close
خرید vpn

رمان زیبای سمفونی مرگ ( قسمت پایانی )

[ قسمت پایانی (9) ]     وسط خوردن غذاش بود که رفتم مجله رو از رو اپن برداشتم و باز رفتم کنارش نشستم…تقصیر خودش بود که تنوع میخواست! براش…

دلنوشته،کپشن | lifesms.ir
جدیدترین پست هاNEW!
  1. من عاشق هنر بودم...
    ارسالی سه شنبه 16 آذر 1395
  2. چگونه اینقدر بی منی؟
    ارسالی سه شنبه 16 آذر 1395
  3. در قفس سکوت نشانده ام...
    ارسالی دوشنبه 15 آذر 1395
  4. شهری که تو را ندارد...
    ارسالی دوشنبه 15 آذر 1395
  5. زندگی می‌گفت...
    ارسالی یکشنبه 14 آذر 1395
  6. آرزو کُنمت...
    ارسالی یکشنبه 14 آذر 1395
  7. شب گهواره‌ای ‌ست...
    ارسالی شنبه 13 آذر 1395
  8. دستهایت بیماری سختی بود...
    ارسالی شنبه 13 آذر 1395
  9. شمال یا جنوب؟
    ارسالی جمعه 12 آذر 1395
  10. جهان را...
    ارسالی جمعه 12 آذر 1395
×
اطلاعیه سایتی نو و متفاوت...
تبلیغات

[ قسمت پایانی (9) ]

http://up.lifesms.ir/up/lifesms/tir-92/roman-samfoni.jpg

 

 

وسط خوردن غذاش بود که رفتم مجله رو از رو اپن برداشتم و باز رفتم کنارش نشستم…تقصیر خودش بود که تنوع میخواست!
براش خط بعدی رو خوندم و به قیافه اش که میگفت دست از سرم بردار اهمیتی ندادم:
-فقط به این دلیل که وارد زندگی مشترک شدید توقع نداشته باشید وسایل قدیمی خود را بیرون بی اندازد.
بعد زیر لبی غر زدم:
-مردا کلا هیچوقت عوض نمیشن…حتی اگه زندگیشون و با یه زن شریک شن…
بردیا بشقابش رو توی سینک گذاشت و دوباره اومد پیشم نشست:
-این حقیقت نداره.
انشگت اشارم و جلوی چشمش بردم:
-اوه…واقعا؟!
انگشتم و زد کنار:
-کردیش تو چشمم…آره واقعا!
-آخه چند وقت پیش وقتی داشتم اتاقت و تمیز میکردم یه عکس پیدا کردم که با یکی از بیست و چهار رنگ دوست دخترای قبلیت انداخته بودیش…
مبهوت شد و لبش و کشید زیر دندونش:
-اوووچ…خوب…خوب راستش…فکر کردم همشون و ریختم بیرون.
بعد خجالت زده نگاهم کرد:
-متاسفم.
شونه هام انداختم بالا:
-اشکالی نداره…میدونم حرفم بی ادبانه بود ولی گاهی احساس غریبی میکنم تو خونت…من هنوز نتونستم وسایلم رو تو خونت جا به جا کنم چون نمیدونم باید کجا بذارمشون!
بعد ادامه دادم:
-اینا به کنار…به معجزه ی این مجله اعتقاد پیدا کردی؟!
دوباره جبهه گرفت:
-اینا همش یه مشت دروغه! مجله ی خاله زنکی معجزش کجا بود؟!
دوباره کلم و کردم تو مجله و بدون توجه به اینکه گفت اعتقادی نداره بهش گفتم:
-اینجا راه حلم براش نوشته…خوب گفته باید بیشتر روی روحیات و اخلاقای هم تمرکز کنید و همدیگرو خوب بشناسید. مثلا با علایق همدیگه آشنا شید…
سرشو کنار کله ی من اورد تو مجله:
-اینجا چیزی راجع به س.ک.س داشتن ننوشته؟!
سرم و بلند کردم و با اخم بهش خیره شدم. یکم با نیش باز نگاهم کرد و بلاخره در حالی که دستاش و به نشونه ی تسلیم بالا میبرد گفت:
-خیلی خوب بابا…اونطوری نگاه نکن. حالا چطوری باید همدیگرو بهتر بشناسیم؟
ذوق زده از پشت میز بلند شدم و دوییدم سمت اتاقم:
-الان برمیگردم.
از بین وسایلی که هنوز بازشون نکرده بودم یکی از آلبومای موسیقیم و بیرون کشیدم و دوباره دوییدم تو آشپزخونه نشستم پیشش:
-باید این و گوش بدی.
بعد آلبوم و گرفتم سمتش…اون و از دستم گرفت و نگاهی بهم انداخت:
-راستش من اصلا از موسیقی راک خوشم نمیاد.
ابروهام رفت بالا:
-چطوری ممکنه از راک خوشت نیاد؟
-خوب چون اونا دپرس کننده و سرسام آورن.
دندونام و روی هم سابیدم و آلبوم و با حرص از دستش درآوردم:
-خیلی خوب…میرم یه DVD دیگه بیارم با سبک جاز یا پاپ…هرکدوم دوست داشتی.
قبل از اینکه بتونم برم دستم و گرفت:
-من کلا موزیک دوست ندارم پونیکا!
بازوم و از دستش بیرون کشیدم:
-میبینی؟! من واقعا حس میکنم نمیشناسمت.
-خوب چرا عصبانی میشی؟! واقعا دارم سعی میکنم باهات صادق باشم تا بیشتر همدیگرو بشناسیم. میخوام کمک کنم دیگه از ناشناخته های زندگی مشترک نترسی…ممکنه چیزایی هم باشه که من دوست داشته باشم و تو دوست نداشته باشی، درسته؟
نشستم سرجام و به ظاهر آروم شدم:
-آره راست میگی…خیلی خوب، نظرت راجع به ساناز چیه؟
چشماش و با تعجب درشت کرد:
-چی گفتی؟
-یه چیز و گفتم که من ازش بدم میاد ولی تو خوشت میاد.
ایندفعه جدی از پشت میز بلند شدم و رفتم بیرون از آشپزخونه:
-در هر صورت امروز باید این آلبوم راک و گوش بدی…گفته باشم!
-در هر صورت امروز باید این آلبوم راک و گوش بدی…گفته باشم!
بعد رفتم سمت اتاق:
-حالا اگه من و ببخشی باید برم موسیقی مورد علاقم و بذارم تو قفسه تا بعدا گوش بدمش.
صدای کلافش از توی آشپزخونه اومد:
-اونا آشغالن محاله گوشم و باهاشون آزار بدم. من حالا حالاها به فسفرام نیاز دارم.
برگشتم سمتش…صورتم از عصبانیت سرخ شده بود:
-تو واقعا با چیزی که وانمود میکنی فرق داری…همونطور که تو مجله نوشته بود.
اولش میخواستم یخورده اذیتش کنم اما حالا دنبال راهی میگشتم تا حسابی بسوزه و قبول کنه اون مجله ی روانشناسانه حقیقت محضه. از توی چمدونم یه لباس خواب خوشگل و قرمز بیرون آوردم و تنم کردم موهام و موس زدم و ریختم دورم و یه نیمچه آرایشم کردم. اول در اتاق و باز کردم ببینم اوضاع بیرون چطوره. صدا نمیومد. آسه آسه رفتم طرف اتاق مامانش و چپیدم توش. برق اتاق و روشن کردم. یه اتاق نسبتا بزرگ به سبک سنتی بود. تختش بزرگ بود و خوشم اومد…رفتم رو تخت نشستم و هندزفری رو تو گوشم گذاشتم. حالا آهنگ گوش نمیدادما وانمود میکردم. یه مدت گذشت تا بلاخره شنیدم بردیا صدام میزنه:
-پونیکا؟! کجایی دختر؟
در اتاق مامانش و که باز کرد از دیدن من چشماش گرد شد:
-اینجایی؟ چیکار میکنی؟
گوشیای هندزفری رو بیرون کشیدم:
-چی گفتی؟
انگار تازه ظاهر متفاوتم رو دیده بود چند بار پایین تا بالام و برانداز کرد:
-میگم اینجا چیکار میکنی؟
هندرفری هارو آوردم جلو چشمش:
-نمیبینی؟ آهنگ گوش میدم.
اومد داخل:
-حالا چرا اینجا؟
-همینطوری واسه تنوعـــش. شاید وسایلم و اوردم اینجا کلا!
اومد جلوتر:
-تو اتاق مامانم؟
-ای بابا. کشتی من و با این اتاق مامان جونت. نمیخورمش که…
بعد لحنم نرم تر شد و دستش و گرفتم و کشیدم:
-بیا اینجا بشین پیشم…
سری تکون داد و همونطوری گیج و منگ از اینهمه دوگانگی من نشست کنارم. 
-مگه چه اشکالی داره بیایم اینجا؟
نفسش و فوت کرد بیرون:
-خوب یه جوریه…حس خوبی ندارم بهش. باعث میشه احساس صاحب خونه بودن کنم…انگار خیلی پرروییم اگر اینجا بخوابیم
خم شدم طرفش و انگشت اشاره ام رو کشیدم روی گردنش…لحنم هم وسوسه انگیز بود:
-کی راجع به خواب حرف زد؟
یه دستم رو هم کشیدم رو سینش. سریع خودش و از دست من که کم کم داشتم مثل عنکبوت دورش میتنیدم آزاد کرد و دستش و پشت گردنش کشید…بعد انگشت اشارش و تهدید وار جلوم تکون داد:
-نه…نه…نه…حتی حرفش و هم نزن!
دوباره دستش و کشیدم…وقتی دیدم خیلی جدی پسم زد بیشتر مصمم شدم حتما به مرادم برسم:
-اینجا ما الان صاحب خونه ایم دیگه…نباید تو اتاق صاحب خونه باشیم؟
دستش و بیرون کشید و زیر سینش جمع کرد:
-ببین کی داره بازور مجبورم میکنه! تو که تو این چند ماه به من نگاهم نکردی…حالا چی شده انقدر مصممی؟ یعنی مستقیما داری ازم درخواست میکنی؟
یه ابروم و انداختم بالا:
-مگه چیه؟ تازه تو اون مجله نوشته بود یه راه حلش تنوعه تو هم که دیشب میگفتی تنوع میخوای! 
چند لحظه همونطور که دستاش زیر سینش جمع شده بود نگاهم کرد و با انگشتش روی بازوش ضرب گرفت…بلاخره اومد نشست رو تخت:
-به نظر من نویسنده ی مجله هم اگر اینجا بود میگفت اتاق من بهتره…چون بزرگتره، من بیشتر دوستش دارم و قاب عکس مامانم هم رو به رومون نیست که انگار داره نگاهمون میکنه!
سرم و گذاشتم رو شونش:
-البته که اون اتاق بهتره اما با یه فرق.
نگاهم کرد:
-چه فرقی؟
سرم و برداشتم و ابروم و انداختم بالا:
-پونیکا نداره…انتخاب با خودت!
دستش و زیر چونش کشید و کمی فکر کرد:
-خوب من برات هرکاری میکنم…مثلا کار چندش آور و زننده ای مثل خوابیدن تو تخت مامانم…

آخریا رو که میگفت صورتش جمع شده بود. زبونم و کشیدم رو لب پایینم و دستام و انداختم دور گردنش:
-پس فکر کنم ازت میخوام که…
حرفم تو دهنم بود که گفت:
-منم فکر کنم قراره خواستت و انجام بدم.
بعد کامل برگشت طرفم و درحالی که من و میخوابوند رو تخت لبش و محکم گذاشت رو لبم…
***
دستاش و روی سینه ی لختش جمع کرده بود و با حرص به سقف نگاه میکرد. یه ربع میشد ریز ریز بهش میخندیدم.
یهویی دعوام کرد:

-اصلا هم خنده دار نیست…
شلیک خندم رفت به آسمون و منفجر شدم…بین خنده بریده بریده گفتم:
-متاسفم…فقط چون خیلی عصبانی ای خندم میگیره. تا حالا کسی رو ندیده بودم انقدر واسه چنین چیزی عصبانی شه.
روش و اونوری کرد…دستم و گذاشتم رو بازوش و دلداری دهنده تکونش دادم:
-اوه….عزیزم اینکه اصلا موضوع مهمی نیست! باور کن چنین تنوعی برای هر مردی اتفاق نمیفته که…
ایندفعه انقدر بلند داد زد که نیشم بسته شد:
-باورم نمیشه اسم تنوع و میذاری خوابیدن تو تخت خواب مامان من!
سرش و بلند کرد و نگاه عصبی ای بهم انداخت:
-و همش هم تقصیر توئه…
خودم و عقب کشیدم و طلبکارانه نگاهش کردم:
-ببخشید! تقصیر من شد حالا؟ خودت تنوع میخواستی.
دوباره خندم گرفت اما سعی کردم جدی بمونم.
-همش با اون مجله ی احمقانه ی تو شروع شد!
-خیلی خوب اون مجله همین حالا از نظر من مرد…دیگه قبولش ندارم، فقط خیلی حال داد تو رو سوزوندم.
دوباره زدم زیر خنده…پاشد نشست و تکیه داد به تخت…گوشیش و از روی بغل تختی برداشت:
-خیلی خوب حالا که اینطوری شد یه لحظه صبر کن.
وسط خنده گفتم:
-چیکار می کنی؟
-فکر کنم توی انتخابم اشتباه کردم، دارم زنگ میزنم به ساناز.
قیافه ی آدمای ناراحت و واسه ی یه لحظه به خودم گرفتم:
-اوووه…خوب فکر کنم این کار برای اینکه نیاز به تنوع داری کمکت کنه.
بعد در حالی که دوباره به قیافه ی کفریش میخندیدم روم و برگردوندم اونوری.
-من میخوام بخوابم سر و صدا نکن.
چیزی نکشید که بخاطر خستگی زیاد بیهوش شدم.
چیزی نکشید که بخاطر خستگی زیاد بیهوش شدم.
چشمام و که باز کردم هنوز هوا روشن بود. اول نفهمیدم توی اتاق نا آشنا چیکار میکنم اما با هجوم اتفاقات ظهر به ذهنم شروع کردم به خندیدن…اصلا یاد قیافه ی تخس بردیا که میفتادم خندم میگرفت…یعنی به بدترین حالت ممکن حالش و گرفته بودما! 
خوشحال و خندون پاشدم از اتاق رفتم بیرون اما همون لحظه ای که وارد سالن شدم دهنم از تعجب باز موند. با نوار مشکی یه خط سرتاسری از این سر خونه تا اون سرش که میرسید به وسط آشپزخونه و یخچال روی زمین کشیده شده بود.
مبهوت دور و برم رو نگاه کردم و سرم رو با گیجی خاروندم:
-اینجا چه خبره؟
بردیا درحالی که مجله ی من توی یه دستش بود و نوار چسب مشکی تو اون یکی دستش شبیه عقل کلا از آشپزخونه بیرون اومد و از روی مجله شروع به خوندن کرد:

-وقتی وارد زندگی مشترک شدید باید یک حقیقت را قبول کنید…
مکثی کرد و اومد اون ور خط و رو به روم وایساد…سرش و اورد جلوی صورتم و ادامه داد:
-باید برای حریم شخصی طرف مقابل ارزش قائل شوید و بدانید او هم فضایی برای خودش میخواهد.
فکم چسبید به زمین…رفته بود مجله رو خونده بود و میخواست مقابله به مثل کنه. سری خودم و جمع و جور کردم و بهش پوزخند زدم. نگاهی به این سر خونه تا اون سر خونه انداختم:
-پس حریم شخصی میخوای؟
به مجله اشاره کرد:
-این و توی مجله نوشته، پس حقیقت داره! تو طرف خودت میمونی و اتاق خوابا مال تو میشه. منم روی کاناپه میخوابم…چطوره؟
-این دیگه خیلی مسخرست! توی اون مجله نوشته شبیه بچه های دبستانی که میزشون و نصف میکنن خونه رو به دو قسمت تقسیم کنیم؟
یه ابروش و انداخت بالا:
-پس چطوری منظورش از تنوع رابطه داشتن رو تخت مامان من بود! چشم بسته غیب گفتی؟! حواست باشه اگه از خط رد شی میبازی و این مجله ات هم احمقانست و حق با منه. البته توی همه چیز حق با منه!
چند لحظه موشکافانه نگاهم کرد:
-خوب؟!
مجله رو عصبی از تو دستش بیرون کشیدم و مثل شیء عزیزی تو بغلم فشردم:
-قبوله…خوبیش اینه که دستشویی طرف منه.
شونه هاش و انداخت بالا:
-مهم نیست…فکر کنم خیلی گشنمه. میرم قرمه سبزی داغ کنم…هرچند که قیمه بود بهتر میشد.
برگشتم سمتش:
-خیلی پررویی.
داشت به روم میاورد که غذای مورد علاقش و بلد نیستم…خوب باید از کجا میدونستم چی دوست داره؟! انگار واقعا مجلهه راست میگفت!
رفتم توی اتاقم…اعصابم خورد بود. مثلا میخواست چی رو ثابت کنه؟ همش تقصیر خودش بود که گفت تنوع میخواد و لجم و درآورد. آهنگی که ظهر میخواستم بدم بهش گوش کنه رو گذاشتم تو لب تاپم و صداش و تا آخرین حد ممکن زیاد کردم که اونم بشنوه و حرص بخوره.
رفتم جلوی آینه و همونطور که با آهنگ بالا پایین میپریدم با یه برس توی دستم صدام و انداخته بودم سرم و میخوندم. یهویی وسط خوندن حس کردم فقط خودم تنها میخونم و خواننده ی اصلی همراهیم نمی کنه…در پی علت اینکه چرا دارم تنها میخونم چشمام و باز کردم و دیدم ای وای! برق رفته بود. رفتم بیرون از اتاق که دیدم بردیا خندون نگاهم میکنه. در پنل برق قسمتای مختلف خونه باز بود و اتفاقا فقط اتاق مامانش برق نداشت.
عصبانی شدم و جیغ کشیدم:
-برق و وصل کن!
خونسرد شونه هاش و بالا انداخت:
-خیلی اصرار داری خودت بیا وصلش کن.
میخواست از خط رد شم؟ به کاهدون زده بود…محال بود کوتاه بیام. عین سگی که در شرف حملست دندون غروچه کردم و با نگاه کشدار و عصبی ای برگشتم تو اتاق. لبتاپم، از وقتی که باهاش کوبیده بودم تو صورت فریمان یه دقیقه هم شارژ نگه نمیداشت و باتریش آب روغن قاطی کرده بود. بردیا هم این و میدونست و برعلیهم ازش استفاده کرد. حالا حوصلم سر میرفت. چون برق نبود لبتاپم نداشتم. رفتم با حرص روی تخت نشستم اما همون لحظه چشمم به گوشیش که روی بغل تختی بود افتاد.
جیغ بلندی از خوشحالی کشیدم:

-آخ جون…
گوشی و سریع برداشتم و دوییدم بیرون. بردیا پرونده به دست روی مبل نشسته بود. تا نگاهش به من افتاد گوشیش و جلوش تکون دادم:
-ببین چی تو طرف خودم پیدا کردم!
سریع پروندش و پرت کرد رو میز و دویید سمتم:
-نه…نه…نه…نه!
یه قدم مونده به خط بهش تذکر دادم:
-رد شی باختی…
ترمزش و کشید و همون جا وایساد. سرم توی گوشیش بود. در حالی که یه متن و مینوشتم بلند خوندمش:
-همکار عزیزم…من علاقه ی خاصی بهت دارم…یعنی هر موقع که ازت دور میشم دلم بیقرارت میشه و دوست دارم دوباره ببینمت.
بردیا عینهو برق گرفته ها چند لحظه نگاهم کرد و خیلی عصبی انگشت اشارش و جلوم گرفت:
-جراتش و نداری!
روی Send زدم و وقتی صدای دلیوری گوشیش اومد با چشمای گرد شده بهش نگاه کردم:
-اوووپس…دستم خورد!
برگشتم سمت اتاق و در حالی که میخندیدم گفتم:
-برق و وصل نکنی همین اس و به همه ی همکارای خانومت میفرستم.
داد زد:
-خوب پس اول گوشیم و پس بده تا برق و وصل کنم…
برگشتم طرفش:
-نخیر اول تو برق و وصل کن تا پست بدمش.
دست از پا درازتر نگاهم کرد:
-من کی تا حالا بهت دروغ گفتم؟!
هیچوقت دروغ نمیگفت و حرفی میزد روش وایمیساد اما میترسیدم موبایل و پسش بدم برق و نزنه.
شونه هام و بالا انداختم و با بیتفاوتی گفتم:
-زود باش تصمیم بگیر…یا برق و وصل کن اول یا اندفعه که بری سر کار همه ی همکارای خانومت میریزن سرت…
مشکوک نگاهم کرد:

-پس میدیش دیگه؟!

معصومانه جواب دادم:
- یعنی این قدر نسبت بهم بی اعتمادی؟ توی اون مجله این رو هم نوشته بود که …
پرید وسط حرفم:
- خیلی خب، نمی خواد این طوری نگاهم کنی!
رفت سمت فیوز و برق رو وصل کرد:
- زود باش پسش بده.
قاطعانه گفتم:
- موبایلت رو پست نمی دم، از کجا معلوم؟! اومدیم من دادمش بهت تو دوباره برق رو قطع کردی! اما تا وقتی برق وصل باشه قول می دم به هیچ کس اس ندم.
سرش رو حرص زده تکون داد:
- باشه، یادت باشه قول دادی!
رفتم توی اتاق:
- آره قول دادم.
اون روز تا موقع خواب براش آهنگای مورد علاقم رو با صدای بلند گذاشتم تا در حد غیرقابل باوری حرصش بدم. فقط مطمئن بودم وقتی بخوابم پا می شه می ره دستشویی و من باید گرسنه می موندم.
صبح با صدای بلند تلویزیون از خواب بیدار شدم. مست خواب رفتم بیرون دیدم بردیا فوتبال می بینه و خیلی هم مشتاقانه دوتا چشماش رو دوخته به صفحه ی سبز رنگ، تمام دیروز رو منتظر چنین صحنه ای بودم. آخه کنترل تلویزیون طرف من بود. یواش یواش و جوری که بردیا متوجه نشه رفتم کنترل رو برداشتم و صبر کردم توی یه لحظه حساس، دکمه ی OFF رو زدم. بردیا که چیزی نمونده بود بره توی تلویزیون یهو داد زد:
- اَه، چه موقع برق رفتنه؟!
بعد که نگاهش افتاد به برق روشن در پی علت خاموشی ناگهانی تلویزیون، چشماش روی من ثابت موند. خیلی سعی کرد خوددار باشه وگرنه می اومد این ور خط و چپ و راست می زد لهم می کرد، کنترل رو ازم می گرفت و می رفت بقیه ی فوتبالش رو نگاه می کرد، در عوض واسه حرص دادن من همون جا نشست و دستاش رو زیر سینش زد:
- مهم نیست.
کنترل رو توی دستم تکون دادم:
- آره جون عمت!
رفتم چسبیدم به ستون و با کنترل توی دستم براش شکلک در آوردم. رفت سمت تلویزیون و دکمه ی روشنش رو زد. یه کانال نمی ذاشتم بمونه که، هی تا می اومد جلب بشه به تلویزیون کانال رو عوض می کردم. آخر خسته شد و تلویزیون رو خاموش کرد:
- اصلا نخواستم.
برگشت طرف من. کنترل رو گذاشتم روی عسلی پایه بلند و یکی از انگشتام رو کشیدم روی رون پام. اول نگاهی به پاهام کرد و بعد به صورتم خیره شد:
- این اصلا عادلانه نیست.
ابروهام رفت بالا:
- چرا؟ پام یه کم می خاره!
بعد پشتم رو بهش کردم و چسبیدم به ستون. انگشت اشارم رو کشیدم روی ستون سرد و پام رو بردم بالا. در حالی که دستم رو روی پای بی مو و خوش فرمم می کشیدم، نگاهی بهش انداختم:
- فقط به این فکر کن که چقدر بهت نزدیکه و اگر بخوای لمسش کنی، فقط کافیه چند قدم بیای جلو.
یه ابروش رو انداخت بالا و یه قدم اومد جلو:
- میذارمش واسه یه وقت مناسب تر!
آب دهنش رو قورت داد و معلوم بود تمام تلاشش رو می کنه که به پاهام نگاه نکنه. منم سرم رو با تاکید تکون دادم:
- خیلی خب، پس من رفتم.
تمام طول روز رو روی تخت خوابیدم و زل زدم به سقف. دلم یهو براش تنگ شد و به خودم لعنت فرستادم که چرا به جای خوش گذروندن و لذت بردن از شوهرم، داشتم این سه روز تعطیلیش رو کوفتش می کردم. نمی دونم ساعت چند بود اما با حس این که چیزی خورد به در روم رو گردوندم. یه موشک منگنه شد به دیوار و نعشش افتاد رو زمین. سریع از رو تخت پریدم پایین و رفتم سراغ موشکه، بازش کردم:
- بیا از اتاق بیرون.
رفتم بیرون دیدم اون ور خط نشسته و چشمش به در اتاقه. من رو که دید لبخند زد، یهو یه حس خیلی خوبی از طرز نگاه کردنش توی دلم پر شد. آروم و با لبخند دوستانه ای رفتم توی طرف خودم کنارش نشستم.
- وقتی که این طوری بی قرارم نمی تونم بخوابم.
فقط نگاهش کردم:
- قبول کن که شناخت خیلی هم مهم نیست، یعنی مهمه که تو من رو به اندازه ی کافی بشناسی، اما این که رنگ مورد علاقم و غذای مورد علاقم رو ندونی اصلا دلیل نمی شه که به من نمی خوری! من …
مکثی کرد و ادامه داد:
- من فکر نمی کنم هیچ جفت دیگه ای می تونستم پیدا کنم که این قدر همه ی کاراش رو با دل و جونم دوست داشته باشم، هیچ کس برام مثل تو نیست پونیکا.
دستام از اعترافات شیرینش به لرزش افتاد. دستم رو از روی پام برداشت و دستش رو پیچید دور دستم. روی آرنجم رو نوازش کرد:
- دلم می خواد همیشه و همیشه پیشم باشی، یعنی بعد از تمام حوادثی که پشت سر گذاشتیم فکر نمی کنم بتونم بدون تو زندگی کنم.
یه دستم رو گذاشتم روی گونش، توی چشماش نگاه کردم و با مهربون ترین لحن ممکن گفتم:
- توی اون مجله فقط یه مشت چرند نوشته بود.
بعد سرم رو گذاشتم روی شونش:
- منم بدون تو نمی تونم زنده بمونم.
دستش رو گذاشت زیر چونم و سرم رو بالا آورد:
- پس بازی تمومه؟
پلک زدم:
- تمومه!
سریع از روی زمین بلند شد:
- پس فکر کنم باید برم دستشویی.
منم پا شدم و خلاف جهتش دویدم سمت آشپزخونه:
- مردم از گرسنگی.

همین دو روز متفاوت، شد آغاز چند ماه شیرینی که تا عروسیمون کنار بردیا سپری کردم، بدون ذره ای شک و دو دلی در مورد این که شاید اشتباه می کنم. هر روز با خودم می گفتم از این بیشتر عاشق نمی شم و بردیا با مردونگی هاش بهم می فهموند توی اشتباهم.

شکلات داغم و گذاشتم رو میز گرد کافی شاپ و زل زدم تو چشمای سپیده:
-بابا جان سپیده گفتم که نمیشه…من مثلا سه روز دیگه قراره عروس بشم…وقت ندارم.
دلخور نگاهم کرد:
-شما که همه کارتون و کردید…اصلا مگه نمیگی خیلی دوست داری من و سامان آشتی کنیم؟ من که نمیتونم همینطوری برم بهش بگم بیا با هم بمونیم…باید فضای دوستانه درست کنم دیگه!
سپیده اصرار داشت فردا شب من و بردیا برای شام بریم خونشون تا قبل از عروسیم یه شب دور هم باشیم اما من اصلا دلم نمیخواست سامان و ببینم…با خودم فکر کردم اگه به آشتی کردنشون ختم شه خیلی خوب میشه. سامان هم که توی جمع کاری نمی کنه…به هر حال یه بار دیگه شانسم و امتحان کردم:
-یعنی هیچ راهی نداره بیخیال شی؟ الان دو ساعته داری مخ من و میخوری!
سرش و با قاطعیت تکون داد:
-هیچ راهی نداره…در ضمن مشتاقم بردیا خان رو هم که انقدر اسمش ورد زبونته ببینم.
آخرین جرعه ی شکلات داغم و نوشیدم:
-خیلی خوب…پس بذار اول به بردیا بگم بعد بهت خبر میدم.
از اونجایی که من هیچوقت توی زندگیم شانس نداشتم وقتی موضوع رو با بردیا در میون گذاشتم جواب داد:
-من که حرفی ندارم…اتفاقا بدم نمیاد چند تا از دوستات و بشناسم.
سعی کردم خیلی تابلو نکنم که دوست ندارم برم خونه ی سپیده اینا:
-پس کارت چی میشه؟ میخوای مرخصی بگیری؟
-نه مرخصی که نمیتونم بگیرم…یعنی واسه عروسی هم خیلی ضرب و زور زدم چند روز مرخصی بگیرم.
نمیخواستم لحنم ذوق زده باشه:
-یعنی من تنها برم؟
با تعجب نگاهم کرد:
-نه ، آدرس و بهم بده من مستقیم از سر کار میام اونجا.
اینطوری شد که فهمیدم هیچ جوره نمیتونم فرار کنم…گاهی اوقات از این همه سماجتی که سپیده توی کاراش داشت در عجب میموندم. یعنی فقط الان نبود که همیشه همین شکلی بود انقدر اصرار میکرد تا همون چیزی بشه که میخواد.
روی فرمون ماشین ضرب گرفته بودم و توی دلم نمیدونم به کی فحش میدادم. بلاخره بعد از یه ربع معطلی و دل دل کردن پیاده شدم و رفتم سمت خونشون. ماشین بردیا دستم بود. هروقت میخواستم برم بیرون ماشینش و میداد به من و خودش با یکی از زیر دستاش که خونش نزدیک مجتمع ما بود میرفت سرکار…واسه ی همین خوبیاش بود که گفتن راز دلم رو هر روز به روز بعد انداختم و حالا هم تصمیمم رو گرفته بودم که تحت هیچ شرایطی نذارم بفهمه.
زنگ آیفون و زدم و چیزی نکشید که در باز شد. تمام طول حیاط و ایوون رو خدا خدا میکردم سامان کلا امشب نیاد خونه و نبینمش. همینکه در ورودی باز شد نگاهم افتاد تو چشمای میشی و خوشگلش و نفسم بند اومد. البته از ترس و نفرت…
اون هم به من خیره شده بود، میخواستم یه کار کنم نگاه خیرش و از روم برداره. اما نمیتونستم مستقیم بهش بگم. از نگاهش فرار کردم و سرم رو انداختم پایین…
سپیده که کنارش وایساده بود زد تو بازوش:
-بیا برو کنار دوستم و بیرون نگه داشتی! تعجب کردی؟ پونیکاست دیگه…
سامان همونطوری که نگاهم میکرد و انگار به هیچ عنوان نمیخواست نگاهش و ازم بگیره از درگاه در فاصله گرفت…آه که من چقدر یه روز برای این نگاه میمردم! چقدر ساده بودم که هوس و با عشق اشتباه میگرفتم…
نزدیک بود بزنم زیر گریه که سامان بلاخره لب باز کرد:
-چقدر تغییر کردی پونیکا!
رفتم تو و همون طور که از کنارش رد میشدم والبته با لبخندی که سپیده مشکوک نشه بهش گفتم:
-هنوز خوب نمیدونی واقعا چقدر عوض شدم!
توی حرفم یه عالمه منظور بود…میدونستم که منظورم و از لا به لای همون چند کلمه حرفِ دوستانه میفهمه. سپیده دستم و گرفت و درحالی که من و دنبالش میبرد توی اتاق خواب به سامان گفت:
-سامان میوه هارو شستم…بچینشون تو میوه خوری تا من برگردم.
سامان فقط سری به معنای باشه تکون داد. یه احساس خیلی عجیبی از دیدنش توی دلم پیدا کردم. نه اینکه دلم براش ضعف رفت یا دوباره هوس کردم کار بدی بکنم اما واقعا توی این مدت هیولای بزرگی از وجودش توی ذهنم ساخته بودم، در صورتی که سامان واقعا آدم بدی نبود. اگه خیانت وحشتناکش و میذاشتم کنار و نادیده میگرفتمش، هرچند که قابل نادیده گرفتن نبود، میشد گفت سامان یجورایی مرد خیلی خوبیه. با محبت، آروم، مظلوم، ساده و صادق. دلم براش میسوخت…یعنی توی نگاه اولش حسی بود که باعث شد دلم براش بسوزه.
سپیده من و گذاشت توی اتاق و خودش رفت بیرون. 
مانتوی یاسی رنگم و درآوردم وگذاشتم روی تخت…یه بلوز آستین بلند بنفش پوشیده بودم که کمر قهوه ای داشت، با شلوار جین سفید. دستی توی موهام که بخاطر شال روی سرم پفش خوابیده بود کشیدم. از اتاق خارج شدم و دیدم که سپیده توی آشپزخونست ولی سامان روی مبل سه نفره نشسته…دستش و زده زیر چونش و عمیقا توی فکره. شک و دو دلی رو گذاشتم کنار و با اعتماد به نفس رفتم نشستم روی مبل تک نفره و کیفمم گذاشتم کنار پام:
-خوووب…چه خبر آقا سامان؟! چیکارا میکنی؟
دوباره کشدار نگاهم کرد:
-مثل قدیم! نقاشی میکشم و تدریس میکنم.
سرم رو تکون دادم و از توی سینی ای که سپیده جلوم گرفته بود یه شربت آلبالوی خوشرنگ و هوس انگیز برداشتم:
-خیلی خوبه. 
انگشتم و روی خنکای لیوان کشیدم:
-سپیده به خدا اگه نیای بشینی میرما! اومدم خودت و ببینم.
خوشم نمیومد با سامان تنها باشم. سپیده سینی به دست رفت سمت آشپزخونه:
-الان میام.
سامان سریع روی مبل جا به جا شد و لیوانش و گذاشت رو میز:
-شنیدم داری ازدواج میکنی!
به در آشپزخونه خیره شدم:
-درست شنیدی.
اخم کرد…کاری که تا حالا ندیده بودم بکنه:
-فکر کردی به همین راحتیه؟ اگه نمیومدی اینجا هم دنبالش بودم یجوری آدرست و پیدا کنم بیام سراغت. میدونی چقدر بخاطرت عذاب کشیدم؟! یه شب نشد بخوابم و قبلش به تو فکر نکنم…اینکه کجایی و چیکار میکنی. فکر اینکه مرده باشی دیوونم میکرد! همین؟ درست شنیدم؟ پونیکا من باید از دهن این و اون بشینم چه بلایی به سر بچمون اومده؟ خیلی چیزا بین ما بود که به همین راحتی نمیشه ازشون گذشت.
لیوانم و کوبیدم رو میز و بهش چشم غره رفتم:
-من که راحت تر از اونی که فکرش و بکنی گذشتم…از اولم عاشقت نبودم و همش بازی بود.
صداش یکم رفت بالا و از حالت زمزمه خارج شد:
-واسه ی تو بازی بود…واسه ی من همه ی دنیام بود. تو همه چیزم شده بودی پونیکا!
تنم لرزید و پوست تنم مور مور شد. سپیده همون لحظه از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:
-دادم سامان رامبد و برد پیش مامانم. این بچه رو سر و تهش و بزنن اونجاست…نمیدونم خونه ی مامانم چی داره!
بعد اومد پیشم نشست و ظرف میوه ام رو جلوتر کشید:
-پوست بکن پونیکا…تو که تعارفی نبودی!
نگاه سامان روم سنگینی میکرد. میترسیدم با این تابلو بازیاش آبروم و ببره:
-هنوزم تعارفی نیستم. میخورم عزیزم.
نگاه به ساعت مچیم انداختم:
-نمیدونم چرا بردیا نیومد.
سپیده زد رو رونم:
-ببین چه بردیا بردیا میکنه! هرکی ندونه فکر میکنه شوهر ندیده ای…تو که شانس دومتم هست.
بهش چشم غره رفتم و سامان به جای من جواب داد:
-از قدیم گفتن تا سه نشه بازی نشه…
سپیده جای من جواب داد:
-نه بابا سردیش میکنه…تازه این بردیا خان هم خوب تیکه ایه! پونیکارو که میشناسی؟ سراغ بداش نمیره.
سامان گذرا نگاهم کرد. سپیده بعد از جریان فریده و کشته شدنش تو استخر خونم بردیا رو ندیده بود اما گفت بازم یچیزایی ازش یادشه.
سپیده زد رو پام:
-خداییش کی فکرش و میکرد اینطوری سرنوشت برات رقم بزنه؟ یعنی من که کفم برید وقتی شنیدم گفتی داری با اون دادستان بداخلاق ازدواج میکنی…سر صحنه ی جرم میخواست بگیره بزنتت.
از یادآوری گذشته لبخندی به شیرینیِ عسل روی لبم نشست. خداییش چقدر اون شب خیرگی کردما! ساعت هفت و نیم بود که بلاخره بردیا از راه رسید. قبل از سپیده و به قول سپیده مثل شوهر ندیده ها دوییدم تو حیاط و همونطور که داشت از پله ها میومد بالا پریدم گونش و بوس کردم.
مهربون نگاهم کرد:
-خورشید خانوم من چطوره؟
دستم و دور بازوش حلقه کردم و خودم و لوس چسبوندم بهش:
-خوبم، فقط دلم تند تند برات تنگ میشه.
همون لحظه سپیده اومد دم در واسه پیشواز…تا مارو دید لبخند زد و سلام علیک کرد. بردیا بازوش و از دست من که مثل کنه چسبیده بودم بهش درآورد و خیلی مودبانه با سپیده دست داد و سلام و علیک کرد. به محض اینکه بردیا و سپیده خواستن برن تو دوباره رفتم چسبیدم به بازوی بردیا…نگام کرد و لپم و کشید:
-اِی…شیطون!
سامان از دور مارو دید و حرص خورد. دلم نمیخواست حرصش بدم میخواستم حساب کار بیاد دستش. بردیا از دیدن سامان به طرز آشکاری جا خورد ولی به روی خودش نیاورد و نشست روی مبل منم کنارش. نمیدونم از چه بابت قیافه ی بردیا اخمالو شد و توی فکر رفت.
سامان با اومدن بردیا دیگه خیره خیره نگاهم نمیکرد. دستش اومده بود که بردیا خیلی تیزه. شام و خوردیم و نزدیکای دوازده شب بود. بردیا خیلی کم حرف میزد و دربرابر پرحرفیا و شیرین بازیای سپیده لبخند میزد. منم که روزه ی سکوت گرفته بودم. داشتم به دلیل توی هم رفتن قیافه ی بردیا موقع دیدن سامان فکر میکردم.
پاشدم رفتم دستشویی که بعدش بریم خونه…بردیا بی حوصله به نظر میرسید. دستشوییشون مدلی بود که وقتی وارد یه راهرو میشدی حموم دستشویی اونجا بود و یه سرویس بهداشتیم تو اتاق خوابشون داشتن. 
رفتم جلوی روشویی ایستادم و برای کم کردن استرسم کف دستم و پر آب کردم و صورتم و آب زدم. از صدای تقی که شنیدم برگشتم دیدم سامان اومد تو و در و پشتش بست. از ترس رو به سکته بودم. میدونستم جایی که منتهی به حموم دستشویی میشه از تو سالن دید نداره و بردیا نمیفهمه سامان کجا رفت اما بازم خیلی خیلی زیاد ترسیدم.
اومد جلوتر و گفت:
-باید باهات حرف بزنم.
دست و پا لرزون و با قدمای بلند رفتم سمت در اما بازوم و گرفت و من و کوبید به دیوار و روم خیمه زد:
-مجبورم نکن کاری بکنم که به ضرر جفتمونه…فقط میخوایم حرف بزنیم.
هولش دادم عقب:
-الان وقتش نیست…
بعد نگاه ترسیدم و خیره ی در کردم:
-ممکنه بفهمن.
-حتی سرسوزنم برام مهم نیست که بفهمن…پس اعصابم و به هم نریز.
لبم و به دندون گرفتم و به التماس افتادم:
-ترو خدا سامان ولم کن. 
دستش و بالای سرم گذاشته بود و سرش و برد تو گردنم…دلم بهم خورد و سعی کردم از خودم دورش کنم:
-سامان نکن…با زندگیم بازی نکن…ترو خدا!
بیشتر سعی کردم پسش بزنم…صورتش و آورد جلوی صورتم و با چشمای خمارش بهم خیره شد:
-پونیکا نمیتونم…بفهم!
-من نمیتونم باهات باشم حتی اگه آبرومم ببری نمیتونم…پس زندگیم و خراب نکن.
-پونیکا ما خیلی چیزای مشترک با هم داشتیم…شاید اون بچه دیگه وجود نداشته باشه اما به هر حال نمیشه بگی هیچوقت نبوده.
ایندفعه بیشتر هولش دادم:
-دیگه حاضر نیستم به سپیده و شوهرم خیانت کنم. پس فکر من و از سرت بیرون کن.
اجازه داد پسش بزنم و چشمای غمگینش و ازم گرفت:
-واقعا همین و میخوای؟ اینکه برای همیشه از زندگیت برم بیرون!
سریع تایید کردم:
-آره همین و میخوام…خواهش میکنم همه چیز و فراموش کن.
در صدایی داد و من هراس زده به در خیره شدم. به سرعت از سامان فاصله گرفتم و رفتم بیرون. کسی نبود…نفس پر استرس و بلندی کشیدم…همه ی تنم میلرزید. همین که وارد سالن شدم گفتم:
-سپیده ما دیگه میریم.
بردیا هم سریع بلند شد. انگار منتظر بود.
سپیده توی فکر بود: 
-بودید حالا!
سرم رو تکون دادم:
-نه دیگه دیره بردیا باید صبح بره سر کار.
رفتم مانتو و کیفم و برداشتم و تنم کردم…دم در وقتی داشتم میشستم تو ماشین به سپیده گفتم:
-با من میای آرایشگاه؟
سپیده با تاکید گفت:
-نــــه! توی جشن میبینمت عروس خانوم!
لبخندی زدم و نشستم توی ماشین.
بردیا تا برسیم خونه حرف نزد و جواب حرفام و یکی در میون کوتاه میداد. با خودم فکر کردم که شاید بردیا حرفای من و سامان رو توی دستشویی شنیده و تنم از این فکر لرزید. امکان نداشت اگر اینطوری بود الان داشت عربده کشی میکرد نه اینکه انقدر آروم زل بزنه به جاده.
بلاخره وقتی رسیدیم خونه دلم طاقت نیاورد و در حالی که مانتوم و به چوب لباسی آویزون میکردم پشت بهش و با لحن خونسردی پرسیدم:
-چیزی شده بردیا؟ از سر شب تو فکری!
برگشتم طرفش:
-اگه چیزی اذیتت میکنه باید بهم بگی…
خیره نگاهم کرد و بعد سرش و تکون داد:
-چیز مهمی نیست.
خیالم راحت شد که چیز مهمی نیست:
-خوب هرچیزی که هست بگو.
اومد جلوم وایساد و دو تا دستام و توی مشت مردونه اش فشرد:
-مطمئنی میخوای بهت بگم؟
سرم رو به معنی آره پایین انداختنم. دستام و ول کرد:
-ببین پونیکا من بهت اعتماد دارم…ولی خوب یه چیزی هست که میخوام بدونم…
آب دهنم و قورت دادم و سعی کردم خونسرد باشم. 
-هرچی دوست داری بپرس.
-سامان از تو خوشش میاد؟
دهنم باز موند و چشمام تا آخرین حد ممکن باز شد…از کجا فهمیده بود؟ اگه حرفامون و توی دستشویی میشنید الان انقدر خونسرد نبود…پس!
نذاشت جوابش و بدم و سریع گفت:
-فکر نکن پرسیدن همچین چیزی برام راحته! اما از سر شب داره دیوونم میکنه!
سرم رو ناباورانه تکون دادم:
-این فکرای احمقانه چیه که به سرت زده؟! 
مثل همیشه که وقتی به یکی شک داشت و موشکافانه رفتارا و حالاتش رو زیر نظر میگرفت نبود. فقط با بی قراری و پشت سر هم به موهاش چنگ میزد.
-اون شبی رو که توی باغ پدرت مهمونی گرفته بودید و یادته؟ همون شبی که من از دیوار اومدم تا بترسونمت؟ همون شبی که دزدیدنت…
مغزم مثل کامپیوتر شروع به جستجو کردن بین حوادث اخیر کرد و خیلی سریع یادم افتاد کدوم شب و میگه:
-آره یادمه…چطور؟
البته خوب میدونستم ربط بینشون چیه…اون من و سامان رو اونشب با هم دیده بود.
جوابم رو همونطور که حدس میزدم داد:
-میدونی که حافظه ی تصویریِ من خیلی خوبه و قیافه ها اصلا یادم نمیره…سامان و اون شب برای بار دوم دور و برت دیدم. بار اول سر صحنه ی جرمِ قتل دوستت فریده و بار دوم هم توی مهمونی…اون شب من خوب زیر نظرت داشتم…میدونستم سامان شوهرت نیست و داشتید با هم مشاجره میکردید یعنی تو مشاجره میکردی و اون انگار روی چیزی اصرار داشت. اولین فکری که اونشب به سرم زد این بود که موضوع احساسیه اما به من مربوط نمیشد و راحت ازش گذشتم. امشب که دوباره سامان و دیدم خیلی جا خوردم. فکر نمیکردم شوهر دوستت باشه…
مکثی کرد و اومد جلو دستم رو گرفت…لحنش محکم اما مهربون بود:
-حالا ازت میخوام اگه چیزی بوده بهم بگی…نه اینکه بگم به تو شک دارم فقط اگه سامان حتی توی گذشته احساسی بهت داشته بهم بگو.
یخ کردم و ستون فقراتم از ترس و استرس خیس عرق شده بود. دستم و از توی دستش بیرون کشیدم و با تحکم گفتم:
-استرس قبل عروسی به جای من به تو سرایت کرده؟ اینا چیه میگی؟ راستش و بخوای اصلا یادم نیست سر چی بحث میکردیم اما من و سامان کلا زیاد باهم رابطه ی خوبی نداریم و زیاد شده باهاش بحثم شه…حالا واقعا چرا فکر کردی اون از من خوشش میاد؟
سعی میکردم خونسرد باشم و از اونجایی که دروغگوی خوبی زاده شدم تونستم روی اعصابم کنترل داشته باشم. چون میدونستم بردیا هم خیلی تیزه بیشتر تلاشم و میکردم. 
بردیا نفسش و فوت کرد بیرون و شونه هاش و انداخت بالا:
-نمیدونم…گفتم که این حسی بود که اون لحظه از دیدنتون بهم دست داد.
دلخور نگاهش کردم:
-خیلی بدجنسی…
لبخند مهربونی زد:
-بابا جان خودت گفتی بگم…اگه اصرارنمیکردی حتی به روتم نمیاوردم.
اینطوری بود که من بازم دربرابر وجدان و نفسم ایستادگی کردم تا بردیا رو از دست ندم اما هنوزم که هنوزه با خودم میگم ای کاش بهش میگفتم حتی اگه به قیمت از دست دادنش تموم میشد بهتر بود وقتی ازم پرسید بهش میگفتم…ای کاش…
بردیا دم دانشگاه ایستاد و رو به ساناز گفت:
-زود باش تا دیرت نشده تنبل خانوم…
اما ساناز حتی لبخند هم نزد… بردیا حس میکرد توی چند روز اخیر چیزی اذیتش میکنه. 
قبل از اینکه ساناز پیاده شه از بازوش گرفت و اون و سرجاش نشوند:
-چیزی شده ساناز؟
ساناز سرش و انداخت پایین و پیاده شد…اما قبل از اینکه راه ورودی رو در پیش بگیره سرش و برگردوند سمت شیشه:
-بردیا پونیکا برگشته! گفتم شاید بخوای بدونی…
این رو گفت و خیلی سریع رو گردوند و وارد دانشگاه شد. بردیا مسخ همون یه جمله ی اول شد و انگار جمله ی دوم رو نشنید و حس کرد دستاش رو فرمون میلرزه. 
زیر لبی زمزمه کرد:
-چرا برگشته؟ چرا حالا؟
ضربه ی محکمی به فرمون زد. تازه داشت زندگیش و سروسامون میداد و توی کل دنیا تنها چیزی که حتی از اسمش هم میترسید پونیکا بود. حضورش هیچوقت ناپدید نمیشد و انگاری که همه جا بود مثل سایه ی سنگینی روی زندگیش نقش بسته بود و نمیذاشت رها شه…
تازه روی زخماش بسته شده بود و داشتن خوب میشدن…زخمایی که پونیکا بهش زده بود. حالا برگشته بود؟ به همین راحتی؟ فقط راحت به زبون میومد و خدا میدونست پشت برگشتن ناگهانیش چقدر حادثه و مشکل خوابیده.
داشبورد ماشین و باز کرد و برگه ای که مدت ها بود اون تو خاک میخورد و بیرون کشید…شاید این بار هزارم بود که بعد از رفتن پونیکا این کلمات رو میخوند و قبل از اینکه چشمش به کلمات بخوره توی ذهنش میدونست کلمه ی بعدی چیه…از حفظ بود. چشمش خطوط رو میبلعید:
خاطرات در سکوت ناپدید می شوند…خاطرات امشب مرا نابود می کنند…با آخرین نفسی که می کشم آخرین خاطره هم بال می گیرد و از برابرم پر می کشد…این پایان من است.
گذشته هرگز باز نمی گردد و من هنوز منتظر زندگیِ مشترکی هستم که شروع نشده به پایان رسید.
رویاهای خسته ای که برایشان لالایی گفتم تا بخوابند، شبح هایی بودند که مرا ربودند…بعد از تمام کارهایی که کردم، حالا تنهای تنهام…تنهای…تنها…
چشمهایم را می بندم و با قلبی تهی برای آرزوهایی که مرده اند خون گریه می کنم.
وقتی صورتک ها دروغ گفتند و پس از آن عشق تلو تلو خورد…و من با زمان تنها مانده ام…
و زمان! آه زمان رویاهایی که دردم را مرحم بودند در هم شکست و از بین برد…گذشته ها گذشتند اما من هنوز هم منتظر عشقی هستم که پیش از این هرگز مانندش را تجربه نکرده بودم…من…تنهای…تنهای…تنه ایم…
من اینجا با خودم مانده ام و کسی نیست که قهرمان قصه های شاه و پریانم باشد…قصه ای که از ابتدایش با بدی شروع شد…
قلب من در تنهایی هایی ای که به سیاهی شب است جان می دهد…
آنچه گذشته هرگز برنمی گردد و من هنوز منتظر قلبم هستم تا باری دیگر تپش را از سر آغاز کند…و در آخر سپیده می زند، خورشید طلوع کرده تا دردهایم را با پرتوهای طلایی رنگش التیام بخشد…و این آغاز من است…آغازی نو.
بردیا میدونم که هیچوقت و هیچوقت من و نمیبخشی…میدونم که برات مردم. اما فقط و فقط یه بار خودتو بذار جای من…نمیدونم شاید تو هیچوقت به اندازه ای که عاشقتم من و دوست نداشتی. نمیدونم شایدم زخمی که بهت زدم زیادی کاری بود، اما فرشته ی نجاتم ای کاش من و میبخشیدی.
ای کاش که نمیذاشتی آخر و عاقبتمون به اینجا بکشه…من میرم و میذارم تا خوشبخت شی. میدونم که مقصر بودم اما گاهی سرنوشت هم اتفاقات و بد کنار هم میچینه. اگه تو رو زودتر میدیدم هیچوقتِ هیچوقت اون کاری که با کیان کردم و باهات نمیکردم چون من عشق و خوب نمیشناختم…بردیا رویاهامون همون شبی که عروسیمون و بهم زدم تموم شدن. همه ی خاطراتمون و تمام درخشندگی هایی که در کنار تو بودن داشت رو برای خودم عزیز نگه میدارم. ما هیچوقت بهم برنمیگردیم پس دیگه اشکی نمیریزم…همیشه و همیشه پیشم و توی افکارم میمونی.
و در آخر امیدوارم یه روز روشن و آفتابی عشق واقعی زندگیت و ببینی…میدونم که اون لحظه چقدر برات زیباست که من از زندگیت رفتم بیرون. من هم از پشت دروازه های زمان و فاصله ای که بینمونه نگاهت میکنم. لبخند درخشانت و دوباره میتونم ببینم و عاجزانه از خدا تمنا می کنم هرگز تو رو از آرزوهات جدا نکنه، چون که بدون لبخند تو این منم که پر پر میشم…
امیدوارم خوشبخت و راضی از روندن من باشی و زندگیت و با کسی شریک شی که لیاقتت و داره…من که نداشتم.
بردیا دستی به صورتش کشید و ناباورانه فهمید که بدون اینکه متوجه باشه یه قطره اشک راه گونش و باز کرده. اون رو زدود و گفت:
-تو که قرار نبود برگردی! چرا برگشتی؟
نگاهم توی آینه روی صورت رنگ پریدم افتاد…منتظر بودم. نمیدونم منتظر چی! سپیده بهم زنگ زدو نفرینم کرد به نابودی…گفت همه ی چیزایی که توی دستشویی به سامان گفتم و اون بهم گفت و شنیده و ازم نمیگذره. حرف هایی که بهم زد هنوز توی گوشمه:
-چرا پونیکا؟ مگه من بهترین دوستت نبودم؟ هنوزم باورم نمیشه…تو توی تموم اون روزایی که من مثل احمقا از خیانت سامان بهت میگفتم و دلگرفته گریه میکردم اونجا بودی و لابد به بدبختیم خندیدی…تو درست رو به روم نشسته بودی و به ریشم خندیدی…ازت نمیگذرم. میخواستی چی رو ثابت کنی؟ من مثل تو خونه خراب کن نیستم اما اگه خودت به بردیا نگی میام و همه چیز و بهش میگم…نمیذارم اونم مثل من احمق فرض شه. فهمیدی؟ اگه همین امشب همه چیز و بهش نگی من میام و از خواب خرگوشی بیرونش میارم.
و حالا من با لباس سپید عروسی اینجا نشستم و از توی آینه هایی که بهم دهن کجی میکنن و حقیقت رو به رخم میکشن به خودم نگاه میکنم. 
لباس عروسم دیگه برام زیبایی روزای پیش رو نداره. شاید همون لباس شیک و خوشگل باشه اما من دیگه به چشم لباس عروس نگاهش نمیکنم این رخت عزاداریِ منه برای عروسی که امروز قراره بمیره.
دیشب گفتم به بردیا میگم اما نگفتم…امروز توی راه آرایشگاه گفتم بهش میگم بازم نگفتم اما محال بود بذارم خطبه ی عقد خونده بشه اینبار دیگه باید بهش بگم…تا همین جاشم صبر کردم تا فقط برای چند لحظه به عنوان عروسش کنارش باشم و بعد روی قلبم و خواسته هاش و نیازاش خط بطلان بکشم و توی گوری که خودم با دستای خودم کندم بخوابم.
یکی جیغ میکشه شاه داماد تشریف آوردن و من تمام تنم میلرزه…بردیا طبق قرار قبلی با خودش فیلم بردار نیاورده. نمیدونم چرا! گفت واسم سورپرایز داره و من و بیشتر بی قرار کرد. من و قلبم نیازی به سورپرایز و استرسش نداریم آرامش میخوایم تا حقیقت و رو کنیم. 
یه خانومی که از بین هجوم اشک صورتش و نمیدیدم دستم و گرفت:
-عزیزم چرا انقدر میلرزی؟ استرس داری؟
فشاری به دستم آورد:
-طبیعیه عزیزم…بیا دامادت و منتظر نذار.
دنبالش کشیده میشدم…بردیا خوشحال بود ولی من همه ی سرو صداهای شاد دور و برم رو مرثیه ای برای مرگ رویاهام میدونستم. بردیا دستای لرزونم و توی دستش گرفت و بعد از دادن شیرینی به آرایشگرم من و برد نشوند روی صندلی بغل. نگاه بغض آلودم روی دستکشای کوتاه و سپیدم بود و سعی میکردم آروم باشم هرچند که تقریبا غیر ممکن بود. 
بردیا نگاهی به من انداخت و نگران گفت:
-چیزی شده پونیکا؟
آب دهنم و قورت دادم:
-باید حرف بزنیم بردیا.
سرش رو با خوشحالی تکون داد:
-اتفاقا منم همونطور که گفتم واست سورپرایز دارم.
نگفتم سورپرایز نمیخوام و ساکت نشستم. من و برد یه جای خیلی خیلی خلوت و سوت و کور…کل تهران از اون بالا معلوم بود.
رفتم چسبیدم به نرده ها و به منظره نگاه کردم…خیلی جالب بود که یه مرد عروسش و قبل از سالن بیاره یه همچین جایی تا مدت کوتاهی و به دور از همهمه تنها باشن…کاری که هر مردی نمیکنه. 
بردیا نگاه شیطونی که نفهمیدم از چه بابت بود و به من انداخت…دستی به سرش کشید و اومد کنار وایساد. بازوم و گرفت و من و کشوند تو بغلش:
-قربون عروس خوشگلم بشم که انقدر تو چشماش نگرانیه…ترسیدی خوشگلم؟
بغضم بیشتر شد و خودم و از بغلش بیرون کشیدم…هردوتامون با هم گفتیم:
-بردیا من…
-پونیکا من…
سریع گفت:
-تو اول بگو.
میدونستم اگه من اول بگم اون دیگه هیچوقت حرفش و نمیزنه واسه همین سرم و به معنای رد حرفش بالا انداختم:
-نه تو اول بگو…
-خیلی خوب. 
جا جواهری کوچیک و زرشکی رنگی رو از تو جیب کتش بیرون کشید و جلوم بازش کرد. از دیدن حلقه ی سفید و درخشان توش تعجب کردم. این حلقه ای بود که بردیا روزی که صیغه کردیم به عنوان نشون انداخت دستم و من یکی دو هفته پیش خیلی ناگهانی گمش کردم. کلی ناراحت بودم که چرا گم شده. اون برش داشته بود؟ که اینطوری بهم بدتش؟
بردیا جلوم زانو زد و حلقه رو آورد جلو تر..ای کاش تمومش میکرد.
زمزمه وار گفت:

-از وقتی که عاشقت شدم دلم میخواست اینطوری رمانتیک جلوت زانو بزنم و ازت تقاضای ازدواج کنم…اون روزی که ساناز اومد خونمون و یادته؟ همون روزی که میخواستم یه چیز مهم بهت بگم و بدم؟ میخواستم اینطوری ازت تقاضای ازدواج کنم که همه چیز به هم ریخت.
چشمک خوشگلی زد و ادامه داد:
-معطلم نکن خوشگل خانوم…زود باش بله رو بگو.
بغضم ترکید و اشکام گوله گوله روی گونه های آرایش شدم میریختن. بردیا تعجب کرد. از روی زمین بلند شد و اومد طرفم. دستش و پیچید دور شونه هام و سرم و روی سینش گذاشت. سرم روی قلبش بود و خیلی خوب صدای تپش های قلبش و که آوای زندگیم بود میشنیدم. خم شد و کنار گوشم بوسه زد:
-چی شده که خورشید خانومم اینطوری گریه میکنه؟
خودم و از آغوشش بیرون کشیدم. بردیا جعبه ی کوچیک و آورد جلوتر:
-نمیخوای بله رو به من بگی؟ نه به عاقد و جلوی چشم یه عالمه آدم فوضول…فقط و فقط به خودم!
با همون چشمای گریون و دستای لرزونم دستم و بردم سمت جعبه ی کوچیک و زرشکی رنگ و درش و بستم:
-بردیا اول باید یه چیزی رو بهت بگم.
بردیا ناامیدانه و با کنجکاوی به دست من که در جعبه رو بست نگاه میکرد…نگاهش با همون بهت و حیرتی که توش موج میزد اومد بالا و توی چشمام افتاد:
-چی شده پونیکا؟ نمیدونم چرا نمیتونم این حالتات و بذارم پای استرست.
اشکای روی صورتم و مهار کردم:
-چون بخاطر استرس نیست.
ادامه دادم:
-میخوام یچیزی بهت بگم…اما میدونم بعد از گفتنش میمیرم.
بازوهام و توی دستاش گرفت و آرامش دهنده فشرد:
-خوب اگه انقدر اذیتت میکنه نگو.
به همین راحتی؟ هرچقدر بیشتر به عظمت روحش پی میبردم بیشتر میخواستم که همه چیز رو همینجا تموم کنم:
-نه نمیتونم نگم…من باید بگم و تو هم باید گوش کنی.
-پونیکا داری نگرانم میکنی! این چیه که از گفتنش انقدر میترسی؟
گفتم…همه چیز و بهش گفتم. بدون اینکه حتی یک درصد بخوام خودم و تبرئه کنم و لحظه به لحظه شکستن غرورش و له شدن شخصیتش رو زیر دست و پام دیدم. کاری که من کردم هیچ دلیل و برهانی براش نبود سپیده دوست خوبی بود…من فقط واسه ی تفریح زندگیش و خراب کردم و همه ی همین حرفارو هم به بردیا زدم…
جلوش روی زانوهام نشستم و از دیدن ضعف ها و گناهانم که مثل آیینه ای توی آبی چشمای طوفان زده ی بردیا میدرخشید خجالت زده شدم. 
بردیا بعد از سکوتی که توی حزن و اندوه من و سکوت زجرآور خودش گذشت شروع کرد به عربده کشیدن:
-چرا الان داری اینارو بهم میگی؟ هان؟ چرا امشب لعنتی؟ 
از بازوهام گرفت و من و که در اوج ضعف و ناتوانی بودم بلند کرد…نه اینکه مثل همیشه با احساس اینکارو بکنه. بلکه با خشم…با نفرت…توی چشمام زل زد و من و هول داد عقب:
-لعنت به تو…چرا حالا بهم اینارو میگی؟ میخوای ببینی چطوری میشکنم؟
نه نمیخواستم…من توی اوج نیازم اجازه دادم خودم قبل از تو بشکنم…من خودم قبل از تو شکستم و دارم عواقب خیانتم و میبینم. چه بهای سنگینی! در برابرش سکوت کرده بودم. در برابر عربده ها و خشمش که روی سرم میریخت. از حالش معلوم بود من دیگه عروس امشب نیستم…فقط گریه کردم و نگاهش کردم…
-پونیکا تموم آرزوها و رویاهام و شکوندی…من و خورد کردی. چرا با وجود چنین راز سیاهی توی دلت گذاشتی عاشقت بشم؟ چرا بهم دروغ گفتی؟ 
خدای من مرد من داشت گریه میکرد…بردیای قوی و محکم من داشت اینطوری پر سوز گریه میکرد؟ ایکاش میمردم و چنین روزی رو نمیدیدم. سریع رفتم جلوش و خواستم با دستم اشکاش و پس بزنم که دستم و پس زد:
-دست کثیفت و به من نزن…باورم نمیشه که من…بردیا کاردان که هیچ کس نمیتونست بهش کلک بزنه از یه زن، اونم یه زن عوضی و بی ارزشی مثل تو رو دست خورده باشم…خوب نقش یه الهه ی پاک و بازی کردی…بهت تبریک میگم. توی عمرم بازیگر قهاری مثل تو ندیده بودم.
جملات آخرش توی اوج نفرت زده شدن. دلم هزار تکه شد و بغضم یه بار دیگه شکست:
-چطوری میتونی اینارو بگی بردیا؟ فکر میکنی میخواستم اینطور بشه؟ من خودمم ناخواسته اسیر این عشق نفرینی شدم…
صداش مثل رعد و برق که دل آسمون و شکاف میده توی گوشم فرو رفت:
-دیگه به من این دروغای مزخرفت و تحویل نده…حالم ازت به هم میخوره…جای آشغالا فقط توی آشغالیه نه قلب ساده ی من که نفهمیدم چطور انقدر راحت فریب تو مار خوش خط و خال و خورد.
راهش و کشید تا بره و من و تنها بذاره:
-دیگه حتی اسمم و هم روی اون لبای کثیفت نیار.
شیون کردم و به سمتش برگشتم:
-اما من بدون تو میمیرم.
یه لحظه توی جاش ایستاد دستاش و مشت کرد و محکم و قاطع گفت:
-پس بمیر.
لال شدم…همونجا وایسادم و با بهت و حیرت رفتنش و نظاره کردم و بعد روی زمین زانو زدم…زانوهام از فشار حرفش خم شد…کمرم شکست. بردیا رفته بود و خوب میدونستم هیچوقت من و نمیبخشه و حق و بهش میدادم…اون یه مرد ایرانی بود. مردای ایرانی زنی رو که مطلقه بود و هم با زور قبول میکنن…البته بردیا هیچوقت براش مهم نبود من مطلقه ام اما اینیکی ضربه بیش تر از حد انتظارش بهش فشار آورد…امیدی به برگشتن و بخشیدنش نداشتم.
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک  خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و
ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند…
-بهار…بهار؟
موهای تنم سیخ شد و مبهوت کتاب و بستم. چقدر دلم برای صداش تنگ شده بود…لبم رو به دندون گزیدم و خواستم برم زیر میز قایم شم ولی فایده ای نداشت. اصلا این بچه بازی ها چی بود که من درمیاوردم؟ مگه برای برگردوندنش نیومدم؟ پس باید به هر حال میدیدمش دیگه. از فکر بیرون اومدم و بردیا رو دیدم که هاج و واج نگاهم میکنه…
توی سلام دادن پیش دستی کردم و از روی صندلی بهار بلند شدم:
-سلام…
سرش رو به معنی جواب سلامم تکون داد و نگاهش و سریع دزدید…دورتا دور دفتر و از نظر گذروند:
-بهار نیست؟
میز و دور زدم و رفتم جلوتر:
-نه…ولی الان برمیگرده.
وقتی دید دارم میرم سمتش چند قدم رفت عقب. 
آروم گفتم:
-بردیا من…
میخواستم بگم من بخاطر تو برگشتم و به امید بخشایشت، اما دستش و بالا آورد و بین حرفم پرید:
-پونیکا نمیدونم بهار بهت گفته یا نه اما من الان با سانازم…اون روی تو خیلی حساسه و من دلم نمیخواد اذیت شه.
پس دل من چی؟ براش اهمیت نداشت که با حرفاش دلم و شکوند؟! البته حدسش و میزدم با ساناز باشه چون قبل از رفتنم یه چیزایی از زبون بهار شنیده بودم. دیگه دلم نمیخواست حرفایی که آماده کرده بودم تا وقتی دیدمش بهش بزنم و بگم. میخواستم غرورم و حفظ کنم.
دستام و زیر سینم جمع کردم و پوزخند زدم:
-حالا کی گفته که من بخاطر تو برگشتم؟ 
جمله ام رو با تاکید خاصی گفتم. با خونسردی و جدیت سری تکون داد:
- من نمیدونم به خاطر چی و یا کی برگشتی و برامم مهم نیست که بدونم…فقط فاصلت و با زندگیم حفظ کن. با اون کاری که تو با من کردی…
اینبار من بین حرفش رفتم:
-کاری که من کردم به تو هیچ ربطی نداشت…من یبار قبلا بابت نگفتن حقیقت ازت عذرخواهی کردم اما دیگه حاضر نیستم ازت بخوام که من و ببخشی چون همونطور که گفتم اصلا به تو ربطی نداشت. 
صدام ناخودآگاه رفته بود بالا. از پشت بردیا بهار و دیدم که اومد تو و با گیجی و تعجب به ما نگاه کرد.
اومد سمت میز و گفت:
-کی اومدی بردیا؟
بردیا نگاه عصبانی شو از چشمام گرفت و به بهار دوخت:
-همین الان…
مثل اون موقع ها که عاشقم نبود و همش اخم میکرد حالا هم سگرمه هاش توی هم بود. روزایی که دوستم داشت فقط برای من اخم نمیکرد و مهربون چشمای آبیش و بهم میدوخت.
از یاد گذشته ها آهی کشیدم و رفتم کیفم و از روی میز بهار برداشتم:
-بهار من دیگه میرم خونه…
بهار هول شد:
-کجا پونیکا؟ مگه قرار نبود امروز توی کارام کمکم کنی؟
سرم رو تکون دادم:
-آره میدونم…ولی بذارش واسه ی فردا.
بهار لیسانسش و گرفته بود و حالا توی یه دفتر روزنامه کار میکرد. از وقتی که برگشته بودم یه لحظه هم تنهام نمیذاشت…مثل همون موقع ها مهربون و دوست داشتنی بود. هیچ کس بجز سپیده و کیان نفهمید برای چی من و بردیا مهمونارو توی سالن کاشتیم و قید زندگی مشترکی که هردومون مشتاقانه منتظرش بودیم و زدیم. صورت بهار و بوسیدم و رفتم سمت در…از کنار بردیا که رد میشدم سعی کردم مثل خودش اخمام و توی هم کنم و بهش محل ندم. این واقعا اونی نبود که من میخواستم اما خودش با جبهه گیری بی موقعش مجبورم کرد اینطوری رفتار کنم.
از بار اولی که بردیا رو دیده بودم یک هفته ای میگذشت…دلم میخواست تند تند ببینمش تا با دیدنم خاطرات با هم بومدنمون براش تکرار شه و شاید یکم یخاش آب شه اما انگار بردیا به شدت سعی داشت از من دوری کنه. بهانه های خوب واقعا کم پیدا میشن. اینکه جوری ببینمش که غرور خودم هم خدشه دار نشه. اما خیلی زود یه بهانه ی خوب پیش اومد…تولد بهار!
بهار برام تعریف کرده بود که بردیا دیگه توی دادسرا کار نمیکنه و از وقتی عروسیمون بهم خورد بیکاره… البته بهم اخطار هم داده بود که بردیا خیلی درنبود من عذاب کشیده و هنوزم که هنوزه بردیای قدیم نشده. بهم گوشزد کرد که فکر بردیا رو از سرم بیرون کنم، خوب نه اینکه مستقیم این و بگه بلکه خیلی محترمانه اینکارو کرد منم مطمئنش کردم بخاطر بردیا برنگشتم البته دروغ میگفتم ولی اگر دوستی بهار رو هم از دست میدادم دیگه نمیتونستم بردیا رو به هیچ بهانه ای ببینم علاوه بر اینکه خود بهارم برام خیلی مهم بود.
طبق نقشه ی قبلی یک هفته قبل از تولد بهار رفتم سراغ مامان بردیا. اولش خیلی سرد باهام رفتار کرد اما یکم براش آبغوره گرفتم و گفتم که اون توی همون مدت کوتاه جای مادر داشته و نداشته ام و برام پر کرده…اینکه نمیخوام بخاطر تموم شدن رابطه ی من و بردیا مادر خوبی که پیدا کرده بودم و از دست بدم. انقدر گفتم و گفتم تا بلاخره نرم شد و بغلم کرد…اقرار کرد که خیلی من و دوست داشته و وقتی اونطوری عروسی و بهم زدیم ازم دلخور شده. فکر میکنم بردیا نه تنها چیزی به مامانشینا درمورد خیانتم نگفته بود بلکه تقصیرارو هم متوجه خودش کرده بود چون مامانش چند بار بین حرفاش گفت بردیای خیر ندیده و بی لیاقت. بخاطر همین خوبیهاش بیشتر مصمم شدم حتما یادش بندازم یه روزی چقدر عاشقم بود. من یه بار اون چهره ی قطبی و اخمالو رو نرم کرده بودم یه بار دیگه هم شده به هر قیمتی اینکارو میکنم…البته با حفظ غرورم.
بعد یه چند ساعت صحبت کردن با مرجان جون قضیه ی تولد بهار و در میون گذاشتم. اون هم عین دخترای چهارده ساله ذوق کرد و گفت که باهام همکاری میکنه. 
چراغ سبز و که از مرجان جون گرفتم رفتم سراغ بردیا…بدون خجالت و حتی اینکه از گذشته حیا کنم…با همون بی پروائی هایی که فقط از خودم برمیومد. از بین حرفای مرجان جون متوجه شدم هنوز توی آپارتمانش و مستقل زندگی میکنه. فقط امیدوار بودم ساناز مثل من بی حیایی نکرده باشه بار و بندیلش و ببنده بیاد پیش بردیا که اونطوری کارم خیلی سخت میشد.
شماره ی قدیمی بردیا رو گرفتم و دعا دعا میکردم هنوز همون خطش و داشته باشه…وقتی صدای بم و جذابش توی گوشم پیچید نفسم و فوت کردم بیرون:
-بله؟
چه طلبکار بود لحنش…نمیدونست منم چون من خطم و عوض کرده بودم. احتمالا اگه میفهمید کی پشتِ خطه صداش عصبانی میشد جای طلبکار. 
گوشی رو تو دستم جا به جا کردم و با اعتماد به نفس گفتم:
-سلام بردیا خــان! پونیکام…
چند لحظه صدای آزاردهنده ی سکوت بینمون پیچید و بعد بردیا با خونسردی ای که توی همون چند ثانیه به دست آورد جواب داد:
-سلام…کارت و بگو!
چه بی ادب و گستاخ…صبر کن ببین چطوری رامت میکنم!
با خیرگی جواب دادم:
-اینطوری پشت تلفن نمیشه باید ببینمت.
دوباره چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
-نمیشه، کار دارم. در ضمن بهت گفته بودم دور و بر زندگی من…
رفتم بین حرفش:
-انقدر اعتماد به نفست بالاست؟ من چیکار دارم با زندگی تو؟! بردیا برای من همه چیز تموم شده از این بابت مطمئن باش!
تاکید زیادی روی کلمه ی مطمئن باش داشتم. اینبار سکوتش طولانی تر شد بطوریکه فکر کردم قطع کرده اما بلاخره گفت:
-پس واسه چی زنگ زدی بهم؟!
-گفتم که باید ببینمت…اینطوری نمیشه بهت بگم. قضیه اش مفصله.
مکث کوتاهی کردم و ادامه دادم:
-از دیدن من میترسی؟
دست گذاشتم رو نقطه ضعفش، سریع گفت:
-من و نمیشناسی؟ از چی بترسم؟ فقط بگو کجا ببینمت؟
لبخند شیطنت آمیزی روی لبم نشست و اسم کافی شاپی توی همون نزدیکی رو گفتم…یه جمله ی خوبی بود که میگفت بدترین قمارا قمار مرگ و زندگیه اینبار یا من میبرم یا تو بردیا خان!
دم در کافی شاپ وایساده بودم. ماشین مامانم دستم بود. دیدمش که اومد و رفت توی کافی شاپ. یه کت اسپرت سورمه ای تنش بود…رنگ مورد علاقش. مثل همون موقع ها ته ریش داشت و موهاشم به همون خوش مدلی بود. یه ربع همونجا وایسادم. دلم نمیخواست فکر کنه واسه ی دیدنش هولم. بلاخره رضایت دادم و با فکر اینکه یه وقت ازم دلخور نشه رفتم سمت کافی شاپ. از بدقولی نفرت داشت…منم یکم شتاب تو حرکاتم دادم و سریع وارد کافی شاپ شدم.
همین که رسیدم به میز سرش و بلند کرد انگار خیلی تو فکر بود. کیفم و گذاشتم رو صندلی و پرسیدم:
-سلام. ببخشید دیر شد…خیلی معطل شدی؟
مثل همیشه که دروغ تو کارش نبود نگاهی به ساعت مچیش کرد و گفت:
-بیست دقیقه ای میشه رسیدم.
بعد به صندلی رو به روش اشاره کرد:
-نمیشینی؟
توی دلم گفتم پس اومدم سرپا بگم و برم؟ روی صندلی نشستم و پرسیدم:
-چرا چیزی سفارش ندادی؟
دستی به پیشونیش کشید:
-اینارو ول کن…چیکارم داشتی؟
درحالی که منو رو از روی میز برمیداشتم گفتم:
-بیرون خیلی سرده…بهار و انقدر سرما؟ 
به منو نگاهی انداختم: 
-من یه اسپرسو دوبل میخوام.
بعد با چشمام اشاره کردم که پاشو برو سفارش بده…چند لحظه برو بر نگاهم کرد و نفسش و حرص زده فوت کرد بیرون. از روی صندلی بلند میشد که اضافه کردم:
-با یه کیک شکلاتی.
میخواستم بیشتر تلاش کنم تا بیشتر توی ذهنش پررنگ شم اما یخورده هم ترسیدم که برعکس عمل کنه. سفارش و داد و دیدم که پولش و همون لحظه حساب کرد.
با بی خیالی و اخم همیشگیش اومد نشست رو به روم:
-اینم از اسپرسو با کیک شکلاتی! نمیخوای بگی واسه چی من و کشوندی اینجا؟ اصلا بهانه ای هم واسه ی اینکه میخواستی من و ببینی داری؟
سریع براق شدم:
-پس فکر کردی عاشق چشم و ابروی جنابعالیم تو این سرما خودم و به زحمت بندازم؟
شونه هاش و انداخت بالا و به گلدون روی میز خیره شد:
-ظواهر امر که اینطوری نشون میده.
عصبانی شدم و با لحن بدی گفتم:
-ظواهر امر غلط کرده…کار داشتم و در ضمن کارم حتی در مورد خودت هم نیست.
سریع پرسید:
-خوب پس زودتر بگو چرا میخواستی من و ببینی!
قهوه و ظرف کیک جلوم قرار گرفت و با تشکر کوتاهی رو به بردیا گفتم:
-راستش میخوام واسه بهار تولد بگیرم و غافلگیرش کنم…اما نمیدونم باید کی و دعوت کنم و به کمکت احتیاج دارم تا دور و اطرافیانش و دعوت کنی.
ابروهاش رفت بالا و تعجب زده پرسید:
-میخوای واسه بهار تولد بگیری؟
-آره خوب، مگه چیه…تولد پارسالم و یادته؟
از قیافه ای که به خودش گرفت معلوم بود یادشه…خودش و بهار من و سورپرایز کردن و چقدر اون روز به من و بردیا خوش گذشت. انقدر بوسش کردم و از گردنش آویزون شدم تا عاصی شد. 
-بهار خیلی در حقم خوبی کرده. به هر حال من میخوام اینکارو بکنم چه با همکاری تو چه بی همکاریت…
با مکثی ادامه دادم:
-فکر میکردم بهار برات خیلی مهمه!
-معلومه که برام مهمه…
-پس کمکم کن.
قهوه ام و بی معطلی برداشتم و جلوی صورتم گرفتم تا نفهمه بخاطر یادآوری روز تولدم بغض کردم.
بردیا کمی روی میز ضرب گرفت و فکر کرد و گفت:
-کجا میخوای تولد بگیری براش؟
-خونه ی خودم.
-باهات همکاری میکنم به شرطی که تولد و تو خونه ی من بگیریم…
میدونستم چرا این و میگه. اگه مجبور میشد بیاد خونه ی من و ساناز میفهمید واسش بد میشد. سرم رو با تاکید تکون دادم:
-باشه مساله ای نیست…
دستم و بردم جلو:
-پس تو این یه مورد صلح؟
مردد نگاهی به چشمام و بعد دستم کرد و با مکث کوتاهی دستم و فشرد:
-فقط توی این یه مورد صلح.
چی و داشت به من نفهم گوشزد میکرد؟ من که این حرفا تو گوشم نمیرفت. همین الانشم توی این مدت کوتاه به کلی موفقیت رسیده بودم.
دستم و از دستش بیرون کشیدم. کیف پولم و از تو کیفم درآوردم و پول قهوه و کیک و روبه روش گذاشتم و از روی صندلی بلند شدم:
-ممنون بابت همکاریت…
رفتم سمت در کافی شاپ:
-به زودی میبینمت.
بار سوم بود که دستم و میذاشتم روی زنگ و بی وقفه زنگ میزدم. کم کم داشتم به فکر استفاده از کلیدی که هنوز تو دسته کلیدم بود میفتادم ولی همون لحظه در باز شد قد و قامت رشید و البته خواب زده ی بردیا تو درگاه در قرار گرفت…چند لحظه نگاهم کرد و کلافه گفت:
-اینجا چیکار میکنی؟
دلخور بهش خیره شدم…انگار تحت تاثیر حالت دلخورم قرار گرفت چون ادامه داد:
-خوب آخه ساعت هشت صبحه.
وسایل توی دستم خستم کرده بود:
-صبح بخیر بردیا خان! نمیخوای تعارفم کنی بیام تو؟ خسته شدم.
و به وسایل توی دستم اشاره کردم. از دم در فاصله گرفت و من سریع چپیدم تو خونش:
-تنهایی دیگه؟
-آره تنهام…اینا چیه؟
وسایل تزئینی رو گذاشتم تو بغلش و از کنارش رد شدم:
-اونایی که بهت دادم وسایل تزئینیِ تولده…این ساکم وسایل خودمه…خیالت راحت شد؟
دستی به صورتش کشید و موهای صافش و به سمت بالا هدایت کرد…دهان دره که کرد ناخودآگاه توی دلم قربون صدقش رفتم.
قبل از اینکه چشماش و باز کنه و ببینه دارم با چه شیفتگی ای نگاهش میکنم صورتم و برگردوندم سمت دیگه و گفتم:
-اگه خوابت میاد برو بگیر بخواب…من زود اومدم از کارا عقب نیفتم.
سرش رو بالایی انداخت:
-نه بابا…دیشب خیلی دیر خوابیدم.
نپرسیدم چرا چون میخواستم که فکر کنم برای من نخوابیده…برای دیدن دوباره ی من. 
ادامه داد:
-کاری هم از من برمیاد؟
هیران نگاهش کردم:
-میخوای کمک کنی؟ 
-نکنم؟
-نیکی و پرسش؟ میتونی بادکنکارو باد کنی تا من بهت بگم کجا بزنشون.
فقط با سرش تایید کرد:
-من اول میرم یه دوش بگیرم.
این و گفت و سریع رفت تو اتاقش. دلم پر میزد برم اتاق خوابی که روزی بینمون مشترک بود و ببینم. اما جلوی خودم و گرفتم و رفتم پاکتی که توش پر از وسایل زرق و برقی بود و بیرون آوردم. به محض اینکه بردیا حاضر و آماده از اتاق خوابش اومد بیرون مثل فشنگ رفتم سمتش و لیستی که توی دستم بود و نشونش دادم:
-باید اینارو بخری.
لیست و از دستم کشید بیرون و نگاهی بهش انداخت:
-نگو که میخوای آشپزی کنی؟
وقتی قیافه ی سرد و کفری من و دید نیشش بسته شد. سریع گفتم:
-اتفاق دقیقا همون کاریه که میخوام بکنم.
کارت بانکم و گرفتم جلوش:
-کیک و هم باید بعد از ظهر بری بگیری.
نگاهی به کارت توی دستم انداخت و پوزخند زد:
-اونوقت این چیه؟
-نمیبینی؟ کارت بانکمه…روش که نوشته.
-این لوس بازیارو بذار کنار…
داشت میرفت که رفتم از پلیورش کشیدم و برش گردوندم:
-لوس بازی چیه؟ قرار بود من برای بهار تولد بگیرم دیگه…باید پولشم خودم بدم.
-زرنگی؟ میخوای بهار فکر کنه تو همه کاره بودی؟
حرص زده دستم و زدم کمرم:
-مگه بغیر از اینه که کلی عز و جز زدم تا آقا راضی شدن باهام همکاری کنن؟ پس میخوای بهار فکر کنه کار تو بوده؟
شونه هاش انداخت بالا و رفت سمت در. قبل از اینکه بره بیرون جیغ کشیدم:
-بردیـــا؟! مگه با تو نیستم؟
پوفی کشیدم و نشستم رو مبل:
-پسره ی لجباز.
تا وقتی بردیا برگرده کاری نداشتم واسه همین قایمکی رفتم تو اتاق خوابش و همه چیز و بررسی کردم. فرق زیادی با اونموقع ها نداشت بجزء اینکه وسایل من حذف شده و روتختی عوض شده بود.
کشوی اول میز توالتش و کشیدم بیرون که از دیدن قاب عکسی که به پشت خوابیده بود هاج و واج دستم رو بردم سمتش…خوب میشناختم این عکس رو که یادآور زنده ای بر عشق دیروز و امروزم بود. بردیا داشت گونم و می بوسید و من با انگشتام زیر چونم یه قلب درست کرده بودم. هر جفتمون لبخندی از روی خوشحالی به لب داشتیم و نوک دماغ من از سرما قرمز شده بود.
محو عکس بودم که قاب عکس از توی دستم بیرون کشیده شد. به بردیا نگاه کردم:
-هنوز داریش؟
جوابم و نداد، قاب عکس و به پشت گذاشت رو میز توالت و برگشت تا از اتاق بره بیرون منم دنبالش رفتم:
-چرا هنوز داریش؟ چرا ننداختیش توی آشغالی؟ مگه نگفتی من و عشقم جامون تو آشغا…
چشمام و بسته بودم و همینطوری جیغ جیغ میکردم که به یه دیوار نرم خوردم و دیدم بردیا برگشته نگاهم میکنه…سریع یه قدم رفت عقب و چنگی به موهاش زد:
-نمیدونم خیلی خوب؟ نمیدونم چرا ننداختمش دور اما توی اولین فرصت اینکارو میکنم.
اومدم بگم بردیا من هنوز دوستت دارم که سریع گفت:
-مگه نیومده بودی اینجا کارای تولد و انجام بدی؟ پس به جای گشتن گوشه و کنار خونه ی من به کارت برس.
جوابش و ندادم…خیلی عصبانی بود و من به خوبی میدونستم که هیچکس توی دنیا عصبانیتش مثل بردیا ترسناک نیست. دیگه کاری به کارش نداشتم و رفتم واسه ی درست کردن غذاها. توی تمام شیش-هفت ماهی که تنها بودم کلی غذا یاد گرفته بودم و بعضی هاشون رو هم جوناس یادم داد. آشپزیش حرف نداشت. با اینکه اومده بودم ایران اما بازم از طریق اسکایپ و وایبر باهاش در ارتباط بودم و میدیدمش. خیلی بهم کمک کرده بود و به جرات میتونستم بگم آدمی به خوبیِ اون ندیدم و هرگز هم نمیبینم. اگه عاشق بردیا نبودم محال بود دست رد به سینش بزنم…برای عصرونه سالاد الویه، سالاد یونانی و سالاد اندونزی گذاشتم با میرزا قاسمی و ماکارانی. برای دسرم ژله و موس با طعم قهوه درست کردم. توی یه سینی هم زیتون و کالباس زدم به خلال دندون و حسابی تا شب خودم و خفه کردم. بردیا همینطور با تعجب نگاه گاه و بیگاهش و به ظرفای من که خیلی خوشگل تزئینشون کرده بودم مینداخت و هربار بیشتر تعجب میکرد. 
بردیا اول بادکنکارو باد کرد و بعد همشون و وصل کرد به در و دیوار خونش البته با کلی غر که مگه بهار بچست؟! مگه به بچگیه! من که مثلا یه زن نزدیک سی ساله ام میمیرم واسه این چیزا چه برسه به بهار که خیلی از منم کوچیکتره.
ساعت چهار نشده کارام تموم شد. همه چیز محیا بود و بردیا باید برای گرفتن کیک میرفت. یکم دل دل کردم و بلاخره ازش پرسیدم:
-میتونم اینجا یه دوش بگیرم؟
سوییچش و از روی میز برداشت:
-آره راحت باش.
از تک تک گوشه کنار خونش خاطرات فراوونی بود که به سمت قلب ضعیف و خسته ی من حمله میکردن…من خسته اما هنوز سرپا بودم اینبار نمیذاشتم بردیا هم ترکم کنه…توی تمام زندگیم آدمای زیادی اومدن و رفتن ولی بردیا مسافر قلبم نبود اون باید میموند چون بردیا برای من هرکسی نبود. 
به تخت خوابش نگاه میکردم و خودم و بردیا رو میدیدم در حال معاشقه، بالشت به هم میزدیم و میخندیدیم…رفتم توی حموم و توی وان بازم خودم و بردیا رو دیدم. من پای کفیم و کردم تو چشمش و بردیا از پام گرفت و من و کشید سمت خودش. قلبم شروع کرد به تند زدن…من روزی همبستر وحالا فراموش بردیا شده بودم…باید یادش مینداختم تمام اون روزهارو که فقط و فقط همدیگرو میدیدیم…شده بودیم روز و شب و همه ی هستی هم. باورم نمیشد که فراموشم کرده باشه.
آه سنگینی کشیدم و با قطره های ناخودآگاه اشکم رفتم توی وان نشستم. یکم رفتم تو حالت خلصه و سعی کردم خلاء توی ذهنم برقرار کنم اما نمیشد. بلاخره حموم کردم و هوله ی خودم وکه همراهم اورده بودم پوشیدم. جلوی اینه نشستم و به چهرم خیره شدم. بهار وقتی من و دید خیلی تعجب کرد دیگه نه اون دختر اغواگر و مو شرابی بودم و نه اون پونیکای ترسیده ی مو طلایی…خودم بودم یه دختر با قیافه ی معمولی و موهای قهوه ای و صاف. 
به محض رسیدن به پاریس موهام و کراتینه کردم تا صاف شن و خرماییشون کردم. من به یه دختر قوی و بی پروا اما عاشق تبدیل شده بودم. سشوار بردیا رو از توی کشوی اول میزش بیرون کشیدم و مشغول خشک کردن موهام شدم…توی رویاها و افکارم بردیا مثل گذشته ها اومد بالای سرم ایستاد و شروع کرد به نوازشگرانه دستش و توی موهام فرو بردن و خشک کردنشون و من پر شدم از حس آرامش و زیبایی. آبی نگاهش مثل گذشته ها به من میخندید و پر از امید به زندگی بود…نه مثل حالا بیتفاوت و سرد. بقدری سرد که از سرمای نگاهش قلب منم وادار به یخ زدن میکرد…اما تن و بدن من هنوز ار هرم تن بردیا میسوخت…
خیلی سخته یه زن باشی و با احساسات زنانه…گرمای آغوشی رو تجربه کنی که بشه معبدگاه آرامشت و خیلی ناگهانی اون و ازت بگیرن…زنه و احساساتش و البته که منم یه زن بودم. میخواستم اون آغوش گرم و پر مهر بازم مال من باشه…
-کف سرت نسوخت؟
برگشتم دیدم بردیا تکیه زده به لولای در و نگاهم میکنه. تازه متوجه سوزش پوست سرم شدم و سشوار رو خاموش و کردم:
-داشتم فکر میکردم، متوجه نشدم…کیک و گرفتی؟
اومد داخل اتاق:
-آره گرفتم. 
از پشت آینه بلند شدم و درحالی که ساک لباسام و میکشیدم جلو بهش گفتم:
-به بهار همونطور که گفتم زنگ زدی دعوتش کنی اینجا؟
-آره هم بهار و دعوت کردم هم مهمونارو…
بعد رفت سمت در:
-لباسات و عوض کردی بیا تو یخچال جا باز کن کیک و بذارم.
باشه ی زیر لبی ای گفتم و لباس سیاهم رو از توی ساک بیرون کشیدم. یه پیرهن تک آستینه بود که کمربند نقره ای و درخشان داشت. یخورده زیاد کوتاه بود واسه ی همین جوراب شلواری کلفت و مشکی زیرش پوشیدم با کفشای پاشنه سه سانتی مشکی. موهام و از بغل بافتم و انداختم رو شونم آرایش کردن و هم گذاشتم نزدیک اومدن بچه ها. به بردیا گفتم همه رو ساعت هفت اما بهار و ساعت هفت و نیم بگه بیان چون بهار باید از دیدن جمعیتمون سورپرایز میشد. نامزد بهار و هم خود بردیا دعوت کرد. من که هنوز ندیده بودمش و خیلی کنجکاو بودم ببینم چه شکیله و اصلا کیه. اونموقع که من کارای اقامتم و انجام میدادم با میلاد دوست بود. 
از اتاق رفتم بیرون و بردیا رو دیدم که در یخچال و باز کرده هی این کیک و فشار میده تو یخچال. دلم هوری ریخت پایین و دوییدم طرفش:
-چیکار میکنی بردیا کیک خراب میشه.
رفتم بغل دستش وایسادم و از پلیورش کشیدم تا راست وایساد. کیک و ازدستش گرفتم…خیلی سنگین بود و نزدیک بود از دستم بیفته اما بردیا هول شد و سریع دستاش و گذاشت رو دو تا دستم تا کیک درنیاد. هرکار کردم دستم و از دستش بیارم بیرون نشد…سرم و آوردم بالا و به اون که خیره نگاهم می کرد گفتم:
-بردیا دستم درد گرفت.
انگار تازه متوجه شد داره به دستام فشار میاره و سریع دستام و آزاد کرد. توی حس و حال عجیبی بودم و میخواستم برگردم بهش بگم دوستش دارم اما از شنیدن صدای زنگ چشمام و بستم و دندونام و روی هم سابیدم…حالا هروقت من جرات میکنم بهش اعتراف کنم ببین اگه این ابر و باد و مه و خورشید و فلک گذاشتن! هی دستاشون و میدادن به هم من نتونم بهش بگم هنوزم برام مثل گذشته ها عزیزه. بردیا زودتر از من به خودش اومد. سریع کیک و گذاشت رو اپن و رفت سمت در:
-این کیک و جا بده تو یخچال…من میرم در و رو ساناز باز کنم.
همونطوری مثل ماست چسبیدم به زمین…باورم نمیشد برای فرار از من ساناز و زودتر از بقیه دعوت کنه. کلی دلخور شدم. ساناز خندون و تو سر و کله ی بردیا زدنی اومد تو خونه و تا من و دید لبخند مهربونی مهمون لباش شد. اومد تو آشپزخونه و من و که هنوز همون ماستِ کف اشپزخونه بودم بوس کرد:
-سلام پونیکا جان…خوبی عزیزم؟
لیخند بی جونی زدم و جواب دادم:
-به لطف شما خوبم ساناز جان. 
بعد سریع توجیح کردم:
-من اومدم اینجا که برای تولد بهار…
آروم زد به شونم:
-میدونم خانومی لازم نیست توضیح بدی…بردیا صبح زنگ زد بهم گفت. راستش میخواستم از صبح بیام برای کمک اما کلاس داشتم. 
از این آدمای موذی بود که همه ی رفتاراشون از روی سیاست و فکره…از این آدمایی که توی دلشون یه چیزه و روی زبونشون یه چیز. درست برعکس من. البته خوب میدونستم ذاتا دختر خوش قلب و ساده ایه ها ولی اگرم با کسی دشمنی داشت به روش نمیاورد…مثل همین حالا. پس بردیا از ترسش به ساناز زنگ زده بود چوقولی من و کرده بود یوقت خانوم بهش برنخوره دیگه؟! دل پونیکا هم به جهنم! صبر کن بردیا خان من اگه تو رو نسوزونم پونیکا نیستم… 
حواسم رفت پی حرفش…از آشپزخونه خارج شده و داشت میرفت سمت اتاق خواب:
-پونیکا جان اومدی بمونی دیگه؟!
بردیا کنجکاو تر از ساناز نگاهم میکرد انگار خیلی دلش میخواست بدونه میمونم یا میرم…وقتی دید متوجه نگاه پر سوالش شدم خیره شد به نقش و نگار قالی.
جوابش و مبهم دادم چون خودمم هنوز تکلیفم و نمیدونستم:
-نمیدونم معلوم نیست.
ساناز همونطور که با دستش بین موهای صافش میکشید اومد نشست کنار بردیا. توی دلم گفتم بکش کنار ببینم دختره ی سیریش! هیچم یادم نبود خودم چجوری آویزون بردیا میشدم. حالا این بنده ی خدا با فاصله هم نشسته بودا. 
ساناز خندون پرسید:
-چطور معلوم نیست؟ یعنی بلیطت یه طرفه بود؟
توی دلم بهش دهن کجی کردم و روم و ازش گرفتم:
-آره…واسه خاطر مامانم برگشتم چون این روزا حال خوشی نداره. بستگی داره کی حال و روزش مثل قبل شه.
حالا دروغ میگفتما! مامان من حالش از منم بهتر بود ولی اون که مامان من و نمیدید…البته اگه شانس منه احتمالا میزد همین فردا میدیدش.
وسایلِ توی یخچال و جا به جا کردم و کیک و با زور جا دادم توش. میخواستم خودم و بزنم به نهایت بی خیالی. البته توی ظاهر…محال بود با تمام حسادتی که داشت قلبم و از پا درمیاورد چیزی به روم بیارم.
سرم و بلند کردم و سمتشون که داشتن صحبت میکردن و گفتم:
-ساناز جان برات چایی بیارم؟
یه لحظه برگشت سمتم:
-ممنون میشم. اتفاقا هوا خیلی سرد بود بیرون چایی میچسبه…
تو دلم گفتم نوکر بابات غلام سیاه. رو کردم به بردیا و سوالی صداش زدم:
-بردیا؟
-نه نمیخورم.
یعنی ادم از من پرروتر تو دنیا پیدا میشه؟ بعید میدونم کسی باشه که با سیاست و پررویی خودش و توی خونه زندگیِ عشق سابقش راه بده و تازه صاحب خونه هم بشه.
تا اومدن مهمونا رفتم جلوی آینه و تا تونستم آرایش کردم به طوریکه خودمم خودم و تو آینه نگاه میکردم سیر نمیشدم واسه خالی نبودن عریضه هم یه رژ شاهتوتی ازونا که بردیا میگفت فقط پیش خودم بزن کشیدم رو لبم تا چشماش درآد. CD هایی که آورده بودم و هم گرفتم دستم و زدم بیرون. فرشته و دوست پسرش با فریمان از همه زودتر اومدن.
با خودم عهد کرده بودم دیگه اصلا به بردیا و ساناز نگاه نکنم که اگه یه وقت معاشقه ای چیزی کردن من نبینم چون اگر میدیدم نابود میشدم. با فرشته روبوسی کردم و با دوست پسرش دست دادم. فریمان وقتی دستم و توی دستش میفشرد سرش و آورد تو گوشم و گفت:
-همیشه وقتی یه کفتر از لب بوم صاحبش بپره بازم برمیگرده رو لب همون بوم…خوش اومدی پونیکا خانوم. 
چندشم شد و سرم و از کنار صورتش که بوی خوب افترشیو میداد کنار کشیدم…توی چشماش نگاه کردم و پوزخند زدم:
-با این خیالات خوش باش…بمیری هم دستت به من نمیرسه.
با اینکه داشتم میرفتم سمت آشپزخونه اما صداش اومد که بدون خجالت کشیدن از دیگران بلند گفت:
-حالا ببین کی بهت گفتم پونیکا خانوم.
نمیدونم چرا یهو حیا کردم و نگاهم رفت سمت بردیا. با اینکه داشت به ساناز نگاه میکرد و به حرفاش گوش میداد اما حاضرم قسم بخورم تمام حواسش اینوری و پیش ماست. 
میوه هارو میچیدم توی ظرف پایه بلند و بلوری که فرشته و سانازم اومدن کمکم و کلی از غذاها تشکر و تعریف کردن. سایه و شوهرش بعد از اومدن آیدین و آیناز رسیدن. دیگه حسابی شلوغ پلوغ شده بود. البته جوونای فامیل باباشونم اومدن که من خوب نمیشناختمشون و فقط باهاشون سلام و علیک کردم. نامزد بهار از همه دیر تر اومد و وقتی دیدم میلاد نیست تعجب کردم. ایناز گفت دکتره و ظاهر مقبولی هم داشت. کلی تحویلش گرفتم و سریع براش میوه و چایی بردم با شیرینی.
ساعت هفت و نیم رفتم از توی شیشه زل زدم به بیرون اگه بهار اومد همه رو ساکت کنم. با یک ربع تاخیر رسید. سریع برگشتم طرف بقیه و گفتم:
-صدا از کسی در نیاد لطفا.
بعد همه ی برقارو خاموش کردم و لای در خونه رو یکم باز گذاشتم. بهار اول در زد و بعد اومد تو و بردیا بردیا کرد. من که دم پریز برق بودم زدمش و همه یهو جیغ زدیم:
-تولدت مبارک.
بهار چند لحظه بر و بر و با گیجی قیافه ی مارو از نظر گذروند و بعد به گریه افتاد. من یکی که اصلا انتظار این عکس العمل و نداشتم. یادمه تولد خودم وقتی سورپرایزم کردن دوییدم رفتم بردیا رو بغل کردم و چهار چنگولی آویزونش شدم. البته همه که به بی حیاییی من نیستن. بهار بلاخره وقتی از بهت و حیرت بیرون اومد رفت سمت برادرش تا بوسش کنه که بردیا یه قدم رفت عقب و به من اشاره کرد:
-همه ی زحماتش و ایدش پای پونیکا بود پس باید از اون تشکر کنی.
مهربون نگاهش کردم و حواسم به بهار نبود که اومد بغلم کرد و کلی ازم تشکر کرد…همه ی حواسم پیش بردیا بود که با این حرفش حسابی من و تحت تاثیر قرار داد. انگار عمه ی من بود میگفت دوست نداره بهار فکر کنه همه ی زحمت پای من بوده. دروغ میگفت؟ یعنی میشد تمام این سرد بودناشم به مصلحت و دروغین باشه؟
بهار بعد از من رفت تو بغل داداشش و صورتش و ماچ کرد. نگاه بردیا خیلی گذرا روی من افتاد و لبخند محوی روی لباش نشست. بهار بعد از اینکه از شوک اومد بیرون کلی غر زد که چرا از قبل بهش نگفتیم لباس خوشگل بپوشه…البته من فکر اونجاش و هم کرده بودم چون یه لباس سفید و خوشگل براش آوردم و لوازم آرایشم و دراختیارش گذاشتم تا به خودش برسه. بعد از خارج شدن من از اتاق خواب بردیا نامزد بهار که فهمیدم اسمش امیره رفت تو…میخواستم جلوش و بگیرم بگم کجا، اما دیدم زشته چایی نخورده پسر خاله شم.
رفتم CD هارو گذاشتم تو DVD و همه رو کشیدم وسط. خداییش میزبان خوبی بودم و به سرم زد برم بشم طراح عروسی و جشن ها. میخواستم عصرونه رو همون برای عصر سرو کنم اما انقدر رقصیدیم که شب شد. ظرفارو با کمک همه و با سلیقه رو میز چیدیم. موقعی که بچه ها غذا میخوردن رفتم زدم رو فولدر اهنگای ابی و خانوم گلش و گذاشتم بخونه:
خانم گل آی خانم گل برام سخته تحمل
قدمهات روی چشمام بیا به اینور پل
از این گوشه ی دنیا تا اون گوشه ی دنیا
چشام بسته برات پل خانم گل آی خانم گل
از اون روز که جدایی من و به گریه انداخت
برات بارون چشمام پل رنگین کمون ساخت
خانم گل آی خانم گل برام سخته تحمل
قدمهات روی چشمام بیا به اینور پل
به یادت که می افتم می لرزه دل و دستم
هزار داد میزنم داد هنوز عاشقت هستم
یه روز تو باغ پائیز تو رو تکیده دیدم
زدی ریشه تو قلبم تو رو به جون خریدم
من از خرابه ی دل برات گلخونه ساختم
بهارو با تو دیدم به بوی تو شناختم
خانم گل آی خانم گل برام سخته تحمل
قدمهات روی چشمام بیا به اینور پل
حالا من هی سعی میکردم موقع غذا خوردن به این دو تا کفتر عاشق نگاه نکنم ولی مگه میشد…غذام کوفتم شد و جای غذا همش بغضم و میخوردم. زیادم بی حیایی نمیکردن اما همون که دست هم و گرفته بودن و جوری رفتار میکردن انگار از بقیه جدان اشکم و درآورده بود.
بهار وقتی بهاره که بوی تو رو داره
وگر نه مثل هرسال خزون انتظاره
دلم امیدواره اگر چه گله داره
که برگردی دوباره روزا رو می شماره
فکر کردم که دل من هم امیدواره که برگردی پیشم بردیا اگر چه ازت گله داره…مگه من چیکار کردم که انقدر زود فراموشت شدم؟
میدونم که تو امروز پشیمونتری از من
بیا که دیره فردا واسه به هم رسیدن
خانم گل آی خانم گل برام سخته تحمل
قدمهات روی چشمام بیا به اینور پل
از این گوشه دنیا تا اون گوشه دنیا
چشام بسته برات پل، خانم گل آی خانم گل
خانم گل آی خانم گل برام سخته تحمل
قدمهات روی چشمام بیا به اینور پل
از این گوشه ی دنیا تا اون گوشه ی دنیا
چشام بسته برات پل خانم گل آی خانم گل
خانم گل آی خانم گل برام سخته تحمل
قدمهات روی چشمام بیا به اینور پل
ظرفا رو بردم تند تند چیدم توی ماشین ظرفشویی و با سینی چایی اومدم بیرون. قشنگ کمرم از جاش در اومده بود. هر دفعه که خم و راست می شدم تیر می کشید. با ظرف سنگین چایی می رفتم سمت بچه ها که دیدم بردیا سریع با دیدن من از روی صندلیش بلند شد و اومد سمتم:
- کشتی خودت رو! بدش من.
از دستش خیلی کفری بودم. با همون بغضی که عجین شده بود با گلوم پسش زدم:
- زحمت نکش شما، برو بشین پیش ساناز جونت یه وقت ناراحت نشه دور رو بر من می پلکی.
دلخور نگاهم کرد اما من اهمیتی بهش ندادم. واقعا نمی تونستم خوددار باشم. کسی به جز من حق نداشت دست بردیا رو عاشقانه بگیره، آره من خودخواه بودم، مثل همیشه! بردیا رو فقط واسه خودم می خواستم، حالا باید چکار می کردم که اون دیگه من رو نمی خواد؟ باید می مردم؟ واقعا که ای کاش می مردم!
یاد وقتی افتادم که کیان از سپیده شنیده بود که بهش خیانت کردم، محال بود اون روز رو یادم بره. من ضعیف و بی کس، غمگین و گریون نشسته بودم خونه و زانوی غم بغل کرده بودم که کیان اومد سراغم و نرسیده، یه دونه چپ و راست کوبید توی صورتم. تقریبا پرت شدم روی زمین و کمرم تیر کشید. هیچی نگفتم، دستم رو گذاشتم روی گونم و با گریه بهش نگاه کردم، فقط نگاه کردم به این همه نامردی! مگه خودش با هزار جور زن دیگه نمی خوابید؟ چون من زن بودم این قدر به چشم همه وحشتناک می اومدم؟ اومد جلو و من رو از روی زمین بلند کرد، چنان محکم کوبوندم به دیوار که هنوز از یادآوریش پشتم درد می گرفت. صدای فریادش توی گوشم زنگ می زنه:
- زنیکه ی کثافت! این قدر پستی که به بهترین دوستت هم رحم نکردی؟
وقتی دید گریون نگاهش می کنم و نایی برام نمونده ولم کرد و به موهاش چنگ زد:
- خاک بر سر من که این قدر ساده بودم. می گفتم اگه زنم دوستم نداره و توی تمام دوران زندگی مشترکم یه بار عاشقانه بهم نگاه نکرد، لااقل براش کافی بودم و دنبال مردای دیگه نمی رفت.
بعد زل زد توی چشمام:
- می دونی اگه ثابتش کنم می تونم حکم سنگسارت رو بگیرم؟
بالاخره زبون باز کردم، از غصه دلم خون بود:
- خب پس چرا معطلی؟ اصلا خودم میام شهادت می دم و اعتراف می کنم که زنا کردم. در حقم لطف بزرگی می کنی اگه من رو از این زندگی کوفتی خلاص کنی.
تعجب کرد، باید هم می کرد. من، پونیکا فرحبخش همون دختر مقاوم و بی پروا مثل گنجشک لرزونی چسبیده بودم به دیوار و ازش می خواستم برای مردن کمکم کنه. اما اون هم کمکم نکرد و تا فهمید واقعا دلم می خواد بمیرم ولم کرد رفت، مثل بقیه!
حالا من همون طوری که ظرف سنگین چایی رو می گرفتم جلوی مهمونا داشتم به قدیم فکر می کردم.
واکنش سامان کاملا فرق داشت، اومد دم خونم. همون شبی که بردیا توی کوه ولم کرد، وقتی رسیدم خونه با همون لباس عروسیم نشستم پشت در به گریه کردن. گریه نمی کردم، شیون می کردم. سامان که نگران شده بود، اومد دم خونمون و این قدر پشت در نشست به التماس و خواهش تا بالاخره در رو روش باز کردم. به محض این که اومد تو سرم رو گذاشت روی سینش و با من گریه کرد، قسم خورد نمی خواست چنین روزی رو برام ببینه و همیشه آرزوش خوشبختیم بوده. اون شب اگه سامان نمی اومد برای این که آرومم کنه، از غصه دق می کردم. شاید آخرین نفری بود که دلم می خواست دوباره ببینمش، اما اون شب خیلی کمکم کرد تا آروم بشم.
آهی کشیدم و سینی رو گذاشتم توی سینک. فرشته رفت چسبید به DVD و گفت می خواد یه آهنگ رمانتیک واسه زوجای عاشق بذاره. دلش واسه ماها نسوخته بود که، می خواست خودش با دوست پسر جانش برن وسط. انتخابش هم عالی بود؛ از توی همون پوشه آهنگ پلک ابی رو انتخاب کرد و با زور همه رو بلند کرد با هم برقصن. آخر از همه چشمش افتاد روی من مادر مرده که توی آشپزخونه بلاتکلیف ایستاده بودم. اومد سراغم و اهمیتی به نگاهم که خواهش می کرد دست از سرم برداره، نداد. من رو کشون کشون برد دستم رو گذاشت توی دست داداش تحفش:
- شما که تجربه هم دارین انشاالله خوش بگذره.
اومدم خودم رو از دست و بال فریمان بیارم بیرون که دستش رو پیچید دور کمرم و خندون گفت:
- کجا عروس فراری؟
فرشته برقا اکثر رو هم خاموش کرد تا رمانتیک بشه. واسه من و این فریمان بی حیا که رمانتیک نمی شد، فقط به نفع ساناز و بردیا بود. بالاخره کوتاه اومدم و خواستم دستم رو بذارم رو شونه اش که خودش دستام رو با زور چفت کرد دور گردنش و با دو دستش دور کمرم و احاطه کرد. تا اون لحظه آهنگ بود که صدای ابی توی فضا پیچید:
فقط یک پلک با من باش
نمی خوام از کسی کم شی
ازت تصویر می گیرم
که رویای یه قرنم شی
فقط یک پلک با من باش
بگم سرتاسرش بودی
به قلبم حمله کن یک بار
بگم تا آخرش بودی
من و بردیا همون طور که می رقصیدیم رو به روی هم در اومدیم و چشمامون به هم خیره شد. هیچ عاملی حتی حرفای فریمان که زیر گوشم زمزمه می کرد هم باعث نشد چشم ازش بردارم. حتی نمی خواستم با پلک زدن صورت و نگاه شیفتش ازم دور بشه. تحت تاثیر آهنگ و یا هر چیزی که بود، نگاهش بهم انرژی می داد.
نمی شی عشق ثابت
پس بیا و اتفاقی باش
یه فصلو که نمی مونی
تو یک لحظه اقاقی باش
نور مهتاب روی پوست خوشرنگش افتاده بود و من توی آبی نگاهش گم شدم، مثل پژواکی که توی سکوت می پیچه صدای نگاهش توی گوشم فریاد می زد که دوستت دارم. من حرف نگاه بردیا رو خوب می فهمیدم. امیدوار بودم این حرف توی نگاهش به زودی روی زبونش بیاد، چون من طاقتم تموم شده بود!
نمی شه با تو که خوبی
به ظاهر هم کمی بد شد
به آدم های شَهرت هم
علاقمند باید شد
فقط یک پلک با من باش
فقط یک پلک با من باش
دارم یه قصه می سازم
از این تنهایی بی تو
بیا بشکن روایت رو
تو نقش تازه وارد شو
کجای نقطه پایان
می خوای تو فال من باشی
نخواستم بگذرم از تو
که تو دنبال من باشی
اگه قلبت یه جا دیگست
با چشمات صحنه سازی کن
اگه دیدی نمی تونی
توی دو نقش بازی کن
فریمان که انگار متوجه نگاه خیره ی من روی بردیا و قلبم که بلند بلند می زد شده بود، سریع جاش رو با من عوض کرد و دور زدیم. حرص زده نگاهش کردم که چرا این طوری من رو از دید زدن بردیا محروم کردی. پوزخند زد و دستش رو بیشتر دور کمرم پیچید و من تقریبا چسبیدم بهش.
نمی شی عشق ثابت
پس بیا و اتفاقی باش
یه فصلو که نمی مونی
تو یک لحظه اقاقی باش
نمی شه با تو که خوبی
به ظاهر هم کمی بد شد
به آدم های شَهرت هم
علاقمند باید شد
فقط یک پلک با من باش
فقط یک پلک با من باش
فقط یک پلک با من باش
فقط یک پلک با من باش
دیگه تا آخر رقصمون دعا دعا می کردم برم سریع بشینم، حوصله ی فریمان رو نداشتم. حوصله ی مثلث عشقی و این مزخرفات رو نداشتم. من بردیا رو می خواستم و دیگه دلم بازی بیشتر نمی خواست. خسته بودم از این همه دوری. آخر شب فریمان رفت از توی ماشینش نوشیدنی آورد و داد خانوما و آخ جون آقایون بلند شد. یه بطری نوشیدنی رو با مردا خوردن که البته بردیا هم یکی دو تا شات کوچولو زد و به جیغ و داد ساناز محل نداد. فقط امیر لب نزد و به همه گفت اگه می دونستید این کوفتی چه ضررایی داره مثل من لب نمی زدید.
فریمان یه بطری دیگه رو از توی مشما در آورد و کوبید جلوی من روی میز:
- پونیکا شنیدم … قهاری بودی!
بودم! خیلی هم قهار و ضد ضربه، اما حالا مدت ها بود دیگه لب نمی زدم، دقیقا از وقتی فهمیدم حامله ام.
- از کجا شنیدی اون وقت؟
ابروهاش رو انداخت بالا:
- حالا! فکر کن کلاغا خبر رسوندن.
- خب که چی؟
- بیا شات بزنیم واسه شرط بندی.
منم یه ابروم رفت بالا:
- سر چی اون وقت؟
شونه هاش رو انداخت بالا:
- هر چی تو بگی، مثلا هر کی باخت پول جشن امشب پای اونه.
لنگه ی ابروم بالا موند:
- بدبخت می شی چون من تا حالا نباختم.
شات رو سُر داد سمتم:
- خوبه، چون منم تا حالا نباختم!
بردیا سریع تشر زد:
- لازم نکرده حالتون بد می شه میفتید روی دستم.
حرصم گرفت و برگشتم سمتش:
- به تو ربطی نداره، شما سرت به کار خودت باشه!
به ساناز اشاره کردم. ماست شد و چسبید به مبل. دوباره روم رو برگردوندم سمت فریمان و دستم رو بردم جلوش:
- شرط!
دستم رو فشرد:
- شرط!
همه برامون دست زدن و از این موضوع استقبال کردن.
فریمان رفت حدود ده-پونزده تا استکان کوچیک از توی این کابینتای خونه ی بردیا برداشت آورد چید جلوی دوتاییمون و پرشون کرد،خودشم نشست کنارم. اولی رو خودش زد بالا. یکی من یکی اون، یکی من یکی اون…انقدر خوردیم که استکانا خالی شدن. Sky و از روی میز برداشتم و دوباره پرشون کردم. شیشه ی آبی رنگش تو دستم بند نمیشد. یکم سرم گیج میرفت و کشدار پلک میزدم اما کاملا حواسم به اطرافم بود. بردیا خم شد طرفم و بطری بزرگ رو که تو دستم کج و کوله میشد و محتویات توش کنار استکانا میریخت از دستم گرفت:
-بسه دیگه…نمیخواد بخوری.
استکان و از روی میز برداشتم و گرفتم سمتش:
-تو خفه شو لطفا.
من مست میشم بد دهنم میشم. همه که داشتن تا اون لحظه با سرخوشی و خنده به بازی ما نگاه میکردن چاک دهنشون بسته شد و با حیرت و تعجب به من نگاه کردن. نگاه خمارم و از بردیا گرفتم و رو به بقیه نگام کردم:
-به افتخار همتون…
دیگه انقدر خوردیم که تموم باقی مونده از بطری توی استکانی تو دست من بود. فریمان استکانش و انداخت رو میز و پشت من روی مبل بیهوش شد. منم مستانه لبخندی زدم و شات آخر و نوشیدم. استکان و کوبیدم رو میزو رو به بقیه گفتم:
-حال کردید؟ رقیب میطلبم!
بردیا حرص زده از روی مبل بلند شد و رو به فرشته گفت:
-فرشته خواهشا بردار این داداش مستت و ببر خونتون تا این دو تا جونور آخر شبمون و خراب نکردن.
فرشته پی حرف بردیا با دوست پسرش از رو مبل بلند شدن. بنده ی خدا دوست پسرش زیر بغل این فریمان و که هی میگفت بذارید پونیکارو من ببرم بذارم خونشون گرفت و با هر جون کندنی بود با خودش برد. بقیه هم زود متفرق شدن…بهار رو به من گفت:
-پاشو پونیکا من و امیر میبریمت خونت.
بردیا به جای من گفت:
-بهار اگه میشه شما ساناز و ببرید خونشون…با سایه اینا هر کار کردم نرفت…من پونیکارو میبرم، میخوام باهاش حرف بزنم.
ساناز سوالی و پرتوقع گفت:
-بردیـــا؟!
چشمای بستم و باز کردم و با لحن خمار و کشداری گفتم:
-من بـــا توی عوضی هیـــچ جا نمیـــام…
بعد دوباره از بین دندونای بهم کلید شدم پرید بیرون:
-عوضـــی…خیانتکـــار.
دوباره چسبیدم به مبل و سکوت کردم. بردیا در حالی که سوییچش و از روی میز برمیداشت گفت:
-مگه دست خودته؟
دستم و گذاشتم روی دستش که داشت کلیدارو برمیداشت و اینبار بلند تر و محکم تر گفتم:
-مگه نشنیدی گفتـــم باهات نمیـــام؟
بردیا دستش و با حرص و همراه با سوییچ از زیر دست من بیرون کشید و رو به بقیه تشر زد:
-مگه نشنیدید چی گفتم؟ زن مستم دیدن داره؟
امیر رفت سمت در:
-بردیا راست میگه بهار بیا بریم…
بهارم رو به ساناز گفت:
-بیا ما میبریمت.
ساناز ترسان نگاهی به بردیا و من انداخت:
-اما بردیا…
-خواهشا بحث و بذار کنار ساناز بعدا حرف میزنیم.
بلاخره ساناز و بهار هم رفتن بیرون و در رو پشتشون بستن…محل به قیافه ی کفری بردیا ندادم و خودم و بیشتر فشرم تو مبل، چشمام و هم بستم.
-نگفتم اینجا بخوابی که پاشو ببرمت خونت باید باهات حرف بزنم.
چشمام و باز کردم:
-من با تو هیـــچ حرفی ندارم که با تو بزنــــم!
اصلا حالیم نبود چی میگم و اینکه ((با تو)) رو دو بار گفتم، سرم حسابی سنگین شده بود. دستاش و مشت کرد. توی همون حال مستی هم فهمیدم دیگه زیادی عصبانیش کردم و از هیچی تو دنیا به اندازه ی خشم بردیا نمیترسیدم. با ترس و مثل جوجه های مونده تو بارون بیشتر خودم و فشردم تو مبل و از اون حالت تهاجمی دراومدم.
بردیا چند لحظه نگاهم کرد و بعد اومد سمتم. هر چی خودم رو فشار دادم توی مبل بلکه حل بشم توی پشتی صندلی فایده نداشت. بازوم رو پر شتاب و بدون ملاحظه کردن به این که من مستم گرفت و با زور از روی صندلی بلندم کرد. تلو تلو خوردم، اما به خاطر نیروی دست بردیا که به بازوم فشار می آورد، سرجام ثابت شدم. بازوم رو تکون داد و گفت:
- زود باش آماده شو می برمت. د آخه دختره ی دیوونه مست کردنت چی بود؟!
دیگه ترسیدم سرکشی کنم، واسه ی همین وقتی مانتوم رو پوشیدم و شالم رو انداختم سرم دنبالش مثل جوجه های بی مادر و با بغض راه افتادم. توی راه اولش یه کم چرت و پرت گفتم، اما بعد از درد شکم و سرم با تهوعی که بدجور دامن گیرم شده بود به خودم پیچیدم و به غلط کردن افتادم. حالت نگاه بردیا از خشم و طغیان به نگرانی تغییر پیدا کرد. دم خونه ای که با اومدنم به ایران اجارش کرده بودم، ایستادیم و من در حالی که بردیا از زیر بغلم گرفته بود، کلید خونم رو از توی کیفم درآوردم. حالا مگه می تونستم این قفل رو ببینم. هی گیج می شدم و به جای قفل کلید رو فرو می کردم توی در. بردیا غرغرکنان کلید رو از دستم کشید بیرون:
- ببین دختره ی دیوونه چی به سر خودش آورده!
هر دوتامون وارد آپارتمان شدیم و بردیا من رو گذاشت روی مبل، حس خفگی و حرارت زیادم باعث شد سریع مانتو و شالم رو از تنم بکنم و بندازم روی مبل. نمی دونم چقدر چشمام بسته موند تا خوابم برد.
با شنیدن صدای تقی از خواب پریدم و چشمام رو باز کردم. بردیا لیوان بزرگ دوغی رو با دو تا قرص گذاشت روی میز و بهشون اشاره کرد:
- اینا رو بخور کمکت می کنه مستی از سرت بپره.
روی مبل صاف نشستم. رفته بود برام قرص و دوغ خریده بود؟ باید رفتار سردش رو باور می کردم یا اون نگاه عاشقانه ی موقع رقصمون و این کاراش رو؟ قرصا رو خوردم و دوغ رو روشون سر کشیدم. با چرتی که زده بودم یه کم حالم بهتر شده بود، اما همچنان سرم گیج می رفت.
بردیا دستاش رو کرد توی جیبش و گفت:
- راستش می خواستم باهات حرف بزنم راجع به برگشتنت، اما انگار حالت خرابه و فقط ازت خواهش می کنم از من دور بمون.
بردیا داشت خواهش می کرد؟ کاری که معمولا نمی کرد! داشت می رفت سمت در و من به پایان راهمون فکر کردم. محال بود، نمی ذاشتم این جوری بشه پایانش!
دستام رو مشت کردم و از روی صندلی بلند شدم و چند قدم رفتم سمتش و با صدای نسبتا بلندی گفتم:
- بردیا من دروغ گفتم، من فقط به خاطر تو برگشتم. ولی اگه من رو نمی خوای اشکالی نداره فقط کافیه بهم بگی! همین الان بهم بگو و برو، اون وقت به خداوندی خدا می رم و پشت سرم رو هم نگاه نمی کنم. فقط این سه تا حرف رو همین الان تکرار کن، قسم می خورم که دیگه حتی یه بارم تا آخر عمرت من رو نمی بینی، بگو، بهم بگو و برو!
بردیا همون جا ایستاد. صدای نفس بلندش رو با تمام گیجیم شنیدم. دستاش رو توی هم مشت کرد، اما نه چیزی گفت و نه از جاش تکون خورد، امید گرفتم و باز چند قدم رفتم جلوتر:
- پس اگه نمی خوای برم این فاصله رو تموم کن، اسمم رو صدا بزن و اون وقت من می فهمم تو برگشتی و دوباره اینجا پیشمی!
با صدای لرزون و پر بغضی ادامه دادم:
- پس بذار خاطراتی رو با هم تقسیم کنیم که فقط من و تو لحظه به لحظشون رو یادمونه و مثل یه راز فقط بین خودمون می تونیم تقسیمشون کنیم. من این همه روز رو توی سختی پشت سر گذاشتم تا بتونم دوباره با تو باشم. یادت میاد چه جوری دستات رو می کردی توی موهام و دوست داشتی باهاشون بازی کنی؟ شاید خبر نداشته باشی اما دستات هنوزم برای فرو رفتن توی موهای من مشتاقن، فقط خودت خبر نداری که من حالا پررنگ تر از همیشه اینجام، داری عذابم می دی بر …
هنوز یه عالمه حرف توی دلم بود، اما با برگشتن ناگهانی بردیا به طرفم حرفام توی دهنم ماسید. با چند گام بلند و محکم خودش رو رسوند به من، شونم رو گرفت توی مشتش و من رو کشید سمت خودش. از بوسه ناگهانیش داغ کردم. یه دستش رو مثل قدیما فرو کرد توی موهام و اون یکی رو پیچید دور کمرم.
خیلی ناگهانی سرش رو عقب کشید و من که همچنان غرق اون بوسه طولانی بودم، صورتم باهاش کمی کشیده شد و چشمام رو باز کردم. خودم هم نفهمیدم چی توی نگاهم دید که اون برق ندامتی که چند لحظه توی آبی چشماش شعله کشید رو به خاموشی رفت و دوبار لبام رو به هم قفل کرد. در اتاق رو باز کردیم و رفتیم داخل. با هلی که داد افتادم روی تخت، اومد روم خیمه زد.
داشت یادم می اومد تمام خاطرات گذشته، امروز از همیشه مشتاق تر بودیم، چون می دونستیم طعم انتظار چقدر تلخ و وحشتناکه. دستم رو چنگ زدم روی خالکوبی پشتش و بردیا سرش رو بلند کرد و آورد سمت صورتم، اما توی یه سانتیش از حرکت ایستاد، چند لحظه با بهت و گنگی بدی که دلم رو لرزوند توی چشمام خیره شد،آهی کشید و از روی تخت بلند شد:
- پونیکا من نمی تونم این کار رو بکنم.
خودم رو چسبوندم به گوشه ی تخت، حس آدمایی رو داشتم که ازشون سوءاستفاده شده. اگه من رو نمی خواست پس چرا شروع کرد. نگاه نادم و سرخورده ای بهم انداخت، لباسش رو برداشت و در حالی که می پوشیدش با چند گام بلند از اتاق بیرون رفت، صدای به هم کوبیده شدن در ورودی که بلند شد، به گریه افتادم و شیون کردم:
- هیچ وقت به خاطر این کارت نمی بخشمت!
واقعا هم نمی خواستم ببخشمش. من رو توی همین حال ول کرد و رفت. دلم رو بدجوری سوزوند و شخصیتم رو خورد کرد.
به در قهوه ای خیره شدم…نمیخواستم دیگه بردیا رو ببینم اونم بعد از گذشت یه روز اما بدون کیف و وسایل توش اصلا نمیشد سر کرد. در پایین و هم زنگ همسایه رو زدم با هزار تا چاخان رد کردم اما حالا دیگه راه فراری نبود…بعدشم که چی؟ مگه اینکه میخواستم کیف و وسایلم و پس بگیرم خیلی بد بود؟ در میزنم با اخم میگم اومدم کیف و وسایلم و ببرم…آره همینکارو میکنم.
قلبم از ترس و استرس تند تند میزد…با خودم فکر کردم اگه بردیا خیلی پشیمون بود و ازم عذرخواهی کرد میبخشمش. هرچی نباشه منم یه بار با دروغم دلش و سوزونده بودم دیگه. یادم افتاد من مثلا قرار نبود ببخشمش اما واقعا چه انتظاری داشتم؟ بردیا آدمی نبود که با وجود ساناز بخواد با من معاشقه کنه تا همین حدشم واقعا جای تعجب داشت.
با همین افکار قاطی پاطی دستم و گذاشتم رو زنگ و یه بار زدمش…چیز زیادی نکشید که در باز شد و من از دیدن ساناز پشت در همه ی فکرا و نقشه هام نقش بر آب شد. چند لحظه تته پته کردم و اومدم یچیزی بگم که با بالا اومدن پنج انگشت ساناز چشمام روی یکی از انگشتاش خشک شد…خدای بزرگ این حلقه ی من بود؟ همونطور هاج و واج به انگشت حلقش نگاه میکردم.
ساناز با لحن خوشحال، چشمای گریونش و فین فین کنان گفت:
-بردیا همین الان از من خواستگاری کرد.
خیلی سعی کردم تا سست نشم و از شنیدن حرفش روی زمین نیفتم. بغض به گلوم چنگ انداخت و زیر نگاه موشکافانه ی ساناز خورد شدم. از لولای در گرفتم و چشمام افتاد به داخل خونه…بردیا توی خونه وایساده بود و نگاهم میکرد تا نگاه عاجز و درمونده ی من و دید سرش و انداخت پایین. 
نخواستم بیشتر از اون بشکنم لبخند کج و کوله ای زدم و با لحن جدی ای رو به ساناز گفتم:
-مبارکه امیدوارم خوشبخت شید.
بعد از مکث کوتاه و نگاهی که به بردیا انداختم ادامه دادم:
-راستش من از دیشب وسایلم مونده اینجا میخواستم اونارو بگیرم.
ساناز ابروهاش و انداخت بالا:
-آهان…بیا تو عزیزم.
سرم رو سریع و به شدت تکون دادم:
-نه داخل نمیام، اگه میشه وسایلم و بهم بده.
باشه ای گفت و رفت داخل. بردیا داشت نگاهم میکرد حتی وقتی نگاه من و متوجه خودش دید هم چشمش و ازم نگرفت. پوزخندی بهش زدم و سرم رو با تاسف براش تکون دادم…نمیدونم حس میکردم یا واقعا حرفی توی نگاهش بود. انگار میخواست یچیز و بهم بگه که من از درکش عاجز شدم و چشمم و دوختم به در اتاقی که ساناز داشت ازش میومد بیرون. به محض اینکه به من رسید وسایلم و از تو دستش کشیدم بیرون، نگاه گذرایی به هردوشون انداختم و گفتم:
-تبریک میگم…امیدوارم خوشبخت شید.
سریع ازشون رو گرفتم و یادم رفت برم تو آسانسور از پله ها دوییدم پایین و همینکه یکم رفتم پایینتر به گریه افتادم…پسره ی ترسو، از ترس من و اینکه بخواد دوباره بهم برگرده کارش و یه سره کرده بود. به جهنم…لیاقتت همون دختره ی بی عرضه و بی دست و پاست.
توی ماشینم نشستم و با آخرین سرعت ممکنی که میتونستم رفتم خونه…برق رو هم حتی روشن نکردم و همونجا پشت به در سر خوردم روی زمین و زار زدم…تموم خاطرات با بردیا بودن از اون روز اولی که دیدمش جلوی چشمم رژه میرفت.
بردیا هایی که شناخته بودم رو مرور کردم. مرد وظیفه شناس و یخی که سعی میکرد برای انجام وظیفه اش بهم کمک کنه، مرد با وجدانی که بخاطر حس گناهش بهم پناه داد و من و یبار دیگه سرپا نگه داشت و ترسام و ازم دور کرد…بهم یاد داد چطور عاشق باشم و عشق بورزم خودش هم نفهمید چطور یادم داد خوب باشم و تمام چیزهایی که الان یاد گرفته بودم و میدونستم از اون بود…جای پدر و مادرم بهم یاد داده بود چطوری خوب باشم و فقط به خودم فکر نکنم اما حالا…اونم مثل همه ی آدما ترکم کرده بود. بردیا هم مثل همه پرکشید و رفت و من بودم با خودم و یه دنیا سوال؟ که چرا دیشب باهام اونکارو کرد؟ بردیایی که من میشناختم اینطور نبود. یه شب پیش یه زن باشه و فرداش از کس دیگه ای خواستگاری کنه.
پوزخند زدم…بین گریه پوزخند دردناکی زدم:
-نمردم و این روت و هم دیدم…
با خودم فکر کردم من توی تمام شیش ماهی که توی پاریس بودم سعی کردم خودم رو از بی بند و باری و اینجور کارا دور نگه دارم پس چرا دیشب پا گذاشتم روی تمام قول و قرارام؟ بخاطر بردیا؟ آره بخاطر بردیا بود و برای حرص دادنش که با فریمان هم پیک شدم و بازم بخاطر اون بود که نتونستم جلوی خودم و بگیرم…من تمام باورام و بخاطرش زیر پاهام گذاشتم و در عوض اون چیکار کرد؟ مثل همون آشغالی که گفته بود جاش تو آشغالیه من و انداخت دور.
میخواستم برم…میخواستم برگردم فرانسه اما حالا آمادگی شو نداشتم باید یکم به خودم میومدم.

***

دو روز گذشت…دو روزی که توی ناباوری من و گریه ی چشمای داغدارم اومد و رفت. احساس میکردم آخرین ستاره ی درخشان توی صفحه ی سیاه زندگیم خاموش شده. 
حدود دو ساعت پیش با هزار جور سر و کله زدن با خودم یه اس به بردیا دادم که توش نوشتم:
-اس دادم بگم تو اشتباه من و نکن و همین حالا همه ی حقیقت و به شریک زندگیت بگو تا یه روز مثل امروز من همه چیزت رو از دست ندی…به ساناز راجع به خودمون و اون شب لعنتی بگو…و اینکه هیچوقت بخاطر اون شب و بازی دادنم ازت نمیگذرم.
بعد از اون بردیا یه ساعت بهم زنگ زد که من هیچکدوم و جواب ندادم و آخرش از حرصم موبایلم و خاموش کردم. واقعا خیلی ازش دلگیر بودم این روزها از اون روزایی که توی شکنجه و عذاب گذشت برام سخت تره. اون زخمارو زمان مرحم شد اما بعد از شیش ماهی که توی پاریس گذروندم فهمیدم اگر زخم نبود بردیا رو زمان درمان کنه خودش برام یه درده…دلم میخواست عشقم و دو دستی بچسبم و نذارم پربکشه از رو بوم قلبم بپره. 
با صدای زنگ در از تو فکر اومدم بیرون…هیچ ایده ای نداشتم کی میتونه پشت در باشه. در و که باز کردم بردیا رو که دیدم، خواستم در و روش به هم بکوبم که پاش و گذاشت لای در و گفت:
-باید بهت یچیزایی رو بگم…
در و انقدر هول دادم تا صورتش از درد پاش جمع شد اما پا پس نکشید.اگر میخواست میتونست با یه هول کوچیک من و عقب بزنه ولی اینکارو نکرد. توی تلاش بودم که عقده هام و سر پاش خالی کنم که گفت:
-پونیکا بذار باهات حرف بزنم…عذاب وجدان داره میکشتم.
در و ول کردم و جیغ کشیدم:
-میخوای وجدانت و راحت کنی؟ به کاهدون زدی بردیا خان خودت و بکشی هم نمیبخشمت…
اومد داخل و در رو پشتش بست. یه قدم بهم نزدیک شد و دستی به پیشونیش کشید:
-گوش کن پونیکا…من واقعا بخاطر اونشب متاسفم. نمیدونم چرا نتونستم خودم و کنترل کنم…
وسط حرفش جیغ کشیدم:
-متاسفی؟ این چجور تاسفیه که همون فرداش رفتی با حلقه ی من از ساناز خواستگاری کردی؟ پول نداشتی حلقه ی دیگه ای بخری؟ فکر کردی من خرم؟ میخوای عذابم بدی ولی به خدا بیشتر از حدم عذاب کشیدم…همه ی باورایی که توی این مدت بهشون رسیده بودم و زیر پاهات گذاشتم و تو خوردشون کردی…
همون طور جیغ کشان رفتم سمت حال:
-لااقل یکم بخاطر تموم شدن گریه های من تحمل میکردی…جهان کوچیک من بخاطر کارت داغون شد. چرا انقدر زود؟ باید بهم فرصت میدادی اما تو به جاش رفتی از اون خواستی باهات ازدواج کنه اونم با حلقه ی من! چطور تونس…
بین حرفم پرید:
-پونیکا اون خودش حلقه رو پیدا کرد…
همینطور که میگفت اومد رو به روم:
-من نمیخواستم اینکارو بکنم اما اون خودش حلقه رو پیدا کرد و چون دیدم خیلی خوشحال شده نتونستم دنیاش و خراب کنم و مجبور شدم بهش بگم حلقه رو برای اون خریدم.
هاج و واج نگاهش کردم…خواستگاری نکرده بود؟ ساناز خودش حلقه رو پیدا کرده بود؟
از بین هجوم اشک تار میدیدمش و فقط صداش میومد:
-میدونم بازم این فرقی توی اصل قضیه نداره. به هر حال من نمیتونم بهش بگم دوستش ندارم پونیکا…باور کن نمیتونم.درکم کن…اون توی تمام دوره ای که تو رو از دست داده بودم پیشم بود و ازم خواست تا هروقت که تو رو فراموش کردم بهش فرصت بدم خودش و ثابت کنه…حقش این نیست…
مکثی کرد و ادامه داد:
-اما با همه ی اینا وقتی تو گریه میکنی داغون میشم…یه چیزی از تنم گم میشه…مثل همون روزایی که با گریه هات بند دلم پاره میشد…بیا تمومش کنیم پونیکا. تو شاد زندگی کن تا منم بتونم ادامه بدم…درسته که اون زندگی و نمیخوام ولی بازم نمیشه که ولش کنم. من حقیقت و به ساناز میگم و حتی اگه هیچوقتم من و نبخشه بازم کنارش میمونم، مثل اونکه کنار دل شکستم نشست و تیکه هاش و به هم وصل کرد. پونیکا تو من و میشناسی…من و اینطوری قبول کردی. میدونی که نمیتونم بخاطر دل خودم پا بذارم رو دل نازک و مهربون ساناز…
وقتی حرف میزد من فقط گریه میکردم. اومد جلو و با شصتای دو دستش اشکام و از روی گونه هام زدود:
-گریه نکن…پونیکا خواهش میکنم گریه نکن. تحمل کن عزیز دل شکسته ی من. به زودی من و فراموش میکنی.
بیشتر بغضم شکست و روی زانو هام نشستم:
-میخوای من و از آیندت حذف کنی؟ باشه همین کارو بکن و منم با دل شکستم میرم پی زندگیم. برمیگردم پاریس…
بردیا که با حرکت من و دستاش که صورتم و قاب گرفته بود روی زمین نشسته بود توی چشمام خیره شد.
با همون چونه ی لرزون از بغضم گفتم:
-بردیا توی روز هزار بار روز عروسیمون و برای خودم تکرار میکنم…یه شب پر ستاره که من راز سیاه زندگیم و بهت گفتم و تو من و بخشیدی…روزی هزار بار این صحنه رو با خودم تکرار میکنم و دیگه از تکرارش خسته شدم. 
بردیا گونه هام و رها کرد و عمیق محو نگاهم شد:
-این فقط یه رویاست…
آهی کشیدم:
-این رویای منه…
بغض کرد…خوب میتونستم حس کنم چشماش و لحنش بغض داره:
-ای کاش میبخشیدمت پونیکا.
این و گفت و سریع بلند شد و از خونم بیرون رفت…رفتنش حکم تاییدی بود روی تصمیمم برای برگشتن به پاریس…توی اولین فرصت باید برمیگشتم و بردیا رو از این همه عذاب خلاص میکردم.
با وجودیکه همیشه آرزو میکردم اون حلقه رو بردیا هنوز داشته باشه و یروز بندازه دستم ولی حالا میگم ای کاش مینداختش دور تا ساناز پیداش نکنه و بردیا مجبور نشه بخاطر وجدانش ساناز و انتخاب کنه. انگار یچیزی از تنم گم شده بود…کلافه و داغدار همونجا نشستم به گریه کردن.
با اینکه میدونستم ساناز ارزشش و نداره…با اینکه میدونستم اون حلقه ی من و قبلا هزار بار تو دستم دیده بود و میدونست مال من بوده و برای بردیا نمایش بازی کرده بود اما گذشتم. حالا که بردیا دل اون و به قلب نازک و داغدیده ی من یا حتی خودش ترجیح میداد بایدم میگذشتم.
بردیا خان تموم شد…با تمام ادعاهات یه آدم پوشالی و تو خالی در اومدی مثل همه ی مردایی که توی زندگیم شناختم. وسایلم و جمع کردم و به بهار خبر دادم. واقعا دلم میخواست باهاش خداحافظی کنم. بهار کلی تعجب کرد و ازم پرسید که آیا بخاطر ساناز و بردیاست و منم بهش صادقانه گفتم بخاطر بردیاست. باورم نمیشد که عشق همچین آدم ضعیفی ازم بسازه…با وجود بدی هایی که بردیا در حقم کرده بود اما اگر همین حالا هم میومد و ازم میخواست برگردم پیشش اینکارو میکردم. زندگی کوتاه تر از اونی بود که بخوام بخاطر غرورم و حفظ شخصیتم عشقم و از دست بدم. هرچند که بردیا هم زحمتی به خودش نداد. 
بهار وقتی دید اصرار کردن برای موندنم فایده نداره کلی آبغوره گرفت و برام آرزوی خوشبختی کرد.
من با آدمای دیگه کاری نداشتم اما بردیایی که من و نجات داد شد الگوی زندگیم…من دیگه بعد از اون بلاهایی که همایون و دار و دستش به سرم آوردن پونیکای محکم و قوی و البته بی پروای قدیم نشدم. بردیا تکیه گاه محکمم بود و اگر من و نمیخواست حرفی نیست اما اگر میخواست میبخشیدمش.
***
بردیا روی صندلی نشسته بود و به این که چطور باید حقیقت و به ساناز بگه فکر میکرد. البته زیاد هم احساس دین نمیکرد خودشم خوب نمیدونست چرا اما به هر حال خود ساناز اصرار داشت توی زندگیش پررنگ باشه و بردیا قبل از دادن حلقه ای که خودش پیدا کرده بود هیچ قول و قراری باهاش نذاشته بود. ساناز با چهره ی غمگینی اومد و رو به روش نشست و هر دو آروم سلام دادن.
بردیا فکر کرد بهتره همون اول شروع نکنه و اول پرسید:
-چیزی میخوری؟
ساناز سرش و به معنی نه بالا انداخت و سرخورده سرش و انداخت پایین…بردیا هیچ سر در نمیاورد این اداهای ساناز برای چیه. بی خیال گفتن حقیقت شد و پرسید:
-ساناز؟ چیزی شده؟ من میخواستم ببینمت تا یچیز و بهت بگم اما…
ساناز سرش و آورد و بالا و با چشمای پشیمونش حلقه رو از دستش درآورد، گذاشت روی میز. بردیا چند لحظه با بهت به حلقه ای که انگار طلسم شده بود و همه باید ردش میکردند نگاه کرد و بعد تو چشمای ساناز خیره شد:
-ولی ساناز…
ساناز دستش و اورد بالا و اون و به سکوت دعوت کرد:
-بذار حرفام تموم شه…بردیا من میدونستم این حلقه همونیه که برای پونیکا خریدی. خودم توی دستش دیدمش…فقط چون یه روزی آرزوم بود که مال من باشه میخواستم مجبورت کنم بدیش به من.
خواست با گریه ادامه بده که صدای زنگ اس ام اس موبایل بردیا اون و از حرف زدن متوقف کرد. بردیا اس ام اسش و که خوند رنگش به طرز آشکاری پرید و قلبش ایستاد…بهار بود نوشته بود:
-من نمیدونم میخوای با زندگیت چیکار کنی اما اگه یه درصدم فکر میکنی یه روزی پشیمون میشی باید همین الان بری فرودگاه امام خمینی دنبال پونیکا…داره میره بردیا. به خودت بیا.
ساناز اهمیتی به چهره ی رنگ پریده ی بردیا نداد و حرف هایی که انگار مدت ها بود روی دلش سنگینی میکرد و زد:
-بردیا من بهت دروغ گفتم…من بعد از جدا شدن تو و پونیکا از هم اون و با سامان ندیدم. بهت دروغ گفتم تا نری دنبالش و پیشم بمونی.
بردیا چند لحظه مات و مبهوت به ساناز نگاه کرد. باورش نمیشد…این دختری که روزی بخاطر خوبی و صداقتش حاضر بود سرش قسم بخوره چنین دروغ وحشتناکی بهش گفته بود و باعث شده بود چندین بار قلب پونیکا رو بشکنه. اون از پونیکا هنوزم دل چرکین بود اما نه بخاطر خیانتش قبل از دیدن بردیا بلکه بخاطر خیانتی که فکر میکرد با وجود داشتن خودش به عنوان مرد زندگیش بهش کرده. 
اون شبی که از پونیکا پرسیده بود که آیا چیزی بین تو و سامان هست و پونیکا ترسون جواب داده بود که نیست هم امضایی شد پای شک و تردیدش و مطمئنش کرد که پونیکا بهش خیانت کرده. چقدر ساده حرف ساناز و باور کرده بود ولی ساناز هر کسی نبود، هرکی به جای ساناز اینارو تحویلش میداد حرفش و باور نمیکرد…ساناز هیچوقت اینجور دختر نبود. فکر کرد که عشق چقدر آدمارو عوض میکنه…
همون لحظه از روی صندلی بلند شد و با ایستادن ناگهانیش صندلی عقب رفت:
-خیلی پستی ساناز…تو اونجا بودی و دیدی که من چجوری شب و روزم از بین رفت و داغون شدم. تو دیدی چطور از کار و زندگیم افتادم و همه ی زندگیم شد سه کنج اتاقم و روزام شد به سیاهی شب. 
بعد به تلخی زهر لبخند زد:
-تمام روز داشتم خودم و سرزنش میکردم و میگفتم چطوری بهت بگم که پونیکارو بوسیدم اما حالا میبینم که لیاقتت همینه که بهت خیانت کردم.
بعد درحالی که میرفت سمت در بین گریه و بردیا بردیا گفتنای ساناز ادامه داد:
-دعا کن یه بار دیگه پونیکارو از دست ندم وگرنه با دستای خودم میکشمت.

و با چنان سرعتی از دید محو شد که انگار از اولم اونجا نبوده.

تند میروند…نه مثل همیشه تند بلکه رعدآسا میرفت. فکر کردن به اینکه این همه جلوی احساسات و عشقش و گرفته و خودش و پونیکارو بخاطر آدم بی ارزشی مثل ساناز اینهمه عذاب داده دیوونش میکرد. چقدر باعث شده بود پونیکا گریه کنه و فقط خدا میدونست دیدن ناراحتی پونیکا اون و هم از پا درمیاره. باورش سخت بود که ساناز همچین آدم توزردی از آب دربیاد. 
پونیکا هرچی که بود وهرکاری هم توی گذشتش کرده بود باید توی گذشته میموند…شاید اون لحظه ای که حقیقت و از زبون خودش و توی روز عروسیشون شنید داغ کرد و ولش کرد اما میخواست بره دنبالش و برش گردونه…نمیخواست فرصتی که برای عشق ورزیدن داشت و از دست بده اما ساناز با دروغ کثیفش خط بطلان کشید روی آرزوهاش. هرچقدر با موبایل پونیکا تماس گرفت جوابی نگرفت.
با اینکه نباید جلوی فرودگاه پارک میکرد و پارک ممنوع بود اما همونجا ماشین و رها کرد و با عجله از در شیشه ای فرودگاه عبور کرد. گیج و مبهوت به جمعیت داخل فرودگاه نگاه کرد و زیر لب گفت:
-خدایا حالا من از کجا پیداش کنم؟
از اولین نفری که از کنارش رد میشد پرسید:
-ببخشید آقا شما نمیدونید ساعت پروازا رو باید از کی بپرسم؟
مرد شونه هاش و بالا انداخت و به تابلوئی که ساعتای پروازها رو روش زده بودند اشاره کرد:
-شاید اون تابلو کمکتون کنه…
بردیا دویید سمت تابلو اما نمیتونست خوب تمرکز کنه…نگاهش توی سالن دویید و مردی که لباس فرم پوشیده بود و داشت سبدایی رو توی هم میزد و به اتاقکی میبرد رو نشونه گرفت. با شتاب رفت سمتش و گفت:
-ببخشید جناب…نمیدونید پرواز لدفانس دقیقا ساعت چند میپره؟
مرد نگاه خسته ای به بردیا انداخت و گفت:
-نیم ساعت دیگه میپره جوون.
بعد بی اهمیت به حالت مضطرب بردیا به کارش ادامه داد. کمی انرژی گرفت و تصمیم گرفت توی همین نیم ساعت هم که شده کل فرودگاه رو برای پیدا کردن پونیکا زیر و رو کنه.
***
روی صندلی نشسته بودم و سرخورده و غمگین فکر میکردم. به اینکه راز عشاق رودخونه ی سن هم نتونست کمکم کنه. اینکه با وجود قفلی که برای عشق خودم و بردیا به حصارها زدم باز هم عشقمون قفل نشد و مثل برگ پاییزی و خسته ای توی دست باد از دستم رفت. 
آهی کشیدم و اومدم به تابلویی که ساعت پرواز ها روش بود نگاه کنم که…مطمئن نبودم چیزی که میبینم واقعیه یا فقط دارم رویا میبینم. بردیا رو دیدم…داشت با مردی که لباس فرم فرودگاه تنش بود صحبت میکرد. چند لحظه چشمام روش خیره موند و بعد با خودم فکر کردم اومده دنبالم؟
دلم میخواست از روی صندلی بلند شم و برم طرفش اما به جاش هول شدم و خواستم فرار کنم ولی نگاه جستجوگر بردیا یه لحظه از روم گذشت و دوباره انگار جن دیده عقب گرد کرد و روم ثابت موند.
من که مثل ماست چسبیده بودم به صندلیم یهو یاد اینکه چقدر بدجنسه افتادم و در حالی که بلند میشدم با زور چمدونم و هم دنبال خودم کشوندم. صدای بلندش که تکرار میکرد پونیکا کفریم کرد. کجا اومده بود؟ مگه نگفت برم دنبال زندگیم؟ مگه من بازیچه ی دست بردیا بودم؟ امروز من و نخواد و بندازتم دور اونوقت فردا برگرده؟ خودم هم از این همه احساسات ضد و نقیضم در تعجب بودم که یه لحظه میخواستم فراموشش کنم و یه لحظه میخواستم برگرده…همه ی عاشقا اینطورن آیا؟
یهو دیدم هرچی این چمدون و میکشم نمیاد. برگشتم دیدم بردیا چمدون و گرفته و با خنده نگاهم میکنه…با توپ پر سرش داد کشیدم:
-دستت و بکش ببینم. اینجا چه غلطی میکنی؟
چمدون و کشید عقب و منم که هنوز بند چمدون بودم رفتم سمتش…جیغ کشیدم و چمدون و ول کردم:
-چیکار میکنی؟ میخوام برم به پروازم برسم…
چمدون و ول کرد و اومد جلوتر:
-مگه من میذارم؟
دیگه بدجور کفرم و درآورده بود…آب روغن قاطی کردم:
-هیچ معلومه چه غلطی میکنی؟ تو تکلیفت و با خودتم نمیدونی…اصلا تو کی هستی که تعیین کنی من میخوام برم یا میخوام بمونم؟ ولم کن بذار برم…دیوونه یِ احمق ِروانی…بی شعور…نفهم!
حالا مگه دلم خنک میشد…یهو دیدم همه وایسادن و یسری با تعجب و بقیه با خنده نگاهم میکنن. حیا کردم و ساکت وایسادم و فقط از عصبانیت لرزیدم.
بردیا اومد انگشتای دستم و قفل کرد تو انگشتای خودش و هر کار کردم نتونستم دستم و از تو دستش بکشم بیرون. بردیا لبخندی زد و گفت:
-میخوای کجا بری پونیکا؟ پس دل من چی؟
دندونام و عین سگایی که میخوان حمله کنن رو هم فشردم:
-دل تو پیچ پیچی…من…مسخره ی…دست…جنابعالی نیستم.
بعد دستم و با زور کشیدم بیرون:
-مگه به دل توئه؟ دل خودم میخواد برم.
حالا عینهو چی دروغ میگفتما…کجا دلم میخواست برم؟ جای من پیش بردیا بود اما میخواستم یکم اذیتش کنم…مثل خودش که اذیتم کرد. 
بردیا زانو زد رو زمین و خندون دستم ودوباره گرفت تو دستش:
-خورشید خانومِ من از دستم عصبانیه؟! خوب من جلوی این همه آدم بگم غلط کردم خوبه؟
بعد با مکثی و نگاه عمیقی به چشمام گفت:
-من غلط کردم…دیگه اگه به خورشید خانومِ خوشگلم گفتم بالای چشمش ابروئه بردیا نیستم.
هی کشیدم و زدم تو بازوش:
-پاشو ببینم آبروی من و بردی.
بردیا بلند شد و ایندفعه جدی نگاهم کرد:
-پونیکا من نمیدونم که آیا لایق بخشایش هستم یا نه! اما تو خانومی کن و من و ببخش…من نمیتونم یه بار دیگه از دستت بدم…به خدا بدون خورشیدم میمیرم.
نمیدونم بخاطر مردمی که دورمون وایساده بودن و نگاهمون میکردن بود یا لحن پر تمنای بردیا که بلاخره سکوت کردم و دیگه چیزی نگفتم. بردیا جلوی چشمای بهت زده ی من و حضار فضول حلقه ی نفرین شده رو از جیب کتش بیرون کشید…هرچقدر سعی کردم جلوش و بگیرم اما دلم نذاشت. حلقه رو که تو دستم کرد همه برامون دست زدن…نمیدونم چقدر دختر مثل من خوش شانسن که اینطوری رمانتیک حلقه کنن تو دستشون اما من برای اولین بار توی عمرم شانس آوردم تا چنین خواستگاری رمانتیکی داشته باشم. بردیا حلقه رو که توی دستم نشوند خم شد پیشونیم رو بوسید و سرم و گذاشت رو سینش:
-من و ببخش خوشگلم…میدونم بدی کردم ولی بخاطر خوبیات من و ببخش. عروس من میشی؟
لبخند زدم اما گریه نکردم. نمیخواستم دیگه گریه کنم از گریه کردن خسته بودم. زیر گوشش زمزمه کردم:
-آره داماد فراری!
اوب…اوب…اوب…
این صدای قلب بچه ای بود که من و بردیا مشتاقانه منتظر ورودش به زندگیمون بودیم. به عنوان یه زن سی ساله و البته کسی که یه بار بچش و به بدترین نحو از دست داده اصلا آمادگی بچه دار شدن و نداشتم ولی بردیا با خوبی هاش بهم نشون داد که قرار نیست چون یه بار یا حتی چندیدن بار توی زندگیم ناکام موندم همیشه آخر همه چیز تو زندگیم سیاه باشه. شاید داستان زندگی من با ناقوسی از مرگ شروع شد. سختی کشیدم شکنجه شدم و اتفاقاتی برام افتاد که کمتر کسی تجربشون میکنه اما من فراموش کردم…حالا از زندگیم بیشتر از همیشه راضی ام، پایان قصه ی من صد در صد خوش نیست با شغل بردیا مشکل درم که خیلی پر خطره، با خیلی از اخلاقا و خلق و خو هاش نمیسازم ولی اکثر اوقات درکنارش و گاهی هم درمقابلش میگذشت و من زندگیم و توی همین فراز و نشیباش میخواستم…
با فشاری که به دستم اومد از فکر خارج شدم…بردیا با لبخندی نگاهم کرد:
-پونیکا نمیخوای بدونی جنسیت بچه چیه؟ 
حواسم جمع شد به حرفش:
-چرا میخوام بدونم…تو میدونی؟
-نشنیدی الان دکتر گفت؟
دستم و گرفتم به گوشه ی تخت:
-نوچ…حواسم نبود.
-خوب دوست داری چی باشه؟
نگاهی به چهره ی خندون دکتر کردم تا بلکه از تو چشماش یچیزی دستگیرم شه اما دیدم قصد نداره لو بده…بی خیال تقلب شدم و صادقانه گفتم:
-برخلاف تو که همیشه میگفتی عاشق دختری و میخوای یه دختر شکل من داشته باشی من پسر دوست دارم.
نگفتم هرچی میخواد باشه فقط سالم باشه…خوب کیه که بچش و نخواد؟ آدم حرف دلش و میزنه دیگه…همه ی آدما از بچگیشون که خودشون نی نی ان و عروسک میگیرن بغلشون میدونن چی دوست دارن. من همیشه پشت ویترین مغازه ها غرق لباس بچه های پسرونه و عروسکای پسر میشدم.
بردیا خواست جنسیت بچه رو بگه که جلوش و گرفتم و سریع گفتم:
-اول من باید یه چیز ازت بپرسم.
-بپرس عزیزم.
من و منی کردم و گفتم:
-میدونی! توی این مدت خیلی بهش فکر کردم…نمیخوام گذشته های تلخ تکرار شه حتی توی ذهنمون اما…اما…بردیا بهم اعتماد داری؟
اخم کرد:
-این حرفا چیه که میزنی؟ معلومه که بهت اعتماد دارم…
-پس چرا هیچوقت بهم نگفتی چرا حرف ساناز و انقدر ساده باور کردی؟
بردیا آهی کشید و گفت:
-خوب چون فکر میکردم میشناسمش…ببین ساناز واقعا زن بدی نیست. خودت که حالا شناختیش…من توی حال و روز خوشی نبودم. با هیچ کس هم نمیخواستم حرف بزنم و رازم و بگم اما ساناز اومد و چون مرحم دردم شد و انقدر نشست کنارم و دلداریم داد تا ناخودآگاه بهش همه چیز و گفتم…بهش گفتم دلم میخواد ببخشمت اما انقدر زود نمیتونم و باید خوب فکرام و بکنم…آیا دلم میخواد زندگیم و با کسی که توی گذشتش کاری به این بدی کرده ادامه بدم؟
مکثی کرد و ادامه داد:
-کسی که حقیقت و ازم پنهون کرده؟ خوب الان میدونم که بخاطر اینکه میترسیدی عشقت و از دست بدی اونکارو کردی و چه بسا منم بودم همینکارو میکردم اما اونموقع داغ کردم. به ساناز رازم و گفتم و ساناز که میدید کم کم به فکر برگردوندن تو میفتم ازم خواست توی گرفتن تصمیم کمکم کنه و تو رو زیر نظر بگیره…میگفت اگه پونیکا صد در صد خوب باشه باید ببخشیش و این حرفا…من ساده هم باور کردم که قصدش واقعا کمکه، یه روز اومد و با گریه و ناراحتی گفت تو رو با سامان دیده آخه ساناز سامان و دیده بود…چند روز بعد از وقتی که حقیقت و فهمیدم رفتم دنبال سامان و میخواستم بکشمش. میخواستم عقده هام و سرش خالی کنم که سانازم که همیشه دور و برم بود دنبالم اومد و دیدش، جلوم و گرفت و بخاطر اون بود که بی خیال همه چیز شدم…چیکار میکردم؟ میخواستی باورش نکنم؟ خوب ساناز خودش و یجور دیگه نشون داده بود از طرفی هم بخاطر اینکه خودت یکی دو شب قبل از عروسی ازت پرسیده بودم و هول کردی بیشتر شکم برد. خدا هیچ بنده ای رو اسیر شک به عزیزتریناش نکنه چون من واقعا عذاب کشیدم. میدونم که اشتباه کردم پونیکا.
نمیخواستم اینطوری ناراحتش کنم فقط خیلی نیاز داشتم برام توضیح بده و حالا که به طور واقعا جدی ای و با وجود یه بچه زندگیمون به هم گره خورد باید ازش میپرسیدم. 
بردیا سریع از حالت مغموم بیرون اومد و برای عوض کردن جو چشمکی به دکتر زد و گفت:
-از اونجایی که حرف باید حرف مرد خونه باشه بچمونم به حرف من گوش داد و دختره…ایشالا به بعدی میسپرم پسر باشه دل خورشید خانوم نشکنه.
لبخند زدم:
-من پسر دوست دارم اما این فنقلی رو هرچی که باشه میخوام.
بردیا انگشت اشاره اش و چند بار جلوی شکمم تکون داد و با خط و نشون گفت:
-فنقلی جان نبینم بیای تو این دنیا بعد یه کار کنی مامانت تو رو از من بیشتر دوست داشته باشه ها.
ایشی کردم:
-چه حسود!
خندید:
-یدونه پونیکا که بیشتر ندارم…
***
دم در مدرسه ی آنیسا وایساده بودم و نگاه میکردم ببینم کی از بین بچه ها پیداش میشه. دلم پر کشید اون صورت کوچولوش و ماچ کنم. بلاخره دیدمش که هلک هلک کنان کیفش و دنبالش میکشه و داره میاد، رفتم جلو و دو تا از این لپ عسلیش و دو تا از اون یکی ماچ کردم:
-عزیز دل مامانش چطوره؟
آنیسا کیفش و چپوند تو بغلم و خیلی تخس غر زد:
-من این کیف و دوست ندارم…بعضی از بچه ها یه عالمه کیف دارن. منم کیف نو میخوام.
نگاه به هیکل نخودی و شیش ساله اش انداختم…چه دمی درآورده بود این جونور واسه من!
کیفش و گرفتم تو دستم و با اونیکی دستم کف دستش و چسبیدم:
-بیا بریم شیطون…
توی ماشین نشوندمش و کمربندش و بستم. یا خاطره ی دوری افتادم و بدون فکر از آنیسا پرسیدم:
-دختر خوشگل مامان کیف و کفش خوشگل و نو رو بیشتر دوست داره یا مامان پونیکاش و؟
رنگ نگاهش از شیطنت و تخسی به تعجب برگشت:
-پونیکا من تو رو بیشتر از کیف و کفش و همه چیزای دنیا دوست دارم…به خدا راست میگم.
همچین بدم میومد بهم میگفت پونیکا که نگو…هی به بردیا میگم جلوی این بچه مامانت و مرجان صدا نزن مگه حرف تو گوشش میره. از سوالی که پرسیدم پشیمون شدم…این چرت و پرتا چی بود که ذهن این نخودچی و باهاش درگیر میکردم؟
دستم و انداختم دورش و لپش و محکم بوس کردم:
-میدونم خوشگلم فقط یکم حسودیم شد…
بعد پر انرژی ادامه دادم:
-پیش به سوی کیف و کفش نو…
ذوق کرد:
-آخ جون…
بعد با حالت مرددی لبش پایینش و خورد و گفت:
-پونیکا الان اگه من باهات بیام کیف و کفش نو بخرم یعنی از تو بیشتر دوسشون دارم؟
دیگه کم مونده بود به خودم فحش بدم که انقدر بی ملاحظه ام. دوباره بی توجه به اینکه پشت فرمونم خم شدم و ماچش کردم:
-نه مامان جان من میدونم مامان پونیکات و دوست داری.
دوباره ذوق کرد:
-پس پیش به سوی کیف و کفش نو.
یاد گذشته ها افتادم روزایی که پدر و مادر من سعی میکردن با خریدن وسایل خوشگل و ریختن پول زیر دست و پام خلع های زندگیم و پر کنن اما نشد…من با بچم اینکارو نمیکنم چون خودم کشیدم طعم محبت ندیدن و…خودم مثل کوه همه جا پشتشم و از هیچی براش دریغ نمیکنم چون من یه بار زخم خوردم. دختر من نباید بشه پونیکای دوم…دختر من نباید غریبه باشه با حس نجابت باید همه چیز و توی جای درستش و در حد مناسب و سنش بهش یاد بدم…
از همه مهمتر که یادش داده بودم اگه شبا خوابش نبرد گوسفندارو بشمره تا راحت تر بخوابه…من از تجربه های تلخ زندگیم درست گرفتم. به امید اونکه همه ی آدما از تجربه های تلخشون درس بگیرن.
***
از پشت شیشه نگاهش کردم. پیر شده بود…یجورایی خوب نمیشد صورتش و شناخت. معلوم بود توی زندان خیلی عذاب کشیده. دلم براش نسوخت هرکسی حتی خود من باید تاوان کاراش و بده. فقط یه ربع اول همونجا نشست و از پشت شیشه بر و بر نگاهم کرد. انگار میخواست مطمئن شه که خودمم. دستم که رفت سمت گوشی اون هم گوشی سمت خودش و برداشت و تندی گفت:
-پونیکا جان خوشگلم خودتی؟ چقدر خانوم شدی! چقدر بزرگ شدی! بلاخره اومدی؟ دیگه داشتم فکر میکردم برات مردم.
بغض کردم…بابا ادامه داد:
-این همه سختی کشیدم و فقط منتظر بودم یروز صورتت و ببینم…اصلا باورم نمیشه دخترم انقدر جا افتاده و خانوم شده باشه…انتظار خیلی سخته…داشت کمرم میشکست. خوب شد که اومدی.
بلاخره قفل رو لبم باز شد:
-سلام…
نفگتم بابا…هرچقدر منتظر شد و به لبام نگاه کرد کلمه ی بابا رو نشنید. عکسی که آماده کرده بودم و گرفتم جلوی چشمش:
-این دخترمه…اسمش آنیساست و شیش سالشه.
بابام از رو شیشه دستش و گذاشت رو عکس:
-شکل خودته پونیکا…خیلی خوشگل و دوست داشتنیه…مثل گل میمونه مثل خودت.
سرم رو به نشونه ی تاکید تکون دادم:
-آره مثل گل خوشگله اما همه ی گلا نیاز به آب و خورشید و رسیدگی خوب دارن…میدونی! ازت ممنونم که بهم یاد دادی چجوری مراقب گل زندگیم باشم تا پر پر نشه…خیلی خوب یادم دادی.
بعد زمزمه کردم:
-اگه سرم بره یادم نمیره برم دنبالش مدرسه چون خوب یادمه چقدر بین بچه ها احساس غریبگی میکردم…همه فکر میکردن رانندم بابامه منم نمیگفتم بابام سرش کجا گرمه و میذاشتم تو خیالاتشون فکر کنن بابامه…بچه ی من مثل من بزرگ نمیشه…من نمیذارم.
به گریه افتاد:
-آره دخترم خوب مراقب گل زندگیت باش که اگه پژمرده شد و ازت دلگیر راهی واسه برگردوندنش نیست. من بد کردم ولی تو مثل من نباش…
سریع گفتم:
-معلومه که نیستم…آنیسا به جونم بنده و همه جا مثل سایه باهاشم.
بعد بحث رو عوض کردم:
-راجع به همایون شنیدی؟
بابام هول کرد:
-همایون؟ هنوز اذیتت میکنه؟
پوزخند زدم:
-نخیر جناب فرحبخش همایون تو زندان خودش و کشته…با اینکه باید خوشحال میشدم اما نشدم…خیلی بدبختی کشید و زندگیش سیاه شد بخاطر تو.
بابا طوری نفس نفس میزد که فکر کردم تا مرز سکته رفت:
-خودکشی کرد؟ خدایا با دادم برس…
میرسید؟ آیا خدا به داد چنین بنده ای با چنین پرونده ی سیاهی میرسید؟
یاد یه جمله ای افتادم که میگفت خداوند مجازاتگر نیست و میبخشه…کجا شنیدم؟ آهان از پدر روحانی توی کلیسا…خوب حرفی زد. شاید خدا پدر پشیمون من رو هم میبخشید.
حرف رو یه کلام کردم:
-اگه یه روزی از اینجا اومدی بیرون و خودت و بهم ثابت کردی حاضرم به بچم نشونت بدم و بگم که پدربزرگشی اگه نه هیچوقت حق نداری پا تو زندگیش بذاری
کیفم و برداشتم:
-هفته ی دیگه هم میام ملاقاتت.
باز گریه کرد:
-یعنی باید باور کنم دیگه چشمام خشک نمیشه تا تو بیای؟ یعنی میخوای بازم بیای دیدنم؟
تایید کردم:
-یه فرصت دیگه بهت میدم اما مراقبش باش چون آخریه.
گوشی رو گذاشتم و روم و ازش گرفتم. میخواستم برم خونه چون سپیده گفت داره میاد خونمون دیدنم. بعد از سالها رفتن و اومدن و عز و جز بلاخره سپیده من و بخشید و حالا داشت دوباره ازدواج میکرد…سامان؟ از سپیده جدا شد اما هنوزم مراقب پسرشه و دورادور حواسش بهشون هست. سپیده به من شانس دوباره داد اما سامان و نبخشید. کیانم ازدواج کرده…با دختر یه کارخونه داره دیگه…و شاید یه پونیکای تازه! بعضی از آدما آخر داستان میرسن به نقطه ای که ازش شروع کردن…مثل کیان!
رفتم تو خونه و برقای خاموش بهم نوید سورپرایز شیرینی رو داد…برقا روشن شد و من قبل از اینکه بتونن چیزی بگن جیغ کشیدم:
-تولدم مبارک!
بهار و بردیا و سپیده و بقیه ی حضار با دهن باز نگاهم میکردن…لبخند شیطونی زدم. رفتم آنیسا رو بغل کردم و محکم ماچش کردم:
-یادتون باشه از این به بعد خواستید برنامه بچینید این شیطون ِ فوضول و در جریانش نذارید.
بهار خندون اومد آنیسا رو از دستم گرفت و با قلقلک افتاد به جونش. آنیسا بین قهقهه هاش جیغ میکشید عمه بهار اشتباه کردم. بردیا اومد رو به روم وایساد پیشونیم و بوسید و سرم و گذاشت رو سینش…صدای قلبش و میشنیدم…آوای زندگیم بود. روی سرم و هم چند بار بوسه زد. بی توجه به اطراف و دوست و آشنا:
-روزت مبارک خورشیدم.
عکس خودم و جوناس و قفلی که زدیم برای دوام عشق بردیا رو زدم گوشه ی آینه و با لبخند نگاهش کردم…باید از سن ممنون میبودم. گاهی اوقات گاهی چیزا شاید به ظاهر خرافات باشن اما وقتی یه چیزی رو از یه پل میخوای خدا صدات و میشنوه کمکت میکنه…مثل من!
سمفونی مرگ زندگی من شد آوای زیبایی برای دیدن همسفرم و راهی نو و سر سبز توی بیشه زار خشکیده ی زندگیم…کویر زندگیم حالا یه باغ پر گل و درخته و من همه ی اینارو مدیون خدایی هستم که به جای مجازات بنده های خاطی و گنه کردش اونارو میبخشه…
به امید آغازی نو و زیبا برای همه…
30 / 04 / 1392 1359 بازدید
درحال تکمیل +