close
خرید vpn

رمان زیبای سمفونی مرگ ( قسمت 7 )

[ قسمت هفتم ]   با بهت و حیرت به صورت فریمان نگاه کردم…خیلی پررو بود که فکر میکرد باهاش میرقصم. اونم تانگو! حالا نه اینکه خیلی هم حجب و حیا…

دلنوشته،کپشن | lifesms.ir
جدیدترین پست هاNEW!
  1. من عاشق هنر بودم...
    ارسالی سه شنبه 16 آذر 1395
  2. چگونه اینقدر بی منی؟
    ارسالی سه شنبه 16 آذر 1395
  3. در قفس سکوت نشانده ام...
    ارسالی دوشنبه 15 آذر 1395
  4. شهری که تو را ندارد...
    ارسالی دوشنبه 15 آذر 1395
  5. زندگی می‌گفت...
    ارسالی یکشنبه 14 آذر 1395
  6. آرزو کُنمت...
    ارسالی یکشنبه 14 آذر 1395
  7. شب گهواره‌ای ‌ست...
    ارسالی شنبه 13 آذر 1395
  8. دستهایت بیماری سختی بود...
    ارسالی شنبه 13 آذر 1395
  9. شمال یا جنوب؟
    ارسالی جمعه 12 آذر 1395
  10. جهان را...
    ارسالی جمعه 12 آذر 1395
×
اطلاعیه سایتی نو و متفاوت...
تبلیغات

[ قسمت هفتم ]

http://up.lifesms.ir/up/lifesms/tir-92/roman-samfoni.jpg

 


با بهت و حیرت به صورت فریمان نگاه کردم…خیلی پررو بود که فکر میکرد باهاش میرقصم. اونم تانگو! حالا نه اینکه خیلی هم حجب و حیا داشتم؟! نگاه کردم به بردیا که با نگاهش میگفت قبول نکنم…دلم میخواست لج کنم باهاش. انگار اون مقصرِ حرفایی بود که بهار بهم زد و دلم رو ناخواسته شکوند…آره اون مقصر بود که انقدره خوبه…اون مقصر بود.یادم بود که چقدر از سبک سری بدش میاد…یادم بود که میخواستم مثل ساناز باشم اما یه حسی تشویقم میکرد با نگاهش که با تحکم میگفت قبول نکنم لج کنم.مامان فریمان با خنده تشویقم کرد:-پاشو دختر جون…شما که ماشاالله جوونید باید برقصید نه اینکه ما برقصیم شما نگاه کنید پاشو دست پسرم و رد نکن.دلم میخواست همونجا برگردم و به مادر و پسرِ از همه جا بی خبر بگم من یه زن نزدیک به مطلقه شدنم و با شوهر بهترین دوستم هم خوابیدم تا بلکه دیگه با این نگاهای مشتاق نگاهم نکنن و دست از سرم بردارن. لبخند دلگرم کننده ی مرجان جون باعث شد دیگه معطل نکنم و بدون اینکه به دست دراز شدش اهمیت بدم برای رقصیدن باهاش از جام بلند شم.نگاه آخر بردیا ناامید بود. نور چشماش خاموش شده بود و با خشم و عصبانیت نگاهش رو ازم دزدید و صحبتش با ساناز رو از سر گرفت. شالم رو روی دوشم مرتب کردم و با فریمان رفتیم همونجایی که بقیه ی زوج ها در حال رقصیدن بودن.یه دستم رو توی دست فریمان گذاشتم و اونیکی رو گذاشتم رو شونش:-پررو نشو…نتونستم زیر نگاه ذره بینی بقیه از دستت فرار کنم.دستش آزادش رو دور کمرم پیچید:-خوب منم با سیاست تمام مثل ببر کمین کردم هر وقت موقع مناسب رسید بیام جلوی همه بندازمت توی دام.حواسم رفت به موسیقی. یکی از آهنگای ابی بود که اسمش یادم نمیومد. به جای اینکه خواننده ی ارکستر بخونه صدای خود ابی توی فضا طنین انداز شد. به محض اینکه آهنگ شروع شد ما هم با ریتم آهنگ شروع کردیم:بانوي موسيقي و گل شاپري رنگين كمونبه قامت خيال من ململ مهتاب بپوشونبذار نسيم در به در گل برگو از ياد ببرهبرداره بوي تن تو هر جا كه ميخواد ببرهفاصلم و با فریمان زیاد کرده بودم…شیطون خندید و دستی که دور کمرم بود رو محکم تر کرد و من و کشید توی بغلش.دست رو تن غروب بكش كه از تو گل بارون بشهبذار كه از حضور تو لحظه ترانه خون بشههمسايه خدا مي شم مجاور شكفتنتخورشيدو باور مي كنم نزديك رفتار تنتقطره ام از تو من ولي درگير درياشدنمدچار سحر عشق تو در حال زيبا شدنمبانوي موسيقي و گل اسطوره عاشق شدنتا من دوباره من بشم دوباره لبخندي يزنلبخنده تو جانمو مغلوب رويا مي كنهانگار جهان وا ميسه و ما رو تماشا مي كنهبانوي موسيقي و گل شاپري رنگين كمونبه قامت خيال من ململ مهتاب بپوشونبذار نسيم در به در گل برگو از ياد ببرهبرداره بوي تن تو هر جا كه ميخواد ببرهقطره ام از تو من ولي درگير درياشدنمدچار سحر عشق تو در حال زيبا شدنمشالم اذیتم میکرد و دعا دعا میکردم هرچی زودتر آهنگ تموم شه…یهویی پشیمون شدم…ای کاش میگفتم باهاش نمیرقصم. اومدم شالم و درست کنم که فریمان اون رو آروم از روی شونه هام پایین کشید و انداختش روی نزدیک ترین میز. ناگهان نگاهم به سمت چشمای به خون نشسته ی بردیا افتاد و دوباره فکر کردم که “عجب غلطی کردم!! ” این نگاه میگفت که طوفان بدی در راهه و من میدونستم که چقدر طوفانایی که بردیا به راه مینداخت سهمگین بود. به هر حال با گیجی و شول و ول ادامه دادم. چند باری هم پاش و ناخواسته له کردم.بانوي موسيقي و گل تنديس شاعرانگينوازشم كن و ببر منو به جاودانگيشب از نگاه تو آينه رو پر از ستاره مي كنهبرهنه مي شه از خودش به من اشاره مي كنهبانوي موسيقي و گل شاپري رنگين كمونبه قامت خيال من ململ مهتاب بپوشونبانوي موسيقي و گل شاپري رنگين كمونبه قامت خيال من ململ مهتاب بپوشونبانوي موسيقي و گل شاپري رنگين كمونبه قامت خيال من ململ مهتاب بپوشونهمه دست زدن…نه برای ما! برای عروس و دوماد که داشتن میرفتن سر جاشون بشینن. بغض بدی توی گلوم بود. فریمان خم شد و در گوشم گفت:-یدونه دیگه آهنگ برقصیم؟پسش زدم:-نمیخوام…همین یکی هم با زور تحملت کردم.-تنم بدجور از هرم تنت داره میسوزه.
نگاه به چشماش کردم. معلوم بود خیلی داغ کرده و مسته. مامانم وقتایی که بابام مست میکرد به من میگفت همیشه از مردِ مست بترس…البته من و که راهنمایی نمیکرد به در میگفت دیوار بشنوه. خودم و ازش دور کردم و رفتم طرف میزمون.
دیگه اصلا به بردیا نگاه نکردم. دلم نمیخواست نا امیدی رو توی نگاهش ببینم.
با اینکه دلهره و ترس داشت اون لحظه هارو میشمرد… با اینکه توی اون لحظه از پوست تا استخونم میلرزید و پر از درد بودم اما سعی کردم با لبخند گرمی سر جام بشینم. 
بردیا دیگه حتی یک کلمه هم باهام حرف نزد و اصلا نگاهم نمیکرد. نه تنها توی عروسی بلکه تمام راه و حتی وقتی که میخواستم برم داخل خونه خداحافظی و تشکرم رو جواب نداد. 
تا حدی ناراحت بودم که بدون تعویض لباس و با گریه خودم و انداختم روی تخت. صدای گریم بقدری بلند بود که مطمئن بودم از این دیوار های نازک میگذره و به گوشش میرسه…اهمیتی براش داشت؟ نمیدونم چقدر گذشته بود که همونطوری روی تخت خوابم برد.
داشتم کابوس میدیدم؟ یا بیدار بودم؟ اینجا چیکار میکردم؟ کجا بودم؟ همایون رو به روم نشسته بود و من داشتم میدیدم ناخونام و با انبرش میکشه…دومین ناخون که با انبر از دستم جدا شد بخاطر درد فجیع داشتم از حال میرفتم. آب یخِ یخ ریختن روم…انقدر یخ که دردم رو صد چندان کرد. به انگشتام نگاه کردم…خون فواره میزد. درد بود و هجوم گریه. فحش میدادم و از درد نعره میکشیدم…ناخونام از گوشت جدا میشد…
با دستایی که به سختی تکونم میدادن و کشیده ای که توی گوشم خورد از خواب پریدم. اما توی بیداری هم کابوس میدیدم…
سامان رو میدیدم که روی تخت دراز کشیده بود و به من نگاه میکرد. من گوشه ی تخت نشسته بودم. داشتم لباسام رو میپوشیدم. سامان خیلی ناگهانی چنگ انداخت به دستم و من رو کشید سمت خودش…با خنده جیغ زدم:
-ولم کن سامان باید برم.
-چرا؟ اینجا بهت خوش نمیگذره؟
خودم و با خنده از دستش بیرون کشیدم و کیفم رو از روی زمین برداشتم:
-چرا…اما میترسم از اصطحکاک زیاد هردوتامون آتیش بگیریم.
شالم و کج و کوله انداختم سرم و رفتم سمت در.
-فردا هم میای دیگه پونیکا؟
برگشتم سمتش و توی دلم زیباییش رو ستودم:
-فکر کن نیام!
بعدم براش بوس فرستادم…توی هوا گرفتش و روی قلبش گذاشت. 
جیغ کشیدم و توی سینش زدم:
-ولم کن…ای کاش هیچوقت نمیدیدمت. ای کاش…
یدونه دیگه توی صورتم کوبید:
-پونیکا؟ پونیکا داری توی بیداری کابوس میبینی؟ تمام تنت عرق کرده.
چشمام تار بود و خوب صورت مخاطبم رو نمیدیدم. با فروریختن اشکایی که دیدم رو تار کرده بود تونستم صورتِ نگرانِ بردیا رو تشخیص بدم. روی تخت کنارم نشسته بود و شونه هام رو تکون میداد. وقتی دید ساکت شدم و دیگه شیون نمیکنم تکونم نداد:
-داری مثل بید میلرزی؟ فقط یه کابوس بود.
تمام تنم میلرزید…کابوس نبود…کابوس نبود بردیا. همش یه حقیقت کثیف بود.
چونم از شدت بغض میلرزید:
-بردیا هیچوقت بهم بی محلی نکن…خواهش میکنم…اگه تو حامیم نباشی باید از بی پناهی کجا برم؟
آهی کشید و شونه هام رو ول کرد. سر خستگی هام رو روی سینش گذاشت…قلبش تند و بلند میکوبید:
-آخه چرا توی لعنتی با همه فرق داری؟
دستش روی گردنم بود و با شصتش روی گوشم رو ناز میکرد:
-دیگه فکرش و هم نکن…بذار گذشته ها بگذرن. چه تلخ و چه شیرین بذار بگذرن و انقدر من و خودت رو برای گذشته آزار نده. توی لحظه زندگی کن…
میشد؟ میتونستم همه ی کارای وحشتناکی که کرده بودم و فراموش کنم و توی همون لحظه زندگی کنم؟ 
چند دقیقه ای میشد که بردیا رفته بود. وقتی مطمئن شد آروم شدم و دیگه نمیلرزم رفت تا بخوابه…نگاهم افتاد به شماره های روی دیوار. به یک آخرش نگاه کردم و از روی تخت بلند شدم…برق و روشن کردم. رنگ مشکی و قلمو رو آوردم و زیر یک خط کشیدم…اسم بردیا رو زیرش نوشتم. شاید میدید اما برام مهم نبود. کنارش یه جمله ای که یادم نبود کجا قبلا شنیدم رو نوشتم:
میون رنگ عجیب نگاهت یکمی فاصله مونده تا دریا…
از نوشته دور شدم و لبخندی زدم. من امشب یه تصمیم جدید گرفته بودم…که خاطره های کثیف و پر تعفن رو زیر خاک دفن کنم و یه بار دیگه شانسم و امتحان کنم.
دستم رو به لبه ی بار کشیدم و از فکر کردن به گذشته های دور بیرون اومدم. بارتِندِر شیشه ی توی دستش رو چند بار محکم تکون داد و شات رو سُر داد طرفم، سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم. یه مرد برنزه بود که موهای مشکی و دماغ تیز و عقابی داشت. به شدت هیکلی و قد بلند بود. یه کم کوچیک تر از یه غول. روی چونه و زیر لبش ریش داشت. سر بطری رو خم کرد و شاتم رو پر کرد، بعد به من نگاه دختر کشی انداخت:
- بزن، مهمون من!
شات رو مثل خودش هل دادم طرفش:
- تو ترکم.
با بی خیالی شات رو بالا زد و قیافش رو یه کم جمع کرد. لیوان رو کوبید روی میز بار و پرسید:
- پس چرا یه ساعته نشستی اینجا و تو فکری؟ اگه توی ترکی اومدی بار چکار؟
به جایی که یه عالمه دختر و پسر توی هم می لولیدن و مثلا می رقصیدن اشاره کردم:
- دوستام اونجا دارن می رقصن، منتظرشونم.
دستاش رو دو طرف بار گذاشت و خم شد طرفم:
- خب پس تو چرا بهشون نمی پیوندی؟
موهام رو از توی صورتم کنار زدم و عمیق نگاهش کردم:
- بازم توی ترکم.
اول چشماش گرد شد و بعد خندید. مارتینی یه مشتری رو تزیین کرد و یه خلال دندون که بهش دو تا زیتون زد و گذاشت توش و به دست مشتری داد:
- یهو بگو تو فکر ترک دنیایی دیگه!
تو فکرش بودم. خیلی وقت بود که تو فکرش بودم.
- خب معلومه دیگه آدمایی مثل شما همه ی زندگی رو توی خوشگذرونی و رقص و … می بینن.
چشماش رو باریک کرد و سرش رو تکون داد:
- خب دنیای تو، توی چیه خانوم جوان؟
- دنیای من توی یه دریای بیکران بود که خیلی وقته خشک شده، دیگه نمی دونم باید دنیا رو توی چی ببینم؟ نمی دونم اصلا دنیا رو می بینم یا نه!
بغض داشتم؛ مربوط به حال نمی شد، مدت ها بود که یه بغض بزرگ مثل همونی که بردیا یه شب پیشم شکوند، توی گلوم مونده بود. بردیا گفته بود ضعیف نباشم و گریه نکنم. من هم مدت ها بود که توی گلوم خفش می کردم.
بارتندر لبخند تلخی زد:
- پس عاشق ناکامی! توی شهر عشاق زندگی می کنی و توی عشق ناکامی؟
دستش رو جلو آورد:
- جوناس هستم.
نگاهی به دستش انداختم و با لبخند به دست توی هواش اشاره کردم:
- متاسفانه باید بگم که در این مورد هم توی ترکم، اما اسمم رو بهت می گم.
دستش رو پایین انداخت و اصلا ناراحت نشد:
- مثل این که بدجوری تو ترکی! خب اسمت چیه؟
- پونیکا.
- حدس می زدم به خاطر انگلیسی حرف زدنت فرانسوی نباشی، اهل کجایی؟ اسمت رو نشنیده بودم.
سرم رو بالا گرفتم و با افتخار گفتم:
- ایرانیم.
- اوه، پس دختر شرقی هستی؟
بعد در حالی که مشتری هاش رو راه می نداخت گفت:
- برام جالبه که این قدر اصالتت رو حفظ کردی. همین که اینجا آروم نشستی، بی اهمیت به اطرافت دستت رو به چونت زدی و این قدر محجوبی رو می گم، تا یه حدی می دونم ایرانی ها چطور آدمایین.
پوزخند زدم، اصالت؟ من توی وطنم حرمتی به زن ایرانی بودنم، نذاشته بودم؛ حالا دیگه چه فایده ای داشت؟!
جدی نگاهم کرد و گفت:
- بیشتر آشنا بشیم؟
بعد انگشت اشارش رو با تهدید تکون داد:
- فقط اگه یه بار دیگه بگی تو ترکی اون وقت من می دونم با تو!
میدونستم منظورش از آشناییِ بیشتر قرار گذاشتنه… چرا که نه؟! بردیا رفته بود و بیشتر از این نمیتونستم منتظر یه چیز واهی بشم. من این سر دنیا و اون؟ با کی بود؟ ساناز؟ آره احتمالا با همون دختره ی عوضی بود. خودش یکی مثل همون و میخواست دیگه…سرم رو بالا آوردم و با لبخندی نگاهش کردم:-قرار میذاریم.قبل از اینکه بتونه چیزی بگه دوباره گفتم:-اما یادت نره تو ترکم ها…خندید:-عیب نداره…من هم یه مدت میرم تو ترک. امیدوارم خیلی طول نکشه.-حالا که داریم بیشتر آشنا میشیم یه آبمیوه ی سفارشی مهمونم کن.خندید و برای درست کردن آبمیوه ی سفارشی آستیناش و بالا زد:-شیطونم که هستی! حیف که تو ترکی…-منحرف.آروم گفتم اما شنید و بلند بلند خندید. منم لبخند عمیقی رو لبم نشست. آره باید فراموشش کنم…بردیا برای من مرده.***
شب بود و ستاره بارون. نگاهم به دستکشای طوسی و صورتیم بود که انگشتام ازشون زده بود بیرون…اینطوری بهتر میتونستم با گوشی بازی کنم. جوناس گوشیش رو از دستم بیرن کشید و گفت:-نیاوردمت سن که انگری بِرد بازی کنی!خواستم گوشی و از دستش بگیرم. هر طرف میرفتم گوشی و میکشید سمت دیگه و بازیش گرفته بود. آخر وقتی دید کوتاه نمیام گوشی و با دستش گرفت بالای سرش. حتی اگه میرفتم بالای جدولم باز نمیتونستم دستم و برسونم بالای سرش بس که بلند بود.بیخیال گوشیش شدم و بالج موهام و فرستادم زیر کلاه:-اصلا نخواستمش…بعد دستام و توی آغوش کشیدم و زل زدم به سن.از بس منظرش زیبا بود یادم رفت لج کردم و گفتم:-توی این شیش ماه هر روزش و گفتم چقدر پاریس قشنگه…همه جا پر از نوره.نگاهم به کشتی کروزی افتاد که روشناییِ چراغاش توی آب منعکس شده بود. آروم آروم از کنار پل میگذشت:-تو مشکلی با اینکه من تو ترکم نداری؟خیلی دلم میخواست این سوال و ازش بپرسم. همیشه تصورم از مردای اروپایی و آمریکایی یچیز دیگه بود. رابطه هاشون رو با شروع از رخت خواب فرض میکردم.با پاش به لبه های پل زد و گفت:-ما که فعلا با هم دوستیم…تا عشق قدیمیت و فراموش نکنی میدونم که آماده ی یه رابطه ی جدیِ دیگه نیستی. اینطور نیست؟سوالش و بی جواب گذاشتم و آه کشیدم. از آهم جواب سوالش رو خوند. دستم رو توی مشتش گرفت و من و دنبال خودش کشید:-چیکار میکنی؟ داشتم نگاه میکردم…-بهم اعتماد کن.پوفی کشیدم و چیزی بهش نگفتم…خیلی از اخلاقاش خوشم میومد به عنوان یه دوست واقعا مرد خوب و دوست داشتنی ای بود. توی تیم راگبی بازی میکرد و گاهی هم بار رو میگردوند.از دیدن منظره ی رو به روم دهنم باز موند و ذوق زده جیغ کشیدم:-این فوق العادس…بعد رفتم جلوتر و دستم رو کشیدم روی قفلا. من بار ها از اینجا رد شده بودم و هیچوقت متوجهش نشده بودم. بیشمار قفل رو به حصار های کنار پل زده بودن. توی طرح ها و رنگای متفاوت و روی همشون دو تا اسم نوشته شده بود. جوناس یه قفل قرمز و از توی جیب پالتوش بیرون کشید و تکون داد:-تو هم میخوای یدونه از اینا بزنی به حصار؟خندیدم و بخار از دهنم بیرون اومد. جوناس ادامه داد:-بیا اسم خودت و عشقت رو روش بنویس…شاید قسمت شد و عشقتون به ثمر رسید. به این چیزا اعتقاد داری؟
شونه هام و انداختم بالا:
-چرا که نه! این همه قفل اینجاست یعنی این سن یه چیزی داره دیگه…توچی؟ اعتقاد داری؟
-اعتقاد نداشتم نمیاوردمت اینجا!
بعد ماژیک مشکی ای دستم داد و گفت:
-قفلت و یه چیز خاص خریدم که اگه یه روز خواستی اسم مرد زندگیت و روش عوض کنی پیدا کردنش راحت باشه.
یه قلب قرمز بود. قفل و از دستش گرفتم و اسم خودم و بردیا رو روش نوشتم. وقتی داشتم به حصار میزدمش از خدا عاجزانه خواستم من و به بردیا برسونه…هرچند که خیلی دیر بود.
دور ایستادم و به قفلم نگاه کردم…چقدر راه طولانی ای رو سپری کرده بودم. دیگه مدت ها بود کابوس نمیدیدم. همیشه میگن فراموش کردن خوبه و وقتی بتونی یه نفر و فراموش کنی و به گذشته بسپری آروم میشی. اما برای من از کابوس هم تلخ تر بود. مترسیدم واقعا بخوام یروز بردیا رو فراموش کنم و مرد دیگه ای وارد زندگیم شه.
حواسم رفت پی حرف جوناس:
-پونیکا بیا اینجا کنار قفلمون وایسا یه عکسِ یادگاری بندازیم.
رفتم کنارش وایسادم و تو دوربین لبخند زدم… از یه طرفم با دست به قفلم اشاره میکردم. دوربین که فلش خورد گفتم:
-این عکس و برای منم بفرست.
***
از کنار کلیسا رد میشدم…ناقوسش صدا میداد و حال روحانی ای بهم دست داده بود. دلم خواست برم توش. مسجد پیدا نکرده بودم و توی اون لحظه بدجوری هوس کرده بودم خودم و به خدا نزدیک کنم. بدون تصمیم قبلی وارد کلیسا شدم…رفتم توی یکی از اتاقک ها. مربع کوچکی که بین من و پدر روحانی بود کنار کشیده شد.
گفتم:
-سلام پدر…من یه مسلمونم و خودم هم نمیدونم اینجا چیکار میکنم.
-فرزندم خدا همه جا حاضره و ما هم برای خدمتگذاری به تمام بندگانش اینجا هستیم…چه مسلمون و چه مسیحی.
با لحن پر بغضی اعتراف کردم:
-پدر من کارهای خیلی وحشتناکی کردم…با شوهر بهترین دوستم رابطه برقرار کردم. دیگه نمیدونم چطوری باید دوباره به خدا نزدیک بشم.
جمله ای رو زمزمه کرد که همیشه و همیشه توی یادم موند:
-دخترم خداوند مجازاتگر نیست و میبخشه. به جای اینکه ازش دوری کنی و به بهانه ی سرافکندگی انقدر ناامید باشی درتلاش باش تا بهش نزدیک شی.
-پدر برای جبران کردن گذشتم باید چیکار کنم؟
-فقط نزدیک خدا باش فرزندم…ازش لحظه ای دور نشو…باور نمیکنی که چقدر زود عفو میشی…امیدوار باش.
حرف زدم…بازم حرف زدم و از گذشته ها گفتم…انقدر گفتم و گفتم تا بلاخره خالی شدم. شاید اگر یه مسجدی که دم دست بود رو پیدا میکردم حس بهتری بهم دست میداد اما به قول پدر روحانی خدا همه جا هست.
***
دستم رو جلوی کیان بلند کردم و گفتم:
-بلاخره طلسم شکست و بعد از چند ماه اینور اونور بدو تموم شد.
دستم رو به گرمی فشرد و گفت:
-امیدوارم دیگه همدیگرو نبینیم پونیکا.
دلخور نگاهش کردم:
-انقدر از من بدت میاد؟
سرش رو بالا انداخت:
-نه بخاطر اینکه میترسیم اگه یه بار دیگه ببینمت گول نگاهت رو بخورم و بخوام زنم شی.
شوخی میکرد…از نگاه خندونش معلوم بود. شاید کیان اونقدر ها هم که من فکر میکردم بد نبود! به هر حال برای تموم شدن این زندگی نامیمون به حرفش خندیدم و ضایعش نکردم. با همدیگه خداحافظی کردیم. از محضرکه بیرون اومدم شیرینی خریدم. وقتی بعد از گذشت این چند ماه کسی دنبالم نیومد و انگار دیگه همایون بیخیال انتقامش شده بود بردیا اجازه میداد تنها بیام بیرون. یه دربستی گرفتم و مستقیم رفتم خونه…بهار اونجا بود و شب قرار بود راه بیفتیم بریم نور ویلای داییشون. اونا که رسمشون بود هرسال جووناشون دور هم جمع میشدن و توی زمستون میرفتن نور، منم که بهار با زور میخواست با خودشون ببره. بهار برام تعریف کرده بود که هرسال همین موقع ها و وقتی همه جا سپیدپوش میشه دور همی یه سفر چند روزه میرن. البته اوایل با پدر و مادراشون میرفتن که وقتی جوونا دیدن اونا درگیرن و دیگه نمیتونن بیان با خودشون قرارش رو میذارن که هر چی شد و هرقدر سرشون شلوغ بود این سفر و حتما برن.
شیرینی رو که جلوی بهار گرفتم قش قش خندید:
-آخه کدوم ادم عاقلی هنوز مهر طلاقش خشک نشده شیرینی میخره؟
شیرینی و روی میز انداختم و یدونه از توش برداشتم:
-حالا کی گفته من عاقلم؟ بردیا نیومده؟
بهارم یدونه شیرینی برداشت:
-نه هنوز…من وسایلامون و جمع کردم. بردیا گفت بیاد یه دوش میگیره و یه سری وسیله واسه خودش برمیداره.
بعد گاز کوچولویی به شیرینی زد:
-تو جمع کردی وسایلت و؟
سرم و انداختم بالا:
-حالا جمع میکنم. غروبم نشده هنوز.
خیلی سرخوش و شاد بودم. خودم رو به بردیا نزدیک تر از همیشه حس میکردم. دیگه یه زن شوهر دار نبودم که بخواد ازم دوری کنه. بعد از گذشت چند ماه و همسایه بودن دیگه میدونستم من و دوست داره و براش مهمم اما این اصلا برای من کافی نبود. رفتاراش بوی محبت و دوستی میداد ولی نشونه ای از عشق نداشت…من میخواستم اون دیوانه وار عاشقم باشه و توی دنیا از همه چیز و همه کس براش مهم تر باشم.با ضربه ای که بهار زد تو بازوم از فکر بیرون اومدم:-پاشو پونیکا بخدا همه برسن تو حاضر نباشی من میدونم و توها! تو همیشه عادت داری دیگران و معطل خودت کنی.راست میگفت همیشه هم دیر حاضر میشدم و هم فس فس میکردم. جوابی بهش ندادم و پی حرفش رفتم خونه.تازه از حموم اومده بودم بیرون و موهام و خشک میکردم که صدای بردیا از بیرون اومد که به در زد و گفت:-پونیکا ما پایین منتظریم زیاد معطل نکن.سرعت بیشتری به اعمالم دادم. یه ساک کوچیک جمع کردم. دو، سه روز که بیشتر نبود. پالتوی قرمز و کلفتم رو تنم کردم با شلوار جین و تنگ سفید. کتونی های سفیدم هم دم در بود. توی آینه نگاهم کردم و برای خالی نبودن عریضه یه برق لب به لبام زدم کیف دوشی و ساکم و گرفتم دستم و اومدم از خونه بیرون. بردیا و بهار هنوز تو پارکینگ بودن.بردیا تا من و دید لبخند زد و اومد جلو ساکم و از دستم گرفت:-سلام…رفتی محضر؟
ساک و به دستش سپردم و لبخند عریضی زدم: -آره…بلاخره بعد از اینهمه بدو بدو تموم شد. شیرینی هم خریدم حالا برگشتیم تو یخچالته شیرین کن دهنت و. ابروهاش رفتن بالا: -شیرینی!؟ دیگه چی!؟ چرا این خواهر و برادر میخواستن بزنن تو پرم؟ مگه اینکه خوشحال بودم و احساس آزادی میکردم کافی نبود؟ موقع سوار شدن بهار میخواست بشینه عقب پیشم که نذاشتم و گفتم: -من میخوام بخوابم پشت…تو باید حواست به بردیا باشه یوقت نخوابه. میخوای بخوابی؟ بهار سرش رو بالا انداخت و با تحکم گفت: -محاله خوابم ببره…میترسم یوقت بردیا خوابش ببره هممون بمیریم. بردیا توی ماشین نشست و در رو محکم بست: -بهار خانوم داشتیم؟ بهار با خنده سوار شد و گفت: -خوب مگه دروغ میگم؟ تو سابقت خرابه. حرفش منظور داشت و هر دو تامون زدیم زیر خنده. منظورش همون باری بود که کشیک من و میداد و خوابش برده بود.  بردیا سرخ شد و گفت: -بردیا نیستم اگه حال شما دو تا رو نگیرم. ماشین و از پارکینگ بیرون میاورد…سرم و بردم جلو و دم گوشش گفتم: -وااا…خوب راست میگه دیگه. خطا کرده را آزمودن خطاست. آینه عقب و تنظیم کرد و از توی آنیه نگاهم کرد: -پونیکا خانوم ضرب المثل میخوای بزنی لااقل مطمئن شو بلدیش…میگن آزموده را آزمودن خطاست. چسبیدم به صندلی: -تو آزموده نیستی تو خطا کرده ای. سریع حرف رو عوض کردم که بیشتر ضایع نشم: -پس چرا نیومدن؟ بردیا پاش و گذاشت رو گاز و از کوچه اومد بیرون: -فریمان زنگ زد گفت سر جاده چالوس منتظر همدیگه شیم و اونجا هم و ببینیم. بهار کیسه ی خوراکی هارو داد دستم که بذارم پشت و غر زد: -به فریمان سپردی تند نره؟ این پسر پشت رل که میشینه دیگه هیچی حالیش نیست. -من که سپردم ولی بعید میدونم اصلا شنیده باشه. از فریمان مثل اوایل بدم نمیومد. چند باری دیده بودمش. منحرف و بی ادب بود اما از این آدمایی بود که وقتی پیششی متوجه گذر زمان نمیشی. زندگی رو راحت میگرفت و به حرف دیگران اهمیتی نمیداد. محال بود کسی بتونه باهاش جدی حرف بزنه همش لودگی میکرد. -بردیا تو چرا هیچوقت یه سی دی هم تو ماشینت نداری یکم اهنگ گوش بدیم. بهار حرف دل من و زد. بردیا دور برگردون رو دور زد و جواب داد: -کار من حساسه…اگه بخوام آهنگ گوش بدم حواسم میره به اهنگ و نمیتونم با فکر آزاد احتمالارو بچینم کنار هم. -الانم سر کار تشریف دارید؟ -نخیر شما که میدونستی من اهنگ گوش نمیدم میخواستی فلشت و بیاری بزنی گوش بدی. بی حوصله از دعوای خواهر و برادر هندزفری هام رو توی گوشم زدم و تا وقتی برسیم به بقیه به مناظر اطراف نگاه کردم.
بی حوصله از دعوای خواهر و برادر هندزفری هام رو توی گوشم زدم و تا وقتی برسیم به بقیه به مناظر اطراف نگاه کردم. وقتی به مقصد رسیدیم هنوز آیدین و آیناز نیومده بودن. توی کوپه ی سفید فریمان فرشته نشسته بود و ساناز، سایه، شوهرش و یه پسر دیگه هم تو زانتیای شوهر سایه نشسته بودن.فریمان وقتی ماشین مارو دید بوق زد و پیاده شد:-به به…درود و صد سلام بر همگی!من و بهار سلام کردیم و بردیا باهاش دست داد.فریمان با سر اشاره ای به پشت کرد و گفت:-بیا سرنشمینامون و عوض کنیم…پایه ای؟-لازم نکرده. من به رانندگی تو اعتماد ندارم میزنی خواهرم و دور از جونش ناقص میکنی.فریمان چشمکی به من زد و با خنده گفت:-خوب خواهرت مال خودت…اصلا این جغجغه رو میخوام چیکار؟ پونیکارو بده ببرم.بهار جیغ زد:-حرف دهنت و بفهما! جغجغه عمته…خوب شد ندیده بود من چه جیغایی میزنم. من از بهار خیلی جیغ جیغو تر بودم این بیچاره هنوز تجربش نکرده بود.فریمان هنوز با چشمای خندونش به من نگاه میکرد.بردیا تشر زد:-چشمت و درویش کن ببینم…دیگه بدتر! پونیکا دست ما امانته…چی چی و بدم ببریش؟حرصم گرفت و داد زدم سرشون:-مگه من پفکم؟بعد به فریمان غریدم:-من بمیرم هم تو ماشین تو نمیشینم…هنوز کلی آرزو دارم.با رسیدن آیدین و آیناز دیگه بحث تموم شد و فریمان رفت نشست تو ماشینش و حرکت کردیم. هنوز یه ساعت نگذشته بود که بهار خوابش برد…حالا خوبه گفت محاله بخوابه!با خنده به بردیا گفتم:-خواهرت قرار نبود بخوابه ها!بردیا دستش رو از شیشه بیرون برد و با یه دست رانندگی میکرد:-تو هم بخواب…قول میدم بلایی سرتون نیارم.سرم و گذاشتم رو پشتی صندلیش و گفتم:-با اینکه دیشب نتونستم خوب بخوابم ولی خوابم نمیبره.خوابم میبرد ولی نمیخواستم یه ثانیه با بردیا بودنم رو هم با خوابیدن حروم کنم. بدجوری هوس کرده بودم دستم و از پشت دور گردنش حلقه کنم و گونش رو ببوسم اما محال بود توی ابراز علاقه پیش قدم بشم. سرم رو از پشتی صندلیش بلند کردم و صندلی بهار رو خوابوندم تا گردن درد نگیره. یکم خودش رو جمع کرد و دوباره مثل بچه گربه های ملوس خوابید. بعد از سپیده جاش و بهار برام گرفته بود. حواسم بهش بود تا مثل سپیده جواب خوبیاش رو با بدی ندم.-ببین چه ملوس خوابیده! عین بچه گربه ها…بردیا نگاه محبت آمیری به خواهرش انداخت و دوباره حواسش رو به رو به روش داد:-خودت وقتی میخوابی از بهارم ملوس تر میشی…البته تو مثل جوجه ها میشی و پف میکنی.با اینکه خوشم اومده بود اما زدم تو بازوش و اخم کردم:-جوجه خودتی!بعد پرسیدم:-خوابت نمیاد؟ میخوای من برونم؟-نه این ماشین یکم رانندگی کردن باهاش مشکله و قلقش و فقط خودم بلدم. کار هرکسی نیست.-اوووه پس رانندگی من و ندیدی! اونموقع ها تو خیابون هیچکس نمیتونست باهام کل بندازه.از تو آینه نگاهم کرد:-بله با اون ماشین عروسکی که شما داشتید هیچکس به گرد پاتون نمیرسید.به یاد گذشته ها آهی کشیدم…جای بدی نبودم و حالا زندگی برام قشتگتر شده بود ولی خوب با نگاه به گذشته ناخودآگاه غم باد میگرفتم.اگه من و بردیا ازدواج میکردیم دق میکردم انقدر که کم حرف بود. آدمم مگه انقدر کم حرف میشه!؟هنوز دوازده نشده بود که رسیدیم. بردیا در سمت بهار رو باز کرد و اون و مثل پر از روی صندلی بلند کرد و روی دستش تا توی ویلا برد. همگی سلام و علیک کردیم. برعکس برخورد اولمون اصلا از آیناز بدم نمیومد. دختر دیرجوش اما خیلی مهربون و خوش اخلاقی بود. برخلاف اون از ساناز که خوشم اومده بود حالا میخواستم سر به تنش نباشه. نگاهش و به بردیا که میدیدم دلم میخواست آتیشش بزنم. از اینکه بردیا به احساسش واقف بود و بازم باهاش خیلی گرم و صمیمی رفتار میکرد بیشتر حرصم میگرفت.ویلای داییشون بد نبود و نمای نسبتا قشنگی داشت. سیمانی و سفید رنگ بود با شیروونیِ نارنجی. حیاط بزرگی که بخاطر پارو نکردن برفاش تا زانو توی برف میرفتیم. حدودا ده تا پله میخورد و میرفت توی ایوون. در چوبی و دو دهنه داشت، از مدل ویلاش خوشم اومد. تابم داشت…بردیا دوباره از ویلا بیرون اومد و وسایل رو از پشت ماشین برداشت.بردیا ساک من و بهار و تا دم در اتاقی که بهار رو روی تختش گذاشته بود راهنمایی کرد و ساکامون و داد دستم. ویلاش دوبلکس بود. پایین یه هال و پذیرایی نقلی و بالا سه تا اتاق خواب داشت. قرار شد تو دو تا از اتاقا خانوما و تو یکیش آقایون بخوابن. بقیه ی آقایون هم که شامل بردیا، فریمان و آیدین میشدن پایین توی هال میخوابیدن. از شانس خوبم آیناز اومد پیش ما و سایه، ساناز و فرشته رفتن تو اون یکی اتاق. اتاقش یدونه تخت دو نفره داشت با سرویس بهداشتی و میز آرایش. وسایل و یه گوشه گذاشتم. لباسام و آویزون کردم یوقت چروک نشن. هر سه تامون روی یه تخت خوابیدیم.. بخاطر غذای چرب و چیلی ای که توی راه خوردیم سنگین شده بودم و می ترسیدم یوقت بد بخوابم و دخترارو اذیت کنم. با آیناز حرف میزدیم اما آیناز از زور خستگی خوابش برد. به طلاقم فکر میکردم و تو اوج خواب آلودگی نمیتونستم بخوابم…از صبح توی فکرش بودم. حالا همه چیز بین من و بردیا عوض میشد. البته امیدوار بودم عوض شه…  زیر لبی گفتم: -ای کاش عاشقم باشه. سپیده زده بود که بلاخره خوابم برد. با حس سرمای شدیدی از خواب پریدم و جیغ زدم. صورتم خیس شده بود و آب از سر و روم میچکید. فریمان با قیافه ای که از شدت خنده در حال منفجر شدن بود و پارچی که توی دستش داشت بالای سرم وایساده بود. اول موقعیتم و به درستی درک نکردم و نفهمیدم موضوع چیه اما چند لحظه بعد جیغ بلندی کشیدم. فریمان که دید اگه دستم بهش برسه یه بلایی سرش میارم دویید بیرون. پلیور پشمی و کلفتم خیس شده بود و چسبیده بود به بدنم. حتی تا شلوارم رو هم خیس کرده بود. از پله ها سرازیر شد و منم دنبالش. همه توی آشپزخونه صبحونه میخوردن. میز و دنبالش دور میزدم: -بیشعور ببین چجوری خیسم کردی! اگه سرما بخورم کشتمت… -بچه تر از این حرفایی. همه به بازیمون میخندیدن و تشویقمون میکردن. بردیا تذکر داد: -پونیکا دور میز ندو میخوری زمینا. اومدم جوابش و بدم که پای خیسم روی سنگای سرد سُر خورد و با سر کوبیده شدم به زمین. همه از پشت میز بلند شدن و یکی که نفهمیدم کی بود گفت: -یا علی…خیلی بد خورد زمین. پیشونیم به شدت درد میکرد. از روی زمین بلند شدم و نشستم. دستم روی پیشونیم بود و با بغض و کینه به فریمان نگاه میکردم. پیشونیم خیلی درد میکرد. سرش جیغ کشیدم: -همش تقصیر توئه. بردیا که کنارم نشسته بود دستم رو از روی پیشونیم برداشت: -وقتی بهت میگم ندو گوش نمیدی. فریمان مزه انداخت: -تقصیر من نبود که…بردیا چشمش شوره. بردیا جوابش رو نداد و با دقت به پیشونیم نگاه کرد: -پیشونیت خون میاد. بهار جعبه ی کمک های اولیه رو برام میاری؟ بهار هول شد و گفت: -کجاست؟ -توی کابینت کنار هود. بعد من و دعوا کرد: -ببین میتونی یه بلایی سر خودت بیاری یا نه! اونطور که تو خوردی زمین قلبم وایساد…چرا انقدر سر به هوایی؟ چه حال و هوای شیرینی داشت این سرزنش ها…کاش بازم دعوام میکرد. بقیه که مطمئن شدن هنوز زنده ام رفتن پشت میز نشستن تا به صبحونه خوردنشون ادامه بدن.  بهار جعبه ی سیاه رنگ و گذاشت کنار دست بردیا و نشست کنارم: -خیلی درد میکنه؟ درد میکرد اما نگرانش نکردم: -نه زیاد…برو صبحونت و بخور منم میام. خواست مخالفت کنه که بهش چشم غره رفتم: -میگم برو…خوبم الان میام. پی حرفم رفت و به بقیه پیوست. حرصم میگرفت از فریمان. پررو زده بود ناکارم کرده بود حالا داشت دو لوپی صبحونه میخورد. بردیا یدونه چسب زخم و باز کرد و روی زخمم گذاشت. از درد صورتم و جمع کردم و اشک به چشمم اومد. بردیا چند بار با دست روی چسب زخم کشید و از بازوم گرفت تا بلند شم. پشتم و پاهام هم ضرب دیده بود و درد میکرد. من و روی صندلی نشوند و خودش هم سرجاش نشست. وقتی قیافه ی تو هم و کلافه ی ساناز رو دیدم دردم یادم رفت و کیف کردم.
وقتی قیافه ی تو هم و کلافه ی ساناز رو دیدم دردم یادم رفت و کیف کردم. 
بردیا همین که نشست سر جاش گفت:
-صبحونت و بخورحالت بیاد سرجاش بعد برو لباسات و عوض کن سرما نخوری.
به عرض صورتم لبخند زدم و مشغول خوردن شدم. آخرین نفر بلند شدم و میز رو جمع کردم. همه مشغول شال و کلاه کردن بودن تا برن برف بازی. از بچگی از برف بازیبدم میومد و همیشه برف بارون میشدم. توی هال و کنار اپن وایساده بودم. 
بردیا پالتوی سرمه ایش رو تنش کرد و به من گفت:
-برو لباسات عوض کن سرما نخوری.
بعد رو به بهار ادامه داد:
-من باید برم واسه خونه خرید کنم. واسه ناهارم سینه میگیرم جوجش کنیم.
بهار موهای لختش و از بالاترین نقطه ی ممکن می بست:
-نمیای برف بازی؟
بردیا با سرش جواب منفی داد. اگه بردیا نمی رفت من هم ترجیح میدادم بمونم خونه.
ساناز سریع پرید وسط:
-بردیا من هم با تو میام.
لجم گرفت و دعا دعا میکردم بردیا نبرتش.
بردیا نگاهش کرد:
-نمیری برف بازی؟ همیشه عاشق برف بازی بودی که!
با کینه و حرص بهشون نگاه میکردم و مدام ذکر میگفتم که نبرتش. ساناز لبخند ملیحی زد و گفت:
-میدونم…بعدا هم میشه رفت برف بازی حیاط پر از برفه…راستش یه سری وسیله هم میخواستم بخرم.
مطمئنم که دروغ میگفت تا بردیا ببرتش. مثلا چی میتونست بخواد روز اول سفر؟ 
بردیا سوییچش رو از رو اپن و بغل دست من برداشت و بدون اینکه نگاهی بهم بندازه جوابش رو داد:
-خوب پس زود آماده شو. پایین منتظرم.
ساناز ذوق کرد و دویید تو اتاق تا آماده شه. مثل بنزینی بود که رو آتیش دلم ریختن و شعلش تمام وجودم رو گرفت. فریمان کنار دستم وایساد و شونش و زد به شونم:
-آماده نمیشی خاله قزی؟
چپ چپ نگاهش کردم اما جوابش و ندادم. بی حال و حوصله رفتم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم. مثلا من میخواستم به ساناز خانوم بفهمونم بردیا متعلق به منه و حق نداره بهش چشم داشته باشه! برای اولین بار بود که توی زندگیم غلی رقم تلاش زیاد نمیتونستم یه چیز و به دست بیارم. به دست آوردن دل بردیا از کوه کندن هم سخت تر بود. راست گفتن عاشق که میشن نازک نارنجی هم میشن. بغضم شکست و اشک روی گونه هام جاری شد. بخاطر بی خوابی شب پیش و گرمای زیر پتو احساس رخوت و خواب آلودگی بهم دست داد و خوابم برد.
یکی تکونم میداد. دستم رو توی هوا تکون دادم:
-ولم کن…خوابم میاد.
کف دستم شالاپ خورد به یه نرمی. چشمام و نصف و نیمه باز کردم. بردیا خم شده بود رو تخت و داشت نگاهم میکرد. چشمام یهو باز شدن و خودم و کشیدم بالا…نیم خیز شدم و با تته پته گفتم:
-اینجا چیکار میکنی؟
تا دید کاملا بیدار شدم راست ایستاد و یه قدم رفت عقب:
-زیاد بخوابی شب خوابت نمیبره…پاشو بیا پیش بقیه.
پتو رو زدم کنار و روی تخت نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم:
-ساعت چنده؟
-یک نشده.
بعد با اخم به لباسام نگاه کرد:
-چرا لباسات و عوض نکردی؟ همونطور خیس خوابیدی؟
با اون حال بدم مگه میتونستم تو فکر لباسم باشم! دلخور از روی تخت بلند شدم…اشتباهی ازش سر نزده بود اما من از همه کس و همه چیز شاکی بودم.
-برو بیرون میخوام لباسام و عوض کنم.
هاج و واج از لحن پر توپ و تشرم نگاهم کرد:
-چیزی شده پونیکا؟
صدام و بردم بالا:
-بهت میگم برو بیرون حوصلت و ندارم.
کوبید به تخت:
-به جهنم…دختره ی از خود راضی!
چنان در و پشتش محکم بست که ناخودآگاه چشمام و بستم. من و این همه حرص دادی یکمم خودت حرص بخور!
از توی کیفم لوازم آرایشم رو برداشتم و نشستم به آرایش کردن. از هرچیزی که دم دستم میومد میزدم. شلوار مخملیِ زرشکی رنگم رو به پا کردم با یه بلوز یاسی رنگ و تنگ بافتنی که تا روی رونم میومد و زیر سینش یه کمربند چرمی و کلفت داشت. موهام و شونه زدم و از بالا بستم. چتریام و کج زدم پشت گوشم. 
از آینه دور شدم و گفتم:
-به درک که من و نمیخوای! برو دنبال همون دختر خاله ی به درد نخورت. 
از اتاق خارج شدم و از پله ها خرامان خرامان رفتم پایین. خسته بودم از اینکه بخوام اونی باشم که نیستم. من محجوب و ساکت نبودم بلکه شیطون و افسونگر بودم. دوست داشتم دیگران و تحت تاثیر قرار بدم، با سیاست زنانم اونا رو به دام بندازم…همیشه همینطور بودم.
سلام بلند بالایی دادم و رفتم نشستم کنار بهار. دستم رو به گرمی توی دستش گرفت و زیر گوشم گفت:
-چه جیگری شدی! راستی میخواستم بیدارت کنم بیای بریم برف بازی خواب بودی. دلم نیومد بیدارت کنم…جات خالی خیلی خوب بود. 
-دیشب جام عوض شده بود خوب نخوابیدم خوابم میومد.
نگاهی به همه انداختم. بردیا و فریمان توی آشپزخونه بودن و جوجه به سیخ میکشیدن. ساناز، سایه، فرشته و آیناز حکم بازی میکردن. بقیه ی پسرا هم نبودن. از بهار پرسیدم:
-اون پسری که با سایه اینا اومده کی بود؟
چشماش برقی زد و جواب داد:
-داداش مسعود شوهر سایست.
حس کردم مدل گفتنش یجوری بود و تمایلاتی به این پسر تازه وارد داره. بروش نیاوردم:
-اسمش چیه؟
-اسمش میلاده.
-حالا کجا رفتن مردا؟
-رفتن گشت بزنن.
توی فکر فرو رفته بود و جواب سوالام و کوتاه میداد. دیگه مطمئن شدم توی دلش خبرائیه انقدر تجربه داشتم که این چیزارو سریع میگرفتم. فریمان سینی به دست اومد طرفم:
-پونیکا میای پایین به من کمک کنی؟
بالشتک مبل و گذاشتم کنار پام:
-کمک واسه ی چی؟ جوجه کباب کردنم مگه کمک میخواد.
-لابد کمک میخواد که دارم میگم دیگه. میای؟
نگاهم رفت سمت بردیا که چسبیده بود به اپن…مثل من که صبح همونجا وایساده بودم و به بردیا و ساناز نگاه میکردم. اون نگاهش به زمین بود و اخم داشت اما مطمئن بودم حواسش به ماست. از روی مبل بلند شدم:
-چرا که نه…آدم نمیاد مسافرت همش بخوره و بخوابه که.
فریمان رفت سمت در:
-پس پاشو اون گوجه هارو هم بیار تو حیاط.
نگاهم افتاد به سینیِ توی آشپزخونه…بدون حتی یه ذره توجه به حضور بردیا سینی رو برداشتم و خواستم از کنارش رد شم که زیر لبی گفت:
-یچیزی بپوش هوا سرده.
اهمیتی به تذکرش ندادم و رفتم بیرون. مثل دمل چرکینی بودم که تازه سر باز کرده بود. بدجوری دلم میخواست بسوزونمش. از پله ها سرازیر شدم و رفتم کنار فریمان وایسادم. ذغالارو توی منقل ریخته و روشنشون کرده بود. داشت با یه تیکه کارتُن بادشون میزد. گوجه هارو کنار جوجه ها گذاشتم:
-ماشاالله به تجهیزات!
به کارتُن توی دستش اشاره کردم. خندید و گفت:
-من استادم و زور بازو هم که دیگه نگو. چه نیاز به پنکه و تجهیزات؟!
ایشی کردم و دستام و توی بغلم جمع کردم. واقعا سرد بود…داشتم یخ میزدم. توی دلم گفتم ای کاش به حرف بردیا گوش میدادم و یچیزی میپوشیدم. این فریمانم که بلد نیست قهرمان بازی در بیاره ژاکتش و بده من. 
فریمان نگاهی به من که میلرزیدم انداخت و گفت:
-برو پالتوت و بپوش یخ میکنی.
از این که لباس خودش و نداد بهم لج کردم و اخمالو جواب دادم:
-نمیخوام.
کارتُن و گذاشت تو بغلم و سیخارو دونه دونه روی منقل میچید:
-هنوز از صبح ناراحتی؟ بیخیال خاله قزی نمیخواستم بخوری زمین که شوخی کردم. اصلا جون تو خودمم عذاب وجدان گرفتم.
پوزخند زدم و با کارتُن زدم تو بازوش:
-آره تو که راست میگی؟
ابروهاش رفتن بالا:
-باور نمیکنی؟
-چرا اتفاقا دیدم اصلا صبحونه از گلوت پایین نمیرفت و غم باد گرفته بودی!
دستش و انداخت دور شونه هام و گفت:
-جون تو میخواستم انرژی بگیرم تا بتونم با تلاش دلت و به دست بیارم.
دستش و از دور بازوم باز کردم و هولش دادم عقب:
-انقدر جون من و مثل نقل و نبات قسم نخور.
کارتُن و برداشت و در حالی که جوجه هارو باد میزد دوباره دستش و بازور دور شونه هام پیچید:
-اصلا جون خودم. با من قهر نکن دیگه آخه…
فریمان از صحبت باز ایستاد و دستش از روی شونم برداشته شد. نگاهم رو برگردوندم و بردیا رو دیدم که کت بلند و سرمه ایش رو دورم پیچید:
-بذار این تنت باشه و به قهرت ادامه بده.
بعد فریمان و کنار زد و بینمون وایساد:
-این چه وضع جوجه کباب کردنه؟! به جای شیطونی کردن یخورده هم دل به وظایفی که بهت محول میشه بده.
خودش یه بلوز آستین بلند تنش بود و مطمئنا سردش میشد. حوصله ی بحث نداشتم واسه همین پالتوش و پس نزدم و بیشتر دور خودم پیچیدمش. حیاط توی چُرت رفته بود و هیچ کس حرفی نمیزد. بردیا کارتُن و از فریمان گرفته بود و با قدرت ذغالارو شعله ور میکرد. چند دقیقه گذشت که فریمان بلاخره سکوت بینمون رو شکست. درحالی که یه سیخ از جوجه های آماده رو از توی سینی برمیداشت گفت:
-ناهار با بردیا که انقدر وظیفه شناسه و منم میرم پی همون شیطونیم. پونیکا بیا بریم این اطراف یه گشتی بزنیم.
نگاهم بین بردیا و فریمان میگشت. میترسیدم کارام نتیجه ی عکس بده اما به لذت سوزوندن بردیا می ارزید. نگاه اخموش به منقل بود و وانمود کرد براش مهم نیست. میدونستم وانمود میکنه چون این حالت سخت و سنگی صورتش و خوب میشناختم. پشتم و بهش کردم و در حالی که میرفتم طرف فریمان آروم زمزمه کردم:
-پالتوت و بعدا میارم میدم بهت!
گربه کوره که گفتن من بودما! این برعکس فریمان که فهمید سردمه و خودش رو ترجیح داد پالتوش و داده بود بهم و من اینطوری کنفش میکردم! چه کنم که خباثت توی ذاتم بود. خیابون و گرفتیم رفتیم بالا. سکوت سنگینی بود که فریمان شکوندش و یه تیکه جوجه گرفت طرفم:
-بیا بخور گرم شی.
جوجه ی داغ و از دستش گرفتم:
-چقدر برفای اینجا سفید و بکرن. آدم دلش میخواد بپره وسط برفا.
توی خیابون بی عبور و ساکت قدم میزدیم. فریمان رفت روی یدونه سنگ بزرگ و پهن نشست و من رو هم کنارش نشوند.
-این برفا هم همون برفاست اما چون کسی از روشون رد نشده اینطوری فضارو خوشگل کردن.
جو سنگین شده بود و حس کردم فریمان میخواد دست به اقدامی بزنه واسه همین خواستم شلوغش کنم سریع به اطرافم نگاهی انداختم…به یه تیکه چوب داغون و زهوار در رفته که دو طرف جوب و به هم متصل کرده بود اشاره کردم:
-پُل رو ببین فریمان.
فریمان نگاه خیرش و با زور از صورتم گرفت و به جایی که با انگشت اشاره میکردم دوخت. اون حالتی که بهش دست داده بود از بین رفت و زد زیر خنده…میون خنده برگشت طرفم:
-تو به این تیکه چوب میگی پُل؟
دستام و کردم توی جیب پالتوی بردیا و با تخسی و خیلی جدی جواب دادم:
-چی میگی؟ پُل گلدن گیت آمریکا رو از رو این ساختن.
اندفعه صدای خندش به آسمون رسید. شاید حرفم خیلی هم خنده دار نبود ولی توی اون موقعیت و منظره ی چوب فلک زده که بیست سانتم نمیشد و مقایسش با پُل عظیم جثه ی گلدن گیت واقعا خنده دار بود. خودم هم خندیدم و با سیخ خالی زدم تو سرش:
-به من نخند ببینم.
دستی به موهاش کشید و درستشون کرد:
-موهای من و کثیف میکنی؟
سرش و آورد جلوی صورتم. قش قش خندیدم و اومدم پسش بزنم که سیخ رفت تو پیشونیش. جدی وارد عمل شد و سیخ و با زور از دستم گرفت:
-نزدیک بود کورم کنی…الان بهت نشون میدم با دم شیر بازی نکنی.
جیغ زدم و با خنده از روی سنگ پاشدم….دوییدم سمت ویلا و رفتم توش. استرس گرفته بودم و با جیغ و سر و صدا پله هارو دوییدم بالا. در ویلا رو با ضرب باز کردم. بهار با چهره ی خندونی گفت:
-باز میخوری زمینا!
رفتم پشتش وایسادم و سنگر گرفتم. فریمان اومد جلو و گفت:
-حداقل میرفتی پشت یه درخت سنگر میگرفتی اینکه بوته هم نیست.
بهار جیغ کشید:
-میزنم دو شقت میکنما فریمان.
فریمان دو سه قدم رفت عقب:

-بابا چرا جیغ میکشی؟ گوشم زنگ خورد.
بعد انگشت اشارش و جلوم تکون داد:
-دعا کن من تو رو تنها یه جا گیر نیارم!
زبونم و در آوردم بیرون:
-مردش نیستی.
-اتفاقا خیلی هم مردشم!
حرفش منظور داشت. از حالت خمیده و پشت بهار بیرون اومدم:
-بی تربیت…
آیناز زد تو پهلوش:
-خجالت نمیکشی واسه دخترا شاخ و شونه میکشی؟
آیناز زد تو پهلوش:
-خجالت نمیکشی واسه دخترا شاخ و شونه میکشی؟ 
فریمان به من اشاره کرد:
-تو به این میگی دختر؟ این اژدهای هشت سره…نزدیک بود بزنه چشم و چالم و دربیاره.
آیناز خندید و از ژاکتش گرفت:
-خیلی خوب حالا…بیا بریم یه دست تخته بزنیم.
فریمان یادش رفت من و تهدید میکرد و دنبالش روونه شد:
-تو که همیشه میبازی.
دیگه گوش به حرفشون ندادم و دنبال بردیا گشتم. با ساناز و سایه توی آشپزخونه بودن و انگار وسایل ناهار و آماده میکردن. بردیا که تا اون لحظه با اخم به ما نگاه میکرد سریع نگاهش و دزدید. مچش و گرفتم و با خوشی رفتم طرفش. با بردیا باید مقابله به مثل کرد، محبت فایده ای نداشت. پالتوش و در آوردم و گرفتم طرفش:
-ممنون بابتِ این.
خیره و عمیق نگاهم کرد اما پالتو رو از دستم نگرفت. نگاهش هزاران معنی داشت که من نمیتونستم معنیش رو از عمق دریای نگاهش صید کنم. چطوری میخواست چیزایی رو حس کنم که هیچوقت نشونشون نمیداد!؟ وقتی دیدم همونطوری نگاهم میکنه پالتوش و گذاشتم کنارش و خواستم برگردم برم که مچم رو گرفت…سرش رو بهم نزدیک تر کرد و با لحن کلافه ای پرسید:
-فقط حوصله ی من و نداری؟ لااقل بگو چیکار کردم!
زمزمه هاش باعث شد دلم به رحم بیاد. دستم و با زور از مچش در آوردم و گفتم:
-یخورده فکر کنی خودت میفهمی!
میخواستم برم بیرون از آشپزخونه که با دیدن نگاه موشکافانه ی ساناز بهش پوزخند زدم و باعث شدم تعجب کنه.
میز و با سلیقه چیدیم و به محض اینک نشستم پشت میز فریمان هم نشست کنارم و همینطوری که درگوشم چرت و پرت میگفت و من و میخندوند غذا پرید گلوم و به شدت به سرفه افتادم. اشک به چشمم هجوم آورده بودو تار میدیدم. بهار که کنارم نشسته بود یه لیوان آب ریخت و داد دستم. آب و تا ته سرکشیدم و دوباره به سرفه افتادم. فریمان ریز ریز میخندید و پشتم میزد تا حالم جا بیاد. همه نگران نگاهم میکردن و فقط بردیا بود که بی اهمیت غذاش و میخورد انگار خیلی حرصش داده بودم که دیگه خودش و زده بود به بیخیالی. دوباره اشک تو چشمام جمع شد اما اینبار دلیل خاصی نداشت و همینطوری الکی بغض کردم و غذام زهرم شد.
***
-خودم کردم که لعنت بر خودم باد…
جوناس با تعجب و سردرگمی به من که فارسی این جمله رو گفته بودم نگاه کرد. بدون اهمیت دادن به نگاهش منظره ی شهر پاریس رو از بالای برج ایفل برانداز کردم و دوباره از اعماق وجودم فریاد کشیدم:
-خودم کردم که لعنت بر خودم باد.
چند نفری با خنده و بعضی ها هم متعجب نگاهم میکردن. اما من گریه داشتم… بغض داشتم…بغضی که توی یکی از همین غروب های نارنجی رنگ من و از پا درمیاورد.
جوناس دستی صورتش کشید:
-چرا خودت و آزاد نمیکنی؟ خودت میگی این عشق هرگز به سرانجام نمیرسه…خودت میگی همه چیز تموم شده…پس چرا انقدر احساس بدبختی میکنی؟
برگشتم سمتش و نگاهش کردم. دست باد موهای سیاهش و به بازی گرفته بود و با اون نگاه عقابیش نافذ نگاهم میکرد.
صدام میلرزید:
-چون که هرگز از ذهنم نمیره…این خاطرات دردناک اطرافم میرقصن و بهم دهن کجی میکنن…صورتش و توی هرچیزی که مقابلمه میبینم…صداش همیشه توی گوشمه.
جوناس که تحت تاثیر لحن تلخ و ماتم زدم قرار گرفته بود نگاهش رنگ محبت گرفت و لبخند زد:
-حرفای زیادی برای زدن توی یه قلب شکسته هست و از بیرون نگاه کردن به یه عشق خونین خیلی راحته تا اینکه تجربش کنی. میدونم غم بزرگی روی دلت سنگینی میکنه…چرا برای به دست آوردن عشق به این عمیقی دوباره شانست رو امتحان نمیکنی؟
سرم رو تکون دادم و حرفش رو با تحکم رد کردم:
-غیر ممکنه بخشیده بشم!
-غیر ممکنی وجود نداره نمیدونم چقدر زمان میتونه ببره اما مطمئن باش اگر تلاش کنی و بهش زمان بدی درست میشه…برگرد و تمام تلاشت رو بکن. اگه هنوز عاشقت باشه بلاخره میبخشتت.
سریع گفتم:
-و اگه دیگه عاشقم نباشه؟
شونه هاش و انداخت بالا:
-اونموقع باز هم چیزی رو از دست ندادی. دوباره برمیگردی اینجا اما تا آخر عمرت خودت و سرزنش نمیکنی که چرا تمام تلاشت و نکردی. مطمئن میشی که باید از اون برهه ی زندگیت بگذری و اجازه بدی برای همیشه رها شی.
دستام یخ کرده بود مدام با خودم تکرار میکردم که اگه حق با جوناس باشه چی…شاید راست میگفت و باید یه بار دیگه برای به دست آوردن قلب بردیا تلاشم رو میکردم.
آهی کشیدم و به بخاری که به صورت توده ای از دهنم خارج شد نگاه کردم:
-حق با توئه…همین کارو میکنم.
***
امواج بی اندازه افسارگسیخته و سهمگین بودند. صدای کوبیده شدنشون به سنگای ساحلی حس خوبی بهم میداد. دستام رو روی آتیش داغ گرفتم. دماغم از سرمای زیاد به گز گز افتاده بود و دستام میسوخت. دستکشای خیسم رو روی پاهام گذاشته بودم. بعد از برف بازیِ جانانه ای که همگی رو حسابی خسته کرده بود آتیش روشن کردیم و دورش نشستیم. میلاد چند دقیقه ای میشد که رفته بود تا گیتارش رو از داخل خونه بیاره. قشنگ از قیافش میشد فهمید از این آدماست که سرطان موسیقی دارن و گیتارشون رو تا تو دستشویی هم با خودشون میبرن.
گیتار به دست دوباره سرجاش نشست و گفت:
-آهنگ درخواستی…من در اختیار همتونم.
سایه زد تو بازوش:
-خودت و انقدر تحویل نگیر بچه…
-چیکار کنیم دیگه! از بس تحویلم نگرفتید مجبورم خدم خودم و تحویل بگیرم.
فریمان بین بحث پرید:
-حالا انقدر همدیگرو تحویل نگیرید لطفا.
بعد ادامه داد:
-اگه یه روز و بخون…داریوش و فرامرز اصلانی…بلدی؟
-دیگه این آهنگای مشهور کار مبتدیاست…معلومه که بلدم.
پریدم وسط:
-اگه میشه آهنگ شن های ساحلیِ گوگوش و بخون.
با اینکه فرمان مخالفت کرد و خواست حرف خودش رو به کرسی بشونه اما میلاد حرف اول و آخر و زد و حسابش و گذاشت کف دستش:
-خانوما مقدمن…
بعد با خنده شروع کرد به گیتار زدن و خوندن…واقعا صدای قشنگ و رسایی داشت:
شن های ساحلی
کلبه های گلی
چشمان باز صدف
موجی که تن پوشیده با تور کف
هر یک در این دریا
چون دل عاشقم
انتظار تو رو دارد
بر لب های قایق رانان نغمه خوان
خاموشی کرده آشیان
بی تو جانا
باز آ باز آ
با طنین آواز خود
با فسون و با ناز خود
بار دیگر بلرزان قلب دریا را
بر روی موج آب
نیلوفر رفته خواب
بر چشمان خواب او
بر شام من یک بار دیگر بتاب
باز آ باز آ
باز آ چون دل عاشقم
انتظار تو را دارد
شن های ساحلی
کلبه های گلی
چشمان باز صدف
موجی که تن پوشیده با تور کف
هر یک در این دریا
چون دل عاشقم
انتظار تو رو دارد
بر لب های قایق رانان نغمه خوان
خاموشی کرده آشیان
بی تو جانا
باز آ باز آ
با طنین آواز خود
با فسون و با ناز خود
بار دیگر بلرزان قلب دریا را
با خنده به میلاد نگاه میکردم که هر از گاهی مات روی بهار میموند و چند بیت میخوند اما باز نگاهش رو میدزدید. نگاهم رفت سمت بردیا ببینم ناراحت نمیشه این پسر انقدر خواهرش رو دید میزنه که دیدم بردیا خان خودشون مشغول همینکارن…تا چشمم بهش افتاد نگاهش رو دزدید و به آتیش دوخت اما من دیگه مچش رو گرفته بودم و لبخند ژکوندی از سرخوشی روی لبم نشست. سرم رو انداختم پایین تا کسی متوجه لبخندم نشه. 
فرشته سریع از روی کنده ی چوب بلند شد و گفت:
-من که دارم یخ میزنم و میرم تو.
انگار حرف دل همه رو زده باشه هممون از شدت سرما دوییدیم تا بریم داخل خونه.
با شنیدن صدای محیبی و جیغ بلندی که تو سالن پیچید چشماش رو باز کرد و به سرعت از روی کاناپه بلند شد. برق ها خاموش بودن اما با همون اندک نور مهتابی که به داخل خونه تابیده بود میتونست منظره ی روبروش رو به خوبی ببینه. برای چند ثانیه قلبش از حرکت باز ایستاد و خیلی سریع کنترلش رو به دست آورد و دویید پای پله ها. صدای پای چند نفر که از پله ها پایین میومدن به گوشش رسید اما اهمیتی نداد. بردیا همون اول که از خواب پرید و از روی کاناپه بلند شد فریمان رو بالای پله ها دیده بود و مطمئن بود باعث سقوط کردن پونیکا از پله های سنگی اونه. برقا روشن شدن و همه پشت هم میپرسیدن که چه خبر شده…پونیکا زیر لبی ناله میکرد و اشک صورتش رو پوشونده بود.فریمان که توی بهت و شوک فرو رفته بود چند قدم به بردیا نزدیک شد و خواست به پونیکا کمک کنه اما همون لحظه بردیا مثل پلنگ زخمی به سمتش یورش برد و فریاد کشید:
-فریمان فقط یه بار دیگه بهش نزدیک بشی به خدای احد و واحد میکشمت…بدون حتی یه لحظه درنگ…
انقدر این حرف رو محکم و با کینه گفت که همه لال شدن و با ترس به صحنه ی رو به روشون نگاه کردن حتی خود فریمان.
بردیا یقه ی فریمان رو با خشم ول کرد و رفت سمت پونیکا که روی زمین افتاده بود و شروع به حرف زدن با پونیکا کرد:
_بخند پونیکا…زود باش بخند. 
پونیکا ناله میکرد و نامفهوم چیزی زیر لبش میگفت…بردیا اینبار فریاد کشید:
-نمیتونی بخندی؟ خوب دو تا دستات و بالا نگه دار…
پونیکا بازم ناله کرد. بردیا به شدت ترسید…این نشونه ها بیانگر این بود که پونیکا خونریزی داخلی داره.
دستش رو زیر سر پونیکا گذاشت و دست دیگرش رو زیر زانوهاش انداخت و بلندش کرد. سریع پونیکارو پشت گذاشت و ناخودآگاه به یاد بار قبلی که پونیکای تقریبا مرده رو نجات داده بود افتاد. درست مثل همون بار. لبش رو به دندون گزید و دعا دعا میکرد بلای بدی به سر پونیکا نیومده باشه. با سریع ترین حالت ممکن خودش رو به نزدیک ترین بیمارستان رسوند و همونطور که پونیکارو داخل میبرد فریاد زد:
-یکی کمک کنه…خواهشا یکی به من کمک کنه.
چُرت شبانه ی بیمارستان رو صدای عربده های بردیا پروند. چند تن از دکترها و پرستاران به تقلا افتادن و برانکارد براشون آوردن بردیا نگاهش روی پونیکا بود و به دنبال بقیه وارد اتاق شد. 
دکتر سر پونیکارو مورد بررسی قرار داد و گفت:
-باید اول یه عکس از جمجه بندازیم تا مطمئن شیم مویرگاش سالمه.
بردیا فقط تایید کرد و به دیوار تکیه داد. به قدری شوکه شده بود که قادر به فکر کردن نبود. 
دکتر رو به رو بردیا ایستاده بود و توضیح میداد:
-شكستگی از نوعه خطی هستش و در صورتی پدید میاد كه نیروی زیاد به سطح وسیعی از جمجمه وارد شه، این شكستگی ها می تونن به قاعده جمجمه هم گسترش پیدا کنن.
میزان آسیب وارد شده به نسج مغز در انواع مختلف شكستگی متفاوته. شكستگی بدون عارضه جمجمه به خودی خود مشكلی نداره و به مرور زمان التیام پیدا میکنه، اما در این مورد پارگی سرخرگ سخت شامه ی مغزی که نزدیک شكستگیه باعث خونریزی داخل جمجمه ای شده و مشكلات فراوانی رو برای بیمار پدید آورده. نیاز به مداخله ی یه عمل جراحیه سادست.
بردیا هیچ کدوم از حرفای دکتر رو متوجه نشد بجز واژه ی عمل. پیشونیش و توی چنگش گرفت و زیر لبی فحش میداد.
دکتر که دید بردیا حال بدی پیدا کرده سریع پرسید:
-باید از کی رضایت بگیریم برای عمل؟ شما همسرشون هستید؟
بردیا حرف دکتر رو رد کرد:
-نه دکتر…کسی از اعضای خونوادش هم الان در دسترس نیست. بدون رضیت والد که میتونید عمل و انجام بدید؟
-بدون رضایت هم میشه. فقط شما باید یه سری برگه رو امضا کنید و برید صندوق برای تسویه.
بردیا به سرعت تایید کرد:
-دکتر هرکار لازمه بکنید سریع تر انجامش بدید…من الان میرم صندوق و برای امضای برگه ها برمیگردم.
بردیا در حالی که به طرف صندوق میرفت با خودش اتمام حجت کرد که اگر پونیکا دوباره چشماش و باز کنه و نگاهش کنه برای همیشه تکلیفش و با این احساس تازه جوونه زده توی قلبش روشن میکنه چون بعد از این شوک بزرگ حالا خوب میدونست اسم این احساس رو باید چی بذاره…نمیدونست از بین این همه دختر چرا باید اون یه نفر پونیکا باشه؟! کسی که هیچ جوره با معیارای همشگیش تناسبی نداشت اما برخلاف همیشه افسار قلبش دیگه توی دستاش نبود. باید تکلیفش و روشن میکرد. زیر لب دعا دعا میکرد وبه راه
بردیا پُک عمیقی به سیگار زد و باعث شد شعله ی وجودِ سیگار تا نیمه به خاکستر بشینه. دود سیگار به خاطر سردی هوا از همیشه پررنگ تر اظهار وجود کرد و دور و بر رو مه آلود کرد. بردیا مطمئن نبود اگه بره داخل بتونه با وجود فریمان کنار بیاد. صدای قدم هایی میومد که پا روی برف های سپید و بکر میگذاشتن و صدای جیغشون و در میاوردن. بردیا نگاه گذرایی به بهار که بهش نزدیک میشد انداخت. اما اهمیتی بهش نداد و پُک دیگه ای به سیگارش زد. بهار وقتی دید برادرش روش و ازش گرفت با سماجت رفت و رو به روش وایساد:
-این ادا اصولا چی بود در آوردی؟
بردیا اخم کرد و پرسید:
-کدوم ادا اصولا؟
-همین دعوایی که با فریمان راه انداختی! اگه موضوع به گوش زن دایی برسه میدو…
بردیا سریع و عصبانی بین حرف بهار پرید:
-به جهنم که به گوشش میرسه اصلا برام مهم نیست.
بعد که حس کرد تند رفت و بهار فقط از سر محبت اینارو میگه اضافه کرد:
-خودت که دیدی تو همین یه روز چند بار نزدیک بود بلا سر پونیکا بیاره.
بهار یه قدم اومد جلو و توی چشمای برادرش نگاه کرد. انگار که میخواست حقیقت و از نگاهش بخونه:
-خوب به تو چه مربوطه؟! چرا انقدر تند رفتی؟
بردیا دوباره بی هیچ جوابی رو از بهار گرفت اما بهار لجوجانه خودش رو کشید جلوی دید بردیا و گفت:
-چیزی هست که من ندونم؟!
بردیا مثل همیشه که نمیتونست به خواهرش دروغ بگه جواب داد:
-آره یه چیزایی هست که نمیدونی.
بهار سریع پرسید:
-خوب بگو تا بدونم.
-الان چیزی نمیگم…
به سمت خیابون راه افتاد و قبل از اینکه بهار دنبالش بره اخطار داد:
-الان نه بهار…بهت میگم اما نه حالا…پس نذار عصبانیتم و سر تو خالی کنم.
بهار سر جاش ایستاد و داد کشید:
-دیگه نیازی نیست چیزی بگی چون خودم فهمیدم…پس تکلیف ساناز چی میشه؟ چرا امیدوارش کردی؟
بردیا از این که بهار اینطوری وسط خیابون داد می کشید عصبانی بود و زیر لب غرید:
-من هیچوقت با ساناز طوری رفتار نکردم که بوی عشق و علاقه بده و امیدوارش کنه!
ته سیگارش رو بین برف ها انداخت و رفت تا زمانی که عمل پونیکا تموم شه دوری بزنه…انتظار کشیدن بی قرارش میکرد. 
از وقتی که برگشته بود پیش بقیه یک ساعتی میگذشت…بلاخره دکتر از اتاق عمل خارج شد و نوید عمل موفقیت آمیز رو به همه داد…هرچند که قبل از شروع عمل هم گفته بود جراحی ساده ایه. از بین همه آیناز، ساناز، بهار و فریمان اومده بودن که وقتی از خوب بودن حال پونیکا مطمئن شدن برگشتن ویلا تا وسایلشون رو جمع کنن. فقط بردیا همونجا موند و هرچقدر هم بهار اصرار کرد حداقل تا به هوش اومدن پونیکا برگرده و استراحتی بکنه زیر بار نرفت. میخواست وقتی پونیکا چشماش و باز می کنه کنارش باشه و یه لحظه رو هم برای گفتن حرف دلش هدر نده.
***
برای بار دوم بود که چشمام رو باز میکردم. بار قبل بردیا روی صندلی خوابش برده بود و اینبار از پنجره به منظره ی زمستونی نگاه میکرد. با تکون خفیفی که به خودم دادم سریع برگشت طرفم و تا چشمام و باز دید اومد سمتم:
-بلاخره بیداری شدی؟ حالت چطوره؟
سرم ذوق ذوق میکرد و همینطوری الکی دلم میخواست به یکی بپرم:
-نه که خیلی هم به حال من اهمیت میدی!
همونجایی که بود ایستاد و با اخم دستاش و کرد توی جیبش:
-این چه حرفیه که میزنی! معلومه که اهمیت میدم.
پوزخند زدم:
-تو که راست میگی!
باز اومد یچیزی رو با همون ابروهای گره خوردش بگه که دکتر اومد تو اتاق و مجبور شد سکوت کنه…البته با همون قیافه ی اخمالوش.
دکتر که دید بیدارم لبخند زد:
-خانوم سر شکسته ی ما چطوره؟
به دکترم غر زدم…اصلا رو مود بدی بودم و دلم میخواست به ترک دیوارم گیر بدم:
-اصلا حالم خوب نیست دکتر…سرم درد میکنه، حالت تهوع دارم، دلم میخواد…دلم میخواد…
دکتر به کمکم شتافت و ادامه ی حرفم و گفت:
-دلت میخواد یکی و تا میخوره بگیری بزنی…ها؟
دقیقا دنبال این کلمه نمیگشتم اما نزدیک به منظورم بود. دکتر که مرد مسن و کچلی بود ادامه داد:
-طبیعیه دخترم…اعصابت تضعیف شده.
ملافه ی تختم و توی دستم گرفتم و فشارش دادم و غر زدم:
-اَه…دکتر کی مرخص میشم؟
نگاهم رفت سمت بردیا که نفهمیدم واسه چی چهرش رو به انفجار بود…البته از خنده.
دکتر هم خنده کنان و بی اهمیت به من که یک ریز غر میزدم و به تکون خوردنشون هم گیر میدادم معاینم کرد و خندون رفت بیرون.
برگشتم و درحالی که از عصبانیت چشمام و باریک کرده بودم به بردیا چشم غره رفتم:
-به چی میخندی؟
بردیا که داشت تا همون لحظه میخندید لبخندش و جمع و جور کرد…با تک سرفه ای نشست روی صندلی:
-به تو میخندم…شدی عین این پیرزنای غرغرو…
این و گفت و دوباره خندید…و من فکر کردم که خندیدن زیاد به صورتش نمیاد. اخم که میکرد دوست داشتنی تر بود. روم و با حرص ازش گرفتم و نگاهم و دوختم به بیرون.
-خوب حالا قهر نکن…
زبونم و براش درآوردم بیرون و دوباره صورتم و با قهر ازش گرفتم. بلد بود چطوری بسوزونتم:
-میخواستم یچیزی بهت بگم اما حالا که انقدر بد اخلاقی نمیگم.
کنجکاو شدم و نگاهش کردم. یه بار قبلا با همین روش سرم کلاه گذاشته بود…شونه هام و انداختم بالا که باعث شد سر دردم بیشتر شه بی توجه به دردم گفتم:
-هه…فکر کردی بچه ام میخوای گولم بزنی؟ اوندفعه هم گفتی برام یچیز خریدی اما دروغ گقته بودی.
بردیا سرش رو فرود آورد:
-آره حق با توئه اونبار میخواستم اذیتت کنم ولی حالا واقعا میخواستم یچیز مهم بهت بگم.
گوشه ی چشمی نازک کردم و با منت گفتم:
-حالا که انقدر اصرار داری بگو…
با تحکم گفت:
-الان نمیگم…اخلاقت اومد سرجاش اونموقع میگم.
نزدیک بود از عصبانیت تمام تنم آتیش بگیره:
-یا الان بگو یا هیچوقت دیگه بهت گوش نمیدم.
به صندلی تکیه داد و گفت:
-باشه اگه دوست نداری بشنوی که دیگه هیچی.
چشماش و گذاشت روی هم و یه خنده ی شیطون نشست گوشه ی لبش.
ملافه ی تختم و انقدر توی دستم چلوندم که چروک شد. چشمام و با حرص بستم و دعا کردم که زودتر خوابم ببره تا به التماس نیفتادم…
***
تموم راه تا خونه رو بردیا لطف کرد و برای خالی نبودن عریضه سمفونی هایِ بتهون و گذاشت. من هم که کلا از موسیقیِ بی کلام متنفر بودم و سر دردم بدتر شد. بهار و بچه های دیگه چند روز قبل از ما برگشته بودن تهران. بهار دانشگاه داشت و بقیه هم مشغله های خودشون و داشتن. کافی بودیه بار دیگه چشمم به فریمان بی شرف بیفته. تقصیر خودم بود که بهش روی الکی دادم. اون شب یهو گشنم شد و خواستم برم سر یخچال…هنوز نرسیده بودم به پله ها که نمیدونم از کجا مثل عجل معلق ظاهر شد. حال و هوایی که داشت من و ترسوند و اومدم برم عقب و بهش هشدار بدم اگه بهم دست بزنه جیغ می کشم که واقعا جیغ کشیدم…البته برای کله پا شدنم روی پله های سنگی.
فقط مونده بودم بردیا که همیشه سرش شلوغه چرا مونده بود پیشم؟! زیر لبی به خودم اخطار دادم:
-اینکه دلیل چیزی نمیشه…خوب نمی تونسته من و تنها بذاره که. هرکسی بود همینکارو میکرد…
پوفی کشیدم و لباسام و ریختم تو ماشین لباس شویی. بردیا اصلا بالا نیومد و سریع رفت…معلوم بود زیاد از حد غیبت کرده و کلافست.
-همشم تقصیر من بود دیگه…
این و گفتم و خودم جواب خودم و دادم:
-تقصیر من چی بود؟ همش تقصیر پسرداییِ منحرفش بود.
-با خودت حرف میزنی؟
یه متر پریدم بالا و برگشتم به بردیا نگاه کردم:
-سلام…اینجا چیکار می کنی؟
گاهی فکر می کنم خدا به مردا سلام دادن یاد نداده. کیان هم هیچوقت عادت نداشت سلام بده…سامان…ترجیح دادم به اینکه سامان چطوری بود فکر نکنم.
بردیا با انگشت اشارش زد به بازوم:
-حواست کجاست؟
گیج و منگ نگاهش کردم:
-چیزی گفتی؟
نمیدونم چرا نگاهش برق میزد:
-بیا بریم اونور هم میخوام یچی بهت بگم و هم یچی بهت بدم.
سبد رخت چرکارو زدم بغلم:
-همین جا نمیشه بگی؟
دنبالم اومد و گفت:
-نه نمیشه چیزی که میخوام بهت بدم اونوره.
دیدم وقت ناز و ادا نیست این بردیا دمدمیه یهو میزنه زیرش و اصلا نمیگه. سبد و گذاشتم تو حموم و برگشتم طرفش:
-خیلی خوب بریم.
در و پشتمون بست…نمیدونم حس می کردم یا واقعا یکم دستپاچه بود. اصلا اینشکلی که میشد انگار نمیشناختمش. روی مبل نشستم و اونم نشست کنارم:
-ببین پونیکا راستش و بخوای الان یه مدته توی دودلی و شکم…نمیدونم باید بهت بگم یا زوده…همه چیز توی ذهنم به هم ریخته.
کاملا برگشت طرفم:
-به هر حال با اتفاقی که اون شب افتاد و تو از پله ها افتادی فکر کردم لازم نیست دیگه کشش بدم و شاید اگه دست رو دست بذارم هیچوقت دیگه نشه بگم پس…
صدای زنگ آیفون باعث شد ندیده به کسی که پریده بود وسط حرفای بردیا فحش بدم. قیافه ی ساناز و که پشت آیفون دیدم بیشتر فحشش دادم. عین خرمگس افتاده بودمسر راه و ول کن نبود. 
بردیا هول شد:
-این اینجا چیکار میکنه؟
بعد از بازوی من گرفت و بلندم کرد:
-بهتره بری خونت…خوب نیست اینجا ببینتت.
دکمه ی آیفون و زد. هاج و واج نگاهش کردم:
-پس حرفی که میخواستی بزنی چی؟
-بعدا بهت میگم.
-من تا حرفت و نزنی هیچ جا نمیرم…
واقعا نمیخواستم برم. میترسیدم حرفاش رو دیگه ادامه نده…چشماش و یه لحظه بست و سعی کرد خونسردیش و حفظ کنه:
-گفتم که بعدا میگم.
زنگ در و زدن. بردیا توی پیشونیش زد و دستم و گرفت…از یه طرفم جلوی دهنم و محکم گرفت تا صدای جیغم درنیاد و من و برد تو حموم اتاقش:
-خواهش میکنم همینجا باش تا ساناز بره. بعدش حرف میزنیم.
دندونام و روی هم فشردم و دستام و مشت کردم اما بردیا منتظر نموند تا منفجر شدنم رو ببینه و سریع رفت سراغ دختر خالش. واقعا بهم برخورده بود. یعنی انقدر اهمیت میداد که ساناز اگه مارو با هم ببینه چه فکری میکنه؟ این افکار بیشتر من و سوزوند. از حموم بیرون اومدم و رفتم دم در فالگوش وایسادم.
ساناز: راستش زیاد نمیشینم و باید برم اما…
مکثی کرد و ادامه داد:
ساناز: بهار چند روز پیش بهم یه اخطاری داد و باعث شد چشمام باز شه…
گوشم و از در دور کردم…چشمش باز شه؟ یعنی نقشه ای داشت! نمیتونستم وایسم اینا دل و قلوه رد و بدل کنن. فکری به ذهنم رسید و دوییدم تو حموم. یه حوله ی بزرگ و سفید بود و یدونه هم کوچیک تر که آبی رنگ بود و روش گلای برجسته ی سرمه ای داشت.
لباسام و تند تند از تنم کندم و ریختم رو تخت. حوله ی سپید و پیچیدم دورم و آبی و دور موهام شکل عمامه درست کردم تا معلوم نشه موهام خشکه. با همون هیبتی که درست کرده بودم رفتم پشت در و گوش وایسادم…ساناز شده بود متکلم وحده:
-تا حالا صبر کردم که از سر کار بیای و زود خودم و رسوندم اینجا…بردیا میدونم که از احساساتم نسبت به خودت خبر داری اما بهار بهم گفت باید خیلی زود از زبون خودم بشنوی وگرنه ممکنه دیر بشه و هیچوقت نتونم بهت بگم…نمیدونم منظور بهار چی بود اما گفت اگه نگم اونوقت تا اخر عمرم پشیمون میشم…
بردیا: ساناز…!!
ساناز: خواهش می کنم وسط حرفم نپر…بذار تموم شه. مجبور نیستی همون حسی که بهت دارم و به من داشته باشی اما من باید بهت اغرار کنم…
کمی مکث کرد و ادامه داد:
-بردیا من…من عاشقتم…خیلی وقته که دوستت دارم و دارم توی خودم میریزمش… دیگه خسته شدم.
صداش خواهش و عجز داشت اما من دلم نسوخت میخواستم آتیشش بزنم…داشت شورش و در میاورد. دیگه نتونستم جلوی خودم و بگیرم و در اتاق و باز کردم. درحالی که پوزخند داشتم رفتم توی سالن. از صدای قدمام هردوتاشون برگشتن نگاهم کردن. بردیا چشماش و بست و لبش رو گزید…
اما ساناز مات و متحیر مونده بود به من که با اون سرو وضع که فقط یه معنی میداد داشتم میرفتم سمتش. 
با خونسردی تمام لبخند زدم:
-سلام ساناز…چه عجب!
ساناز نگاه عصبانی و پر اشکی به من و بردیا انداخت و دویید سمت در:
-برای خودم متاسفم.
توی دلم گفتم منم برات متاسفم… 
بردیا عربده کشید:
-این چه غلطی بود که کردی!
واینسادجوابش و بگیره و دویید دنبال ساناز:
-ساناز صبر کن…ساناز به خدا اونطوری که فکر میکنی نیست.
نفهمیدم چرا با اینکه دکش کردم ولی اصلا حس خوبی نداشتم. بردیا رفته بود دنبالش تا بهش توضیح بده! چی و توضیح بده؟ مگه چی بینشون بود که اگر من و بردیا با هم بودیم به اون هم مربوط میشد؟ رفتم تو اتاقش و لباسام و دوباره پوشیدم. سرخورده و عصبی میرفتم سمت در که در باز شد و بردیا اومد تو. کارد میزدی خونش در نمیومد…با چشمای عصبانی و ترسناکش بهم نگاه میکرد. اومد طرفم و بازوهام و گرفت تو دستش…مثل بید من و میلرزوند:
-چرا اینکارو کردی؟ چی و میخوای ثابت کنی؟
کف دستام و گذاشتم رو سینش و با شدت زیادی پسش زدم اما از جاش تکون هم نخورد. 
جیغ کشیدم و به گریه افتادم:
-دست از سرم بردار…
دوباره سعی کردم پسش بزنم اما هرچقدر تلاش کردم فایده ای نداشت.
اشکام و پاک کردم و سرخورده نگاهش کردم:
-خیلی خوب اگه انقدر برات مهمه که این دختره درموردت چی فکر میکنه همین فردا میرم پیشش و میگم بازیِ من بود و تو اشتباهی ازت سر نزده…راستش و بهش میگم.
این حرف و که زدم طوفانی تر شد و من و چسبوند به دیوار. شونه هام از فشار دستش در حال خورد شدن بود و سرم دوباره درد میکرد.
از بین دندوناش با حرص غرید:
-دختره ی احمق! تو فکر کردی بخاطر این قایمت کردم؟ بخاطر خودت بود دیوونه…میدونی اگه بقیه می فهمیدن من و تو توی یه خونه بودیم چقدر پشتت حرف میزدن…تو همه چیز و بدتر کردی و با اون کار احمقانت گند زدی به همه چیز.
-برام مهم نیست دیگران چی میگن…بذار هرچی میخوان بگن.
سرش و جلو تر آورد:
-اما برای من خیلی مهمه.
-بردیا دستام و شکوندی…
لبم و از درد به دندون گرفته بودم…انگار خودش هم تازه متوجه فشار دستاش شد…ولم کرد و رفت عقب.
-همه چیزو بهم ریختی پونیکا.
از سر راهم کنارش زدم:
-خوب کاری کردم…حقش بود.
رفتم خونه و در رو پشتم محکم به هم کوبیدم. پشت در نشستم و سر دردناکم و محکم کوبیدم به در:
-تو دیگه نشو درد لای استخونام…
از سر درد کلافه شدم. میخواست چی بهم بگه؟ حرفاش رنگ و بوی خوبی میداد…شبیه یه اعتراف شیرین بود اما ساناز با ورود نا به هنگامش همه چیزو به هم ریخت.
اینطور فکر کردم اما خودمم میدونستم بیشتر بخاطر نقشه ی خودم بود ولی به هر حال به کنف کردن ساناز می ارزید. رفتم تو آشپزخونه و دو تا مسکن خوردم. اون شب تا سحر خوابم نبرد و وقتی هم که خوابیدم مدام کابوسای ترسناکی میدیدم.
جمعه بود و بردیا مثل همیشه رفته بود پیش مرجان البته حالا حرفای مهمی هم بود که میخواست به مادرش بگه.به کابینت تکیه داده بود و پاش و با حالت عصبی به سنگای آشپزخونه میزد. مرجان که انگار متوجه استرس پسرش شده بود و احساس میکرد توی گفتن چیزی شک داره خودش سر حرف رو باز کرد:-چه خبر بردیا؟ اینروزا چیکارا می کنی؟پاهای بردیا از حرکت ایستادن. از کابینت فاصله گرفت و پشت میز نشست:-خبر مهمی دارم مرجان…مرجان قابلمه ی پر از آب و گذاشت رو گاز…شعله ی زیرش رو زیاد کرد و به بردیا خیره شد:-سراپا گوشم بردیا خان.بردیا من من کنان گفت:-خوب…خوب فکر کنم یه تصمیمات جدیدی برای زندگیم گرفتم… نفسش و فوت کرد بیرون. هیچوقت برای حرف زدن انقدر خودش رو به زحمت ننداخته بود. مرجان لبخند گرمی زد: -چه تصمیماتی؟ نکنه میخوای زن بگیری؟ یه دستی زد و از نگاه بردیا متوجه شد که به هدف زده. با خنده ادامه داد: -ببین اینجا چه خبره! آره بردیا خان؟ میخوای زن بگیرم برات؟! بردیا کلافه شد: -مرجان خانوم اگه میخوای بهت بگم تیکه ننداز لطفا. مرجان لبخندش و خورد و جدی شد: -باشه. حالا این دختر خوشبخت کیه؟ هرچند که خودم میدونم اما میخوام از دهن خودت بشنوم. بردیا بلند شد و رفت کنار مادرش به اپن تکیه داد: -جسارت نباشه اما اشتباه میکنی…اونی که شما فکر میکنی نیست. -اتفاقا همونیه که من فکر میکنم…مگه منظورت پونیکا نیست؟ چشمای بردیا گرد شد و با تعجب پرسید: -شما از کجا میدونی؟ انقدر تابلو بودم؟ واقعا تعجب کرده بود. مرجان نمک توی آب جوش ریخت و گفت: -نه عزیزم ولی مادری که رنگ نگاه بچه هاش و نخونه مادر نیست…تو کافیه به یچیز فکر کنی تا من بفهمم چی تو فکرته. بردیا دستاش و کرد تو جیبای شلوارش: -خوب حالا که میدونی نمیخوای بگی نظرت چیه؟ مرجان یه لنگه ابروش و برد بالا: -یعنی باور کنم به نظر من اهمیت میدی! بردیا اخم کرد: -این چه حرفیه…؟معلومه که نظرت مهمه. -خوب اگه بگم دور این دختر و یه خط قرمز بکش قبول می کنی؟ بردیا سرش و بالا انداخت: -نه، اما تلاش میکنم راضیت کنم. -راستش منم قصد مخالفت کردن ندارم…اولا به سنی رسیدی که خودت واسه خودت تصمیم بگیری بعدم من خودم زندگیم و با مردی که تفاهم زیادی با افکار و عقایدم نداشت شروع کردم و حتی یه ثانیه هم از انتخابم پشیمون نشدم. نمیتونم برای تو تصمیم بگیرم. مرجان به یاد گذشته آهی کشید و ادامه داد: -اما فقط خوب چشمات و باز کن و مطمئن شو پونیکارو میشناسی…درضمن باید در مورد این دختر خیلی مراقب باشی. تو زندگیش زجر زیادی کشیده…همین قضیه ی پدرش و اینارو میگم. اگه واقعا میخوایش باید خیلی مراقب باشی که اذیتش نکنی. بردیا لبخند زد: -لازم به گفتن نبود چون خودم حواسم هست…یعنی مشکلی ندارید؟ -نه چه مشکلی؟! کی بریم برای گل پسرم خواستگاری؟ بردیا از شنیدن واژه ی خاستگاری حس عجیبی بهش دست داد: -خواستگاری؟ مرجان اخم کرد و دست به کمر زد: -پس چی؟ فکر کردی چون دختره بغل گوشته باید همینطوری دستش و بگیری بیاریش سر زندگیت؟ عشق و زندگی و ازدواجم مثل کارت میمونه. قوانین خودش و داره… -منظورم این نبود…راستش من هنوز به خودش نگفتم. مرجان تعجب کرد: -نگفتی؟! هه…شاید اصلا از تو خوشش نیاد خوب. باید اول به خودش میگفتی شما که دیگه بعد از این همه همسایگی و دوستی با هم تعارف ندارید! -به این سادگی ها هم نیست…اما مطمئنم اونم من و… هرکار کرد کلمه ی دوست داشتن تو دهنش نمی چرخید. تک سرفه ای زد و دیگه چیزی نگفت. مرجان منظورش و فهمید و سریع پرسید: -از کجا انقدر مطمئنی اونم دوستت داره! -بس که خوش تیپم… این و گفت و خندید. مرجان با قاشق چوبی زد تو پهلوش: -پونیکا دختر خوشگل و خوش قد و بالائیه…پسرای خوشتیپ دور و برش کم نیستن. اگر بر طبق خوشتیپی میگی بذار در کوزه آبش و بخور. بردیا خندش و خورد و جواب داد: -این یکی از دلایلش بود. و بعد جریان چند شب قبل رو برای مرجان تعریف کرد. البته قضیه ی حوله پوشیدن پونیکارو نگفت. از واکنش مادرش میترسید. فقط گفت پوینکا به حرفش گوش نداده و برگشته توی سالن تا ساناز و حرص بده…از طرفی هم با ساناز صحبت کرده بود و میدونست اون دیگه چیزی به کسی نمیگه. به نظرش ساناز واقعا دختر قابل اعتمادی بود.  مرجان با شنیدن ماجرا انگشت اشارش رو گزید: -واقعا این کارو کرد؟ بعد خندید: -خدا به دادمون برسه با این دختره…! بردیا هم خندید: -از این جور کارای عجیب زیاد میکنه! مرجان تیکه انداخت: -بردیا خان بدجور دلت و دادی رفته که اینطوری میخندیا! فکر نکن حواسم نیست قدیما اینطوری نمیخندیدی. بردیا اخم کرد: -شما همون ناهارت و درست کن…امروز رو مود تیکه انداختن به منی انگار. از آشپزخونه بیرون رفت و روی مبل حال نشست. هیچ فکرش رو هم نمیکرد مادرش انقدر راحت کنار بیاد. البته مرجان همیشه با بچه هاش دوست بوده و یادشون داده بود هرچیزی رو با جرات بهش بگن حتی اگر اشتباه بود.  و با خوش اندیشید که انتخاب پونیکا اشتباهه یا درست؟! یادش رفته بود که عشق درست و غلط سرش نمیشه.گوشی سفید و بزرگم توی دستم بود و هنوز مردد به جمله ام نگاه میکردم.  نوشته بودم: -بردیا بابت اون شب متاسفم…نمیدونم چرا یهو بچه شدم و… کف دستم یخ کرده بود و مشتش کردم. لبم رو گزیدم و زیر لبی گفتم: -خیلی مزخرف شد…من و عذرخواهی؟ بَک اسپیس رو گرفتم و جمله رو پاک کردم. -چرا پاکش کردی؟ خیلی خوب بود که… یه سکته ی ناقص زدم و از جام پریدم بالا. شونم محکم خورد نمیدونم به کجای صورت بردیا که صدا داد. دستم و روی قلب لرزونم گذاشتم و برگشتم طرفش. چونش و گرفته بود تو دستش. با حالت عصبی پوست لب پایینم رو میکندم و یه قدم رفتم جلو: -چی شد بردیا؟ معلوم نبود این بشر چطوری همیشه انقدر آروم میاد که متوجه ورودش نمیشم. صورتش و که آورد بالا، چشمای عصبانیش رو که دیدم، لالمونی گرفتم و همون یه قدم رو هم رفتم عقب. یکم چونش و توی دستش این ور اونور کرد: -چرا اینطوری دیوونه بازی درمیاری؟ نگاه به ساعت کردم. یازده شب بود…به ساعت اشاره کردم و طلبکار پرسیدم: -این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟ یکم فکش رو بدون کمک گرفتن از دستش تکون داد و جواب داد: -همین الان از سر کار برگشتم. اومده بودم… نذاشتم حرفش و ادامه بده و ادامه ی حرفش رو گرفتم: -اومده بودی یه سر بزنی. وقتی دیدم بر و بر نگاهم میکنه و چیزی نمیگه کف دستم و جلوش بلند کردم: -لطفا اون کلید و بهم بده. حق نداری هروقت دلت خواست و بی خبر بیای تو…حداقل یه زنگ بزن. نگاهش رنگ و بویی از شیطنت گرفت…لبخند کجی نشست گوشه ی لبش: -کلید و میخوای؟! با سرم تایید کردم. یه قدم رفت عقب و دسته کلیدش رو از جیبش بیرون کشید: -خوب پس بیا ازم بگیرش. معلوم نبود واسه ی چی انقدر سرخوش میزنه. از اینکه با پررویی اس ام اس عذرخواهیم رو خونده بود دلخور و عصبی شدم و پوزخند زدم: -هه…خوب من اگه بخوام بیام بگیرمش بهم نمیدیش که…میخوای من و مترسک کنی بهم بخندی! کلید و انداخت توی انگشت اشارش و تکونش داد: -امتحان کن خودت ببین کلید و بهت میدم یا نه…مطمئن باش اگه بتونی مقاومت کنی بهت میدمش. بازیش گرفته بود؟ دستام و مشت کردم و با قدمای محکم و استوار رفتم طرفش. انگشت اشارم و آوردم بالا و جلوش تکون دادم: -وای به حالت اگه جرزنی کنی. نگاهی به دسته کلید انداختم و از زیر کلیدا گرفتم و خواستم بکشمش بیرون. نه تکونی به خودش داد و نه فشاری برای بیرون کشیدن کلید از دستم بهش وارد کرد فقط حلقه ی جاسوییچی رو بین انگشت خم شده روی بنده انشگتش گیرداده بود و من هرچقدر میکشیدمش حتی دستش تکون هم نمیخورد. با غیط نگاهی به چشمای خندونش انداختم و مصمم تر شدم که حتما جاسوییچی و از دستش بیرون بکشم. چهارچنگولی افتاده بودم به جون یه انگشتش و سعی داشتم بازش کنم. انقدر مشغول بودم که وقتی دسته کلید رو کشید عقب منم با دسته کلید رفتم تو بغلش. یه دستش به کلید بود و دست من روی دستش. اون یکی دستش و پیچید دور کمرم و باعث شد از تعجب درخت رو سرم سبز شه. همینطور که صورتش و میاورد جلو من خودم و میکشیدم عقب. واقعا از حرکتش توی بهت و حیرت فرو رفته بودم و نمیتونستم چیزی بگم. انقدر رفتم عقب که تا کمر خم شده بودم. وقتی دیدم نگاهش توی صورتم گشت و روی لبم نشست توی دلم گفتم چی بهتر از این؟ ایندفعه مست هم که نبود. چشمام رو بستم و اجازه دادم ادامه بده هرچقدر چشمام و بسته نگه داشتم دیدم خبری نیست. صدای جدیش بلند شد: -چرا چشمات و بستی؟ چشمام و سریع باز کردم. همونطوری خم شده بودم و دستش دور کمرم پیچیده شده بود ولی سرش دیگه تو دو سانتی صورتم نبود و عقب کشیده بودش. دستش و از دور کمرم باز کرد و چون ناگهانی این کارو انجام داد نزدیک بود تعادلم رو از دست بدم و بخورم زمین. با بدبختی تعادلم رو حفظ کردم و از مبل چسبیدم. از عصبانیت رو به انفجار بودم. دست کلید کف دست عرق کردم بود. خم شد و درحالی که کلیدارو و از دستم بیرون می کشید گفت: -خوش گذشت. بعد با خنده و سرخوشی رفت سمت در. بلاخره از اون حالت گنگی بیرون اومدم و جیغ کشیدم: -بیشعور…قرار شد جرزنی نکنی! برگشت طرفم: -من که جرزنی نکردم. خودت نتونستی مقاومت کنی و زود تسلیم شدی. دندونام و شم روی هم سابیدم بالشتک روی کاناپه رو برداشتم اما قبل از اینکه بهش بخوره پرید بیرون و درم پشتش بست.فریاد زدم:-بردیا خان پس بچرخ تا بچرخیم.رفتم روی مبل ولو شدم. یه طرفم عصبانی بود و یه طرفم سرخوش میزد…حالا نه اینکه خیلی هم کم ضایعم کرده بود ولی یه حسی بهم میگفت بردیا مردی نیست که فقط از روی تفریح اینکارارو با هر دختری بکنه…مطمئن بودم توی دلش خبرائیه ولی اینکه تو دلش باشه کجا و اینکه از زبونش بشنوم کجا! دستم رو روی قلبم که خودش رو با بیقراری به در و دیوار سینم میکوبید گذاشتم…واقعا بدجور من و برده بود لب چشمه و تشنه برم گردونده بود ولی در همیشه روی یه پاشنه نمیچرخه…-بردیا خان مراقب خودت باش!!ا
25 / 04 / 1392 653 بازدید
درحال تکمیل +