close
خرید vpn

رمان زیبای سمفونی مرگ ( قسمت 8 )

[ قسمت هشتم ]     ظرفای روی میز رو جمع کردم و نگاهی به بردیا انداختم که ولو شده بود روی کاناپه، و در حالی که یه خلال دندون گوشه ی لبش بود،…

دلنوشته،کپشن | lifesms.ir
جدیدترین پست هاNEW!
  1. من عاشق هنر بودم...
    ارسالی سه شنبه 16 آذر 1395
  2. چگونه اینقدر بی منی؟
    ارسالی سه شنبه 16 آذر 1395
  3. در قفس سکوت نشانده ام...
    ارسالی دوشنبه 15 آذر 1395
  4. شهری که تو را ندارد...
    ارسالی دوشنبه 15 آذر 1395
  5. زندگی می‌گفت...
    ارسالی یکشنبه 14 آذر 1395
  6. آرزو کُنمت...
    ارسالی یکشنبه 14 آذر 1395
  7. شب گهواره‌ای ‌ست...
    ارسالی شنبه 13 آذر 1395
  8. دستهایت بیماری سختی بود...
    ارسالی شنبه 13 آذر 1395
  9. شمال یا جنوب؟
    ارسالی جمعه 12 آذر 1395
  10. جهان را...
    ارسالی جمعه 12 آذر 1395
×
اطلاعیه سایتی نو و متفاوت...
تبلیغات

[ قسمت هشتم ]

http://up.lifesms.ir/up/lifesms/tir-92/roman-samfoni.jpg

 

 

ظرفای روی میز رو جمع کردم و نگاهی به بردیا انداختم که ولو شده بود روی کاناپه، و در حالی که یه خلال دندون گوشه ی لبش بود، فیلم می دید. دلم می خواست با ظرفای توی دستم بزنم توی ملاجش، من کار کنم آقا ولو بشه فیلم ببینه!
- خیلی ممنون که این قدر کمک می کنید بردیا خان!
سرش رو چرخوند طرفم:
- خب تو هم جمعشون نکن، من که گفتم بذار باشه فردا خودم جمعشون می کنم. امروز توی دادگاه خیلی اذیت شدم حوصلش رو ندارم.
ظرفای شام رو بردم دونه دونه چیدمشون توی ماشین ظرف شویی. امشب مامان بردیا و بهار اومده بودن برای شام خونش و من رو هم دعوت کردن تا شام رو باهاشون بخورم. منم که از خدا خواسته سریع پریدم این ور. از اون روز مدام نقشه های مختلف می کشیدم تا کارش رو تلافی کنم، ولی بردیا شده بود ستاره ی سهیل و با زور می شد دیدش، چه برسه به …
از مامان بردیا خیلی خوشم اومده بود، یه زن مهربون و شوخ بود، اما نه اون قدر شوخ که بشه لودگی. باهاش می خندیدی و شوخی می کردی ولی طوری بود که نمی ذاشت از حدت خارج بشی، به قول معروف احترام خودش رو داشت.
تا ظرفا توی ماشین شسته می شد میز رو مرتب کردم و وسایل رو گذاشتم توی کابینتا. جاهاشون رو هم بلد نبودم و الکی می چپوندمشون توی سوراخ سمبه های خونش. رفتم روی اپن نشستم به فکر کردن. باید همون حیای نداشته ام رو هم می ذاشتم کنار و می زدم به سیم آخر. بدجور عقده ی اون شب مونده بود روی دلم. یه نگاه از توی شیشه ی مایکروویو به خودم انداختم. موهام رو از زیر تیغ ماهی بافته و بالای سرم گوجه کرده بودم. یه پیراهن سفید و آستین کوتاه که تا روی رون پام بود، پوشیده بودم. یقه ی مربعی و یه کم باز داشت، زیر دامنش با سنگای براق کار شده بود و از روی کمر گشاد می شد که پارچه ی دامنش هم لَخت بود. همچین دلبر و لوند هم به نظر نمی رسیدم، اما بد هم نبودم. بیشتر ملوس و بچگونه می زدم تا جذاب و پسرکش! با شنیدن صدای قدم های بردیا افکارم رو کیش کیش و کارایی که قرار بود بکنم رو مرور کردم.
پشتم ایستاد:
- همه رو که تمیز کردی، دستت درد نکنه.
نتونستم وسوسه ی درونیم رو مهار کنم و با نقشه ی قبلی برگشتم طرفش، شیطون که لبخند زدم رنگ نگاه بی رمق و خسته ی اون هم به شیطنت تبدیل شد. انگار حالات درونیش تاثیر مستقیمی روی آبی چشماش داشت. الان رنگ نگاهش شبیه به یک اقیانوس متلاطم و خوشرنگ توی یه ظهر آفتابی شده بود. لبخندی که روی لبش نشست رو خیلی زود مهار کرد و اخم ظریفی به ابروهاش اومد. حالاتش رو میشناختم، جدی نبود. یه جورایی با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن به مدل بردیا بود. این بار با سماجت دستام رو دور گردنش حلقه کردم و باعث شدم تعجب هم به حالتای مختلف نگاهش اضافه بشه. قبل از این که دستم رو باز کنه خودم رو جلو کشیدم و همین طور که دستام دور گردنش بود از روی اپن پریدم پایین.
یکی از دستام رو بردم بالاتر و موهاش رو گرفتم توی مشتم. یکی از ابروهاش رو برد بالا، رفتم رو پنجه ی پاهام تا هم قدش بشم، لب پایینم رو گرفتم به دندونم و براش چشم و ابرو اومدم. هر دو تا دستش رو دور کمرم حلقه کرد و با لحن شوخ و شنگی گفت:
- می دونم که داری تلافی می کنی و اینا بازیته، اما چه کنم که خوب قوانین بازی رو بلدی!
قبل از این که بتونم جوابش رو بدم از هجوم لب هاش نفس توی سینم حبس شد. با این که کار سختی بود، اما دیگه حس کردم ممکنه کار به جاهای باریک بکشه. واسه همین دو تا دستم رو با هم پایین آوردم و گذاشتم رو سینش، به شدت پسش زدم اما فقط یه تکون جزئی خورد، دوباره دست روی سینش گذاشتم و هلش دادم عقب.
اول یه کم گیج و منگ نگاهم کرد و در حالی که نفس نفس می زد یه قدم اومد جلو. شیطون خندیدم و رفتم سمت در:
- تازه شدیم یک به یک حالا ببین چه جوری تیر بارونت می کنم. بالاخره بازی رو خودت شروع کردی دیگه!
قبل از این که برم بیرون بازم برگشتم نگاهش کردم. هنوز به حالت عادی برنگشته بود و احتمالا تا یکی دو ساعتی همون جا خشکش می زد.
فردای اونروز صبح با نشاطی رو شروع کردم. تصمیم داشتم یکم خودم رو سرگرم آشپزی کنم و از خجالت شکمم در بیام. کوچیک تر که بودم مامانم همیشه غذا رو از دستم میگرفت و میگفت سبزیجات بدمزه رو با زور بکنم تو معده ی فلک زدم…اعتراض هم که میکردم میگفت وقتی بزرگ شدی ازم تشکر میکنی…
اما من یک درصد هم ممنونش نبودم چون هزار جور مرض معده ای و سوءتغذیه گرفتم. به یاد گذشته ها آه کشیدم و فکر کردم بد نباشه برم به مادرم سر بزنم.
به بردیا اس ام اس دادم که هروقت برگشت یه سری به خونم بزنه.
جواب اس ام اسم و کوتاه داد:
-فکر کن نیام!
خودمم میدونستم خیلی پرروام! آخه کدوم دختری جرات میکرد بعد از کاری که من دیشب با بردیای فلک زده کردم دوباره دعوتش کنه…؟! من کاری نداشتم که دیگران چیکار میکنن، مهم این بود من همونطور که دلم میگفت پیش میرفتم. 
پیش بند بسته بودم و کل هیکلم آردی شده بود…نگاهم رفت سمت ساعت. نه…ای کاش کار بردیا یه زمان معین داشت اصلا معلوم نبود کی میره و کی میاد. گاهی جمعه ها هم مجبور میشد بره دادسرا. 
شیرینی هارو از توی فر درآورده بودم و میخواستم تستشون کنم ولی صدای زنگ مانع اینکار شد. با گفتن اینکه چه عجب یاد گرفت زنگ بزنه در رو روش باز کردم. بدون اینکه بهم سلام بده اومد تو و طعنه ی محکمی بهم زد:
-شیرینی های من کو؟
ابروهام رفت بالا:
-یادم نمیاد گفته باشم برات شیرینی درست کردم!
-بوش کل آپارتمان و برداشته.
شونه ی دردناکم و توی دستم فشردم و رفتم تو آشپزخونه:
-برای تو که درست نکردم…واسه خودمه.
-پس چرا زنگ زدی بیام اینجا…میخوای بازم کار بدی دستم؟
پس نمیخواست خودش و بزنه به اون راه که مثلا هیچی نشده! داشت کار دیشبم رو به روم میاورد.
پوزخند زدم:
-یه امشب رو بهت مرخصی میدم. 
اومد تو آشپزخونه:
-اگه مرخصی نخوام چی؟
داشت گولم میزد. من که به راحتی ها رو دست نمیخوردم:
-یادمه چند بار گفتی من سبک تو نیستم.
شونه هاش و انداخت بالا و به شیرینی ها نگاه کرد:
-مردم سلیقشون عوض میشه دیگه…
بعد دستش و کشید رو موهام:
–چقدر آردی شدی.
بی هوا یدونه شیرینی برداشت و یه گاز گنده بهش زد. با کنجکاوی و امیدواری عینهو گربه ی شرک زل زده بودم بهش ببینم نظرش چیه. به سرفه افتاد و شیرینی رو انداخت داخل سینی فر:
-افتضاحه!
چه رک! چشک غره ای بهش رفتم و گفتم:
-خیلی هم خوش مزست…الکی ایراد نگیر.
یه سرفه ی دیگه هم کرد و گفت:
-به جان خودم ایراد نیست…شور شده.
سرم رو با گیجی خاروندم:
-شور؟ مطمئنم توش شکر ریختم.
بعد خودم یکم چشیدمش…اونقدر که بردیا اداش و در آورد شور نبود اما واقعا یکم شور شده بود.
-چقدر توش نمک ریختی؟
موبایلم رو از روی کابینت برداشتم و به دستور غذا نگاه کردم:
-اینجا نوشته یه ردیف باریک…
بردیا نمک پاش و داد دستم و کف دستش و آورد بالا:
-بهم نشون بده یه خط نمک چقدر میشه.
موبایل و گذاشتم سرجاش و نشونش دادم چقدر ریختم.
پوزخند زد و برای خالی کردن دستش تو سینک کف دستاش و بهم زد:
-بانـــوی گرامی، این شد یه کف دست نمک که!
شونه هام و انداختم بالا:
-اصلا میریزمشون دور.
بعد سینی رو توی آشغالی خالی کردم:
-ایندفعه سعی میکنم همون یه خط نمک و بریزم.
دستش و کرد تو آرد و زد نوک دماغم:
-بابا پشتکار!
دستای آردیم و مالیدم به کتش. اول متحیر نگاه به کتش کرد و بعد درحالی که با نگاهش تهدیدم میکرد کتش و درآورد و آستیناش و زد بالا:
-من آردی میکنی؟! دلمم ازت پره، فقط ببین چه بلایی به سرت بیارم.
اومدم از دستش فرارکنم که سریع از مچم گرفت. کف دستش و گذاشت پس کلم و با زور کلم و کرد تو ظرف آرد. تا پلکام هم آردی شده بود. سرفه میکردم آردا تو هوا پخش میشدن…وقتی که گذاشت کلم و بیارم بیرون حس خفه گی بهم دست داد و از عصبانیت دود از کلم بلند شد. جیغ زدم:
-تو خجالت نمی کشی در برابر دخترا از زور بازوت استفاده میکنی؟
بی خیال شونه هاش و انداخت بالا و درحالی که دستاش توی جیب شلوارش بود رفت تکیه داد به کابینت.
با لحن تخسی گفت:
-مگه تو خجالت کشیدی در برابر من از حربه های زنانت استفاده کردی!
من که کلا چیزی به نام خجالت سرم نمیشد. با آستینم صورتم و نصفه نیمه پاک کردم…
وقتی دید از زور حرص طبق معمول بغض کردم نگاهش رنگ محبت گرفت:
-اصلا این بچه بازیا چیه ما درمیاریم؟ چرا مثل دو تا آدم عاقل و بالغ با هم دوست نشیم؟
نشستم رو زمین و پاهام و دراز کردم. لبام و خیلی لوس جمع کردم و دادم جلو:
-نمیخوام!
از ژستم شلیکی خندید و اومد نشست کنارم:
-چرا؟ 
-تو خیلی بدجنسی…چرا کلمو کردی تو آرد!؟ ببین جه شکلی شدم!
و به صورت و بدنم اشاره کردم.
-عیب نداره…عوضش یاد میگیری با دم شیر بازی نکنی.
شونش و زد به شونم…هولش دادم عقب:
-تو دم موشم نیستی چه برسه به دم شیر!
نشسته بودیم کف آشپزخونه و دعوا میکردیم…خُل تر از ما هم پیدا میشد؟ دلم اعتراف میخواست…میخواستم به عشقی که مطمئن بودم توی دلش داره اعتراف کنه.
-اگه دلت میخواد باهات دوست شم باید اعتراف کنی و اون چیزی که اون روز میخواستی بهم بگی رو زود بگی. 
بردیا دستم رو از روی زمین برداشت و روی نبضم و ناز کرد. یعنی قلبم از این محکم تر محال بود بکوبه…صداش فکر کنم به گوش بردیا هم رسید:
-بیا دیگه بازی درنیاریم و تو هم لطفا یه بار توی زندگیت مثل بچه ی عاقل بشین گوش کن.
منتظر و با چشمای درشت شده بهش خیره شدم.
-با این که اصلا کار راحتی نیست باید بگم یه مدتی هست که بدجور درگیر یه جفت چشم قهوه ای رنگ شدم…چشمایی که…
با عصبانیت پریدم وسط حرفش:
-چشمای من فندقیِ…قهوه ای نیستش که.
اول چند لحظه مبهوت نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده:
-یعنی راه نداره تو خرابکاری نکنی! هان؟
خودم هم خندم گرفت. بردیا من و کشید و نشوند رو زانوهاش و گفت:
-اصلا بی خیال اعتراف، انگار قسمت نیست…این مدلی قشنگتره.
بعد من و بوسید. عمیق و طولانی…اینبار مانعش نشدم. خودم بیشتر از اون میخواستم…راست میگفت مگه حتما باید میگفت عاشقمه؟! من حرف دلش و از نگاهش خونده بودم.
اون شب شیرینی اعترافش و به دست آوردن بردیا یه طرف که بهم خیلی مزه داد اما از اینکه خودشم صورت و لباسش آردی شد بیشتر حال کردم.
با فشار هایی که دستی به بازوم وارد میاورد یه چشمم و اون هم نسیه باز کردم. بردیا داشت تکونم میداد…اومی کشیدم و روم و برگردوندم اونوری. صدای معترضش بلند شد:
-پونیکا پاشو دیگه…مامانمینا دارن میان اینجا!
شونه هام و نصفه نیمه انداختم بالا و پتو رو لای پاهام چلوندم:
-خوب بیان…
صدام شول و ول بود. بردیا دوباره مثل ویبره ی موبایل تکونم داد:
-خوب اگه مامانم تو رو تو تخت خواب من ببینه که فاتحم خوندست. پاشو دیگه…اَه!
دوباره یه چشمم و باز کردم:
-اَه چیه بی ادب؟! خوب میخواستی دختر نیاری تو رخت خوابت.
باز یکم تو جام وول خوردم و بی توجه به بردیا چشمام و بستم.
صدای دور شدنش و از تخت شنیدم:
-اینطوریاست دیگه!
حتی نگاهش هم نکردم. میترسیدم وقتی چشمام و باز میکنم خواب از توشون بپره. گرمای پتو و حال رخوت زدم باعث شد چشمام گرم شه و داشت خوابم میبرد که حس کردم دو تا دست رفت زیرم و من و بلند کرد. میدونستم جز بردیا کسی نمیتونه باشه. همونطوری که چشمام بسته بود سرم رو گذاشتم رو سینش. نهایت نهایتش فکر میکردم میبرتم میذاره تو خونه ی خودم رو تخت بخوابم. با شنیدن صدای شرشر آّب اومدم چشمام و باز کنم و ببینم صداش از کجاست که تمام هیکلم تو آب رفت. چشمام تا آخرین حد ممکن باز شد و جیغ کشیدم:
-چیکار میکنی دیوونه؟
از دست و پایی که توی وان میزدم خودشم خیس شد. لباس خواب سفید سبکم اومده بود روی آب. چیزی نمونده بود بزنم زیر گریه. از وان فاصله گرفت و انگشت اشارش و خیلی جدی جلوم تکون داد:
-زود بیا بیرون لباس تنت کن! هیچ خوشم نمیاد مامانم و بهار این شکلی ببیننت.
صدای بسته شدن در پشتش که اومد انگاری از شوک و ناباوری خارج شدم:
-بیشور…نمیتونستی مثل آدم بیدارم کنی؟
اصلا هم یادم نبود چقدر تلاش کرده بود بیدارم کنه. انگار وقتی خواب از کلم پرید فهمیدم بردیا حق داره و مامانش اگه من و اونجا میدید خیلی بد میشد. لباس خواب و از تنم درآوردم و پرتش کردم تو سبد رخت چرکا. وقتی بدنم به دمای آب عادت کرد شامپوی بردیارو برداشتم و یه عالمه توی کف دستم خالی کردم. بعد از اینکه حموم کردنم تموم شد سرم رو گذاشتم رو بالشتک وان و یک ربعی میشد که توی آرامش و خلاء به هیچی فکر نمیکردم…صدای در زدن بردیا باعث شد زیر لبی فحشش بدم:
-پونیکا زود باش دیگه…چیکار میکنی اون تو؟
صدام و انداختم سرم:
-کشتی من و! اومدم.
تک ضربی به در زد:
-زود…
با حرص و عصبانیت از وان بیرون اومدم و حوله ی سپیدش و پیچیدم دورم. از موهام آب میچکید…با قدمای محکم و مصمم رفتم طرف در و با شتاب بازش کردم. من و که با اون هیبت دید لبخند زد:
-چه عجب! فکر کردم تو وان خفه شدی.
برو بر با دلخوری نگاهش کردم و بعد درحالی که میرفتم سمت در گفتم:
-اگه من دیگه به تو نگاه هم کردم…
از کنارش که رد میشدم چشم غره ی جانانه ای بهش رفتم:
-پونیکا نیستم!
چند قدم دور نشده دلا شد و دستش رو حلقه کرد دور بازوم:
-بی خیال خورشید خانوم…حالا نارحت میشی چرا؟
خواستم بازوم و از تو دستش دربیارم که هر دو تا دستام و گرفت و من و با زور نشوند رو صندلی میز توالت.
-میشینی همین جا تکونم نمیخوری…وگرنه با خودم طرفی!
سشوار سفید و مشکی مارک فیلیپسش رو از داخل کشوی اول و عریضِ میز توالت درآورد. ذوق کردم و مثل بچه های حرف گوش کن نشستم تا موهام و سشوار بکشه. قبل از این هیچوقت کسی از روی محبت موهام و سشوار نکشیده بود. آرایشگر برای پولش اینکارو میکرد و زیر دستای بی رحمش بدتر آدم احساس بدی بهش دست میداد. 
بردیا خیلی لطیف و نرم موهام و شونه میزد و خشکشون میکرد. همچین با دقت و متفکر با موهام بازی میکرد که انگار داره یه کشف مهم انجام میده. وقتی دید با خنده نگاهش میکنم سشوار و خاموش کرد و گذاشت رو میز:
- میخندی؟ واقعا که حق داری بخندی! ببین به چه روزی انداختی مارو!!
دستی لای موهای خشک شدم کشیدم و چرخیدم طرفش:
-ازخداتم باشه.
موهام و زد پشت گوشم و خم شد کنار لبم رو خیلی نرم و کوچولو بوس کرد:
-از خدامه…
بعد راست ایستاد و رفت سمت در:
-همین جا بشین الان برمیگردم.
بعد از رفتنش من هم رفتم پشت پنجره وایسادم و به بارش ریز و بی وقفه ی برف نگاه کردم. یک هفته ای میشد که تسلیم خواستن بردیا شده بودم. بردیا هم مثل همه ی مردای دیگه بود و بیشتر فکر و ذکرش روی رابطه میچرخید اما یه تفاوت بزرگ با خیلیاشون داشت و من هم بخاطر تفاوتش بود که تسلیمش شدم…این تفاوت که بردیا اول عاشق میشد و اینکارو با کسی که عاشقش بود انجام میداد. از طرفی من هیچوقت به این چیز ها اهمیت نمیدادم و حتی قبل از ازدواج با کیان هم دختر نبودم…حالا دیگه با وجود مطلقه بودن هیچ مشکلی با این موضوع نداشتم. میدونستم محاله بردیا فقط من و برای همخوابه بودنش بخواد و بزنه زیر قول و قراراش. اصلا توی مخیلم نمیگنجید که همچین آدمی باشه.
با صدای در ورودی به خودم اومدم. بردیا درحالی که لباسام دستش بود اومد تو اتاق و با حرکت پر شتابی لباسارو توی دستم انداخت:
-زود باش لباسات و بپوش میترسم برسن.
عین بچه های خطاکار بود که سعی در پنهون کردن شیطونیشون دارن. دستی به سرش کشید و روش و از من گرفت:
-هیچوقت جمعه ها مامانم نمیومد اینورا!
بیشتر با خودش حرف میزد تا من. یه پیرهن سفید با گل های درشت صورتی-زرد بود. لباسام و پوشیدم و درحالی که موهام و از بالا میبستم نگاهش کردم که داشت میرفت طرف حموم. 
قبل از اینکه بتونه بره تو سوالی که مدتی میشد ذهنم رو درگیر کرده بود پرسیدم:
-حالا چرا انقدر ترسیدی؟! تو که گفتی با مامانت صحبت کردی!
تیشرت سرمه ای رنگش رو وسط راه از تنش خارج کرد و چشمم افتاد به خالکوبی پشتش که عضله های پیچ در پیچش رو زیرش قایم کرده بود. جواب داد:
-صحبت کردم…اما مامانم توصیه کرد اول به خودت بگم و تا وقتی که جدی با مامانت صحبت نکرده و محرم نشدیم دست از پا خطا نکنم.
قش قش خندیدم:
-چقدرم تو به حرف مامانت گوش دادی!
طلبکار نگاهم کرد:
همش تقصیر توئه دیگه.
دستم و زدم به کمرم:
-تقصیر من چیه؟
در حالی که میرفت توی حموم خندید:
-از بس که خوشگلی!
ناخودآگاه یه خنده ی سرخوش و پت و پهن روی لبم نشست که هرکار کردم جمع نشد.
رو به روی مامان بردیا و کنار بهار نشسته بودم. مرجان جون به خیارای حلقه حلقه شده ی توی بشقابش نمک پاشید و بهم تعارف کرد:
-پونیکا جون خوب شد که تو هم اینجایی.
بعد رو به بردیا پرسید:
-بردیا باهاش صحبت کردی؟!
بردیا تایید کرد و من توی دلم گفتم کارای دیگه هم کرده.
بردیا تایید کرد و من توی دلم گفتم کارای دیگه هم کرده. یدونه خیار برداشتم و تشکر کردم.
برگشتم سمت بهار که سرش و کرده بود تو گوشیش. احساس می کردم از چیزی دلخوره، زدم تو پهلوش:
-ناراحتی!! بخاطر قضیه ی من و بردیاست؟
نگاهم کرد و لبخند گرمی زد:
-نه عزیزم به نظر من تو و بردیا خیلی با هم مچید و به هم میاید…
بدون توجه به حضور بردیا و مامانش دوبار از بهار پرسیدم:
-بخاطر سانازه؟
بهار نگاه گذرایی به بردیا که شیش دانگ حواسش به ما بود انداخت:
-خوب من از وقتی بچه بودیم محرم راز ساناز بودم و دلم سوخت براش…به خدا اگه ساناز و بردیا به هم میرسیدن انقدر خوش حال نمیشدم اما یکم فکر ساناز مشغولم کرده.
سرم رو تکون دادم:
-درک میکنم…اونم به هرحال باید کنار بیاد.
قبل از اینکه بهار چیزی بگه مامان بردیا ازم پرسید:
-عزیزم با مادر و پدرت صحبت کردی؟
از شنیدن اسم پدر تنم لرزید و کوتاه جواب دادم:
-هنوز نه.
-خوب صحبت کن…من که میبینم پسرم با این سنش بلاخره دم به تله داده عجله دارم. ایشالا منم با مادرت صحبت میکنم یه روز برای خواستگاری خدمت برسیم.
دیگه از اون حالت غمزده خارج نشدم و جواب دادم:
-خوش اومدید…در اسرع وقت با مادرم صحبت میکنم. 
بعد به این فکر کردم باید حتما برم مامانم و ببینم و بهش خبر بدم. قیافه ی مامانم و وقتی خبرم و میشنید توی ذهنم تجسم کردم…خدا به دادم برسه!
عمیقا توی فکر بودم و یهو یادم به لباس خوابم افتاد که خیس خیس انداختمش تو رخت چرکا و قرار بود برش دارم تا بوی نا نگیره. نمیدونم چرا خیر سرم فکرم و بلند گفتم:
-ای وای لباس خوابم و یادم رفت از تو سبد رخت چرکا بردارم.
قبل از اینکه از روی مبل پاشم بردیا چایی تو دهنش و پوف کرد بیرون و به سرفه افتاد…مرجان به بردیا مدام چشم غره میرفت و نگاه متعجب بهار بین من و بردیا میگشت. دستش و گذاشتم رو سرم و زیر لبی گفتم:
-عجب گندی زدم!
مرجان جون انقدر با سیاست بود که پیش من حرفی نزنه و سریع جو و عوض کرد اما میدونستم بردیا سر این موضوع قیامت به پا میکنه. این و از نگاهای آتیشیش که گاه و بی گاه به من مینداخت فهمیدم.
***
بردیا ظرفارو گذاشت روی اپن بالای ماشین ظرف شویی:
-ای بابا مرجان جان برای شما چه فرقی میکنه؟! من که قرار نیست دست به سرش کنم!
مرجان هنوز صداش بلند بود:
-یه بار ازت یه چیزی خواستم بردیا…لابد من یه چیزی میدونستم که توصیه کردم دست نگه داری دیگه. انقدر هول بودی؟
بردیا برای اولین بار توی عمرش از رابطه ی دوستانه و راحتی که با مادرش داشت پشیمون شد:
-منم نمیخواستم اینطوری شه…یهویی شد!
-گفته باشم بردیا خان. باید این دختررو زور کنی زودتر با مامانش حرف بزنه…آخر آبروی من و میبری با این کارات.
بردیا فنجونای چایی رو چید توی سینی و به مادرش که روی مبل نشسته بود نگاهی انداخت:
-خیلی خوب مادر من! اینکه حرص و جوش خوردن نداره…همین امشب باهاش حرف میزنم.
مرجان حرف بردیا رو رد کرد:
-لازم نکرده تو همون فردا باهاش صحبت کن…درضمن دیگه هم دست از پا خطا نمیکنی ها! جوونای این دوره و زمونه معلوم نیست چی تو کلشونه که به هیچ صراطی مستقیم نیستن…
بردیا چشم زیر لبی گفت اما خودش هم میدونست فقط برای آروم کردن مادرش کوتاه اومده و مثلا به حرفش گوش میکنه…بعضی وقتا فکر میکرد چیزی به نام عقل توی کله ی پونیکا نیست که انقدر خرابکاری میکنه. از به یاد آوردن قیافه ی وحشت زده ی پونیکا وقتی چنین سوتی ای داده بود لبخند به لبش نشست…
به محض رفتن مادرش و بهار که از خجالتش از موقع رفتن پونیکا توی اتاق سنگر گرفته بود رفت تا به پونیکا سر بزنه و احتمالا هم باید دعواش میکرد اما مگه دلش میومد جدی جدی پونیکارو دعوا کنه؟!
***
صدای زنگ در مجبورم کرد از پشت میز صبحانه بلند شم. غر زدم:
-حالا هیچوقت زنگ نمیزنه ها! دیشب دعوام کرد دیگه…چیکار داره؟
نزدیک در بودم و هنوز غر میزدم:
-اصلا بردیا خیلی وقته رفته سرکار که…
در و با شتاب باز کردم و خواستم دعواش کنم که از دیدن کسی که پشت در بود از عمق وجودم جیغ کشیدم و حس کردم حنجرم در حال جر خوردنه…اینجا چیکار میکرد؟!
چنان جیغ میکشیدم که گوشم زنگ زد. قبل از اینکه صدای کر کننده ی جیغم به گوش دیگران برسه دستمال سپیدی آغشته به مایع فرار روی دهنم قرار گرفت. نهایت سعیم رو برای نفس نکشیدن به کار بردم. مردی که اینطور به من حمله برده بود تنها نبود چند نفر سیاه پوش همراهش بودن…آیا از پس این همه مرد اون هم با وجود بیهوش کننده ای که روی دهن و دماغم رو پوشونده بود برمیومدم؟ البته که نه!
نیرویی نمونده بود تا صرف دست و پا زدن بشه…با نفس عمیقی که ناخود آگاه کشیدم احساس گیجی و رخوت کردم و دست و پام مثل دو عضو اضافی روی بدنم سنگینی میکردن. آخرین چیزی که ازبین پلک های خواب زده و خمارم و البته دید تارم دیدم خالکوبی آشنایی به شکل یه پری دریایی بود که با ظرفی داخل دستش رو تنش آب می ریخت.
بردیا وارد آسانسور شده بود و میخواست عدد پنج رو فشار بده که تلفنش زنگ خورد. شماره ی خونه ی مادرش که روی صفحه افتاد زیر لب غری زد و قبل از اینکه جواب موبایلش رو بده روی دکمه ی طبقه ی پنجم فشار آورد:
-سلام مرجان خانوم…شما من وکشتی انقدر از صبح زنگ زدی.
-خوب این همه زنگ زدم چرا جواب ندادی؟
-خودت که میدونی من سر کار جواب تلفن کسی رو نمیدم…
بعد با خودش فکر کرد بجزء پونیکا. لازم ندید به مادرش این رو بگه و حساسش کنه.
-بردیا جان از صبح هرچی زنگ میزنم خونه ی بنفشه پونیکا جواب نمیده…نگران شدم.
-اول که پونیکا کلا جواب تلفن خونه رو نمیده بعدم چیکار داشتید باهاش که از صبح زنگ میزنید؟
-هیچی فقط میخواستم حالش و بپرسم!
آسانسور ایستاد و بردیا در حین پیاده شدن با لحن مشکوکی از مادرش پرسید:
-مطمئنی فقط همین بود؟ مثلا نمیخواستی بهش بگی زودتر با خانوادش صحبت کنه.
-نه بابا فقط میخواستم حالش و بپرسم حالا خیلی هم بهش بگیم فکر میکنه چه خبره!
بردیا جلوی در واحد پونیکا وایستاد و به مرجان گفت:
-من همین الان میرم جدی با پونیکا صحبت میکنم و با زور دستش و میگیرم میبرم خونه ی پدرش. میخواستم صبح باهاش حرف بزنم که باهام قهر کرده بود.
کلید به قفل انداخت و در رو باز کرد. به محض دیدن خونه که سوت و کور بود ابروهاش و با شک و دو دلی توی هم جمع کرد:
-مرجان من بعدا بهت زنگ میزنم.
و سریع موبایل رو داخل جیب پالتوی سرمه ای رنگش انداخت:
-پونیکا؟ پونیکا؟
هرچقدر بیشتر می گشت کمتر به نتیجه میرسید. سریع با پونیکا تماس گرفت:
-دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است…
قبل از ردیف کردن جمله ی انگلیسی قطع کرد. از اونجایی که آدم محتاط و شکاکی بود نمیتونست دلش رو به اینکه پونیکا بیرون رفته و زود برمیگرده خوش کنه. میدونست که پونیکا به جز یک بار که حسابی هم بابتش تنبیه شده بود بدون خبر کردن بردیا جایی نمیره. هنوز انقدر شجاع نشده بود که بخواد برای خودش بچرخه. وقتی میرفت تا از آپارتمان خارج شه رد کم جون خط هایی که روی دیوار کشیده شده بودن نظرش رو جلب کرد و بهش نزدیک شد. درست مثل تقلا کردن برای آزاد شدن بود…مثل خط هایی که روی یخچال خونه ی پونیکا دیده بود. قلبش برای مدت زمان کوتاهی از حرکت ایستاد. فکر اینکه پونیکا ربوده شده بود دیوونش میکرد. مشت محکمی به دیوار زد:
-لعنتیا!
***
حدس میزدم حدود یک ساعت یا بیشتر از زمان به هوش اومدنم میگذشت و هنوز از زور ترس و وحشتی که از تکرار گذشته توی وجودم رخنه کرده بود نمیتونستم درست فکر کنم…چرا همایون باید یه بار دیگه من و میدزدید؟ هنوز انتقامش و نگرفته بود؟ پس توی تمام این مدت کجا بود؟ البته من هنوز همایون رو ندیده بودم و کسی که شخصا برای دزدیدنم اقدام کرده و من و توی چنگش گرفت پدر همایون بود که اسمش رو هم نمیدونستم. نه بدن درد داشتم و نه حتی جای یه خطساده روی بدنم…! فقط هنوز کمی احساس خواب آلودگی و رخوت میکردم. توی یه اتاقک کوچیک روی یه صندلی چوبی نشسته و دستام پشتم بسته شده بودن. هیچ کدوم از اینها دلیلی نمیشد تا من نترسم از زور ترس تمام تنم میلرزید. حالا از بار قبل بیشتر از زندگیم و وجود بردیا توی روزای رنگارنگم لذت میبردم و انگیزم برای زندگی بالا تر رفته بود.
در قهوه ای سوخته و درب داغون باز شد و من از دیدن هیبت نفرت انگیز همایون تمام تنم مشمئز شد و صورتم رو جمع کردم. صورتش خالی از هرگونه عاطفه و خشم بود. خالیِ خالی بدون هیچ حسی. اومد جلو و من که زبونم از ترس بند اومده بود سعی بی نتیجه ای برای دور شدن ازش داشتم. دو تا دستاش رو روی شونه های لرزونم گذاشت و صورتش رو مماس صورتم تنظیم کرد:
-اگه قول بدی دختر خوبی باشی کمکت میکنم فرار کنی!
موتور فکم بلاخره راه افتاد:
-چ…چرا…ولم…نمی کنی؟!
دستاش رو از روی شونه هام برداشت و رفت عقب:
-من دیگه کاری باهات ندارم…میدونی تنها چیزی که بعد از اینهمه سال کینه و نفرت و عطش انتقام نصیبم شد چی بود؟!
ولمش پایین اومد و با لحن محزونی ادامه داد:
-فقط و فقط نفرت بیشتر…اون هم نسبت به خودم. تازه فهمیدم چقدر راه و اشتباه رفتم…امروز از همیشه پشیمون ترم که چرا با زندگیت بازی کردم! پدرم بعد از اینکه تو فرار کردی مدتی رو قاچاقی از ایران خارج شد و به رابطاش توی خارج از ایران پیوست تمام گروه از هم پاشید و حالا برای اینکه بتونه اونور آب واسه خودش باند تشکیل بده داشتن پول زیاد واجبه اونهم پول پدرت. از روز اولی که برات نقشه میکشید تا با ربودنت از پدرت پول بگیره من کنارش بودم و نهایت سعیم رو برای پنهون نگه داشتنت و بهم ریختن نقشه هاش کردم اما اون بلاخره پیدات کرد و منم اگر میخواستم جلوش و بگیرم همه چیز بدتر میشد…
میون حرفش رفتم:
-چرا این کارارو باهام کردی همایون؟؟ تو…تو همچین آدمی نبودی!
-نبودم اما جبر زمونه و زور زیاد بابات من و عقده ای کرد. تمام آرزوم این بود که پدرت رو موقع پر پر شدن دسته گلش ببینم. فکر میکردم اون روز بلاخره به آرامش میرسم اما بیشتر از قبل احساس خفگی میکنم. تمام این سالها منتظر بودم که تو هم مثل زن من حامله شی…یه مورد مشابه به زن من و یه تقاص خونین. 
سرش رو چند بار به چپ و راست چرخوند:
-ای کاش همون موقع که پدرت میخواست برای راحتی خیالش دخلم و بیاره میمردم. پدرم من و نجات داد و کمکم کرد تا دوباره به خودم بیام…همه فکر میکردن من واقعا مردم. پدرم گفت که بهم کمک میکنه تا تقاص مرگ زن و بچم رو از پدرت بگیرم اما شرطی هم داشت و این بود که پول زیادی از پدرت بگیریم. من زیاد موافق این کارش نبودم به هر حال مخالفتی هم نکردم…مهم انتقامم بود اما توی یکی همون روزایی که شکنجت میکردیم خواب سمیه رو دیدم احساس میکردم که ازم دلخوره و روحش در عذابه…تازه اون موقع بود که خودم اومدم و قبل از اینکه پدرم نقشه ی خودش رو اجرا کنه تصمیم گرفتم آزادت کنم ولی از قبل اون دادستان اینکار رو کرده بود…
تازه متوجه شدم که منظورش از اینکه توی لحظه ی آخر با وجود دیدن بردیا جلوش رو نگرفته بود و ازش خواسته بود من و ببره چی بود. بغض کردم و سرم رو انداختم پایین:
-تو یه آشغالی…ازت متنفرم.
صداش میارزید:
-حق داری! من واقعا متاسفم…اما حالا میخوام جبران یه گوشه از اون روزایی که برات توی جهنم گذشت رو بکنم. دلت نمیخواد فرار کنی؟
دلم میخواست اما نه با کمک همایون.
-من حاضرم بمیرم اما دیگه حتی یه ثانیه هم چشمام به نگاه شیطانیت نیفته…
اومد جلوتر…پر شتاب و با قدم های محکم!
-پونیکا من و یادت نمیاد؟ من همایونم…اون چلچله رو یادت میاد؟
نمیتونستم فکر کنم و خاطره ای که مد نظرش بود رو به یاد بیارم…قیافه ی متفکرم رو که دید به کمکم شتافت:
-همون پرنده ی کوچولو و بال و پر شکسته که برات آوردم! یادت نیست؟
یادم اومد و خاطرات به مغزم هجوم آوردن…
سیزده سالم بود…تازه از مدرسه برگشته بودم و ناهار میخوردم. همایون اون روز پی خریدای مادرم رفته بود به محض اینکه رسید توی آشپزخونه پرنده ی کوچیکی رو کنارم گذاشت…اول نگاه متعجبی به پرنده و بعد همایون انداختم:
-سلام عمو همایون…این چیه؟
دستی روی سر پرنده کشید که همونطور بی حرکت و هیچ گونه تلاشی برای فرار سینش از ترس پایین و بالا میرفت:
-سلام خانوم خوشگله…این یه چلچلست که میخوام کادوش بدم به تو.
اخم کردم و قاشم و پرت کردم توی بشقاب:
-پرنده ی بیچاره رو گرفتی که بدیش به من؟ گناه داشت خوب!
خندید و جواب داد:
-نخیر خانوم کوچولو نگرفتمش بالش شکسته و نمیتونه پرواز کنه…مراقبش باش تا پر و بالش خوب شن بعد میتونی آزادش کنی.
اخم ابروهام تبدیل به لبخندی روی لبم شد:
- آخ جون اینطوری خیلی خوبه. قول میدم خوب خوب مراقبت کنم ازش تا بتونه دوباره پرواز کنه.
یه خاطره که کمی نزدیک تر از قبلی بود دوباره توی ذهنم چرخ خورد… 
سیزده به در بود ومن هم چلچلم رو برده بودم تا آخر وقت که حسابی باهاش خداحافظی کردم آزادش کنم بره. بدون سوال و نظر خواستن از همایون در قفس و باز گذاشتم تا خودش بره اما وقتی بهش سر زدم دیدم قفس خونی شده و رد خون تا کمی بیرون از قفس کشیده شده بود. بعد یه دایره ی کوچیک از خون و چند تا پر…یه حیوون چلچلم رو خورده بود. اون شب تا صبح گریه کردم و هرچقدر همایون سعی کرد بهم بگه که مقصر من نبودم باز هم آروم نشدم و تا مدتی احساس گناه میکردم.
همایون یه اُریگامی با پایه ی خونی رو توی دستش نگه داشته بود و بهش اشاره میکرد:
-اون چلچله شد این پرنده ی کاغذی. فکر میکردم خودت بفهمی…
من حتی فکرش رو هم نمی کردم با وجود شباهتی که به چلچله داشت اما من باز هم متوجهش نشده بودم آخه همایون از نظر همه ی ما مرده بود. میتونستم بهش اعتماد کنم؟ دلم نمیخواست ولی راه دیگه ای نبود…
با صدای گامهایی که به در نزدیک میشد همایون از من کاملا دور شد دستاش و زیر سینش جمع کرد و اخم غلیظی روی ابروهاش سایه انداخت…صدای قدم ها متعلق به همون کلاغ پیر و شوم بود که یه خالکوبی پری دریایی روی گردنش داشت…یه نماد واضح برای هرزگی هاش.
همون کلاغ پیر و شوم بود که یه خالکوبی پری دریایی روی گردنش داشت…یه نماد واضح برای هرزگی هاش.
نیشندی روی لبش بود. به محض ورود رو به همایون گفت:
-بیرون وایسا.
همایون یک قدم جلو اومد و با لجبازی گفت:
-قرار شد از من چیزی رو پنهون نکنی…
مردی که نمیدونم اسمش رو توی دفترچه ی ذهنم گم کرده بودم یا از اول هم اسمش رو نمیدونستم کمی جلوتر اومد و گفت:
-خوب خوب…خانوم خانوما! مشتاق دیدارت بودیم.
بیشتر چسبیدم به پشتی صندلی و چه بسا اگر میشد دلم میخواست خودم رو توش حل کنم. نگاه بی پروام رو با سرکشی تو چشمای گستاخش انداختم:
-میخواید با من چیکار کنید؟ شما فقط یه مشت حیوونید!
با انگشت اشارش تلنگری به گونم زد و خندید:
-خوشم میاد در هر شرایطی زبونت خوب کار میکنه…نه خوشم اومد زرنگی!
مثل ببر زخم خورده به خودم پیچیدم:
-گفتم ازم چی میخوای لعنتی؟!
این بار تلنگر محکم تری به گونم زد:
-ایندفعه از خودت چیزی نمیخوام فقط ددی جونت باید سر کیسش رو یکم سمت ما کج کنه…
وسط حرفش پریدم:
-بابای من اگه پول مفت داشت بده به شماها که الان به این جایی که هست نمی رسید.
پقی خندید و چند بار روی شونم زد:
-از کی تا حالا گوشه ی هلفدونی شده جای خوب؟
تعجب کردم. پس میدونست که بابام زندانه و بازم میخواست ازش پول بگیره…اما چطوری؟ نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم و با لحنی که هم رنگ و بویی از خشم مونده توی صدام رو داشت و هم کنجکاو بود پرسیدم:
-چجوری میخوای ازش پول بگیری؟ میخوای مستقیم بری تو دهن شیر؟
-خوب گاهی باید ریسک کرد دیگه…من اینبار یا میبرم یا برای همیشه میبازم…اون همه پول ارزششو داره…زنگ میزنم به دوست پسر دادستانت و بازی رو از طرف اون شروع میکنم.
از شنیدن کلمه ی دوست پسر دادستان تمام تنم لرزید و شروع کردم به جیغ جیغ کردن:
-لعنت به تو…لعنت به پول…دست از سر من و زندگیم بردارید. 
به هق هق افتادم و سرم رو انداختم پایین. اهمیتی به من نداد و از روی میزی که گوشه ی اتاق نسبتا تاریکی زده و نمور قرار داشت موبایل سفیدم رو برداشت.
-حالا این و روشن میکنم و منتظر میمونیم ببینیم بلاخره کی دوست پسر محترم تماس میگیرن. اگه از طرف اون به جایی نرسیدم یکی و مستقیم میفرستم سراغ پدرت تو زندان ولی مطمئن باش هرجوری شده به هدفم میرسم.
این رو گفت و موبایل به دست از اتاق خارج شد…دوباره بغضم شکست و به گریه افتادم دلم نمیخواست تحت هیچ شرایطی بردیا رو قاطی ماجرا کنه…بازی خطرناکی بود و بوهای بدی به مشامم میرسید..اگر بلایی به سر بردیا میاورد…! حتی فکرش هم دیوونم میکرد.
همایون چند قدم اومد جلو:
-آروم باش پونیکا اینطوری خیلی بهتر شد…این مرد دیگه مثل گذشته دور و برش شلوغ نیست و گروهش از هم پاشیده. دوست پسرت بفهمه خیلی بهتره اون باهوش و زیرکه و میدونه باید چیکار کنه…
درحال گریه و هق هق فریاد زدم و سعی کردم با دستهای بسته از خودم برونمش:
-خفه شو…خفه شو…از تو بیشتر از همه متنفرم…همش تقصیر توئه.
بردیا فریاد زد:
-مرتیکه دخترت الان معلوم نیست کجاست و چه بلایی به سرش میارن تو به فکر فصل و فروش زیر قیمت کارخونتی؟
فرهاد سرش رو با تاسف تکون داد:
-مساله کارخونه نیست…اگه اون بیژن کثافت گفته هفتاد میلیارد یعنی هفتاد میلیارد…نه یه قرون کمتر. چجوری باید توی یه هفته بفروشمش؟ اصلا مگه من از این تو کاری هم از دستم برمیاد؟!
بردیا فقط سر سوزنی آروم شد و جواب داد:
-تو نگران اونش نباش یه وکیل خوب برات بگیرم میتونی فروش کارخونت و بسپری دستش…برام مهم نیست چقدر میخرنش حاضرم برای برگردوندن پونیکا هرکاری بکنم.
بعد که حس کرد اتمام حجت کرده از روی صندلی بلند شد…میدونست فرهاد هم با این آخرین راهی که داشتن موافقه. اولش تصمیم گرفته بود خودش دست به کار بشه و بدون باج دادن به آدم مفت خوری مثل بیژن پونیکارو نجات بده اما فرهاد روی این خیال باطلش خط بطلان کشیده بود و گفته بود که حتی اگه بیژن به چیزی که میخواد هم نرسه محاله از ریختن خون پونیکا بگذره…باید مثل یه مار زهری سم کشندش رو میریخت. برای همین هم بردیا بین کل وارد کردن پلیس به قضیه رو بیخیال شده بود و میخواست پولی که به هیچ عنوان کم هم نبود رو برای کفتار پیر آماده کنه و پونیکا رو پس بگیره.
کارهای فروش کارخونه و وکیل بازی بیش از حد توانش بود و از این همه درد تموم دنده هاش شکسته بود اما بردیا آدمی نبود که در برابر مشکلات کمر خم کنه و میخواست با یه روح زخم خرده یک تنه بره تو قلب یه کوه بزرگ و سنگی. 
با تمام فشاری که روی وکیل فرهاد میاورد و مستقیما توی کارهاش دخالت میکرد بیشتر از پنجاه میلیارد نتونست سهام فرهاد رو که بخش عمده ای از سهام کل کارخونه بود رو بفروشه اون هم به یکی دیگه از سهامداران کارخونه. از بانک هم نمیشد پولی بیرون کشید چون اگر یه نفر که خودش توی زندانه و حتی با وجود وکیل بخواد باقی پول درخواستی بیژن که بیست میلیارد بود و به هیچ عنوان پول کمی نبود رو بیرون بیاره حتما پلیس خبر دار میشد و نقشه به هم میریخت.
سراغ گاوصندوق و گرفت و پول رو که به دلار بود از گاوصندوق بیرون کشید با توجه به اینکه بیژن گفته بود فقط به دلار میتونست راحت حدس بزنه که میخواد از ایران بره. به محض باز کردن در گاوصندوق پرونده ها و وسایل جاسوسی توجهش رو جلب کرد و پوزخندی روی لبش نشوند. 
به یاد سپهبد حسینی افتاد که چند سال بعد از مرگ غریب الوقوع پدرش اون رو احضار کرده بود و بهش مدارک و اطلاعات رو داده بود و ازش خواسته بود پرونده ی قدیمی پدرش که مربوط به یکی از بزرگترین خلافکارای ایران میشد رو به اتمام برسونه. اون یه دادستان بود و صد در صد حل کردن چنین پرونده هایی توی حیطه ی شغلیش نبود اما چون پرونده توی گذشته دوری مربوط به پدرش میشد سپهبد حسینی که دوست صمیمی پدرش بود به بردیا اعتماد کرده و به صورت مخفی همه چیز رو بهش سپرده بود! پرونده ی مربوط به خلافکاری با نام بیژن پاکزاد…واقعا مسخره بود حالا که به نظر میرسید اون مرد رو پیدا کرده و میخواست راه نرفته ی پدرش رو ادامه بده باید زیر تمام قول و قراراش میزد و به این مرد حیوون صفت کمک میکرد تا راحت تر فرار کنه.
-هه…محاله بذارم از دستم بری!
دستش و مشت کرد و لباس پوشید. آدرس و با اس ام اس براش فرستاده بودن. پولارو گذاشت روی صندلی کنار دستش و با سریع ترین حالت ممکن خودش رو به آدرس مورد نظر رسوند. یه باغ توی جاده های شهریار بود…همیشه تعریف خلاف و خون ریزی توی باغ های این منطقه رو میشنید. از ماشین پیاده شد و کیف رو توی مشتش گرفت.
نمیدونست چرا همه چیز در عرض یک روز به هم ریخت…اصلا چطور شد که اومدن دنبال پونیکا، اون هم بعد از این همه مدت؟! بعد از تمام تلاش هایی که توی تمام این مدت برای پیدا کردن بیژن و همایون کرده بود فکر میکرد برای همیشه از زندگی پونیکا بیرون رفتن. عشق ضعف بود و با خودش میگفت که ای کاش هیچ وقت عاشق نمیشد اما حالا باید توی آتیش حقیقت میسوخت…برای پونیکا هر کاری میکرد! حتی اگه اون کار چنین ریسک بزرگی میبود…بیژن خیلی راحت میتونست ترتیب هر دوی اونارو بده و با پولا فرار کنه…آهی کشید:
-راه دیگه ای نیست.
طبق قرار قبلی میس کالی به شماره ی پونیکا انداخت بعد از چند دقیقه همایون و بیژن و کسی که دست پونیکارو از پشت گرفته بود از در بیرون اومدن. روی سر پونیکا گونی کشیده بودن و چون از زیرش دهنش رو بسته بودن صدای جیغای خفش دل بردیا رو خون کرد.
بیژن دستش رو زیر سینش جمع کرد:
-پولارو آوردی؟
بردیا کیف رو نشونشون داد:
-اول پونیکا…
بیژن خونسردیش رو از دست داد و با نگاه حریصانش روی کیف فریاد زد:
-اول پولا…نذار اون روی من بالا بیاد.
بردیا کیف رو باز کرد و روی زمین گذاشت…طبق نقشه ی قبلی فندکی از توی جیبش خارج کرد و تهدید وار بالای پولا نگه داشت و بلند تر از بیژن عربده کشید:
-اول پونیکا…ممکنه از دستم بیفته…دیگه خوددانی.
بیژن پوزخند زشتی زد و دستش رو داخل کتش برد و با اسلحه ای که روی مگسکش صداخفه کنی وصل شده بود بدون حتی ذره ای مکث تیر خلاصی به مغز پونیکا زد. مقابل نگاه بهت زده ی بردیا و همایون پونیکا جیغ خفه و مقطعی کشید و همون لحظه روی زمین افتاد. نگاه ناباور بردیا برای چند ثانیه روی خونی که روی زمین ریخته بود ثابت موند. همایون همون لحظه دویید جلو.
بیژن برگشت سمتش و به ساق پاش شلیک کرد:
-پسره ی احمق…فکر کردی من ببوئم؟ فکر کردی نمیدونستم مدام داشتی تو گوش پونیکا میخوندی که فراریش میدی!
همایون روی زمین نشست و پاش رو توی دستش گرفت. اما بردیا هنوز ناباورانه به جسد روی زمین چشم دوخته بود باید کاری میکرد…هرچه سریعتر باید پونیکارو به بیمارستان میرسوند هرچند که همین حالا هم مطمئن بود جونی توی تنش نیست.
هنوز چند قدمی بیشتر به جنازه ی روی زمین نزدیک نشده بود که بیژن علامتی به مرد قوی هیکل داد و اون هم سریع گونی رو از سر دختر بیچاره برداشت. همایون که تا همون لحظه از درد پاش مثل گرگ زوزه می کشید از ناله کردن متوقف شد و با بهت و حیرت به دختری که روی زمین افتاده بود و از جای گلوله ای که روی پیشونیش حک شده بود خون بیرون میزد نگاهی کرد.
بردیا هم خیلی سریع از حرکت ایستاد نباید خوشحال میشد و نفسش رو با خیال راحت بیرون میفرستاد…شاید این دختر نگون بخت پونیکای اون نبود اما احتمالا آدمای زیادی توی زندگیش بودن و برای خیلی ها مهم بود…ولی خودش هم نفهمید چرا انقدر خیالش راحت شد و قلبش آروم گرفت. با شنیدن صدای خنده ی بلندی نگاهش رو که هنوز سایه ای از ترس تیرش کرده بود بالا آورد. بیژن با صدای بلندی میخندید:
-خیلی خوش گذشت…اما دیگه بازی بسه.
بعد از اینکه از خندیدن متوقف شد رو به مرد درشت هیکل امر کرد:
-برو پولارو بردار بیار اینجا… 
بردیا بدون مکث به سمت پول ها عقب رفت و اونارو از روی زمین برداشت:
-مگه پولارو نمیخوای؟ پس بگو پونیکا کجاست؟
-جاش امنه…زود باش اول پولارو رد کن بیاد تا بهت بگم کجاست.
بردیا پوزخندی زد که برخلاف سعی در پنهان کردنش عصبی بود…فکری به سرش زد:
-خیلی خوب پولارو بهت میدم اما اینا فقط نصفشه…بقیش و وقتی پونیکارو دیدم میگیری.
بیژن مخالفتی نکرد و به مردی که مردد ایستاده بود اشاره زد. مرد پولهارو از دست بردیا گرفت و چشم غره ی نافرمی هم بهش رفت تا حساب کار دستش بیاد اما با همون شُکی که بیژن با کشتن دخترک غریبه بهش داده بود باید شیش دانگ حواسش رو جمع میکرد. بیژن کیف سامسونت مشکی رنگ رو توی دستش گرفت و روش بوسه ی محکم زد:
-بقیه ی پولارو میدی تا دختره رو پس بدم بهت.
اما بردیا همین حالا هم به خوبی میدونست که بعد از گرفتن پول بی برو برگرد پونیکا کشته میشه و این آخرین چیزی بود که توی دنیا میتونست اتفاق بیفته. باید نقشه ی بهتری میکشید.
-آدرس نمیدی؟
-فعلا خبری از آدرس نیست محل قرار بعدی رو بعدا بهت میگم.
بعد قبل از اینکه سوار ماشینی که جلوی پاش پارک شد بشه ادامه داد:
-یادت باشه که بین دوست دخترت و مرگ فقط فشار یه ماشست پس پلیس و درگیر نمیکنی…شیرفهم شد؟
بردیا تایید کرد و ماشین از جلوشون عبور کرد و اون رو توی حسرت دستگیریِ این مرد خوک صفت گذاشت. بی معطلی با اورژانس تماس گرفت تا همایون و دختری که از هویتش چیزی نمیدونست رو از اونجا ببرن.
برخلاف بار قبل پلیس رو توی جریان کارش قرار داد…نه میتونست و نه میخواست که بذاره بیژن به مرادش برسه. به خودش اعتماد کامل داشت جدا از سهل انگاری های گاه به گاهش توی سن نوجوونی و با زور پدرش آموزش دیده بود و میخواست روزی مثل پدرش یه سپهبد بزرگ و همه فن حریف باشه وقتی به سن بالاتر رسیده بود شیطنت کرد و کمی از مسیرش منحرف شد اما بعد از مصیبتی که با مرگ دو تن از عزیزترین هاش بهش وارد اومد دوباره خودش رو جمع و جور کرده بود اینبار به جای پا گذاشتن جای پای پدرش وارد دایره ی جنایی شده و پله های ترقی رو بی وقفه طی میکرد. به خودش و آموزش هایی که دیده بود اطمینان داشت.
آدرس رو برای سروان هاشمی فرستاد و خودش خیلی قبل تر از اینکه پلیس ها اقدام کنن خودش وارد عمل شد میدونست با ریختن پلیس امکان داره بیژن هم پا به فرار بذاره و هم بلایی به سر پونیکا بیاره. به همین خاطر بردیا نقشه ی بی عیب و نقصی که مو لای درزش نمیرفت کشیده بود.
از دیوار خونه خرابه ی مورد نظرش بالا رفت و سعی کرد با کمترین سر و صدا یه گوشه سنگر بگیره. میله ای که توی دستش بود رو چند بار کف دستش زد و پشت یه سنگ بزرگ نشست و گوش سپرد. خبری نشد…با بی قراری نگاهی به در ورودی انداخت که فقط یک نفر که کم از غول نداشت جلوش کشیک میداد. غیر ممکن بود زور بردیا به اون هیکل گنده برسه. از طرفی هم هر لحظه امکان داشت پلیس ها از راه برسن و همه چیز خراب تر شه. بلاخره بدون اینکه از قبل تصمیمش رو داشته باشه آجر نسبتا بزرگی که کمی آنسوتر افتاده بود رو برداشت و با نهایت زورش کوبید به در آهنی. با صدایی که بلند شد نگهبان از حالت چرت بیرون پرید و سریع از روی صندلی بلند شد:

-کی اونجاست؟
نگهبان از حالت چرت بیرون پرید و سریع از ری صندلی بلند شد:
-کی اونجاست؟
فقط برای لحظه ای رد پایی از ترس و دلهره به دل بردیا نشست و باخودش فکر کرد که کی از پس چنین هیکلی برمیاد؟ 
به هر حال برای ترسیدن دیر بود و باید طبق نقشه پیش میرفت. نگهبان همونجایی که ایستاده بود کمی سرک کشید و مثل سگ غرش کرد اما وقتی دید صدایی نمیاد دوباره نشست…بردیا زیر لبی گفت:
-زکی…این که نشست.
لبش رو به دندون گرفت و یه بار دیگه برای پیدا کردن چیزی که بتونه باهاش ایجاد صدا کنه نگاهش و جستجوگرانه به اطرافش فرستاد. سنگی که از نظر اندازه از آجر کوچیکتر بود رو برداشت و یه بار دیگه محکم به در زد. اینبار نگهبان با سریع ترین حالت ممکن روی پاهاش وایساد و اومد سمت در:
-کیه پشت این در وامونده؟؟ مریضی مگه؟!
اما با دیدن تکه سنگ و آجر خورد شده سرش رو خاروند و اطرافش رو در جستجوی کسی که هنوز از وجودش مطمئن نبوداز نظر گذروند. گوشه های لبش رو پایین آورد و شونه هاش و بالا انداخت:
-هیچ از این جور موقعیتا خوشم نمیاد.
اینرو گفت و به طرف در ورودی ساختمون رفت. بردیا خیلی سریع متوجه شد که میخواد با کسایی که احتمالا داخل خونه کشیک میدادن در مورد موضوعی که بهش مشکوک شده بود صحبت کنه. 
بردیا جایی نشسته بود که وقتی نگهبان اطراف رو گشت نتونست پیداش کنه…به محض اینکه دید فرصت رو هدر داده لعنتی زیر لبی گفت و به سرعت از پشت سنگرش بیرون اومد. کف دستش رو گذاشت روی سنگ بزرگ و از پشتش بیرون پرید.
دستش رو پایین آورد و با میله ی توی دستش و قدم های آهسته به نگهبان نزدیک شد. به محض اینکه نگهبان قوی هیکل صدای قدم هاش رو شنید از حرکت ایستاد ولی قبل از اینکه بتونه برگرده بردیا خیلی ماهرانه و فرض لوله رو دور گلوش انداخت و با نهایت قدرت شروع به عقب کشیدن لوله ی توی دستش کرد. از گلوی مرد صدای خس خس های نامفهومی به گوش میرسید.
درست زمانی که بردیا فکر کرد موفق شده دو تا دستش رو به بازوهای بردیا گرفت و اون رو از روی زمین بلند کرد. بردیا رو روی دستش از پشت جلو آورد و محکم رو زمین کوبید…چنان درد ناگهانی توی کمر بردیا پیچید که حتی نتونست خیلی جزئی تکون بخوره. 
چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که با دیدن مشت بزرگی که به سمت صورتش میومد خیلی سریع قل خورد و با پاهاش روی زمین فشار وارد کرد و تونست سر پا بایسته. کلت رو از پشت شلوارش بیرون کشید و در مقابل نگاه بهت زده ی نگهبان به سمتش نشونه گرفت:
-تا به حال توی عمرم تیرم خطا نرفته پس اگه از جونت سیر نشدی تکون نخور.
نگهبان که دید واقعا چاره ای نیست تکون نخورد. بردیا با اسلحه ی توی دستش رفت جلو و کلت نگهبان رو برداشت. سرسری دستی به بدنش کشید و اون رو به یکی از درخت هایی که توی دید نبود بست و برای اطمینان دهنش رو پر از برگ و کلوخ و هرچیزی که به دستش میرسید کرد. وقت رو بیشتر از این هدر نداد و با قدم هایی که توشون سرعت و احتیاط با هم ادغام شده بود راه ساختمون رو در پیش گرفت.
***
چند دقیقه ای میشد که صدای آژیر پلیس توی گوشم میپیچید و ندیده چراغای آبی و قرمزش رو با شنیدن صداش حس میکردم. خوشحال نبودم. اومدن پلیس ها اصلا به نفعم نبود و ممکن بود بشم طعمه ی این مرد عوضی برای فرارش. همونطوری که نشسته بودم به بیژن نگاه میکردم که با چه فرضی مثال نزدنی ای کیف پول هاش و از توی گاوصندوق بیرون آورد و در حالی که زیر لبی فحش میداد اومد سمت من… یه شونم و محکم گرفت و از روی صندلی بلندم کرد:
-راه بیفت…
از نظر من که باید از طمع خودش بیشتر شاکی میبود من به جای اون بودم با همون پنجاه میلیارد که پول کمی هم نیست میزدم به چاک. نمیدونم چرا زیاد هم نمیترسیدم انگاری که فولاد آب دیده شده بودم. بعد از بلایی که به سر وحید آوردم واتفاقات و شکنجه هایی که پشت سرم گذاشتم، حالا به طرز عجیبی آرومش داشتم.
چند نفری که برای نگهبانی اونجا بودن از این ور به اون ور میدوئیدن و میخواستن یجوری از دست پلیس فرار کنن همشونم دستشون اسلحه بود تا اگه لازم شد جلوی پلیس ایستادگی کنن. فایده ای نداشت این دیگه آخر بازی کثیفشون بود…مرگ یبار و شیون هم یه بار هرچیزی که میشد امروز همه چیز تموم میشد و من بابت این پایان خوشحال بودم. دیگه از فکر کردن به اینکه همایون و دار و دستش اون بیرون درکمینن ترس تا مغز استخونم رو به لرزه نمی انداخت.
داشت من و میبرد پشت بوم…حق داشت جلوی در پر از پلیس بود. نزدیک پرتگاه پشت بوم نگهم داشت. نگاهی به پایین کردم که پلیس ها تا داخل حیاط جلو اومده بودن. بیژن فریاد کشید و لوله ی اسلحش رو روی سرم گذاشت:
-هرکی یه قدم دیگه بیاد جلو دختررو میکشم.
پلیس ها که با چشم تخمین میزدی بیشتر از ده نفر نمیشدند با شنیدن صدای بلند بیژن سرشون رو بالا آوردن و با دیدن ما هرکدوم همونجایی که بودن وایسادن. بیژن خشنود از جلو رفتن نقشش دوباره عربده کشید:
-اسلحه هاتون رو بذارید کنار پاتون.
پلیس ها همونطوری نگاه میکردن و هیچ کاری انجام نمیدادن. بیژن عصبانی شد و من و به لبه ی پشت بوم نزدیک کرد و با زور مجبورم کرد روی زمین زانو بزنم. پیرهنم کوتاه بود و از برخورد محکم زانوی لختم با کف زمین سنگریزه ها توی زانوم رفت و اشک رو به چشمم آورد…اما من توی تمام این مدت با خودم و توی فکرم تکرار میکردم:
-پس بردیا کجاست؟
باید از اومدنش ناامید میشدم؟! احتمالا باید امیدم و به همین پلیسای بی دست و پایی که فقط وایساده بودن و بر و بر به هم نگاه میکردن میبستم. همه شون اسلحه هارو روی زمین گذاشتن و با دستور بیژن یکی کلتارو جمع کرد. توی بد مخمصه ای افتاده بودن. بیژن دوباره فریاد کشید:
-من یه هلیکوپتر میخوام…اونم خیلی خیلی زود وگرنه ماشه رو میچکونم.
دوباره پلیس ها نگاهی به هم کردن و یکیشون با بی سیمش درخواست یه هلکوپتر داد. اگر بیژن موفق میشد چی؟ کم کم ترسی که نمیدونم چرا این طوری از وجودم بال و پر گرفته بود دوباره توی دلم رخنه کرد. 
-ببندینشون.
طبق دستور پلیسارو بستن و من به این فکر کردم که چرا انقدر اینا آماتورن؟ این همه پلیس ریختن اینجا و انقدر راحت قافیه رو باختن؟! 
ای کاش کاری ازم ساخته بود ای کاش که جراتش و داشتم این اسلحه رو از دستش بگیرم و یدونه تیر توی اون سر کثیفش میزدم. نمیدونم چقدر گذشته بود اما بیژن همچنان منتظر بود و من…! کاری جز انتظار تلخ و کشنده ازم برنمیومد و ذکر ندارم نام بردیا که شده بود یه علامت سوال بزرگ توی ذهنم.
هلکوپتر که روی زمین برفی نشست دیگه همه چیز رو تموم شده دونستم. باد موهام رو که نه بلکه تموم هیکلم رو با خودش همراه کرده بود. چرخش ملخک ها دلم رو آشوب کرد و با زور بیژن از زمین کنده شدم. جلوی در باز هلکوپتر ایستاده بودیم و من که پشتم به بیژن بود داشتم وارد میشدم اما خیلی ناگهانی اسلحه از روی سرم بالا پرید و تیر خلاصی توی هوا زده شد. 

ماتم برده بود و از زور ترس به نفس نفس افتادم…یه ذره مونده بود تا تیر سر من رو به جای آسمون شکاف بده. برگشتم و با بهت و حیرت پشتم رو نگاه کردم. بردیا بود…ناجی همیشگی من. معلوم نبود چطور از ناکجا آباد ظاهر شد. لباسی شبیه به لباسای نگهبانا تنش بود یه بلوز چسبون مشکی با کت چرم قوه ای روش. معلوم بود برای اینکه موقع ورود به مشکلی نخوره لباس یکیشون و نمیدونم چطور تونسته به چنگ بیاره و تنش کنه. لبخند دلگرم کننده ای بهم زد و اسلحه ی بیژن رو از دستش گرفت. توی همین موقع بود که نیروهای پلیس بیشتری ریختن توی حیاط. بردیا با لگد زد تو زانوی بیژن و مبجورش کرد روی زمین زانو بزنه. اسلحه رو گذاشت رو سرش…
چشمای بیژن همون لحظه از کاسه بیرون زد و فریاد کشید:
-خواهش میکنم من و نکش…مردای بزرگ و قوی مثل تو پول دوست دارن. سی درصد پولارو میدم به تو.
بردیا پوزخند زد و من به پستی این مرد فکر کردم. بردیا لوله ی اسلحش و بیشتر توی مخش فرو کرد و بیژن داد زد:
-خوب نصفش مال تو یا…یا…اصلا همش مال تو…فقط من و نکش.
بردیا دستش رو روی ماشه گذاشت و در برابر چشمای ناباور من اون رو فشرد.
خواستم فریاد بزنم این کارو نکن اما اون هم مثل من که همیشه فراموش میکردم ضامن ایمنی رو نکشیده بود و اینکارش فقط باعث شد بیژن تا مرز سکته بره و فریاد بلندی بکشه.
بردیا با کف پاش زد تو پهلوی بیژن و اون رو نقش زمین کرد:
-بدبخت تر از اونی که بمیری. اما از اینیکی نمیتونم بگذرم…
و اینبار با کشیدن ضمان یه تیر توی پای بیژن رها کرد:
-این کمترین تاوانی بود که واسه کشتن اون دختر بی گناه دادی.
بیژن زوزه میکشید و من با لذت گوش میسپردم. رفتم کنار بردیا ایستادم و دستم رو دور کمرش پیچیدم. سردم بود هم از ترس و هم از سردی هوا.
بیژن بین ناله هاش زمزمه میکرد:
-پولام…پولام…
اول ناباورانه نگاهش کردم و از این همه طماع بودنش توی بهت و حیرت فرو رفتم و سپس دوییدم سمت کیف سامسونت مشکی:
-پولات؟ پولات و میخوای؟
در کیف و باز کردم و بدون ذره ای فکر کردن به اینکه شاید پشیمون شم همه ی پولارو روی سر و صورتش ریختم اما اسکناس ها نرسیده به نگاه مشتاق و منتظر بیژن توی باد چرخ میخوردن و تمام اطرافمون پر از کاغذایی شد که بین ملخک هلکوپتر گیر میکردن و پاره میشدن. بردیا و خلبان هلکوپتر هم ایستاده بودن و بدون حرفی تماشا میکردن. حرص و کینه ی درونیم مثل دمل چرکینی بود که تازه سر باز کرده باشه و به این راحتی ها آروم نمیشدم. کیف خالی از پول رو پرت کردم یه طرف و رفتم جلو و لگدی با نهایت توانم زدم تو دلش:
-اینم از پولات…لذت بردی؟! حالا میتونی عروسی بگیری…هرچند که مطمئن نیستم تا چند روز دیگه بتونی اون باسن مبارک و با خودت اینور اونور ببری چه برسه به عروسی گرفتن…کثافت…
نگاه پر از کینه ای به من انداخت:
-باید همون روزی که از دستم میومد میکشتمت.
جیغ کشیدم:
س پشیمون باش چون دیگه هیچ وقت دستت بهم نمیرسه.
از درد نتونست جوابم رو بده و پای خونینش و توی دستش فشرد. خواستم یدونه دیگه بزنم اما بردیا مچم رو گرفت و به نرمی توی دستش فشرد:
-اون ارزشش رو نداره پونیکا!
زور زدم تا دستم و از توی دستش بیرون بکشم اما نشد خیلی محکم دستم رو گرفته بود. به جاش با داد و فریاد خودم رو خالی کردم:
-چرا داره…اون لیاقتش بدتر از ایناست…تو که بجای من انقدر از دستشون نکشیدی…تو چه میدونی من چی میگم؟!
دستم و کشید و من و روبه روی خودش ثابت کرد:
-تموم شد…همه چیز تموم شد. پس آروم باش…من میدونم عذاب کشیدی. میدونم سخت بود ولی برای همیشه تموم شد.
سینم از شدت فشار و نفس های تند بالا و پایین میرفت. بردیا وقتی دید آروم تر شدم کتش و در آورد و انداخت رو شونه هام. صورت گریونم رو که دید سرم رو گذاشت رو سینش:
-تموم شد عزیزم…تموم شد خورشید خانومم. قول میدم از این به بعد مثل چشمام مراقبت باشم.
بوسه ای که به سرم زد مثل آرامبخشی بود که توی رگهام جریان پیدا کرد. از بین نگاه تیره و تارم به پولای ویلون تو هوا نگاه کردم و به این ضرب المثل ایمان آوردم:
-باد آورده رو باد میبره.
و باد چه زیبا پولای کثیف و باد آورده ی پدر من و با خودش برد. از این فکر لبخندی به لبم نشست:
-حق با توئه تموم شد.
نگاهم روی در بزرگ و سیاه خونه سُر خورد و روی زنگ ثابت موند. زنگ رو به صدا درآوردم و منتظر ایستادم. در با مکث نسبتا طولا نی ای باز شد و هنوز وارد حیاط نشده صدای سوری خانوم توی گوشم پر شد:
-قربونتون برم پونیکا خانوم…خودتونید؟
بعد که اومد توی ایوون و من رو دید و البته مطمئن شد خودمم دوباره دویید تو خونه:
-خانوم پونیکا اومده…خانوم؟!
قبل از اینکه سوری کل اهل فامیل رو از برگشتنم باخبر کنه سرعت بیشتری به گام هام دادم و رفتم داخل خونه…هیچوقت به سوری خانوم انقدر رو نداده بودم اما معلوم نبود این همه جسارت و از کجا آورد که سریع بغلم کرد:
-دختر جون میدونی چقدر منتظرت شدیم؟!
سوری یه جورایی دایم بود از بچگی تروخشکم میکرد تا زمانی که بزرگ شدم اما چون ذاتا دختر غد و خودخواهی بودم به زیر دستام محل نمیدادم. خودم و از توی دستای چفت شدش بیرون کشیدم و سعی کردم لبخندم دوستانه باشه:
-سلام سوری خانوم…مامان نیست؟
-چرا دخترم الان میاد.
بعد دستش رو پشتم گذاشت و من و به طرف مبلای حال برد و همونجا نشوند:
-دخترم همینجا بشین الان مادرت میاد تا من برم یچیز بیارم بخوری.
اصلا هم به صدای من که مدام میگفتم میخوام برم توجهی نکرد. دو هفته از اون روزی که بیژن رو دستگیر کردن میگذشت و من در برابر پافشاری بردیا ازش زمان میخواستم تا اول اوضاع رو هضم کنم. 
بعد از گذشت دو هفته بلاخره با خودم و گذشته کنار اومدم…حتی یاد سامان و گناه باهاش بودن رو هم اون زیر میرای دلم چال کردم تا کمتر با به یاد آوردنش خودم رو آزار بدم…تا کمتر بوی متعفنش توی مشامم بپیچه و روزگارم و سیاه کنه. 
بردیا اصرار داشت که خودش هم برای صحبت کردن با مامانم باشه ولی من راضیش کردم نیاد. از واکنش اولیه ی مامانم میترسیدم. نه اینکه از خودش بترسم فقط نگران بودم جلوی بردیا زیادی واکنش نشون بده و آبروم و ببره…
با شنیدن صدای تق تق کفشی از فکر بیرون اومدم و به مامانم نگاهی انداختم که خرامان خرامان جلو اومد از روی مبل بلند و بهش خیره شدم. دلخور بود و من این و خیلی خوب از نگاهش میخوندم. خیلی کوتاه براندازم کرد و روی مبل نشست:
-به به…چه عجب یادت افتاد مادر داری! هیچ فکر نکردی مادری هم داری که منتظرته؟! کجا بودی این همه مدت؟
پوفی کشیدم و سرم رو با تاسف تکون دادم. به جای اینکه بغلم کنه و این قلب یخی که از ابرای کدر پر بود رو آب کنه و باهام راه بیاد داشت گلگی میکرد. 
سر جام نشستم:
-سلام مامان…اومدم بهت خبر مهمی و بدم و برم پس گلگی رو بذار کنار!
از لحن محکمم جا خورد:
-بد میکنم میخوام بدونم دخترم این همه مدت کجا بوده؟
توپم پر بود و بهش توپیدم:
-نخیر بد نمی کنید…ناپرهیزی می کنی. قبلا ها که یک ماه یک ماه میرفتم شمال و ددر دودور اصلا یادت بود دختر داری که حالا از سر تنهایی انقدر از نبودم دلگیری؟
براق شد:
-اگه اومدی این چرت و پرتارو تحویلم بدی همون بری بهتره…دختره ی زبون دراز!
از روی مبل بلند شدم:
-خیلی ممنون که انقدر از اومدنم استقبال کردی. نترس خبرم و بدم میرم…
کمی مکث کردم:
-من دارم دوباره ازدواج میکنم.
دهنش یه متر باز موند و فکش خورد به زمین:
-دوباره؟! پس کیان چی؟
چشماش ترسید. اصلا یادم نبود مامانم از طلاقم خبر نداره. بابام و هم مستقیم ندیدم و با گرفتن یه وکیل، رضایت و امضاش و تونستم برای جدا شدن بگیرم.
-خیلی وقته که از کیان جدا شدم…
جیغ کشید:
-جدا شدی؟! کی؟
-گفتم که خیلی وقته…
-من مثلا مادرتم…این همه سال بزرگت کردم. پاداش زحماتم اینه؟
با لحن شاکی ای گفتم:
-کدوم همه سال مادری؟ همون سالایی رو میگی که به گشتن جیب و گوشی بابا و فوضولی کردن تو کاراش بی توجه به اینکه من همش و میبینم گذشت؟ همون سالایی که به یوگا و ایروبیک و مدیتیشن و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه گذشت؟ کدوم سالایی که برام مادری کردی و میگی؟
بغض داشت دیوونم میکرد اما محال بود بذارم این زن ضعفم رو ببینه:
-من دارم ازدواج میکنم و ایندفعه با انتخاب خودم. نترس! هم شغلش دهن پر کنه هم پولش از پارو بالا میره…همه چیز برای شما همینه دیگه؟ تنها چیزی که بهش اهمیت میدید همینه! مگه نه؟ نگران نباش همش و داره.
رفتم سمت در.
-وایسا پونیکا.
اهمیتی به حرفش ندادم و دوییدم توی حیاط. حتی چهره ی بهت زده و دست پر سوری رو هم نادیده گرفتم. مامانم توی ایوون دستم رو گرفت و نگاهم کرد.
-آخه کجا داری میری؟ لا اقل بگو کیه…همینطوری که نمیشه. باید خواستگاری بیان…باید بهم توضیح بدی چجوری باهاش آشنا شدی.
با چشمای پر اشکم نگاهش کردم…نگاهم رو که دید انگار دلش سوخت و بغلم کرد:
-دلم برات تنگ شده بود به خدا…فقط ازت شاکی بودم که چرا تو اون روزای سختی تنهام گذاشتی.
خودم و از آغوشش بیرون کشیدم:
-حرف ما از این چیزا گذشته مامان…چیزی نمونده که بخوایم واس برگردوندش تلاش کنیم.
بعد در حالی که کفشام و میپوشیدم ادامه دادم:
-فقط لطف بزرگی بهم کن و بذار زندگیم و برای همیشه بردارم و با خودم ببرم و از گذشته جدا شم.
بدون توجه به صداش دوییدم سمت در و اون رو محکم پشتم بستم.
***
چند روز بعد دوباره مادرم رو دیدم انگاری به خودش اومده بود و همش میخواست حس مادرانش و به رخ این و اون بکشه البته فقط گیر الکی میداد…مثلا پاش و کرده بود توی یه کفش که اگه حالا نمیخواید عروسی کنید پس عقدم نکنید و فقط یه صیغه بخونید. وقتی دید من مخالفم رفت سراغ بردیا و مامانش و بهشون گفت دختر من یه بار مهر طلاق رو شناسنامش خورده…اگه خواستن ازدواج کنن که مشکلی نیست و همون موقع عقدشم میکنید. آخر انقدر عز و جز کرد که مادر بردیا هم باهاش موافقت کرد و از من خواست با مامانم مخالفت نکنم.
راستش برای من هیچ فرقی نمیکرد…چه صیغه و چه عقد بردیا همین حالا هم مال من بود. تنها چیزی که بهش فکر میکردم خوشبختی خودم بود.
توی محضر و در حضور مادرا و عموهای هردومون به نیابت پدر نداشته ی بردیا و پدر غایب من صیغه کردیم.
به سپیده هم سر زدم. خیلی از دستم شاکی بود و کلی هم کتک خوردم که چرا توی نگرانی نگهش داشتم. دلم براش خیلی تنگ شده بود. اون روز سپیده چیزی بهم گفت که خیلی ناراحتم کرد.
-پونیکا تو از خیلی چیزا خبر نداری…یعنی یه مدتی اینجا نبودی و خوب طبعا خبر نداری که من و سامان داریم جدا میشیم.
قهوه تو گلوم پرید و به سرفه افتادم. سپیده چند تا محکم زد پشتم که با هر ضربش نیم متر پرت میشدم جلو. دستش و پس زدم و نگاهش کردم:
-میخواید جدا شید؟ خوب چرا؟؟!
واقعا جا خورده بودم. سپیده آهی کشید و دست از سر کمر بیچاره ی من برداشت:
-گفتم که تو از خیلی چیزا خبر نداری. نمیخوام ناراحتت کنم ولی چند وقتیه فهمیدم سامان به من خیانت میکرده.
چشام چهار تا شد و فکم افتاد پایین. نفسم بند اومده بود اما چون دیدم سپیده منتظر واکنش من مونده سریع از بین دندونای چفت شدم پرید بیرون:
-این غیر ممکنه!
خودمم موندم چی گفتم…کجاش غیر ممکن بود؟! من دیگه خیلی رو داشتم.
سپیده قاطع گفت:
-خودش اقرار کرد.
ابروهام اومد پایین و با ترس زل زدم به دهن سپیده تا ادامش و بگه ببینم سامان چه زری زده!
سپیده قاطع گفت:
-خودش اقرار کرد.
ابروهام اومد پایین و با ترس زل زدم به دهن سپیده تا ادامش و بگه ببینم سامان چه زری زده!
وقتی دیدم دستش رفت سمت قهوه ی روی میز سریع دستش و پس زدم:
-کشتی من و سپیده…به چی اقرار کرد آخه؟!
سپیده لبش و با حالت ناراحتی پایین آورد:
-همچینم خودش اعتراف نکردا! فقط یه بار از توی وسایلش کارت هتل پیدا کردم…کلا یه مدت قبل از اینکه تو هم گم شی بهش مشکوک بودم منتها به روی خودم نمیاوردم اما اون لحظه دیگه خیلی شکم زیاد شد رفتم هتل مورد نظر و با هزار جور رشوه دادن فهمیدم آقا همیشه با یه خانومی میرفته اونجا…
حالا سپیده اینارو میگفت و قلب من مثل گنجشک میزد.
-دیگه خلاصه اومدم مستقیم ازش پرسیدم و اون هم رد نکرد. گفت از اولم عاشقم نبوده…انتخاب و گذاشته پای خودم…گفت دوست داشته باشم حق طلاق بامنه و بچه رو هم میده به من مثل اینکه عذاب وجدان گرفته…منم…
رفتم تو حرفش:
-خوب اگه اینکارارو میکنه یعنی پشیمونه دیگه طلاق واسه چی میخوای بگیری؟ الکی بچت و بی پدر نکن سپیده. بچسب به زندگیت…
سپیده ابروهاش و انداخت بالا:
-محاله…من با مرد خیانتکار آبم توی یه جوب نمیره.
هی دلم قیلی ویلی رفت ازش یه سوال بپرسم و بلاخره نتونستم جلوی خودم و بگیرم…سعی میکردم لحنم توی خونسردترین حالتش باشه:
-حالا نفهمیدی طرف کی بود سپیده؟
-کدوم طرف؟
-دختره دیگه…
-آهان…نه نفهمیدم یعنی هرکار کردم گفت غریبست و تو نمیشناسیش.
-پس که اینطور…گفته غریبست!
عمیقا توی فکر بودم که سپیده یهو گفت:
-والله دختری هم توی آشنا نمیشناسم که همچین کاری بکنه…نکنه تو بودی پونیکا!
چشمام چهار تا شد و با ترس و وحشت بهش خیره شدم. سپیده با دیدن قیافم پقی زد زیر خنده:
-ببین چه شکلی شده…شوخی میکنم دختر. شــــــوخی!
سریع خودم و جمع و جور کردم حالا اگرم قرار نبود بفهمه خودم خودم و یجوری لو میدادم. 
برای خالی نبودن عریضه چپ چپ نگاهش کردم و بهش تشر زدم:
-این چه وضع شوخی کردنه؟! شوخی بی مزه ای بود.
-اتفاقا خیلی هم بامزه بود.
چتری هاش و از توی صورتش کنار زد و ساکت نشست…من هنوز شکه بودم خیلی ضربش کاری بود وتا عمق وجودم و لرزوند. میدونستم سپیده معمولا از این قبیل شوخی ها زیاد میکنه ولی واقعا انتظارش و نداشتم.
بعد از اون روز زیاد سپیده رو میدیدم اما تمام تلاشم رو میکردم رفت و امدم با حضور سامان تو خونه تلاقی نکنه. البته خونشون کم میرفتم و بیشتر سعی میکردم بیرون هم و ببینیم…تحت هیچ شرایطی دلم نمیخواست یه بار دیگه سامان و ببینم…حتی با وجود اینکه میدونستم بهش یه توضیح بدهکارم.
***
کلم و کردم توی کمد و غر زدم:
-من دلم نمیخواد بیام…
صداش از پشت سرم میومد:
-دل بخواهی نیست که خالم کلی احترام گذاشته دعوتت کرده…اونوقت من تنها برم؟!
این یکی که بدتر میشد…سرم و چرخوندم طرفش. داشت موهای خیسش و با حوله خشک میکرد.
-نه…منظورم این بود که هیچکدوممون نریم.
حوله ی توی دستش رو پرت کرد رو صورتم:
-نمیشه خورشید خانوم خالم دخلم و میاره…زود حاضر شو.
حوله رو برداشتم انداختم رو تخت…بق کردم و دستام و زیر سینم جمع کردم:
-ولی من نمیخوام بیام.
بردیا اینبار جدی شد و با اخم نگاهم کرد:
-خیلی خوب یه دلیل قابل قبول برای نیومدنت بیار اونوقت نمیریم.
دلیلم اصلا قابل قبول نبود. چی میگفتم؟ اینکه دلم نمیخواد تو و ساناز همدیگرو ببینید! اونوقت باخودش میگفت حسودم که صد البته بودم. وقتی دید برو بر نگاهش می کنم صورتش و ازم گرفت:
-زود آماده شو و با من انقدر یکه به دو نکن.
پام و کوبیدم رو زمین:
-لعنتی.
شنید اما به روی خودش نیاورد و در اتاق و پشتش بست. یه پیرهن اخرایی آستین کوتاه با جوراب مشکی کلفت پوشیدم. موهام و برعکس همیشه که فر دورم میریختم صاف کردم. ابروهام و مداد قهوه ای روشن کشیدم…گوشه های پلکم و سایه ی دودی زدم بدون خط چشم و ریمل ، یه رژ لب عنابی غلیظم برداشتم و چند دور روی لبم کشیدم. 
بردیا برخلاف اون چیزی که فکر میکردم زیاد هم غیرتی نبود یعنی وقتی ازش پرسیدم چرا اولش بهم پیله میکرد گفت جایی که اعتماد صد در صد باشه دیگه غیرت معنایی نداره و اونبارا هم چون یجورایی پیشم امانت بودی میخواستم مراقبت باشم. یعنی من کشته مرده ی همین روشن فکریاش بودم. 
صدای در از فکر خارجم کرد و فرچه ی رژگونه توی دستم عمودی ثابت موند. بردیا وقتی دید دارم حاضر میشم لبخند دوستانه ای زد:
-چه عجب پرچم سفیدت و بردی بالا!
اومد جلو و فرچه رو از دستم کشید بیرون…سعی کردم با سماجت پسش بگیرم اما نشد. آخرش حرصم گرفت و در رژ گونه ی صورتی رو بستم:
-راه دیگه ای هم داشتم؟
فرچه رو روی میز گذاشت و با انگشت اشارش روی گونم و خیلی نرم نوازش کرد:
-باور کن دلم نمیخواد جایی ببرمت وقتی دوست نداری اما اینیکی رو نمیشه نیای.
نرم شدم…به خاطر نوازش و لحن مهربونش. از روی صندلی میز آرایش بلند شدم و رفتم سمت کمد:
-خیلی خوب میام.
پالتوی قهوه ای سوختم و تنم کردم. اون هم یه لبخند به روم پاچید و اومد سمت کمد لباس ها تا آماده شه.
نگاهی به آیناز انداختم که سینی چای رو رو به روم نگه داشته بود. یه فنجون برداشتم و با لبخندی تشکر کردم. در حالی که سینی توی دستش بود یکم بیشتر خم شد ودر گوشم گفت:
-تبریک میگم میدونم دم در همه بهتون تبریک گفتیم اما من واقعا خوشحال شدم. خواستم تبریک ویژه و جداگانه بگم.
از اینهمه تبریک تبریک کردن معلوم بود واقعا خوشحاله و تظاهر نمی کنه. بخاطر لطفش به روش خندیدم:
-مرسی عزیزم.
به دور شدن آیناز نگاه کردم. هرچی بیشتر میشناختمش میفهمیدم نباید توی برخورد اول راجع به آدما قضاوت کرد. اون شب همونطور که از صبح به دلم افتاده بود روز خیلی بدی بود و من برای اولین بار توی زندگی مشترک کوتاهمون با بردیا جدی دعوام شد.
وقتی ما رسیدیم خونه ی خاله ی بردیا سانازینا نرسیده بودن و توی دلم دعا میکردم نیان. دلم نمیخواست بردیا جایی باشه که سانازم هست…دست خودم نبود شاید همه ی این حسادت و کینه ای که نسبت بهش داشتم پوچ و بی مورد به نظر میرسید ولی من همش فکر میکردم قراره بلایی که به سر زندگی سپیده آوردم یه روزی برای خودم اتفاق بیفته.
بعد از ما خانواده ی دایی بردیا اومدن فریمان برخلاف برخوردای بی پروای گذشته خیلی موءدب به هردومون تبریک گفت و اصلا به روی مبارکش نیاورد یه بار علنا داشت به زور من و میبوسید…
من که قبل از رسیدن ساناز و خانوادش پیش فرشته و آیناز و بهار نشسته بودم و باهاشون صحبت میکردم به محض اومدن سانازینا سریع پریدم رفتم چسبیدم به بازوی بردیا تا ساناز همون اول حساب کار بیاد دستش. اون هم به همون پروئیه فریمان موءدبانه سلام و علیک کرد اما تبریک نگفت. هرچی بیشتر چسبیدم به بردیا تا متوجه شه و یچیزی بگه به روش نیاورد. 
اولش بردیا با تعجب به کارهام نگاه میکرد ولی انگار متوجه نیتم شده بود چون سرتاسر شب و اخم غلیظی داشت. یه بار که همه ی جوونا توی اتاق بودیم و مخصوصا و از روی قصد و قرض وقتی ساناز بهمون نگاه کرد خم شدم و گونه ی بردیا رو بوسیدم. دختره ی بیچاره سرخ شد و بغض کرد و من دلم خنک شد، نمیدونستم اینهمه کینه و نفرت منشاش از کجا بود! بار دوم بعد از شام و توی سالن جلوی همه وقتی مادر بردیا داشت از اینکه چند ماه دیگه قصد داریم صیغه بمونیم و کلا برنامه هامون میگفت گونش و بوسیدم. اینبار ساناز طاقت نیاورد با حرص از روی مبل بلند شد…همه نگاهش کردن اما اون بدون گفتن چیزی رفت سمت اتاق. مامانش چشم غره ی بدی به من رفت و پاشد رفت دنبال دخترش. خاله ی بردیا هم که امشب میزبان بود دنبالشون دویید…سعی میکردم توجهی به نگاه عصبانی بردیا نکنم…به من چه! بد کردم شوهرم و بوس کردم؟! نگاه گذرایی به ساناز که پالتوش و میپوشید و شالش تو دستش بود انداختم. 
خالش با لحن پر التماسی بهش گفت:
-آخه کجا میری خاله جان؟! همه جوونا اینجان…
ساناز قشنگ معلوم بود سعی میکنه خوددار باشه:
-نه خاله جونم من از اولم نمیخواستم بیام. فردا صبح باید واسه کارای پایان نامم برم یکی از استادام و ببینم…به اصرار مامان اومدم. میرم زود بخوابم.
و در حالی که میرفت سمت در رو به همه گفت:
-تروخدا همگی بشینید و بلند نشید. من دیگه باید برم…
همون لحظه همه بلند شدن و یه سری خداحافظ گفتن یه سری هم کجا میری و بمون راه انداختن اما من حتی به پاش بلند هم نشدم. بردیا بلند شد و حواسش به ساناز بود ولی به محض اینکه دید نشستم و تکونی به خودم نمیدم از زیر بازوم گرفت و با فشار زیادی از روی مبل بلندم کرد. برگشتم به نیم رخش که از عصبانیت سرخ شده بود نگاه کردم و بازوم رواز دستش بیرون کشیدم:
-چیکار می کنی؟ دستم و شکوندی!
به تندی نگاهم کرد و بهم چشم غره رفت…وقتی حس کرد به اندازه ی کافی سکتم داده رفت سمت در تا به چند نفری که برای بدرقه ی ساناز تا دم در رفته بودن بپینده.
قبل از اینکه خیلی ازم دور شه صداش و شنیدم که می گفت:
-لازم باشه گردنت و هم میشکونم تا آدم شی…
عین صائقه زده ها همون جا وایسادم و با حب و بغض نگاهش کردم. باورم نمیشد بردیا این حرف و بهم زده باشه…مگه من چه کار وحشتناکی کرده بودم؟! خوب سایه هم از سر شب بیست بار شوهرش و بوس کرد و رفت چپید تو بغلش!
نخیر پونیکا خانوم سایه قصد و غرضی نداره ولی تو که خودت خوب میدونی قصدتت سوزوندن این دخترست… حالا گیریم همچین قصدی هم داشتم هنوز باورم نمیشد بردیا بهم این حرفرو زده باشه اونم با چنین لحن پر نفرتی! دلم هزار تکه شد و با بیحالی روی مبل نشستم. دیگه تا آخر شب چیزی از مهمونی و حرفای دیگران حالیم نشد. دربرابر دیگران و حرفاشون فقط لبخند تلخی میزدم…از کارم پشیمون بودم البته نه بخاطر اون دختره ی هرزه، فقط بخاطر نگاه بردیا که بهم میگفت با این کارم حسابی ناامیدش کردم.
تمام راه تا خونه توی خاموشی بردیا و سکوت تلخ من گذشت. ای کاش لااقل یه چیزی میگفت. توبیخم میکرد، دعوام میکرد و سرم عربده میکشید مثل همیشه که وقتی خرابکاری میکردم مثل باباهای نگران میشد و به مصلحت خودم تنبیهم میکرد. اما اینبار بی صدا شده بود و این بغض رخوت زده ای رو توی گلوم نشونده بود. به محض اینکه ماشین رو توی پارکینگ زد دیگه طاقتم تموم شده و از ماشین پیاده شدم با نهایت قدرتی که در توانم بود در ماشینش و به هم کوبیدم و دوییدم طرف آسانسور. قبل از اینکه بردیا بیاد رفتم توی خونه و با همون بغض نشستم روی مبل سرم رو بین دستام گرفتم، قطره اشکی با لجبازی از بین مژه هام فروریخت و روی بینیم افتاد…راهش رو ادامه داد و از نوک بینیم چکه کرد تا مجاورت نبض دستم و همونجا خشکش زد. 
صدای در که اومد سریع گونم و پاک کردم دلم نمیخواست ببینه گریه میکنم. از گوشه ی چشم دیدم که مسیر اتاق خواب رو در پیش گرفت.
آروم و زمزمه وار گفتم:
-یعنی اون دختره ی عوضی انقدر ارزش داره که باهام اینطوری میکنی؟!
شنید و آتیش گرفت…اجازه نداد در اتاق پشتش بسته شه اومد بیرون و نگاهم کرد…خورشید نگاهش رو به غروب بود.
صداش سقف آسمون رو شکافت:
-اولا که اون دختره ی عوضی که داری در موردش حرف میزنی دختر خالمه و از بچگی باهاش بزرگ شدم پس حرف دهنت و بفهم…دوما من بخاطر ساناز ناراحت نیستم و از اینکه انقدر خودت و پیش همه بی ارزش کردی عصبانیم!
با پوزخندی از روی مبل بلند شدم وررفتم طرفش…دستام و زدم به کمرم:
-چه بی ارزشی شدنی؟! مگه چیکار کردم که بی ارزش بشم؟
اونم از در اتاق فاصله گرفت و اومد سمتم:
-من و احمق فرض نکن پونیکا! خیلی بیشتر از توی بیشعور حالیمه…تو وقتی تنهاییم اینطوری از من آویزون نمیشی…امروز درست مثل دخترای حسود و کینه ای رفتار کردی.
از کلمات زشتی که توی حرفاش قاطی بود بیشتر جری شدم…بردیا هیچوقت تا حالا با من ینطوری رفتار نکرده بود…جیغ کشیدم:
-این تویی که باید حرف دهنت و بفهمی…بی شعور خورتی…حسود و کینه ای و آویزون خوردتی. 
دیگه حالیم نبود کی جلوم وایساده و چی میگم…همیشه وقتی عصبانی میشدم خون جلوی چشمام و میگرفت و هرچی به دهنم میرسید میگفتم. غرور خودم فعلا مهم بود که داشت زیر لگدای قوی و مردونه بردیا له و لورده میشد.
یک قدم رفتم جلو و چشمام و باریک کردم:
-بردیا خان اصلا میدونی درد تو چیه؟ ازم خسته شدی…لازم نیست به خودت زحمت بدی و نمایش راه بندازی…اگه من و نمیخوای فقط بگو اون بیرون واسه من کم مردای از تو بهتر نیستن…فهمیدی فقط…
از سیلی محکمی که توی صورتم زد برق از سرم پرید. انقدر شدت ضربش محکم بود که حس کردم پوست صورتم کنده شد. دستم رو روی گونم که حسابی میسوخت گذاشتم و ناباورانه بهش خیره شدم…امکان نداشت! من اصلا این مردی که رو به روم وایساده بود رو نمیشناختم. خیلی سعی کردم بغضم نترکه اما فایده ای نداشت. بغضم ترکید ولی نذاشتم اشکام راهشون و روی گونم باز کنن.
بردیا دستش و مشت کرد و کمی با ندامت و پشیمونی به چشمام خیره شد. مشتش باز شد و کنار پاش قرار گرفت و سرش رو انداخت پایین…سرم رو با تاسف تکون دادم:
-برات متاسفم که فقط بلدی با زور بازوت حرفات و به دیگران بفهمونی!
عقب عقب رفتم و وقتی رسیدم به در ورودی برگشتم و بازش کردم…
صدای نگرانش اومد:
-پونیکا صبر کن…نمیخواستم اینطوری شه خودت مجبورم کردی…
خیلی پررو بود…بازم داشت تقصیرارو مینداخت گردن من. در رو باز کردم و محکم پشتم به هم زدم…کلید خونه ی بنفشه رو هنوز توی دسته کلیدم داشتم. چپیدم تو خونش و همونجا پشت در نشستم به گریه کردن.
نفهمیدم چقدر همونجا نشستم به گریه کردن تا خوابم برد. صبح وقتی از خواب بیدار شدم در کمال تعجب روی تخت اتاق خواب خودمون بودم و روی بالشت بردیا هم یه تکه کاغذ بود با یه متن خیلی کوتاه روش:
-پونیکا بچه نشو و خونه بمون…اومدم با هم صحبت می کنم.
کاغذ و توی مشتم فشردم…بوی افترشیو بردیا رو میداد. استخون فک و گونم خیلی درد میکرد. از روی تخت بلند شدم…لباسای دیشب تنم بود. مانتو شالم رو از تنم کندم و پرت کردم رو تخت و رفتم جلوی آینه…قیافم داغون بود. روی گونم خون مرده شده بود و زیر چشمم رد محوی از کبودی داشتم. آرایشم ریخته بود زیر چشمم و موهام ژولیده دورم پخش و پلا…
دستام و مشت کردم:
-وحشی!
رو به روی پنجره ایستاده و به بارش ریز و مداوم برف خیره شده بودم. چطور شد که کارمون به اینجا کشید؟ خوب چی میشد اگه یکم زن بودنم رو درک میکرد؟ میدونم که همه ی زن ها هم تا این حد حسود و کینه ای نیستن اما حساب من با زنای دیگه فرق داشت من هم زخم خورده ام و روحیم ضعیف بود و هم میترسیدم دست سرنوشت بخواد محکومم کنه به از دست دادن تنها چیز با ارزش زندگیم که بردیا بود.
برخلاف همیشه که عاشق تماشای بارون و برف بودم حالا فقط از زور بیکاری و با نفرت چشم به هوای سپید شده از ذرات سرگردان دوخته بودم. مثل همیشه که وقتی دلم میگرفت فقط گوگوش گوش میدادم آهنگ دریایی ش رو گذاشته بودم اما باهاش نمیخوندم و فقط گوش و دلم رو سپرده بودم به صدای آرامش بخشش:
کمکم کن کمکم کن
نذار اینجا بمونم تا بپوسم
کمکم کن کمکم کن
نذار اینجا لبِ مرگو ببوسم
کمکم کن کمکم کن
عشق نفرینی بی پروایی می خواد
ماهی چشمه ی کهنه
هوای تازه ی دریایی می خواد
دل من دریاییه، چشمه زندونه برام
چکه چکه های آب، مرثیه خونه برام
تو رگام به جای خون، شعر سرخِ رفتنه
تن به موندن نمی دم، موندنم مرگ منه
عاشقم مثل مسافر عاشقم، عاشقِ رسیدن به انتها
عاشق بوی غریبانه ی کوچ، تو سپیده ی غریب جاده ها
من پر از وسوسه های رفتنم، رفتن و رسیدن و تازه شدن
توی یک سپیده ی طوسی سرد، مسخِ یک عشق پر آوازه شدن
کمکم کن کمکم کن
نذار این گمشده از پا در بیاد
کمکم کن کمکم کن
خرمن رخوت من شعله می خواد
کمکم کن کمکم کن
من و تو باید به فردا برسیم
چشمه کوچیکه برامون، ما باید بریم به دریا برسیم
دل ما دریاییه چشمه زندونمونه
چکه چکه های آب، مرثیه خونمونه
تو رگ بودن ما، شعر سرخِ رفتنه
کمکم کن که دیگه، وقت راهی شدنه
صورتم پر از اشک بود. خودم هم نمیدونستم این روزا چه مرگمه…از دیدن نگاه معصوم رامبد بود که اینطور با زندگیم لج میکردم؟ یعنی باید باور میکردم کسی جز خودم برام اهمیت داره؟ ولی من خودم از دعوا و جنگ روانی پدر و مادرم خیلی زجر کشیده بودم و فکر اینکه رامبدم الان تو جهنمی مثل اون روزای من دست و پا میزنه دیوونم میکرد. اگه سپیده طلاق میگرفت بچشون بینشون پاسکاری میشد و این وحشتناک بود تنم رو میلرزوند که باعث و بانیش فقط و فقط منم…
اینا همه روی هم جمع شده بود، فشاری که برای مخفی کردن چنین راز بزرگی از بردیا بهم میومد روم سنگینی میکرد و اینطوری میشد دعوا و مرافه و مشاجره های بی ریشه و اساس.
با حس دستایی که دورم پیچیده شدن فکرم متوقف شد…میدونستم بردیاست نه حرفی زدم و نه جلوش رو گرفتم…فقط آه لرزونی کشیدم. بردیا از پشت بغلم کرده بود، سرش رو توی گودی گردنم فرو برد و لب داغش و گذاشت روی پوست سردم و بوسه ی پرحرارتی روی پوستم کاشت:
-پونیکا دیشب اصلا نتونستم بخوابم…
نذاشتم ادامه بده برگشتم سمتش و به تندی گفتم:
-پس آقا نگران اینن که نخوابیدن…
گیج و مات به صورت درب و داغونم نگاه کرد…دستش و اورد و بالا و نوک انگشتای داغش و گذاشت روی گونم.
دستش و پس زدم:
-چیه؟ داری به هنرنماییت نگاه میکنی؟
از کنارش رد شدم و تنه ای بهش زدم:
-خوشت میاد زورت زیاده مگه نه؟ خوشت اومد با یه ضربه صورتم و داغون کردی؟
صدای قدمای تندش به گوشم رسید و چند ثانیه بعد من برگردوند سمت خودش…حرفش و تو دهنش معطل نگه داشتم و جیغ زدم:
-ولم کن…اصلا برو هر غلطی دلت میخواد بکن…دیگه واسم مهم نیست چیکار میکنی.
هیچی نگفت من و کشید تو بغلش و فقط ساکت به فوران احساساتم نگاه کرد…جیغ کشیدم، زدمش…محکم با مشتای بیجونم و ضربه های آروم میزدمش…بعد به گریه افتادم و دنباله اش شد هق هقای گاه و بی گاهم ولی بردیا نه توجیه کرد نه دعوام کرد و نه حتی یه کلمه حرف زد. وقتی دید آروم شدم خم شد و زیر چشمم و بوسید:
-الهی دستم بشکنه که اینطوری زدمت.
بعدروی سرم بوسه زد:
-ببخشید پونیکا…منم مثل تو دلگیرم…از خودم…ببخشید گل نازم.
اونشب شاید حرفای بردیا آرومم کرد اما رابطمون مثل قبل نشد زیاد باهاش حرف نمیزدم و فاصله میگرفتم ازش…بردیا هم اصراری نداشت انگار میخواست بهم فرصت بده. چیزی که خیلی بهش نیاز داشتم زمان برای فکر کردن بود…گاهی باخودم میگفتم بردیا که هیچوقت رازم و نمیفهمه و نباید بهش بگم اما بردیا واقعا خیلی مرد بود..مرد زندگی و آرزوی هر زنی که همچین مردی داشته باشه. دلش میشکست بدتر بود یا حقیقت رو ازش پنهون کنم؟
نمیدونستم میخوام چیکار کنم…هر روز میگفتم بهش میگم و وقتی میدیدمش زبونم لال میشد. ساناز و رامبد و زندگی سپیده همش بهانه بود و مشکل اصلیم برمیگشت به خودم.
روزا میگذشت و بلاخره فصل بهار از راه رسید اما تو قلب و ذهن من خبری از بهار نبود و هنوز درگیر جدال غیرمنصفانه ای با خودم بودم…بردیا که همش فکر میکرد بلاخره از پیله ی تنهایی و گوشه گیریم بیرون میام حالا گیج شده بود. از توی آبی نگاهش میخوندم که همیشه و مداوم ازم میپرسید ((چرا؟!)) 
شاید با خودش فکر میکرد هنوز از اون سیلی آبداری که خوردم دلگیرم…اون سیلی حقم بود. خودمم میدونستم که گاهی باید یچیزی و یه کسی جلوی سرکشی هام و بگیره. شاید توی کویر تشنه ی زندگیمون موفق نبودیم…من نمیتونستم اونی باشم که بردیا میخواست…منی که هنوز درگیر بودم با خودم، خودی که میخواستم نباشه اما بود و حضور داشت.
مامان بردیا زنگ زد و بهش گفت توی ایام تعطیل با بهار میخوان برن چین و ازش خواست من و ببره خونشون تا مراقب خونه باشیم. خونشون ویلایی بود و معمولا خالی نمیذاشتنش…این شد همون تغییری که شاید من و بردیا برای به دست گرفتن رشته ی از کنترل خارج شده ی زندگیمون بهش نیاز داشتیم!
چمدونم و کشون کشون بردم داخل خونه و عصبانی به بردیا که گوشه ای وایساده بود و ریز ریز بهم میخندید نگاه کردم.
جدی شد و خندش و خورد:

-چیه؟ اونطوری نگاه نکن…خودت چمدونت و ندادی بهم برات بیارم.
چشم از قیافه ی شنگولش برداشتم و سعی کردم چمدون و بکشم تو اما چرخاش گیر کرده بود به پاشنه ی در و هرکار میکردم نمیتونستم بلندش کنم…بردیا سرش و با خنده و با حالت تاسف تکون داد و اومد طرفم. دسته ی چمدون و از دستم بیرون آورد و من و کنار زد. از ضربش چسبیدم به لولای در:
-چیکار می کنی؟ چرا هولم میدی؟
چمدون و بلند کردو برد تو:
-بس که لجبازی! 
زبونم و مثل فرش قرمز درآوردم بیرون و نشونش دادم:
-خوب میکنم.
رفتم توی آشپزخونه و لیوان و زیرآب سرد کن گرفتم. خونشون خیلی خوشگل بود. یخورده قدیمی ساخت بود اما حیاط باصفا و پر گلی داشت. داخل خونه هم دیزاین خیلی سنتی ای داشت. همه جا وسایل قدیمی و عتیقه به چشم میخورد و باید بگم از باسلیقگی ای که مامان بردیا تو چیدنشون خرج کرده بود کفم برید. 
آبم و خوردم و لیوان و گذاشتم تو سینک تا بلاخره یه جنی چیزی پیدا شه بشورتش! من که دست به سیاه و سفید نمیزدم. برگشتم دیدم بردیا توی درگاه در وایساده و نگاهم میکنه. 
با پررویی زل زدم تو چشماش:
-خوشگل ندیدی؟!
نیشخند زد و تکیش و از اپن گرفت:
-چرا اتفاقا یه زن خوشگل داشتم ولی الان یه مدته نمیبینمش…تو ندیدیش؟
از کنارش رد شدم:
-نه ندیدمش! اگه مدتش طولانی شده شاید نمیخواد برگرده.
قبل از اینکه برم بیرون بازوم و گرفت و کشیدم عقب:
-مگه دست خودشه؟
بعد جدی شد و ملتمسانه نگاهم کرد:
-پونیکا من راحت به دستت نیاوردمت که بخوام از دستت بدم…خودت و بُکشی هم ولت نمیکنم.
راست میگفت؟ حتی اگه رازم و میفهمید هم بازم ولم نمیکرد؟ نمیدونستم بخشیده میشم آیا؟ بعید میدونستم…
وقتی نگاه خیرم رو دید من و چسبوند به سرامیکای کرم-قهوه ای دیوار آشپزخونه…سرش که رفت تو گودی گردنم و لبش روی پوستم قرار گرفت انگار برق بهم وصل کردن. گردنم و با فاصله های کوتاه و کنار هم بوسه میزد. دستم و گذاشتم رو شونه هاش و اون و از خودم دورش کردم. چند لحظه به چشمای نیازمندش خیره شدم… دستم و انداختم دور گردنش:
-کی گفته من میخوام ولم کنی؟ 
وقتی لبام خندید چشمای منتظر بردیا هم لبخند خوشرنگ و دریایی زدن…نگاهش برق میزد. به جای اینکه ببوستم من و توی آغوشش جا داد. سفت و محکم بغلم کرد:
-آخه دختر تو چرا انقدر دوست داشتنی میشی وقتی با اون چشمای خوشگلت بهم نگاه میکنی؟!
از بغلش اومدم بیرون و خواستم شلوغش کنم:
-امشب میخوای برات شام درست کنم؟
چشماش زد بیرون:
-تو؟ شام درست کردن؟ 
سرش و خاروند:
-تجربه ثابت کرده که توی آشپزی به هیچ جا نمیرسی!
بی خیال شوخی و اینکه مسخرم کرد شونه هام و انداختم بالا:
-واسه خاطر تنوعش میگم..بد عادت نشی؟!
نشست پشت میز آشپزخونه:
-آخ گفتی تنوع! من که خیلی دلم تنوع میخواد…اونوقت میگن چرا مرده به زنش خیانت میکنه خوب بخاطر کمبود تنوعه دیگه.
شوخی میکرد اما حرفش به دلم بد اومد:
-نخیر اون واسه پستی آدماست…
روی حرفم به خودمم بود. من تنوع میخواستم واسه کجام؟ چشمام و باریک کردم و خیره شدم بهش که مشغول دید زدن رومیزی گلدار بود…پس تنوع میخوای بردیا خان؟ یه تنوعی نشونت بدم که دیگه دلت از این چیزا نخواد. یه ایده ای هی تو سرم وول میخورد…اون شب تمام هنرم و ریختم توی دست و پنجم و براش شام درست کردم.
تازه ظرفارو شسته بودم و با سینی ای توی دستم که روش دو تا چایی قند پهلو بود رفتم نشستم کنارش…حالا هی بردیا حرف میزد ولی من فکرم به نقشه ی خبیثانم بود….تنوع!
وقتی دیدم بردیا پرونده رو جلوش باز کرده و داره میخونتش رفتم تو اتاقمون که میشد همون اتاق بردیا قبل از مستقل شدنش و مجله ی مورد نظرم و برای اجرای نقشم بیرون کشیدم. ایده ای که از کلمه ی تنوع تو سرم نقش بسته بود رو کیش کیش کردم اون پشت مشتای ذهنم تا فردا بهش رسیدگی کنم. بردیا سه روز اول عید رو تعطیل بود که میخواستیم بریم سفر اما مامانش برنامه هامون روبه هم ریخت.
بردیا برای اولین بار توی تمام مدتی که میشناختمش از خواب دیر بیدار شد. من در حال پختن ناهار بودم که دیدم خمیازه کشان به بدنش کش و قوس داد و اومد تو آشپزخونه:
-به به…خورشید خانوم. سحر خیز شدی!
طلبکارانه نگاهش کردم:
-سحر خیز؟ ساعت یکه جناب خوش خواب.
اومد نشست پشت میز و یه چشمش و باز کرد:
-دیشب نذاشتی بخوابم که…تا صبح فقط داشتم از دست ضرباتت توی خواب فرار میکردم.
مظلومانه نگاهش کردم و چاقویی که باهاش کاهو خورد میکردم و گذاشتم توی ظرف:
-اوه…ببخشید. دیشب خواب خیلی بدی میدیدم. راستش نگران زندگیمونم! میترسم…
دو تا چشماشم متعجب باز کرد و بهم خیره شد:
-چیش انقدر ترسناکه اونوقت؟!
به مجله ی روی میز که باز بود و روی صفحه ی مورد نظرم اشاره کردم:
-توی این مجله راجع به مشکلات زن و شوهرا نوشته…مخصوصا مشکلاتی که اول ازدواجشون بهش برمیخورن.
بعد رفتم کنار مجله وایسادم یه پام و به زانوم گیر دادم و با انگشتام روی خطا کشیدم و براش خوندم:
-وقتی وارد زندگی مشترک میشوید انتظار نداشته باشید همدیگر را آنطور که توقع دارید بشناسید.
بردیا روی میز ضرب گرفت:
-مزخرفه…تو انگار جفت دو قلوی منی!
با بهت و حیرت چند بار سرم رو براش تکون دادم و رفتم سراغ سالاد نصفه کارم:
-خیلی خوب! قدم اول برای اینکه بفهمیم اون مجله مزخرفه من برات ناهار مورد علاقت و درست کردم.
بردیا که داشت دوباره چرتش میبرد خوشحال نگاهم کرد:
-واقعا! قیمه داریم؟!
ابروهام و توی هم کشیدم…گوشه ی لبم و گزیدم و با لحن ناامیدانه ای گفتم:
-قرمه سبزی!
بردیا آب دهنش و پر سرو صدا قورت داد و قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت:
-اینکه نشد دلیل بر نشناختن همدیگه…این واسه اینه که تو هیچوقت آشپزی نمی کنی.
تشر زدم:
-نخیر همینه که تو مجله نوشته. لااقل یه بو میکشیدی اینطوری ضایع نشی! پاش و برو دست و صورتت و بشور بیا ناهار.
بردیا بلند شد و درحالی که میرفت بیرون غر زد:
-از دست شما زنا! این چیزای مزخرف چیه میخونی صبح زیبام و خراب کردی.
وسط خوردن غذاش بود که رفتم مجله رو از رو اپن برداشتم و باز رفتم کنارش نشستم…تقصیر خودش بود که تنوع میخواست!
28 / 04 / 1392 435 بازدید
درحال تکمیل +