close
خرید vpn

همین یک روز را زندگی کن...!

  دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود .پريشان شد و آشفته…

دلنوشته،کپشن | lifesms.ir
جدیدترین پست هاNEW!
  1. من عاشق هنر بودم...
    ارسالی سه شنبه 16 آذر 1395
  2. چگونه اینقدر بی منی؟
    ارسالی سه شنبه 16 آذر 1395
  3. در قفس سکوت نشانده ام...
    ارسالی دوشنبه 15 آذر 1395
  4. شهری که تو را ندارد...
    ارسالی دوشنبه 15 آذر 1395
  5. زندگی می‌گفت...
    ارسالی یکشنبه 14 آذر 1395
  6. آرزو کُنمت...
    ارسالی یکشنبه 14 آذر 1395
  7. شب گهواره‌ای ‌ست...
    ارسالی شنبه 13 آذر 1395
  8. دستهایت بیماری سختی بود...
    ارسالی شنبه 13 آذر 1395
  9. شمال یا جنوب؟
    ارسالی جمعه 12 آذر 1395
  10. جهان را...
    ارسالی جمعه 12 آذر 1395
×
اطلاعیه سایتی نو و متفاوت...
تبلیغات

http://up.lifesms.ir/up/lifesms/mehr-92/4/5.jpg

 

دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود .
پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .
داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سكوت كرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد .
به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ، خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد .


خدا سكوتش را شكست و گفت :
«عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي،تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگی کن. »
لا به لاي هق هقش گفت: « اما با يك روز ! با يك روز چه كار مي توان كرد !؟ »


خدا گفت : « آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيد .»
و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : « حالا برو و زندگي كن .»
او مات و مبهوت، به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد .


اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد .
قدري ايستاد...
بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد . بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم .
آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد ، مي تواند...

 


او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد . روي چمن خوابيد . كفش دوزكي را تماشا كرد .
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .


او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد .
او همان يك روز زندگي كرد
اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند :
« امروز او در گذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود ! »

25 / 07 / 1392 980 بازدید
درحال تکمیل +