر منه نه؟
دلم هری ریخت…فهمیده بود؟ خودم دیشب که کلی با هم حرف زدیم گفتم فردا میخوام جایی برم و باید من و ببره. بعد هم گفتم میخوام از شوهرم جدا شم. یعنی انقدر تابلو بازی در آورده بودم؟ خوشم نیومد که فهمیده بود.
خواستم از خودم دفاع کنم و چیزی بگم که دوباره گفت:
-ببین پونیکا من از دیشب سکوت کردم اما حس خیلی بدی دارم. من بودم که توی خطر انداختمت و بچت رو از دست دادی. اونطوری با یه بچه از هم جدا نمیشدید…من باعثش شدم. میدونم نباید توی کارات دخالت کنم ولی این حس وحشتناکی که دارم داره دیوونم میکنه.
کوبش قلبم که به اوج خودش رسیده بود آروم شد…نفسم رو باخیال راحت فوت کردم بیرون و به روش لبخند زدم:
-دیوونه شدی؟ این حرفا چیه که میزنی؟ من اون موقع هم که حامله بودم میخواستم ازش جدا شم…حتی به قول تو با وجود یه بچه. الان که دیگه اون بچه هم نیست چرا دست رو دست بذارم؟
ماشین رو روشن کرد و پاش و روی گاز گذاشت…نگاهش به رو به رو بود و ندید که با چه شیفتگی ای برای وسعت قلبش بهش خیره شدم. خدایا من لیاقتش رو نداشتم…اون خیلی بیشتر از حد تصورم خوب بود. خدایا میدونم که باید این احساسی رو که تازه توی قلبم جوونه زده سریع خشک کنم. کمکم کن…!
من هم مثل اون حواسم رو دادم به رو به رو.
-واقعا نیازی نیست یکم بیشتر بهش فکر کنی؟ آخه نمیشه به این آسونی یه زندگی رو نابود کرد.
کلافه شدم و به تندی گفتم:
-زندگی ما خودش با نابودی شروع شد…با نابود کردن من و کیان…میشه لطفا از سرزنش کردن خودت دست برداری؟ اصلا چرا دلت میخواد خودت رو مقصر همه چیز بدونی؟
بعد که حس کردم تند رفتم گفتم:
-باور کن تو هیچ تقصیری توی این موضوع نداری.
در حال رانندگی دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد و با سرخوشی خندید:
-باشه…باشه…تسلیم. چرا دیگه میزنی؟
-بچه که زدن نداره.
-آره راست میگی بچه زدن نداره…وگرنه همین الان گوشت و میپیچوندم که با بزرگترت درست حرف بزنی.
یادم رفت مثلا میخواستم احساسم رو تو نطفه خفه کنم و از فرصت استفاده کردم:
-بردیا خان شاید مقصر نبودی که دارم طلاق میگیرم اما بخاطر اینکه من و توی خونه حبس کردی مقصر صد در صدی…باید امروز من و ببری بگردونی.
-نمیشه پونیکا…همین الانم چون دیدم خیلی اصرار داری آوردمت بیرون. خیلی خطر کردم…ولی نمیشه که با خیال راحت ببرمت پارک بازی کنی یا مثلا رستوران…نمیشه.
بغ کردم و چسبیدم به صندلی:
-انقدر نمیشه، نمیشه نکن. خسته شدم انقدر زل زدم به در و دیوار…دلم نمیخواد دوباره برگردم خونه خوب…
رفت توی فکر و چند لحظه بعد گفت:
-خیلی خوب میبرمت یه جایی که هم یکم بهت خوش بگذره هم خطرناک نباشه.
لبخندی به پهنای صورتم زدم و اجازه دادم هرجا که میخواست من رو ببره. اما وقتی جلوی یه باشگاه تیر اندازی توقف کرد از اینکه ساکت شدم پشیمون بودم.

غر زدم:
-من و آوردی باشگاهِ تیر اندازی؟
-آره مگه چشه؟
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
-چش نیست و گوشه…اصلا تو تا حالا دختر بردی بیرون؟ دخترا از این جور جاها خوششون نمیاد.
نمیدونم چرا شیطون خندید. نگاهی به ساختمون کرد و گفت:
-راستش تا حالا نشده دخترارو ببرم بگردونم…میدونی چرا؟
اجازه نداد به چراش فکر کنم و با همون خنده ی شیطونش به من نگاه کرد:
-چون من نیازی ندارم دخترارو اول بگردونم…خودشون مستقیم میان خونم و توی رخت خوابم.
بعدم لبخند مکش مرگ ما زد. فکم چسبید زمین و با تعجب نگاهش کردم. این از کی اینطوی بی حیا شده بود؟ انگار از دیشب که دوست شدیم حیا رو قورت داده بود یه آبم روش…منم که از اول عمرم حیا میا نداشتم.
پوزخندی زدم و گفتم:
-موندم شما مردا این اعتماد به نفس و نداشتید چیکار میکردید…
گوشه ی لبم رو به دندون گزیدم و ابروهام رو انداختم بالا:
-اگه اینارو میگی که من و ببری تو تخت خوابت باید بگم که کور خوندی.
در حالی که با خنده از ماشین پیاده میشد گفت:
-نوچ…تو اصلا سبکِ من نیستی.
رفت بیرون ندید چجوری آتیش گرفتم. خوب بلد بود من و بسوزونه.
توی دلم گفتم، بچه پررو همین دو دقیقه پیش داشت میگفت حس بدی داره و مقصره جداییمه بعد الان داشت باهام لاس میزد! فقط خدا خودش میدونست چه جونورایی رو خلق کرده. تقصیر خودمم بود اون که چیزی در مورد من نگفت من سریع خودم رو قاطی کردم…من حرف نزنم بخدا نمیگن لالم!
-نمیای پایین؟
با حواس پرتی نگاهش کردم:
-چی؟
-بیا پایین دیگه…
از ماشین پیاده شدم و غرغر کردن و بیخیال شدم:
-حالا جدی چرا آوردیم اینجا؟
وقتی بهش رسیدم دو تایی به سمت باشگاه حرکت کردیم:
-مگه من با تو شوخی هم دارم که حالا جدیش و بگم دختر!؟ خودم هروقت حس میکنم از زندگی خسته شدم میام اینجا. خودم و اینجا خالی میکنم…من همیشه توی زندگیم زخمام و خودم بستم. هیچوقت اجازه ندادم کسی گریه کردن یا شکستنم رو ببینه…هیچوقت. تو هم اگه میخوای غرورت رو حفظ کنی باید یه جوری خودت و خالی کنی. فقط باید ببینی که خالی کردن خشمت چقدر آرومت میکنه.
-حالا چطوری میخوای من و ببری تو؟ مگه زن و مرد جدا نیست؟
آهی کشید و گفت:
-اینجا مال بابام و عموم مشترکه. از وقتی پدرم فوت شد درش و تخته کردیم و متروکه شده. فقط گاهی من میام اینجا…
نمیدونستم چطوری باید تسلیت بگم…واقعا که خنده داره. خیلی به خودم فشار آوردم تا از بین دندونام پرید بیرون:
-بابت پدرت متاسفم.
در و با کلیدش باز کرد و با ادای احترام گفت:
-خیلی ممنون…بفرمایید تو پونیکا خانوم.
از لحنش و مدل خم شدنش خندم گرفت و زدم تو بازوش:
-مسخره نشو!
-به تو نیومده باهات با احترام رفتار کردا! برو تو دیگه.
رفتم تو…باشگاه سرباز نبود. یه سالنِ سرپوشیده با عرض متوسط و طول خیلی زیاد بود.
-حیف نیست؟ کلی میتونید از اینجا پول در بیارید!
-خوب من که سرم خیلی شلوغه…عمو دیگه نه حوصلش و داره نه جونشو…پسر عمو هم ندارم. میدونی گردوندن همچین جایی چقدر سخته؟ باید واسش وقت بذاریم. 
کیفم و انداختم یه گوشه و رفتم سمتش که داشت با کلید در یه اتاق رو باز میکرد…رو به من کرد:
-همینجا صبر کن من الان برمیگردم.
رفتم پشت میز کوتاه و سرتاسری که سالن رو به دو قسمت نامساوی تقسیم کرده بود. با یه سری خطای سفید سالن رو تقسیم کرده بودند. پشت میز و توی قسمت مربوط به هر خط یه صندلی هم گذاشته بودن. رفتم روی صندلی نشستم منتظر بردیا. تا حالا نیومده بودم باشگاه تیر اندازی چون از اینجور تفریح ها خوشم نمیومد.
زیر لبی گفتم:
-ببینیم طبق فرمایش بردیا خان حال میکنیم با تیر اندازی یا نه!
دو تا اسلحه جلوم گذاشت با یه عالمه فشنگ. بعد شروع کرد به توضیح دادن:
-هندگان و شات گان…البته اینا اسلحه ها بادی یا گازین، ولی چون تفاوت زیادی از نظر ظاهر با اسلحه های باروتی و کالیبر دار ندارن بجز به باشگاه ها و یه سری افراد مجوز نمیدن براشون. تا حالا تیر اندازی کردی؟
سرم و انداختم بالا یعنی که نه. یکی از اسلحه ها رو که من بهش میگفتم کلت برداشت و گرفت سمتم:
-خیلی خوب پس حالا امتحان کن
کلت و که ازش گرفتم و مثلا نشونه گرفتم پقی زد زیر خنده. چپ چپ نگاهش کردم…درحالی که سعی داشت خندش و مهار کنه گفت:
-تو اونبار هندگان دزدی که مثلا از خودت دفاع کنی؟ تو دیگه کی هستی دختر! مگه مگس کشه اینطوری گرفتیش؟
از شنیدن کلمه ی ((مگس کش)) من هم خندم گرفت. راست میگفت. تفنگ و شل و ول گرفته بودم تو دستم. کلت و محکم و با دقت گرفتم تو دستم و به هدف نگاه کردم. نفهمیدم قضیش چی بود اما یه سری از هدفا به صورت یه دایره ی بزرگ توخالی شده بودن. اونجایی که من وایساده بودم هدفم سالم بود و از اون دایره های تو خالی نداشت. هدف ها تقریبا شبیه صفحه ی دارت بود.
تفنگ و گرفتم سمت هدف…انگشتم روی ماشه بود و یه حسی توی دلم قیلی ویلی میرفت. بلاخره ماشه رو کشیدم…شلیک نکرد. برگشتم به بردیا نگاه کردم.
اومد جلو و سرش رو با تاسف تکون داد:
-آخه واسه من اسلحه میدزدی؟ مثلا اگه میخواستی دزدرو بزنی همینطوری بدون کشیدن این میزدی؟
بعد با دستش یه چیزی شبیه ضامن رو کشید:
-حالا بزن.
به همون ضامن اشاره کردم و گفتم:
-این چی بود؟
-اسمای متفاوتی داره…یه سری میگن ضامن ایمنی یه سری میگن چخماخ و گلنگدن هم میگن. من میگم ضامن ایمنی.
سرم رو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم و یه بار دیگه مثلا نشونه گرفتم اما وقتی شلیک کردم اسلحه لگد انداخت و تیرم کامل خطا رفت و نفهمیدم کجا خورد. وقتی دیدم داره بهم میخنده توپیدم:
-اینا خیلی دورن…تو خودتم نمیتونی بزنیشون. از قصد منو مترسک کردی تا بهم بخندی!
اخم کرد…اومد کنار دستم وایساد. کتش رو در آورد و روی میز پشتمون انداخت…آستیناش رو بالا زد، بعد گفت:
-هیچم اینطور نیست. بدش به من تا بهت نشونت بدم میتونم یا نه.
اسلحه رو از دستم گرفت و گفت:
-یکم عقب تر وایسا خطرناکه.
یه قدم رفتم عقب و چهار چشمی نگاه کردم تا یه سوژه گیر بیارم. اول با دقت نشونه گرفت و چند ثانیه مکث کرد…یکی از چشماش و بسته بود و سرش یکم مایل شد. صدای ناهنجار و بلندی توی سکوت باشگاه پیچید و در عرض یک چشم به هم زدن اسلحه از فشنگ خالی شد…همه ی تیراش خوردن توی دل هدف. دوباره و دوباره خشابش رو پر کرد و به همون روال شلیک کرد تا آخرش هدفش شد مثل اونیکیا که یدونه دایره ی بزرگ توشون خالی شده بود و من تازه فهمیدم قضیشون چی بوده. چیزی که باعث حیرتم میشد این بود که هر تیر و میزد به سوراخ تیرِ قبلی. سوراخ کوچیک بزرگ و بزرگتر شد و بلاخره کل صفحه رو گرفت.
وقتی دیدم داره با پرروی به دهن باز من نگاه میکنه سریع بستمش.
-تو داری خودت و با من مقایسه میکنی؟
-نه بچه جون! اصلا قابل مقایسه کردن نیستی…بیا اینجا وایسا یادت بدم.
غرغر کنان بهش چشم غره رفتم و رفتم جلوش وایسادم. اسلحرو یه بار دیگه گرفتم و باز غر زدم:
-اصلا تو منو آوردی اینجا خالی شم یا اومدی تفنگ بازی؟
دستاش و گذاشت رو شونم و طریقه ی ایستادانم رو تنظیم کرد:
-درست وایسا ببینم…انقدرم غر نزن.
هر وقت بهم دست میزد یا نزدیکم میشد هول برم میداشت و قلبم تند تند میزد، درست مثل همین حالا که بیش از اندازه بهم نزدیک شده بود. کف دستش رو زیر دستم که اسلحه رو گرفته بود گذاشت و اون رو بالا آورد. سرش درست کنار گردنم بود و هرم نفساش رو توی صورتم حس میکردم…دوباره همون بوی آشنا و مست کننده! از روی دست من اسلحه رو گرفته بود و یه چیزایی رو توضیح میداد اما من اصلا نفهمیدم چی گفت…با تذکرش از اون حالت خلصه بیرون اومدم:
-چرا دستت انقدر میلرزه؟
بعد ولم کرد و من و برگردوند طرف خودش…اخم داشت:
-چرا اینطوری سرخ شدی؟
وقتی دیدم بر و بر نگاهم میکنه و منتظر جوابه نفسم گرفت…صدای تلفنش باعث شد با زور نگاه اخمالو و طلبکارش رو ازم بگیره و بره سمت کتش.
نفسم و با خیال راحت بیرون فرستادم و کلت و گذاشتم روی میز. چقدر من تابلو بازی در میاوردم. معلوم بود میفهمه دیگه…نه احمقه نه بی تجربه.
صدای فریادش بلند شد:
-پونیکا بدو…باید بریم!!
قبل از اینکه به خودم بیام و بتونم ازش بپرسم چه خبره دستم رو گرفت و توی راه کیفم و از روی زمین برداشت:
-الان نه…چیزی نپرس! توی راه بهت میگم.
سریع من و توی ماشین نشوند و خودشم سوار شد. از تک تک رفتارش میشد فهمید که عجله داره و بی قراره. سرعتش زیاد بود بلاخره مهر سکوتِ روی لبم شکست و با نگرانی پرسیدم:

-بردیا داری میترسونیم. چی شده؟
-اون اسلحه ای که برداشتی رو یادته؟ اون مربوط به پرونده ی یه قتل بود. قاتلی که سالها تلاش کرده بودم تا بگیرمش و فقط برای گرفتنش همون اسلحه لازم بود. روی اون هندگان اثر انگشتش رو پیدا کرده بودیم. اما تو برش داشتی و ما هم بخاطر کمبود مدرک مجبوری ولش کردیم رفت. خلافکار بزرگی نیست اما بی اندازه زیرک و ماهره. مدام توی باندای مختلف میچرخه و رد گم میکنه. یک ماهی میشد دنبالش بودیم.
ساکت شد و برای تاکسی روبرویی که جای بدی وایساده بود و مسافر پیاده میکرد بوق زد.
-الان یکی از همکارام زنگ زد و گفت ردش رو زدن و آدرس داد…متاسفانه نمیتونم ببرم بذارمت خونه و باید بشینی تو ماشین تا من برگردم. نیروهای پلیس تو راهن.
ترس به دلم افتاد:
-خوب چرا صبر نمیکنی خودشون برن دستگیرش کنن؟
-خیلی زرنگه…میترسم بازم از دستم بپره…
وسط حرفش رفتم:
-مگه کیه که انقدر برات مهمه؟ جوری حرف میزنی انگار ازش خصومت شخصی داری.
ماشین متوقف شد…انقدر تند میروند که نفهمیدم کی رسیدیم و به کجا رسیدیم. میشد از مدل خیابونا حدس زد که پایین شهر بودیم.
سریع از ماشین پیاده شد:
-ازش کینه ی خیلی بدی دارم…پونیکا تحت هیچ شرایطی از ماشین پیاده نمیشی! فهمیدی؟
اگرم نفهمیده بودم با اون فهمیدی ای که گفت متوجه شدم قضیه خیلی جدیه و باید بی برو برگرد به حرفش گوش کنم.
درا رو قفل کرد و رفت سمت یه ساختمون. 
منتظر شدم…ده دقیقه…یه ربع…نیم ساعت. بی طاقت قفل درو کشیدم بالا. دستم روی دستگیره ی در موند. اگه بلایی به سرش میاوردن و به کمکم نیاز داشت چی؟ توی دلم گفتم “آخه نه که خیلی هم کمک کردن بلدی؟ میخوای بری اونجا که چی؟ همه چیز و فقط خراب میکنی!“
اینارو با خودم گفتم اما بازم دلم طاقت نیاورد. اگه من میخواستم عاقل باشم که با سامان نمیخوابیدم! پوفی کشیدم و توی یه تصمیم آنی پیاده شدم. با ترس و لرز رفتم سمت ساختمون درب و داغونی که بردیا رفته بود توش. برعکس جاهای دیگه ی پایین شهر که همیشه شلوغ و پر سرو صدان اینجا خیلی خلوت و به نوعی برای خودش متروکه ای به حساب میومد. بیشتر از چند ثانیه پیش دلم به شر افتاد. دوییدم طرف ساختمون. در ورودیش رو بردیا باز کرده بود. در و که باز کردم وارد راهروی درب و داغونی شدم که یه طرفش با پله میرفت به خرپشته و یه طرفش میرفت داخل خونه. بوی خیلی بدی میومد و از هوای دم کرده ی خونه نفس تنگی گرفتم. 
صدای عربده کشی میومد. یکی داد میزد…بردیا بود. دیگه بیشتر از اون معطل نکردم و دوییدم توی خونه. از دیدن صحنه ی رو به روم دستم ناخود آگاه رفت روی قلبم:
-خدایا به دادمون برس!
یه طرف بردیا بود و پسری که نمیشناختمش…پسره روی زمین افتاده بود و بردیا به طرفش با اسلحه نشونه گرفته بود و یه طرف دیگه توی یکی از اتاقا پنج شیش تا بچه ی کوچیک نشسته بودن و با ترس نگاه میکردن به بردیا و پسره. صورت و لباساشون کثیف و سیاه بود. روی زمین جلوشون نون خشک افتاده بود.
بردیا عربده کشید:
-میکشمت کثافت…بخاطر همه ی بدبختیایی که بهم دادی میکشمت…بخاطر باران که پرپرش کردی میکشمت. 
با عجله رفتم طرف بردیا…واقعا میخواست بزنه چون ضامن ایمنی رو کشید فریاد زدم:
-چیکار میکنی بردیا؟ ترو خدا بیارش پایین…میخوای خودت و بدبخت کنی؟
پسره شرورانه خندید:
-مردش نیستی بزنی…بزن دیگه.
جیغ زدم: 
-خفه شو کثافت…میخوای بمیری؟
بعد رفتم جلوتر…بردیا دوباره عربده کشید:
-پونیکا بیای جلو هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.
اهمیتی به حرفش ندادم و رفتم جلوتر. خدا میدونست برای کشتنش چه بلایی سر بردیا میاوردن. به هر حال اون حق تیر نداشت و اینطوری دودمان خودش رو به باد میداد…
صدام میلرزید و ترسیده بودم:
-بردیا من نمیدونم این مرد باهات چیکار کرده…اما ارزشش رو نداره. به بهار فکر کن به مادرت…
نعره زد:
-خفه شو…خفه شو پونیکا. سعی نکن جلومو بگیری.
دستش روی اسلحه میلرزید، مثل صدای من. بغض هم کرده بود…خدایا مردِ من که همیشه مثل کوه محکم بود از چی اینطور بغض کرده بود؟
پسره پوزخند زد:
-بزن دیگه لعنتی! مثل من که با همین دستام خواهرت و تیر بارون کردم.
جیغ کشیدم:
-تحریکش نکن آشغال! میخوای بمیری؟
بعد رو به بردیا ادامه دادم:
-نمیبینی؟ این خودش از زندگیِ سگیش به اندازه ی کافی خسته شده. خودش میخواد بمیره…میخوای بکشیش؟ میخوای این لطف و در حقش بکنی؟
بردیا سر اسلحه رو پایین آورد و با لحنی پر از کینه و نفرت گفت:
-حق با اونه…تو بدبخت تر از اونی هستی که بمیری. 
لگد محکم به پهلوش زد…پسره ناله کرد و دستش رو به پهلوش گرفت.
-زود باش…پاشو این بچه هارو باز کن.
پسره پوزخند داشت:
-بازشون کنم؟ من که اصلا نبستمشون.
بعد خاک و خولی و داغون از روی زمین بلند شد و رفت سمت بچه ها. یدونه محکم کوبید پس کله ی یکیشون و داد زد:
-گم شو بیرون توله سگ.
بچهه همونطوری که نشسته بود زد زیر گریه اما تکون نخورد. پسره به اونیکیا تشر زد:
-مگه نشنیدید؟ گم شید بیرون.
بعد به ما نگاه کرد و گفت:
-میبینید؟ اونا نمیرن بیرون چون جایی رو واسه رفتن ندارن.
دلم هزاران تکه شد و اشک راه گونه هام رو پیدا کرد. ما آدما توی چجور دنیایی زندگی میکردیم؟ یعنی این بچه ها حاضر بودن بدنشون تیکه تیکه بشه و اعضای بدنشون رو بفروشن یا صد ها بلای بدتری که سر بچه های قاچاقی میاوردن اما حاضر نبودن بازم برن؟ دخترایی که میفروختن به کشورای عربی و تا آخر عمرشون میشد سیاهی اما چون جایی واسه موندن نداشتن به همین جایی که بودن و یه تیکه نون خشک راضی میشدن؟
جایی واسه موندن نداشتن به همین جایی که بودن و یه تیکه نون خشک راضی میشدن؟
صدای آژیر ماشینای پلیس اومد و چیز زیادی نکشید تا خودشونم پیداشون شد…این همه ماشین فقط برای گرفتن یه نفر؟ احتمالا برای گرفتن کل باندی که این پسره رو مراقب بچه ها کرده بودن اینهمه لشکر کشیدن!
آهی کشیدم و دوباره بچه ها رو نگاه کردم. از این همه سر و صدا ترسیده بودن…گریه میکردن. میتونستم توی هر قطر اشکشون وسعت یه دریا بی نوایی رو ببینم. بیشتر از همیشه توی کار زندگی موندم. آدمایی مثل من بودن که همیشه برای خودشون درد میساختن. مثل پدرم خودشون عاقبت سگی میخواستن…اما اینا معصومانه تو چنگ دنیا اسیر شده بودن. اگر من خودم رو میخواستم با تنهایی هام و کمبود توجه تبرئه کنم پس اگر اینا یه روزی به راهای کثیف کشیده میشدن باید چی میگفتن…؟ نه من قابل بخشیده شدن نبودم…
از فکر بیرون اومدم و دیدم پسره رو دستبند زدن و با خودشون بردن بیرون…اتاق و در جستجوی بردیا گشتم. یه گوشه روی زانوهاش نشسته بود و با دستش موهاش رو تو چنگش گرفته بود.کاملا نمیدونستم جریان خصومتش چیه اما بهار جسته و گریخته برام تعریف کرده بود که بخاطر ترسوندن پدرش باران خواهر دوقلوش رو دزدیده بودن و بعد از اینکه کشته بودنش پدرشون هم با فشار زیادی که بهش اومده بود سکته کرده بود و ایست قلبی از پا در آورده بودش. بردیا گفته بود هیچوقت گریه نکرده و زخماش رو همیشه خودش بسته اما حالا بغض داشت با اون سر پایینش هم میتونستم بغضش رو حس کنم. انقدر وضعش خراب بود که حس میکردم مصیبتی که روزگاری کشیده دوباره براش اتفاق افتاده.
رفتم طرفش…نه برای اینکه مردی بود که داشتم عاشقش میشدم…فقط و فقط برای اینکه این مرد توی روزای سیاهم خیلی کمکم کرده بود، حالا نوبت من بود که آرومش کنم. همین که صدای قدم هام و شنید سرش رو بلند کرد و دریای طوفانیه نگاهش تنم رو لرزوند…قبل از اینکه بتونم چیزی بگم به سرعت از روی زمین بلند شد. نمیخواست شکستنش رو ببینم.
بی اهمیت به من از کنارم رد شد و خیلی کوتاه گفت:
-میرسونمت خونه.
وقتی دیدم علاقه ای به دلداری دادنِ من نداره دنبالش راه افتادم…فضای توی ماشین خیلی سنگین بود و لااقل شانس آوردم بخاطره اینکه به حرفش گوش نداده بودم و با خیرگی رفته بودم دنبالش دعوام نکرد. دم خونه ماشین رو نگه داشت اما خودش پیاده نشد. از ماشین خارج شدم و قبل از اینکه در رو ببندم برگشتم طرفش:
-بردیا…
نذاشت چیزی بگم و حرفم رو سریع برید:
-چیزی نگو پونیکا…هیچی نگو.
پافشاری کردم:
-آخه کجا میخوای بری با این حالت؟
-نمیدونم فقط برو بالا.
بعد نگاهم کرد:
-خواهشا نذار سر تو خالی کنم. پس برو…
وقتی این حرف رو زد لال شدم و چند قدم رفتم عقب…در رو که بستم پاش و روی گاز گذاشت.
نگاهم بین ساعت و در پارکینگ در گردش بود. دم پنجره ایستاده بودم و با بی قراری منتظر بودم. بردیا حالش واقعا بد بود و من میترسیدم اتفاقی براش بیفته…
-اوووووف…
حرصم گرفت و رفتم روی مبل نشستم. پنج ساعت از رفتنش میگذشت. دوباره به ساعت نگاه کردم. پنج دقیقه به دوازده… نه شام خورده بودم و نه لباسام رو عوض کرده بودم. احساس خفگی بهم دست داد و مانتو و شالم رو پرت کردم روی مبل. دو سه بار خواستم به بهار زنگ بزنم اما ترسیدم بردیا از دستم عصبانی شه.
باز با بی قراری از روی مبل بلند شدم و رفتم سر یخچال…توی این مدت نصف بیشترش رو بهار برام غذا آورده بود هر وقت میومد مامانش بهش غذا میداد برام بیاره. واقعا دوست داشتم ببینمش…دست پختش که حرف نداشت. بعضی وقتا هم خودم یچیز درست میکردم. البته هر وقت خودم دست به کار میشدم یا غذای سوخته میخوردم یا بدمزه. یه لیوان پر آب و یه نفس سر کشیدم و آروم نشدم…
صدای باز شدن در پارکینگ اومد. لیوان و پارچ رو گذاشتم روی اُپِن و دوییدم سمت پنجره، خودش بود…یکم که از پنجره نگاه کردم و دیدم از ماشین پیاده شد و رفت سمت آسانسور منم رفتم پشت در و از چشمی نگاه کردم. سرش پایین و اوضاعش نافرم به هم ریخته بود. کتش توی دستش سنگینی میکرد و یکمی شل و ول راه میرفت…مست بود؟ خودش گفت که دیگه بعد از جریان خالکوبیش لب به مشروب نزده. یعنی انقدر ناراحت بود؟ قلبم تیر کشید. بردیا دستش رو به دیوار گرفت و کفشاش و در آورد داخل خونه رفت اما چون در خونه رو شل بست در به لولا خورد و دوباره باز شد.
دستام و توی هم میپیچوندم و با دو دلی به در باز نگاه میکردم. خیالم از بابت اینکه سالم رسیده بود راحت شد اما مست بود…مطمئنا مست بود. انقدر توی عمرم مرد مست دیده بودم که میتونستم بگم بردیا مسته…درست نبود همین جا وایسم اون به من خیلی کمک کرده بود…هرکی به جای این مرد بود میگفتم دندش نرم میخواست مست نکنه…بدبختیای مردم به من چه! اما این مرد برای من هرکسی نبود…
سرم و از چشمی در دور کردم و از خونه خارج شدم…در خونش رو باز کردم و رفتم تو. سکوت بر فضای خونش حکمرانی میکرد. حدس میزدم تو اتاق خوابش باشه…با دست لرزونم در اتاقش رو باز کردم. روی تخت، رو به پنجره و پشت به من نشسته بود. کتش کنار پاش افتاده بود. از قصد در رو با صدا باز کردم تا متوجه ورودم بشه. فهمید و صورتش رو مایل کرد اما نه برگشت طرفم و نه چیزی گفت. دوباره به رو به رو متمایل شد. وقتی دیدم چیزی نگفت یکم دل و جرات گرفتم و رفتم کنارش روی تخت نشستم. دستاش روی پاهاش بود و مستقیم به ماه نگاه میکرد.
فکر میکردم سکوتش نشکنه اما شکست: 
-خستم پونیکا…خیلی خسته.
نگاهش که روی من افتاد عجیب آروم شدم. آسمون چشماش آروم و مهربون اما پر از ابرهای بارونی بود که چیزی به باریدنشون نمونده بود. لحن کلامش هم خبر از بغض بدی که توی گلوش بود رو میداد.
-هیچوقت گریه نکردم…بعد از بابام و باران شدم سنگ صبور سه تا زنی که شکسته بودن…هیچوقت وقت نکردم براشون گریه کنم. این بغض بزرگ و بزرگ تر شد حالا انقدر بد حجم گلوم رو گرفته که نمیتونم بشکنمش. یادم رفته چطوری باید خودم رو خالی کنم…
به جای اون من بغضم شکست و اشک روی گونه هام روونه شد:
-آه…بردیا.
آهم پر از درد و غصه بود مثل چشمای دریائیش. بدون اینکه فکرش رو بکنم و خیلی ناخودآگاه سرش رو بغل کردم و روی سینم گذاشتم:
-گریه کن…گریه کن بردیا…من بعد از این یادم میره که بغضت و شکستی و پیش یه زن گریه کردی فقط خودت رو خالی کن. من به کسی نمی گم.
با دستم موهاش رو نوازش میکردم و شروع کردم به زمزمه کردن…حس میکردم این زمزمه ها به شکوندن اون بغض سنگین کمک میکنند پس شروع کردم آروم آورم براش خوندن:
بگو ای مرد من ای از تبار هر چه عاشق
بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق
بگو ای سوخته،ای بی رمق،ای کوه خسته
بگو ای با تو داغ عاشقای دل شکسته
بگو با من بگو از درد و داغت

بذار مرحم بذارم روی زخمات
بذار بارون اشک من بشوره
غبار غصه ها رو از سراپات
از گردنم که با چند قطره اشک خیس شد و شونه هاش که خفیف میلرزید فهمیدم بلاخره بغضش رو شکوند…با همون صدای گرفته از بغض و چشمای اشک آلودم ادامه دادم میترسیدم اگه دیگه نخونم اونم نتونه از باری که روی شونه هاش سنگینی میکرد کم کنه:
بذار سر روی شونم گریه سر کن
از اون شب گریه های تلخ هق هق
بذار باور کنم یه تکیه گاهم
برای غربت یه مرد عاشق
تمام گردنم خیس شده بود. دیگه توی سکوت گریه نمیکرد…هق هق میکرد. دستم رو شونه وار میکشیدم بین موهاش. لبای خیس از اشکش گردنم رو میسوزوند…
رها از خستگی های همیشه باورم کن
بذار تا خالیِ سینم برات آغوش باشه 
سرش رو که از روی سینم بلند کرد دیگه نخوندم و ساکت شدم. نگاهش حال عجیبی داشت…خوب حالت نگاهش رو میشناختم…
قبل از اینکه بتونم واکنشی از خودم نشون بدم لبای خیسش و روی لب های من که مثل مال خودش از اشک تر شده بودن گذاشت…دستش رو از پشت گردنم چنگ زد توی موهام و لبام و بیشتر روی لباش فشرد…اشکای روی لب هامون که به هم گره خورد خودم رو برای چند لحظه باختم…اما این باختن و همکاریم زیاد طول نکشید چون حالت نگاهش نگاه مردِ من نبود. این مرد مست بود و بردیای همیشه نبود. با این فکر دستم رو روی سینش فشردم و اون و از خودم دور کردم…سخت بود که در اوج خواستنم پسش بزنم اما زدم. پونیکای تازه ای که بهش تبدیل شده بودم بوسه نمیخواست نگاه عاشقانه میخواست…نگاه بردیا پر از نیاز و هوس بود…شیفتگی داشت اما عشق نداشت. از خود بی خود بود…
بردیا چند لحظه با شیفتگی و خمار نگاهم کرد و دوباره خواست من و ببوسه که از روی تخت بلند شدم:
-بردیا اینکار رو نکن.
با این حرکتم چند لحظه نگذشته بود که سریع سرش رو دور کرد و خودش رو هم کمی عقب کشید…انگار خیلی جا خورده بود.
بریده بریده گفت:
-پونیکا…پونیکا من…واقعا متاسفم…نمیدونم…
دستم رو روی لبم گذاشتم و به سکوت دعوتش کردم:
-اشکالی نداره…درک میکنم و تو هم مست بودی…یه اشتباه بود. فراموشش کن.
به سمت در حرکت کردم و قبل از اینکه برم بیرون برگشتم طرفش:
-بهتره بخوابی…یا میخوای به بهار زنگ بزنم؟
با شرمندگی زمزمه کرد:
-نه لازم نیست…
دوباره برگشتم و در رو باز کردم که صدام زد:
-پونیکا!؟
برنگشتم طرفش:
-بله؟
از روی تخت بلند شد و اومد طرفم…از صدای قدماش فهمیدم. برگشتم سمتش و نگاهش کردم…تا اومدم یچیز بگم نذاشت:
-ممنون…بابت همه چیز…هم اینکه نذاشتی اون بی شرف و بکشم و یه عمر بدبخت شم و هم اینکه کمکم کردی بغضم و بشکنم…واقعا ممنونم.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
-در مقابل کمکایی که تو بهم کردی چیزی نبود. من دیگه میرم.
قبل از اینکه دوباره چیزی بگه سریع رفتم توی خونه ی خودم. قلبم خودش رو به در و دیوار سینم میکوبید و هنوز گرمای بوسه ی آتشینش لبم رو میسوزوند. اگه سپیده اونجا بود یه کمک مفصل ازش میخوردم…اون بوسه یه بوسه ی ساده نبود…از اونایی بود که شروع یه رابطه ان. من میتونستم خیلی راحت تقصیرارو بندازم گردنش. اون و وادار کنم نسبت به کارش احساس مسئولیت کنه و بنده و عبید خودم بکنمش…سپیده بود میگفت باید اینکارو میکردم…اما من به هیچ وجه این و نمیخواستم. شاید اگر مست نبود همه چیز فرق میکرد اما اون مست بود و اعمالش دست خودش نبود.
در ورودی رو باز کردم و سرک کشیدم…نمیدونستم بردیا خونست یا هنوز نیومده. از خونه اومدم بیرون و پاورچین پاورچین رفتم طرف در خونش…چند دقیقه با دقت گوش دادم دیدم نخیر خبری نیست. باید تا حالا اومده باشه…! 
پوفی کشیدم و دوباره گوش دادم. صدای ایستادن آسانسور که اومد سرم رو برگردوندم طرف آسانسور…ای وای! همین طبقه وایساد و توی این طبقه هم که فقط من و بردیا بودیم. لبم رو به دندون گرفتم و به محض باز شدن آسانسور دوییدم طرف خونم. 
نمیدونم کی در و بسته بودم. از هولم نفهمیدم در بستست و چنان کوبیده شدم تو در که آیم در اومد. دستم و گذاشتم رو پیشونیم. انقدر که بد ضایع شدم روم نشد برگردم به بردیا نگاه کنم…از بس فوضولم دیگه! صدای خندیدنش که بلند شد برگشتم با حرص و غضب نگاهش کردم. انگار اون مقصر بود که من رفتم تو در. 
از نگاه متعجبش به لباسم خودم هم نگاهی به سرتاپام کردم. یه تونیک رکابی پوشیده بودم که یقه ی مربعی داشت. رنگش زرد بود و روش توپ توپای سفید داشت. دوباره نگاهش کردم…تعجب نگاهش خشک شد و کم کم اخم جاش رو گرفت. چقدر دلم برای نگاهش تنگ شده بود. دو روز بود که خوب ندیده بودمش. اگر هم میدیدم نگاهش رو ازم میدزدید و روی نگاه کردن به من رو نداشت…اما من تشنه ی دریای نگاهش بودم.
به لباسام اشاره ای کرد و گفت:
-تو چرا حاضر نشدی؟ مگه نمیای عروسی؟
-سلام دادن بلد نیستی؟ حالا حاضر میشم.
با سرش سلام داد و به ساعت مچیش نگاه کرد:
-ساعت هشته…حالا حاضر میشی؟ من پسرخاله ی عروسم مثلا.
شونه هام و انداختم بالا:
-خوب حالا…عجله واسه چی؟ الان میرم آماده میشم.
سرش رو تکون داد و رفت سمت خونش…کلید که انداخت به در صداش زدم:
-بردیا؟
برگشت و نگاهم کرد…ادامه دادم:
-در خونم و باز میکنی؟ کلیدم مونده تو.
دوباره پقی زد زیر خنده و اومد طرفم:
-لااقل داری میای فوضولی با خودت وسایل مورد نیازت رو هم بیار.
-نیومده بودم فوضولی که.
سرش رو تکون داد و در خونه رو باز کرد:
-آره بابا نیومده بودی فوضولی…اومده بودی یکم کنجکاوی کنی.
دوباره سرش رو گرفت بالا و شلیکی خندید. وقتی در خونش رو پشتش بست زبونم رو در آوردم بیرون. بچه پررو!
لباسی که از قبل انتخاب کرده بودم رو از کمد در آوردم. یه لباس شب بلند و نقره ای رنگ بود. پارچش لخت و بدن نما بود. پشتش کامل باز بود و فقط با چند تا بند همرنگ لباس به هم متصل شده بود. لباس رو از کاورش خارج کردم و روی تخت گذاشتم. 
کلا اهل آریش زیاد نبودم…خط چشم غلیظ و مدل دار کشیدم که چشمام و خمار و خوش حالت تر کرد با ریمل. زخمام و که محو شده بودن و با کرم پوشوندم. گونه های برجستم و فقط یکم رژ گونه زدم. برای اینکه آرایشم رنگ و رو پیدا کنه رژ لب قرمز جیغ زدم. مثل قدیما واسه خودم بوس فرستادم…
موهام هنوز یکم نم داشت. شونه کشیدمشون و موس زدم. مثل طلا برق میزدن و فر دورم رو گرفته بودن. فرقم و کج باز کردم و یدونه شکوفه ی نقره ایِ کوچیک زدم گوشه ی موهام. لباسام و تند تند در آوردم و ریختم روی تخت. لباسم و از سرم پوشیدم و مثل همیشه غر زدم که چرا یادم رفت اول لباس و بپوشم بعد آرایش کنم. همیشه بعدش که آرایشم و خراب میکرد پشیمون میشدم. هنوز لباسم وسط راه بود که زنگ زدن. لباس و با بدبختی داشتم میکشیدم پایین که قفل به در انداختن. داشت میومد تو؟؟ لبم رو گزیدم و بازم تلاش کردم لباس و بپوشم. انقدر تنگ بود نمیتونستم بکشمش پایین. صدای قدماش که اومد جیغ کشیدم:
-نیا تو…نیا تو…
نمیدیدمش…خدارو شکر لباسم تا روی رونم رسیده بود…صدای خندیدنش بلند بود و به من نزدیک شد. از دو طرف لباس رو گرفت و کشید پایین. 
چهرش خندون بود و حسابی پوستِ صورتش و صفا داده بود. اما من یکم ته ریشی که همیشه داشت و بیشتر میپسندیدم. خط ریشاش و صاف کرده بود و بوی افترشیوش از بین بوی ادکلن همیشگیش به مشام میرسید. یه دست کت و شلوار جلیقه دار پوشیده بود. رنگ کت و شلوارش ذغالی بود و رنگ بلوز زیرش سپید بود. یه دستمال سپیدم گذاشته بود توی جیبش. کرواتش سبز مات بود با راه راهای یشمی. با اینکه همیشه کت و شلوار میپوشید و آراسته بود اما حالا دیگه خیلی تر و تمیز شده بود. عینهو دامادا. 
صداش باعث شد دیگه نتونم دیدش بزنم:
-یکی نیست به شما خانوما بگه آخه مگه زوره لباس به این تنگی بخرید. خوب یه سایز بزرگتر میخریدی.
بعد انگار تازه وقتی لباسم و قشنگ کشید پایین دید چقدر بازه لبخندش رفت و اخم جاش و گرفت:
-پونیکا لازم نکرده این و بپوشی.
محلش ندادم و رفتم جلوی آینه. موهام که یکم به هم خورده بود و مرتب میکردم.
-به تو ربطی نداره که من چی میپوشم.
-لج من و درنیار پونیکا…میخوای خودت و به نمایش بذاری؟
برگشتم چپ چپ نگاهش کردم:
-هیچ میفهمی داری چی میگی؟ دلم میخواد همین و بپوشم…مگه چشه؟
نگاهش خوفناک و پر از خشم بود. اومد جلوتر و گفت:
-شده نرم عروسی نمیذارم تو با این لباس بیای.
چشمام و باریک کردم و با کنایه گفتم:
-چرا واست مهمه من چی میپوشم؟ 
پوزخند زدم:
-از من خوشت میاد؟
ایندفعه دیگه خیلی بهم نزدیک شده بود:
-بهت که گفته بودم تو، تو سبک من نیستی…حالا عوضش میکنی یا میخوای همین جا وایسی با من کل کل کنی؟
از کنارش رد شدم و طعنه ای به شونش زدم:
-اصلا من نمیام خودت برو.
از بازوم گرفت و برم گردوند:
-لج نکن پونیکا. یچیز دیگه بپوش…لطفا!
وقتی دیدم تو چشماش خواهشه آروم شدم و از خر شیطون اومدم پایین:
-آخه من لباس دیگه ای با خودم نیاوردم.
-خوب یه شالی چیزی بنداز رو شونه هات.
چند لحظه نگاهش کردم و بازوم رو از دستش بیرون کشیدم…غرغر کنان رفتم طرف شالی که مال خود لباس بود و من میخواستم دوباره بذارمش توی کمد:
-اَه…همه ی قشنگی لباسم به پشتش و مدل یقشه…این و بندازم همش و میگیره.
شال رو به نرمی تا کردم. کیف و کفش سفیدم رو از توی کمد بیرون آوردم و شال رو داخل کیف گذاشتم. یه آستین مانتوم و پوشیده بودم که برگشتم دیدم بردیا زل زده به من…انگار به من نگاه میکرد اما فکرش جای دیگه بود. مانتوم رو کامل پوشیدم و رفتم طرفش و دستم رو جلوش تکون دادم:
-کجایی؟ بریم دیگه…
از فکر بیرون اومد و بدون توجه به حرفی که زدم گفت:
-دستات و باز کن پونیکا.
نگاهم مثل نگاه اون افتاد به دستای باند پیچی شدم.
سرم رو با شتاب تکون دادم و گفتم:
-محاله…چشمم بیفته به ناخونام حالم بد میشه.
دستم رو آورد بالا و در حالی که گره ی باند رو باز میکرد لبخند تلخی زد:
-باور کن اگه چند روزی باز بمونن به دیدنشون عادت میکنی و انقدر خودت و اذیت نمیکنی.
داشت باند رو از دور دستم باز میکرد…مانعش شدم و دوباره بستمش. دستم رو از دستش بیرون کشیدم:
-بذار فردا بازشون میکنم. دلم نمیخواد کسی انگشتام رو اینطوری ببینه.
انگشت اشارش رو جلو آورد:
-قول؟
انشگت اشارم رو دور انگشتش پیچیدم:
-قولِ قول.
شصتش رو روی انگشت اشارم گذاشت و فشار نرمی بهش آورد. دلم لرزید و سریع دستم رو از دستش بیرون کشیدم…وقتی دیدم جو سنگین شده کیفم و روی شونم انداختم:
-بریم؟
نگاه خیرش رو ازم گرفت و سری تکون داد:
-بریم.
هوا سرد شده بود و با اون مانتو و لباس نازک لرز کردم و سری چپیدم توی ماشین. نفهمیدم بردیا از بابت چی انقدر توی فکر بود.
خواستم شلوغش کنم و حواسش و بیارم سر جاش:
-بردیا این تو رفتگیا روی ماشینت چیه؟
فرمون و چرخوند تا دور بزنه:
-چند باری توی تعقیب و گریز تصادف کردم.
-خوب حیف این ماشین نیست؟ ببر درستش کن.
آینه ی عقب ماشین رو تنظیم کرد و جواب داد:
-فایده نداره. پول الکی بابت چی بدم؟ دو روز دیگه وضعش همینه.
شالم رو که داشت میفتاد رو دوباره روی سرم کشیدم و بحث رو عوض کردم…این مرد و انگار باید با انبر ازش حرف میکشیدی:
-الان میریم دنبال مامانتینا؟
-نوچ…اونا واسه سر عقد رفتن.
عذاب وجدان گرفتم:
-یعنی تقصیر من شد نتونستی با مامانتینا بری؟
بوق زد:
-برو دیگه یارو…عروس میبره!
بعد خطاب به من گفت:
-نه…من همیشه یا دیر میرم عروسیارو یا نمیرسم برم. اینیکی رو اگه نمیرفتم خالم دلخور میشد.
دوباره ساکت شد. حالا من هی حرف از کجا بیارم؟ کمی فکر کردم و گفتم:
-بردیا با اون بچه هایی که اونروز پیداشون کردیم چیکار میکنن؟
-میفرستنشون بهزیستی.
آهی کشیدم. چطور میتونست انقدر راحت بگه میفرستنشون بهزیستی؟ بچه های اون سنی دلشون نمیخوادخانواده و یه زندگی درست و حسابی داشته باشن؟ انگار این چیزا واسش عادی بود…از بدبختی مردم راحت حرف میزد. من بودم که هیچوقت این روی دنیا رو ندیده بودم.
دیگه چیزی نگفتم. حوصله نداشتم هی فک بزنم اون هی کوتاه جواب بده. چند لحظه نگذشته بود که نگاهی به صورت من انداخت و بعد روی لبم تمرکز کرد تا بیام فکر کنم چرا اینطوری نگاهم میکنه یدونه دستمال کلنکس کشید و تاش زد…گرفت سمتم و با لحن و ریتم بامزه ای خوند:
-قرمزیِ لبای تو، تو هیچ مداد رنگی نیست…خودت تو آینه ها ببین، رنگ که به این قشنگی نیست…
دستمال کاغذی رو جلو تر آورد و بهش اشاره کرد. خندم گرفت…خیلی زیرک بود، چون میدونست اگه رگ گردنش و واسم بده بیرون و غیرتی بازی دربیاره کوتاه نمیام داشت از روش های احساسی استفاده میکرد. توی خونه هم نگفته بود چون اگر پشت هم به دو تا چیز پیله میکرد کوتاه نمیومدم. پس بخاطر همین توی فکر بود و داشت دنبال یه راه خوب میگشت؟ حیف که نتونستم دستش رو پس بزنم…آخه مگه میشد بردیا رو که با اون لحن خوشگل برام خونده بود و ضایع کرد!؟ دستمال رو از توی دست منتظرش بیرون کشیدم و گفتم:
-گیر میدیا!
بعد آینه ی بالا سرم و زدم پایین و در حالی که دستمال رو بادقت روی رژ میکشیدم تا پخش نشه با شیطنت گفتم:
-شاید من دلم خواست پسرای مردم و یکم گول بزنم و…
با ترمز شدیدی که کرد دستمال از روی لبم رفت توی چشمم…رژمم پخش شد. برگشتم حرصی نگاهش کردم:
-چه خبرته مگه…
با دین قیافه ی عصبانیش حرف تو دهنم ماسید و یادم رفت چی میخواستم بگم. با بوق و سر و صدایی که ماشینای پشت کردن بردیا دوباره گاز داد…با همون عصبانیت داد زد:
-تو یه ذره حیا نداری؟
-شوخی کردم…چرا انقدر عصبانی میشی؟
-این چیزا شوخیشونم زشته…یه دختر نجیب از این چرت و پرتا نمیگه.
نجابت؟ چه حس غریبی داشت این نجابت!
داغ کردم و حرصم گرفت. اصلا به اون چه ربطی داشت؟ دیگه داشت شورش و در میاورد. چون نقطه ضعفش اومده بود دستم و گرفته بودم بردیا خان برخلاف اون چیزی که نشون میداد غیرتیه، بجای جیغ و داد سیاست به خرج دادم و روی حرفم پافشاری کردم:

-خوب حالا چی میشه مگه یکم واسه پسرا دلبری کنم؟
پوزخند زد:
-هه…داغت و به دل این پسرا میذارم.
رژ و با دقت از روی صورتم پاک کردم و گفتم:
-ریز میبینمت بردیا خان.
برگشتم طرفش:
نه، راستش اصلا نمیبینمت.
یجوری نگاهم کرد که انگار اگه میتونست گردنم رو میشکوند. معلوم نبود چشه! یه دقیقه خوب بود یه دقیقه دیگه بد میشد. تا وقتی برسیم بغ کردم و چسبیدم به صندلی…از دستش خیلی کلافه بودم. آهنگ هم که انگار هیچوقت عادت نداشت گوش بده. 
وقتی رسیدیم خواستم سریع و بدون اهمیت دادن بهش از ماشین پیاده شم که خم شد و قبل از اینکه بتونم پیاده بشم دوباره در رو بست:
-پونیکا یه سری چیزارو از الان بهت بگم…ببین فریمان پسرداییم تو رو تو خونه ی بنفشه دیده بود و من و بهار مجبور شدیم براشون توضیح بدیم که دوست بهاری…
مکث کرد. چراغای جلو رو خاموش کرد و ادامه داد:
-گفتیم تازه برگشتی ایران و بهار هم با اجازه ی بنفشه اونجارو در اختیارت گذاشته. بنفشه و مامانم حقیقت و میدونن. فکر کردم اینطوری برای خودت هم بهتر باشه و موذب نشی.
توی دلم ازش ممنون بودم اما چیزی نگفتم و پیاده شدم. اون بوسه هم که انگار شد بود یه راز سر به مهر بین من و اون. من که به هیچ عنوان حاضر نبودم بحثش و پیش بکشم. اما از بردیا انتظار داشتم یه توضیحی بابتش بده. درسته که مست بود و ناخودآگاه اون کارو کرد ولی من بردیا رو همچین ادمی نشناخته بودم که از سر اینجور مسائل ساده بگذره.
وقتی بهار رو دیدم که برام دست تکون میداد بدون توجه به بردیا خواستم برم طرفش. صدای آرومش و شنیدم که گفت:
-پونیکا شیطونی نمیکنیا!
ایشی کردم و محلش ندادم. رفتم سر میز بهار…مادرشون و از شباهتی که به بردیا داشت شناختم. چشماش قهوه ای تیره بود اما مدل صورتش شبیه بردیا بود و توی دلم زیباییش رو علارقم سن بالاش ستودم. 
دستم و جلو بردم و گفتم:
-شما باید مادر بهار باشید…
لبخند گرم و مهربونی زد. از روی صندلی بلند شد وگفت:
-شما هم باید پونیکا باشی. بهار توی خونه مدام ازت حرف میزنه…خیلی مشتاق بودم ببینمت. میتونی من و مرجان صدا کنی عزیزم…
بعد زیر گوشم گفت:
-چند باری خواستم بیام ببینمت ولی خوب گفتم احتمالا برای مدتی تنهایی رو ترجیح بدی.
از صمیمیتش بیشتر خوشم اومد و لبخند زدم. مامان بردیا که فهمیدم اسمش مرجانِ به خانومای کنار دستش اشاره کرد:
-این مژده خواهرمه…شهره هم زن داداش عزیزم.
بعد تعارف کرد:
بشین عزیزم سر پا واینسا.
سر میزشون فقط بهار و مادرش و همون دو تا خانوم بودن. رو به خانوما سر تکون دادم و دستم رو جلو بردم:
-خوشبختم…پونیکا هستم.
بعد از مراسم معارفه و آشنایی باهاشون بهار خودش و چسبوند بهم:
-خیلی وقت بود ندیده بودمتا!
حواسم رفت به ظرف میوه ای که مامان بردیا گذاشت جلوم و شیرینی برام گرفت. یه دونه شیرینی تر برداشتم و تشکرکردم. وقتی وارد باغ بزرگ شدیم انقدر درگیر فکر کردن به بردیا بودم اصلا دقت نکرده بودم ولی خداییش باغ خیلی شیکی بود. میزای گرد و دور تا دور چیده بودن و موزیک بیکلامی پخش میشد. میز و صندلیا صدفی بودن و هر صندلی پشتش یه پاپیون درشت طلایی رنگ داشت. باغش خیلی سر سبز و پر از گلای رنگارنگ بود. 
حواس پخش و پلام رو جمع کردم ببینم بهار چی میگه. مثل اینکه داشت از خانواده ی مادر و پدرش صحبت میکرد:
-باور کن داستان ازدواج مادر و پدر من واسه خودش قصه ی شاه پریونی بوده. میبینی که خانواده ی مادریم بی اندازه بی بند و بارن…
بعد به اطرافش اشاره کرد…راست میگفت همه ی لباسا باز بودن و یجورایی من و یاد عروسیهای خودمون مینداخت:
-البته از طرف مادرم مشکلی نبوده. باباجونمینا راضی نمیشدن مامانم و بگیرن برای بابام…پدرم هم که حسابی گلوش گیر کرده بود کلی جنگ و دعوا داشتن. بلاخره بعد از کلی بِکش بِکش بابام تونست راضیشون کنه. راستش من و بردیا اونور و بیشتر دوست داریم. نه خشکِ مذهبن نه اینطوری. در حد تعادل…
نگاهم رفت سمت لباس بهار. یه پیرهن خیلی خوشگل تنش بود. بالاتنش سفید بود با آستینای حریری که بازوهاش و میپوشوند. یقه ی مربعی و یکم باز، روی کمرش یه کمربند سبز خورده بود و دامنِ تنگ و مشکیش تا روی زانوهاش بود. آرایش دخترونه ای هم داشت و موهاش و صاف کرده بود…ساده و زیبا.
صدای بردیا اومد که به همه سلام داد. صورت خاله و مامانش رو بوسید. مامانش ازش پرسید:
-خاله مهنازو دیدی؟
بردیا صندلی بین من و مامانش رو کشید بیرون و خودش و انداخت رو صندلی:
-آره مرجان خانوم دیدمش…حسابی هم گوشم رو کشید که چرا سر عقد نبودم.
-حق داشت دیگه…درست و حسابی تبریک گفتی؟
-مثلا من سی و یک سالمه ها! یعنی اینارو بلد نیستم؟
مامانش برگشت سمت خواهرش و زن داداشش:
-مردا نود سالشون هم که بشه اینارو یاد نمیگیرن.
بعد برگشت سمت من یچیز بگه که چشماش گرد شد:
-ای وای پونیکا جون چرا لباسات و در نمیاری؟ بهار نمیبینی من حواسم نیست چرا مهمونت و راهنمایی نمیکنی؟
بهار هم به من نگاه کرد و گفت:
-ای وای! اصلا حواسم نبود…پاشو بریم مانتو و شالت و دربیا عزیزم.
بردیا تیکه انداخت:
-بذار همینطوری بشینه…اینطوری بهتره.
بعد خندید. زیر لبی گفتم:
-هر هر! جنابِ خوش مزه…
-هر هر! جنابِ خوش مزه…
شنید اما به روی خودش نیاورد. دنبال بهار رفتم. یه اتاق شیشه ای که کمی با صندلی ها فاصله داشت برای سلف بود. یه سالن سرپوشیده ی دیگه هم بود که کلی میز و صندلی توش چیده بودن…یه جورایی میشد گفت باغش دو تا سالن داره یکی تو فضای باز و یکی هم برای فصل سرما. بهار من و برد تو اتاق پرو. مانتو و شالم رو در آوردم و توی موهام دست کشیدم تا پفش که خوابیده بود درست شه، شالم رو روی شونه هام انداختم. بهار کلی از لباسم تعریف کرد و گفت خیلی خوشگل شدم. یه رژ گوشتی هم زدم و با وسایلم رفتیم بیرون.
وقتی رسیدیم سر میز دیدم بردیا رفته و چند تا دختر دیگه اونجا نشسته بودن. تا رسیدیم سر میز بهار شروع کرد به معرفی. سه تا دختر جوون همسنای بهار بودن:
-پونیکا جون این دختر داییِ عزیزم فرشتست.
دستم رو جلو بردم و با لبخندِ یواشی گفتم:
-خیلی خوشبختم.
اون هم دستم رو فشرد. یه دختر سبزه رو بود و موهای بلند و مشکیش و فر کرده بود…نصفش و پشت سرش گل درست کرده بود. چشمای ریز اما خوش فرم سیاه داشت و روی هم بد نبود. لباسش فیروزه ای، براق و پشت گردنی بود. پشتش کامل باز بود و فقط یه بند کلفت هم رنگ لباسش پشتش و یکم پوشونده بود. از روی رون راستشم چاک خورده بود.
بهار دستش رو به طرف دختر کناریش برد و اشاره کرد:
-اینم دخترِ خاله مهنازم سانازه…خواهرِ عروس.
لبخندی به روی هم پاشیدیم و دستای هم و به گرمی فشردیم. با اینکه خواهر عروس بود اما آرایش خیلی کم و محوی داشت و یه لباس سرمه ای پوشیده بود. لباسش پوشیده و دخترونه بود. توش رگه های نقره ای داشت و یه لوزیِ خیلی کوچیک پشتش باز بود. صورتش خیلی شبیه بهار بود. موهای زیتونی و صورت گرد و تو دل برو. همون چشمای شیطون و گرد بهار…واقعا خواستنی بود.
بهار نفر آخر رو هم معرفی کرد:
-اینم تک دخترِ خاله مژدم آیناز.
آیناز از همشون خوشگل تر بود. یه لباسِ شب شرابی با بندای نازک طلایی و خیلی شیک پوشیده بود. موهاش روشن بود و چشمای خمار و درشت سبز داشت. دماغش از صد متری هم داد میزد عمله و گونه کاشته بود. از همه قشنگتر لباش بود. درشت و قلوه ای. واقعا لبای خوش فرمی داشت و من موندم که آیا عمل بود؟ موهای ابریشمیش رو صاف کرده بود و تهاش فقط یکم حالت داشت…یه مدل سنگین و شیک. 
حس کردم از این دختراست که کلاس میذارن و اعتماد به نفس کاذب دارن بخاطر همین هم خیلی سرد باهاش احوال پرسی کردم و توی دلم گفتم من خودم خدای کلاس گذاشتن و خودگیریم…واسه من که دیگه چسی کلاس نذار که!
بهار به من اشاره کرد:
-اینم دوست عزیز و خوشگلم پونیکاست.
همگی نشستیم. موذب نبودم اما اصلا زنی نبودم که سریع صمیمی شم بخاطر همین بیشتر شنونده بودم.
آیناز رو به فرشته گفت:
-فریمان و ندیدم…نیومده؟
حواسم جمع شد به حرفاشون. فرشته شونه هاش رو انداخت بالا:
-میشناسیش که…این داداش بنده به هیچ صراطی مستقیم نیست. مامان کلی سفارش کرد یوقت نپیچونه عروسی رو ولی…
-نچ نچ نچ…میگم گوشم هی زنگ میخوره. نگو خواهرم داره پشتم غیبت میکنه.
برگشتم پشت و قیافه ی آشنایی دیدم. خودِ بی شرفش بود. عجب تیپی! کت و شلوارِ جلیقه دارِ طوسی پوشیده بود که جنسش مخملی بود با پیرهن آبی روشن. کرواتش آبیِ آسمونی بود با خطای مشکی کلفت و خطای نازکِ سفید. دکمه های کتش باز بود…نگاهش همون نگاه شیطونی بود که قبلا دیدم.انگار مدل نگاهش کلا منحرفانه بود:
-البته بدم نمیاد اسمم نقل مجلس خانومای زیبا باشه.
مژده خانوم لبخند ژکوند زد و گفت:
-اومدی فریمان؟ چه عجب! چرا انقدر دیر کردی؟
فریمان برای من چشم و ابرو انداخت و همونطور که به من نگاه میکرد به مامانش گفت:
-تو شرکت درگیری داشتم…دیر شد.
بعد اومد جلو و دستش رو دراز کرد:
-به به مشتاقِ دیدار!
از اینکه اول اومد سمت من خوشم نیومد و اخم کردم. دست کوتاهی دادم و مشغول صحبت با بهار شدم…اونم با همه سلام و علیک کرد و پرو پرو نشست کنارم. پوفی کشیدم و بیشتر خودم و چسبوندم به بهار. 
فرشته رو به داداشش گفت:
-تو خجالت نمیکشی نشستی پیشِ دخترا؟
فرشته رو به داداشش گفت:
همین که نشست فریمان با لحن مظلوم و نمایشی ای گفت:
-خوب شد اومدی پسر عمه جان…این خانوما چند تایی با هم حمله کردن به من نزدیک بود سنگ کوب کنم.
بهار با حاضر جوابی گفت:
-نترس تو از پس صد تا زنم برمیای.
فریمان ابروهاش و به معنی رد حرف بهار انداخت بالا:
-نه جون تو از پس صدتاشون دیگه برنمیام. ظاهرم غلط اندازه.
هممون از حرف زشتی که زد هـــی کشیدیم و بردیا تشر زد:
-مودب باش فریمان.
-تو خجالت نمیکشی نشستی پیشِ دخترا؟
-تو اول یه خیار واسه من پوست کن ببینم بلدی آیا…!؟
فرشته زیر لب غرغری کرد و یدونه خیار از توی ظرف میوه ها برداشت:
-مگه خودت بلد نیستی؟
-چرا ولی خیاری که خواهرِ گلم واسم پوست بکنه یه مزه ی دیگه میده. 
و من به این فکر کردم ما خانوما چقدر ساده ایم و زود بلانسبت خر میشیم…همین یه کلمه ((خواهرِ گلم)) باعث شد فرشته ذوق کنه و دیگه چیزی نگه ولی من میدونم چه سیاستی پشت این لبخند موذیانش بود. وقتی برگشت دید دارم نگاهش میکنم لبخندش عمیق تر شد:
-اسمت و نمیگی؟
چه سریع صمیمی شده بود بچه پررو. برخلاف حال درونیم که میخواستم بگیرم خفش کنم با آرامش شونه هام رو انداختم بالا:
-یعنی خودتون نمیدونید؟
به صندلی لم داده بود و با سرخوشی میخندید:
-چرا بستنی قیفی اسمت و میدونم اما دلم میخواد از دهن خودت بشنوم.
خیلی خودم و نگه داشتم یوقت پیش بقیه یچیزی بارش نکنم:
-لطفا به من نگید بستنی قیفی خوشم نمیاد.
-اسمت و بگو تا دیگه بستنی قیفی صدات نکنم.
دندونام و روی هم سابیدم و اومدم بهش بتوپم ولی همون لحظه بهار کلش و کشید سمت ما:
-پونیکا چون خودت فریمان و میشناختی معرفیش نکردم.
فقط لبخند زدم اما فریمان با شور و هیجان گفت:
-اوووه دختر عجب آشنایی هیجانی ای بود.
بهار خندید و زد تو شونش:
-بچه پررو خوبه حالا زده صورتت و ماهیتابه کرده.
نریمان لبخندش رو خورد:
-منظورم اون قسمتش نبود.
بعد دوباره لباش به خنده ی شرورانه ای باز شد:
-یه قسمت هیجانی تر…
من به بهار نگفته بودم که چجوری افتادم رو پسر داییش. همینم مونده بود یه ذره آبروی نداشتم هم بر باد بره. از زیر میز کوبیدم به پای فریمان. با این کار من اوخی کرد. 
بهار که منتظر بود پرسید:
-کدوم قسمت هیجانی؟
فریمان یکم تته پته کرد و گفت:
-همون…همون جا که بردیا رسید دیگه…فکر کرد دوستت پسر آورده…آخه پشتم بهش بود…همون جارو میگم.
بعدم لال شد و چسبید به صندلی. بهار با گیجی سرش رو تکون داد. منم واالله نفهمیدم چی گفت چه برسه به بهار! 
بهار برای اینکه چیزی گفته باشه شونه هاش رو انداخت بالا:
-پس توقع داشتی داداشم چی فکر کنه؟ تو بنفشه اینا بودن سال به سال بهشون سر نمیزدی.
آهنگ شیرین احسان خواجه امیری توی فضا پیچیده بود. مامان بردیا و اون دو تا خانوم دیگه پاشدن برن وسط. هرچقدر مرجان جون اصرار کرد از جام تکون نخوردم. شاید بی ادبی بود اما واقعا دلم نمیخواست برقصم. شالمم که دردسری بود و نمیتونستم دستم و دراز کنم. 
آیناز رو به فریمان که داشت دخترارو دید میزد توپید:
-تو حیا نمیکنی چشمات همش تو لنگ و پاچه ی خانوماست؟ درویشش کن ببینم.
فریمان از زیر میز پاش و آروم زد به پای من و گفت:
-خوب خانوما خودشون وقتی اینطوری لباس میپوشن غیر مستقیم میگن به لنگ و پاچشون نگاه کنیم. هنوز اینارو نمیدونی؟
برگشتم چپ چپ نگاهش کردم:
-شما مردا دیگه چه اعتماد به نفسی دارید…همه چیز و مربوط به خودتون میدونید؟
خیلی حرفش لجم و درآورده بود وگرنه نمیخواستم سکوتم رو بشکونم. همه با تعجب از جواب دندان شکن و لحن عصبیم به من نگاه میکردن.
بهار خندید و گفت:
-راست میگه دیگه پونیکا…چرا فکر میکنید هرکاری دخترا میکنن به شما مربوط میشه؟
یکی شال حریر و سُرم که از روی شونه هام افتاده بود پایین رو 
گرفت، اون رو کشید بالا و روی شونه هام قرارش داد بعد بردیا رو دیدم که جای مامانش نشست.
هممون از حرف زشتی که زد هـــی کشیدیم و بردیا تشر زد:
-مودب باش فریمان. 
فریمان یه شیرینی از روی میز برداشت و توی یه ضرب بلعیدش.
بعد جویده جویده گفت:
-خوب تقصیر خواهرته دیگه…اون شروع کرد.
بهار جیغ زد سرش:
-جون به جونت کنن بی ادبی!
فریمان یکی دیگه زد به پام. پاش که تیک نداشت خودش داشت با من تیک میزد و میترسیدمم شلوغش کنم. بردیا سر این چیزا قاطی داشت.
دوباره جواب بهار رو داد…انگار شونصد نفرم جمع میشدیم به قول بهار نمیتونستیم حالش و بگیریم انقدر که حاضر جواب بود:
-خوب تو که میدونی من دهنم چاک و بست نداره باهام دهن به دهن نذار بهار خانوم.
ساناز که معلوم بود کلا دختر خیلی محجوب و ساکتیه آتش بس داد:
-خیلی خوب حالا…این بحثای زن و مردی رو لطفا تموم کنید. دعوا واسه چی میکنید؟
حیف که بردیا میشنید وگرنه دلم میخواست از بهار بپرسم این فریمان همیشه همینطوری حاضر جواب و بی ادبه! بلا به دور چی میکشیدن خانوادش. آیناز و فرشته وبهار هم رفتن وسط. اما ساناز همچنان نشسته بود.
بردیا سریع جای بهار رو پر کرد و کنارم نشست.
دم گوشم گفت:
-تو نمیخوای برقصی؟
نوچی کردم. دوباره پرسید:
-چرا؟
برگشتم و نگاهش کردم:
-عروسیِ بابام که نیست…حوصله ندارم.
-خوب حالا چرا میزنی؟ خواستم رسم مهمون نوازی و به جا بیارم.
-دیدی که بهار اصرار کرد نرفتم.
بردیا ایندفعه سرش و ازم دور کرد و با اخم و کنجکاوی پرسید:
-چی شده پونیکا؟ چرا انقدر ناراحتی؟
چی میگفتم؟ میگفتم پسر داییش پام و از زیر میز سوراخ کرد؟ حوصله ی دردسر نداشتم.
–چیزی نیست…

بعد از دیدن لبخند شرورِ روی لب فریمان بیشتر حرص خوردم. به من نگاه نمیکرد و نگاهش به رو به رو بود اما موذیانه میخندید. یه بار دیگه پاش و از زیر میز زد به پام و از زیر لباسم کشیدش روی قوزک پام…پاش داشت همینطوری میومد بالا که از روی صندلی با شتاب بلند شدم. اگر پسر دایی بردیا نبود آبروش و میبردم اما میدونستم خودم بیشتر آبروم میرفت…من توی این جمع به اندازه ی کافی غریبه بودم و اصلا دلم نمیخواست به این زودی خودم رو خراب کنم.
از حرکت ناگهانی و عصبیم بردیا که حواسش به اطراف بود برگشت نگاهم کرد:
-چیزی شده؟
به تندی گفتم:
-نخیر چیزی نشده.
یک لحظه دلم برای قیافه ی مظلوم و از همه جا بی خبرش سوخت.
آروم و ملایم ادامه دادم:
-میخوام برم دستشویی.
-بلدی؟

با سر جواب مثبت دادم و برگشتم چشم غره ی بدی به فریمان رفتم. میز و دور زدم و رفتم طرف همون جایی که اتاق پرو بود. دستشویی رو اونجا دیده بودم. مدت طولانی ای رو توی دستشویی معطل کردم. میخواستم وقتی برمیگردم دیگه اونجا نباشه…از دور دیدم که جاش خالی بود. ذوق زده شدم و رفتم دوباره کنار بردیا که خیلی گرم و صمیمی مشغول صحبت با ساناز بود نشستم. نمیدونم چرا اصلا خوشم نیومد که داشتن با هم صحبت میکردن. بردیایی که باید انبر میکردی تو حلقش تا دو کلمه حرف و بکشی بیرون داشت اونطوری پر شور و هیجان با دختر خالش صحبت میکرد…نباید آتیش میگرفتم؟

دستم و گذاشتم زیر چونم و به اطراف نگاهی کردم. تازه نگاهم افتاد به عروس و داماد که وسط میرقصیدن. عروس یه لباس دکلته با دامن پفی تنش بود. موهاش هایلایت قهوه ای و طلایی بود و برنز کرده بود. دامادم قشنگ از صورت دخترونه و تو دل بروش میشد فهمید برادر سانازه. مامان بردیا و خواهر و زن داداشش اومدن نشستن و بعد از اون ها هم بهار اومد نشست کنارم:
-ببخشید تنهات گذاشتم پونیکا.
-نه بابا این حرفا چیه؟ خوب اومدی عروسی بهت خوش بگذره دیگه!
بهار در حالی که با دستش خودش رو باد میزد سرش رو نزدیک گوشم آورد:
-میخوام یچیزی رو بهت بگم ولی باید قول بدی به کسی نگی.
مشکوک پرسیدم:
-راجع به چی؟ نکنه خبریه؟
نگاه موشگافانه ای به بردیا و ساناز انداخت و گفت:
-نوچ…راجع به خودم نیست. مربوط میشه به بردیا و ساناز.
احساس کردم قلبم خیلی ناگهانی از تپیدن ایستاد و بهار هم که سکوتم رو برحسب اینکه قول دادم گذاشت شروع کرد:
-ساناز از بچگی از بردیا خوشش میومد. الان دیگه بدجوری عاشقش شده…خودش همیشه پیشم درد دل میکنه. بردیا هم میدونه…یعنی این دختر انقدر تابلوئه که همه فهمیدن از بردیا خوشش میاد…
نفس راحتی کشیدم و پریدم بین حرفش:
-ولی ساناز که خیلی کوچیکتر از بردیاست!
بهار خندید و گفت:
-کجای کاری دختر؟ ساناز از تو هم یه سال بزرگتره…بیست و هشت سالشه.
با تعجب نگاهم بین صورت بهار و ساناز میگشت. با زور بهش میخورد بیست و سه چهار سالش باشه.
-خوب!! حالا نظر بردیا چیه؟
بهار آروم تر گفت:
-بردیا میگه هیچوقت ازدواج نمیکنه اما وقتی مامانم بهش گیر میده که بلاخره باید سرو سامون بگیری و بذار برات ساناز و بگیرم که هم خانومه و هم دوستت داره میگه اگه خواستم یروز زن بگیرم بدم نمیاد زنم مثل ساناز نجیب و با حیا باشه…یجورایی میشه چراغ سبزش دیگه؟ الان که دیدم با هم گرم مشغول صحبتن خیلی امیدوار شدم…آخه ساناز خیلی خانومه حیفه یکی دیگه از ما بدزدتش…
لبخندی که زد خنده ی روی لبم رو خشکوند. بهار نفهمید که چجوری با دل من بازی کرد و هزار تیکش کرد. پس بردیا دخترایی مثل ساناز و میپسندید؟ دخترِ ساکت و محجوبی که از تک تک حالت هاش متانت میبارید؟ بغض وحشتناکی به گلوم چنگ انداخت. من یه زن شوهر دارِ در آستانه ی مطلقه شدن بودم که هیچ جوره قابل مقایسه با دخترایی مثل ساناز نیستم. یاد اون رژ جیغ و حرفایی که بهش توی ماشین زدم افتادم…یاد لباس جلف و بازم افتادم که میخواستم بدون شال بپوشمش…به یاد سامان که افتادم ناخودآگاه دو قطره اشک روی صورتم روانه شد. به سرعت صورتم و دزدیم و اونارو از روی گونم زدودم. 
دیگه اصلا نفهمیدم چی اطرافم گذشت. بردیا رفت، اومد…بهار رفت…فریمان اومد. پاش و زد به پام! هیچی حالیم نبود. هم بغض داشتم هم کینه و هم درد…جواب دیگران و بریده بریده و کوتاه میدادم. خدایا من چم شده؟ بخاطر یه مرد؟ خوب بذار با هرکسی که میخواد باشه. من دیگه به چه جور زنی تبدیل شدم؟ من که هیچوقت برام دیگران اهمیت نداشتن…مگه بردیا کیه؟ 
فکرم همینجا توقف کرد…بردیا مردِ من بود. بردیا هرکسی نبود. برای من بردیا همه چیز شده بود…کی؟ نمیدونم اما همه چیزی بود که تمام این مدت براش جنگیدم. داشت میشد انگیزه ی زندگیم.

صدای موزیک آروم و قشنگی توی فضا پیچیده بود و من به دستی نگاه میکردم که جلوم دراز شده بود. چشمم روی انگشتای دست ثابت موند و کم کم رفت بالاتر…

24 / 04 / 1392 406 بازدید
درحال تکمیل +